چرا قرائت نماز به صورت عربی است؟

خواندن نماز به صورت عربی و با همان الفاظ و کلماتی که پیامبر(ص) ودیگر مسلمانان صدر اسلام می خواندند دلائل مختلفی دارد که به برخی ازآن ها اشاره می کنیم.
اول: تعبدى و توفیقى بودن خواندن نماز به لفظ عربى،به این معنا که شریعت اسلام دستور به عربى خواندن نماز داده است
.
با توجه به این که روح عبادت بر تسلیم و تعبد است طبعا انسانی که می خواهد عبادت خدا کند آن چیزی را انجام می دهد که خداوند خواسته است وبر طبق آیات و روایات و سیره پیامبر(ص) این واجب و تکلیف دینی به این شکل واجب شده . اگر چه انسان می تواند در غیر اوقات نماز با هر زبانی با خداوند سخن گوید
.
دوم: جهت ایجاد زبانى مشترک میان همه پیروان اسلام و در واقع فراهم سازى وحدت و پیوند بین المللى دینى است.می دانیم که اسلام برای نزدیک کردن مردم ومتحد ساختن جامعه های بشری وبرقراری تفاهم بین افراد ورفع اختلاف های ناشی از زبان ونژاد ودیگر اختلاف ها آمده است 0وخواندن نماز به زبان های مختلف موجب جدائی مسلمانان از هم واختلاف وپراکندگی وبعضی تعصبات می شود0

سوم:به این خاطرکه در هر نمازی سوره حمد باید خوانده شود وخداوند با نازل کردن ای سوره طرزمناجات وسخن گفتن با او را به بندگانش آموخته است 0 واگرهر کس به زبان خود ترجمه سوره حمد را بخواند این غرض حاصل نمی شود یعنی آن گونه که بنده باید معبودش را ستایش کند نمی تواند ستایش کند 0واین تعلیم الهی به فراموشی سپرده می شود0
چهارم: قرائت و اذکار دیگری که در نماز است به صورت دقیق در هیچ زبانی ترجمه ندارد. یعنی نمی توان همان مفاهیمی که در اذکار نماز است به صورت دقیق ترجمه کرد و آن را بیان نمود . چه بسا برخی از کلمات یا جملات معانی بسیاری در خود جای داده که با یک یا چند جمله نتوان همه آن ها را بیان نمود.
به عنوان مثال از سوره حمد نام مىبریم که هیچ ترجمهاى که بتواند تمام مفاهیم آن را به زبان دیگر بیان کند، نیست. حتى تنها کلمه الله، هیچ معادلى در زبان دیگر ندارد و کلمه خدا در زبان فارسى معادل معناى الله نمىباشد1
.
اگر چه با توجه به اسبابی که ذکر کردیم نماز باید به زبان عربی خوانده شود اما این بدان معنی نخواهد بود که انسان نتواند به هیچ زبان دیگری با خداوند سخن بگوید
.
انسان می تواند با هر زبانی که خواست در غیر وقت نماز با خدا سخن گفته و با او راز و نیاز کند و درد ها و نیاز های خود را با او در میان گذارد .حتی در قنوت نماز که قسمت خواستن حاجت ها است انسان می تواند به فارسی یا هر زبان دیگر با او سخن گوید
.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها
:
1 -
استاد محمد تقى مصباح یزدى، قرآنشناسى، ص 102 – 9 ؛تفسیر المیزان (عربی) ج 11 ص 75؛ تفسیر نمونه ج 1 ص2وج 9 ص300؛ آیت الله صافی گلپلیگانی معارف دین ص315

گذاشتن مهر براى نماز چه فلسفهاى دارد، قدمت آن از چه زمانى است و در صورتى که بدون مهر نماز بخوانیم نمازمان چه حکمى دارد؟

بنابه فتواى مراجع تقلید از جمله امام خمینى(ره)، در نماز مى بایست بر زمین و چیزهاى غیر خوراکى که از زمین مى روید مانند چوب و برگ درخت سجده کرد. سجده بر چیزهاى خوراکى و پوشاکى صحیح نیست، نیز سجده بر چیزهاى معدنى مانند طلا، نقره، عقیق و فیروزه باطل است.(1)
سجده بر مهر تنها یکى از صورتهاى درست و صحیح سجده است، چون «مُهر» عبارت است از قطعهاى کوچک از گل که معمولاً به شکل مستطیل یا استوانهاى است که نمازگزاران بر زمین نهند و به جاى خاک، پیشانى به هنگام سجده بر آن گذارند.(2
)
پس بدون مُهر نماز خواندن اشکالى ندارد، مشروط بر آن که پیشانى را بر جایى که (طبق مسئله مذکور) سجده بر آن جایز است، قرار دهند
.
چرا مهر درست شد؟

پاسخ: از زمان رسول خدا(ص) برخى اصحاب بر سنگ سجده مى کردند. جابربن عبداللَّه انصارى(3) و «مسروق بن اجدع»(4) این کار را مى کردند؛ چه در وطن بودند و چه به هنگام مسافرت.
نیز مسلمانان قطعهاى از سنگهاى کوه مروه را مى گرفتند و بر آن سجده مى کردند. امام صادق(ع) مى فرمایند: «سجده بر زمین، لازم است».(5
)
چرا بر تربت کربلا سجده مى کنند؟

فلسفهاش شاید به این امر بر گردد که در فرهنگ اسلامى به ویژه در فرهنگ شیعه، شهید و کشته شدن در راه خدا از اجر و ارزش بسیارى بهرهمند است. شیعه براى ارج نهادن به فداکارىهاى سرور شهیدان، حسین بن على(ع) از خاک کربلا مهر درست مى کند و بر آن سجده مى کند. علامه امینى مى نویسد: آیا بهتر آن نیست که سجده گاه، از خاکى قرار داده شود که در آن چشمههاى خونى جوشیده است که رنگ خدایى داشته است؟ تربتى آمیخته با خونِ کسى که خداوند، او را پاک قرار داده و محبّت او را اجر رسالت محمّدى(ص) قرار داده است! خاکى که با خون سرور جوانان بهشت و ودیعه محبوب پیامبر و خدا عجین گشته است...».(6)
بدین جهت است که فقیهان ما فتوا دادهاند که براى سجده بهتر از هر چیز تربت سید الشّهداء است.(7
)
بعد از شهادت امام حسین(ع) سجده بر تربت حضرت نزد شیعیان متداول و مرسوم شد و این را شیعه از امامان خود آموخته است. شیخ طوسى گفته که امام صادق(ع) مقدارى از تربت حضرت امام حسین(ع) را در کیسهاى از دیباى زرد قرار داده بود، و هنگام نماز آن تربت را روى سجاده خود ریخته و بر آن سجده مى کرد و مى فرمود: «سجده کردن بر خاک تربت حضرت ابى عبداللَّه حجابهاى هفتگانه را کنار مى زند
».
این رسم بین شیعیان بود که تربت با خود بر مى داشتند تا هنگام نماز بر آن سجده کنند و چون همراه داشتن خاک مشکل است، کم کم به این فکر افتادند که خاک را به صورت مهر بسازند و این کار به عرض حضرت ولى عصر - ارواحنا فداه - رسید و حضرت طى توقیعى (نوشتهاى) این عمل را رخصت دادند.(8
)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها
:
1.
رساله عملیه، امام خمینى، مسئله 1076
.
2.
لغت نامه دهخدا، واژه مهر
.
3.
سنن بیهقى، ج 1، ص 439
.
4.
طبقات الکبرى، ج 6، ص 79
.
5.
وسائل الشیعه، ج 3، ص 593
.
6.
علامه امینى، سیرتنا و سنّتا، ص 166، به نقل فرهنگ عاشورا، جواد محدّثى، ص 111
.
7.
رساله امام خمینى، مسئله 1083
.
8.
دائرة المعارف تشیع، ج 4، ص 205.

آیا قضای نماز و روزه پدر ومادر بر پسر بزرگتر واجب است ؟

در این مسئله سه نظر هست :
1-
قضای نماز وروزه پدر بر پسر بزرگتر واجب است گرچه پدر از روی نافرمانی قضا کرده با شد0 وقضای نماز وروزه مادر بر پسر بزرگتر واجب نیست ولی بهتر است0

2-
بر پسر بزرگتر واجب است که نماز وروزه هایئ که از پدر یا مادرش فوت شده وازروی نافرمانی نبوده وتوانایئ بر قضا داشته بعد از مرگ آنها بجا آورد0
3-
قضای نماز وروزه مادر بر پسر بزرگتر لازم نیست و پدر اگرنماز وروزه خود را به جا نیاورده باشد ومی توانسته قضا کند چنانچه از روی نافرمانی ترک نکرده باشد بر پسر بزرگتر بنابر احتیا ط واجب است و می تواند به جای هرروزروزه 750 گرم طعام به فقیر بدهد(1).
لازم به ذکر است که هر جا که قضای نمازو روزه پدر ومادربر پسر بزرگتر واجب است می تواند خودش انجام ندهد واجیر بگیرد0

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1)
توضیح المسائل مراجع ج 1 ص789 مسئله 1390؛آیت الله سیستانی توضیح المسائل مسئله 1371 و1683 0

آیا مىشود بر تسبیح هایى که از خاک هستند، در جایى که مهر نیست، سجده کرد؟

بلى مىتوان سجده کرد. در توضیح المسائل مراجع معظم تقلید آمده است: «باید بر زمین و چیزهاى غیر خوراکى که از زمین مىروید (مانند چوب و برگ درخت) سجده کرد و سجده بر چیزهایى خوارکى و پوشاکى صحیح نیست...».(1) نیز در مسئله دیگرى آمده است: «براى سجده بهتر از هر چیز، تربت حضرت سید الشّهدا(ع) مىباشد، بعد از آن خاک، بعد از خاک، سنگ و بعد از سنگ، گیاه است».(2)
بنابراین از چیزهایى که سجده بر آن صحیح است، خاک مىباشد.و تسبیح گِلى از خاک درست شده است وسجده بر آن صحیح است 0البته لازم است پیشانی به اندازه بند انگشت روی تسبیح قرار گیرد0

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1.
توضیح المسائل مراجع، ج 1، ص 606، مسئله 1076
.
2.
همان، ص 609، مسئله 1083
.
3.
امام خمینى(ره)، تحریرالوسیله، ج 1، کتاب الصلاة، ص 173.

آیا زن می تواند امام جماعت شود ؟

زن نمی تواند بری مردان امام جماعت شود و بفتوای بعضی از مراجع معظم تقلید بنا به احتیاط واجب زن برای زنان نیز نمی تواند امام جماعت شود0 ولی به نظر مراجع معظم دیگر اقتدای زنان به زن اشکال ندارد0( توضیحالمسائل مراجع، ج1، ص 819، مسئله 1453.)

آثار و فلسفه نمازچیست؟ با توجه به اینکه خداوند بی نیاز از همه چیز است ؟

پى بردن به تمام آثار و فلسفه نماز و عبادت شاید در توان بشر عادى نباشد، در آیات قرآن و از طریق پیامبر(ص) و پیشوایان دینى نیز تنها بخشى از آثار و حکمتهاى نماز و عبادت بیان شده است.
با توجه به آیات و روایات در این زمینه، برخى از آثار و حکمتها چنین است:
1 -
قرب معنوى
یکى از آثار بسیار مهم نماز قرب به خداوند است. این اثر روح عبادت و نماز را تشکیل مىدهد ودر یکى از آیات قرآن هدف آفرینش انسان عبادت بیان شده است (1) که حکایت گر بعد معنوى نماز و اهمیت آن است، امام على(ع) فرمود: «الصلوة قربان لکل تقى (2)، نماز وسیله تقرب هر پرهیز کارى به خداوند است». در برخى از روایات از نماز به عنوان معراج مؤمن یاد شده که اشاره به آثار معنوى آن مىباشد.
2 -
یاد خدا و آرامش روانى
در قرآن آمده است: «اقم الصلوة لذکرى(3)، نماز را بر پا دار تا به یاد من باشى
».
یکى از نویسندگان در تفسیر این آیه مىنویسد: «روح واساس و هدف و پایه و مقدمه و نتیجه و بالاخره فلسفه نماز همان یاد خدا است. همان «ذکر اللَّه» است که در آیه فوق به عنوان برترین نتیجه بیان شده است»(4) ذکر و یاد خداوند نقش تعیین کننده در آرامش روانى دارد. نماز به عنوان ذکر خدا به انسانهاى نماز گذار آرامش مىدهد، «ألا بذکر اللَّه تطمئن القلوب(5)، آگاه باشید یاد خدا مایه اطمینان است
».
3 -
عامل باز دارنده از گناه
یکى از آثار مهم نماز جلوگیر از گناه است: «إنّ الصلوة تنهى عن الفحشا و المنکر»(6). طبیعت نماز از آن جا که انسان را به یاد خداو نیرومندترین عامل بازدارنده یعنى اعتقاد به مبدأ و معاد مىاندازد، داراى اثر بازدارندگى از فحشا و منکر است. انسانی که به نماز مىایستد و تکبیر مىگوید، خدا را از همه چیز بالاتر مىشمرد... بدون شک در قلب و روح چنین انسانى، جنبشى به سوى حق و حرکت به سوى پاکى و جهشى به سوى تقوا پیدا مىشود...»(7
)
4 -
گناه زدایى
یکى از آثار بسیار مهم نماز گناه زدایى است. نماز وسیله شستشو از گناهان و مغفرت و آمرزش الهى است(8). پیامبر(ص) از یاران خود سؤال کرد: اگر بر در خانه یکى از شما نهرى از آب صاف و پاکیزه باشد و در هر روز پنج بار خود را در آن شستشو دهد، آیا چیزى از آلودگى و کثافت در بدن او مىماند؟ در پاسخ عرض کردند،نه. حضرت فرمود: نماز درست هماننداین آب جارى است. هر زمان که انسان نماز مىخواند، گناهانى که در میان دو نماز انجام شده است، از بین مىرود.»(9
)
5 -
غفلت زدایى

بزرگترین مصیبت براى رهروان راه حق آن است که هدف آفرینش خود را فراموش کند. و غرق در زندگى مادى و لذائذ زودگذر گردند، اما نماز به حکم این که در فواصل مختلف در هر شبانه روز پنج بار انجام مىشود، مرتباً به انسان اخطار مىکند و هشدار مىدهد و هدف آفرینش او را خاطر نشان مىسازد... و این نعمت بزرگى است که انسان وسیلهاى در اختیار داشته باشد که در هر شبانه روز چند مرتبه به او بیدار باش گوید.(10)
6 -
تکبر زدایى

یکى از عوامل مهم تکبر زدایى نماز است، زیرا انسان در هر شبانه روز هفده رکعت و در هر رکعت دو بار پیشانى بر خاک در برابر خدا مىگذارد و خود را ذره کوچکى در برابر عظمت او مىبیند، از این رو پردههاى غرور و خودخواهى را کنار مىزند. از این رو على(ع) بعد از بیان فلسفه عبادت، یکى از آثار نمازرا - تکبر زدایى بیان نمود: «خداوند ایمان را براى پاکسازى انسان هااز شرک واجب کرده است و نماز را براى پاکسازى از کبر»(11).
7 -
عامل پرورش فضائل اخلاقى
نماز روح اخلاص و خداباورى را در انسان افزایش مىدهد و نتیجه آن پرورش فضایل اخلاقى است، انسان با نماز خواندن خود را از جهان محدود ماده و چهار دیوار طبیعت بیرون مىبرد و به ملکوت آسمانها دعوت مىکند و با فرشتگان همصدا مىشود و خدا را درهمه حال حاضر و ناظر مىداند
.
8 -
همگرایى
علاوه بر آثار مذکور که معمولاً آثار خودى نماز محسوب مىشو ند، یکى از آثار مهم اجتماعى و سیاسى نماز، همگرایى است، برگزارى نماز جمعه و جماعت، وحدت مسلمانان را به نمایش مىگذارد زیرا مسلمانان با صفوف فشرده در کنار هم قرار گرفته و با اوضاع سیاسى و اجتماعى جهان آگاهى پیدا مىکنند. خطیب جمعه با بیان احکام و طرح مسایل سیاسى و اجتماعى به نمازگزاران رشد سیاسى مىدهد شاید به خاطر آثار مهم نماز جمعه و جماعت است که در آموزههاى دینى به این دو فریضه اهمیت خاصى داده شده است.(12) پیامبر اسلام(ص) فرمود: «خداوند نماز جمعه را بر شما واجب کرده است هر کس آن را در حیات من یا بعد از وفات من از روى استخفاف یا انکار ترک کند، خداوند او را پریشان مىکند و به کار او برکت نمىدهد. بدانید نماز او قبول نمىشود، بدانید زکات او قبول نمىشود، بدانید حج او قبول نمىشود،..، تا از این کار توبه کند...»(13
).
9 -
نفى طاغوت و ایستاگى در مقابل ستم

انسانى که فقط خداوند را عبادت نماید در مقابل او سر تعظیم و تسلیم فرود آورد، هر چه غیر خداوند است، براى او حقیر و کوچک مىشود و کسى نمىتواند با ظلم و ستم بر او چیره شود. و در مقابل گردنکشان و ظالمان سر تسلیم فرود نمىآورد و با طاغوت کنار نمىآید. خداوند این مسئله را یکى از اهداف بعثت پیامبر(ص) دانسته است: «و در میان هر امتى، پیامبرى را مبعوث کردیم تا خداوند را عبادت نمایید و از طاغوت (هر چه در مقابل خدا است) پرهیز کنید.(14)
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها
:
1 -
ذاریات(51)، آیه 56
.
2 -
نهج البلاغه، کلمات قصار، جمله 136، با اقتباس از: تفسیر نمونه، ج 16، ص 292
.
3 -
طه(20)، آیه 14
.
4 -
تفسیر نمونه، ج 16، ص 289
.
5 -
رعد(13)، آیه 28
.
6 -
عنکبوت (29)، آیه 45
.
7 -
تفسیر نمونه، ج 16، ص 284
.
8 -
همان، ص 290
.
9 -
وسایل الشیعه، ج 3، ص 7
.
10 -
تفسیر نمونه، ج 16، ص 290 - 291
.
11 -
نهج البلاغه، کلمات قصار 252
.
12 -
جمعه (62) آیهى 9، تفسیر نمونه، ج 24، ص 125 به بعد
.
13 -
وسایل الشیعه، ج 5، ص 7
.
14 -
نحل (16)، آیه 36.

انجام نماز و روزه در قطب شمال و جنوب که چند ماه شب و چند ماه روز است، چگونه مى باشد؟

کسانى که در قطب شمال و جنوب اند که چند ماه شب و چند ماه روز است باید با یکى از مناطقى که شب و روز آن جا معتدل است اوقات صبح و ظهر و مغرب را تطبیق دهند و بر اساس آن، نماز هاى یومیه را بخوانند و روزه ها را بگیرند، مثلاً از طریق رادیو و ساعت با ساعت ایران یا عربستان یا عراق تنظیم کنند و بر اساس آن نماز و روزه را انجام دهند.1
و برخى از مراجع فرموده اند: اگر لزومى ندارد به آنجا نرود تا بتواند نماز و روزة خود را به جا آورد. برخى گفته اند: نماز و روزه بر او واجب نیست؛ فقط در مدت 6 ماهى که شب است یک نماز مغرب و عشا و صبح واجب است و در 6 ماهى که روز است یک نماز ظهر و عصر واجب است و روزه ساقط مى باشد.2
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1-
ایت الله مکارم، استفتائات، ج1 ، ص 85 ، س 277
.
2-
آیت الله صانعی، مجمع المسائل، ج1، ص 115، ص 339.

در نماز خواندن (انفرادى) مىدانیم که مرد باید جلوتر از زن بایستد؛ اگر فرزند یعنى پسر با مادرش نماز بخواند، حکمش چگونه است؟

برخى از فقیهان و مراجع تقلید مانند حضرت امام خمینى(ره) مىفرمایند: بنابراحتیاط مستحب باید زن عقبتر از مرد بایستد و جاى سجده او از جاى ایستادن مرد کمى عقبتر باشد.(1)
طبق این فتوا اگر زن جلوتر از مرد یا کنار او بایستد، نماز هیچ یک باطل نیست
.
طبق فتواى برخى دیگر مانند آیت اللَّه فاضل،وآیت الله مکارم واجب است مرد جلوتر و زن عقبتر بایستد.( به نظر أیت الله سیستانی این حکم بنا بر احتیاط لازم است
)
اگر هر دو مساوى بایستند یا زن جلوتر از مرد بایستد، نماز باطل است. در این حکم فرقى بین محرم و نامحرم و فرزند و مادر، یا زن و شوهر نیست.(2
)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها
:
1.
توضیح المسائل، مسئله 886
.
2.
توضیح المسائل مراجع، ج 1، ص 517 مسئله 886 0

+ نوشته شده توسط رامین در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 0:52 قبل از ظهر |

نظراسلام در مورد نجاست یا پاکی اهل کتاب چیست؟

آیات قرآن در این زمینه مطلق است و دلالت صریح بر نجاست یا پاکی اهل کتاب ندارد.اماروایات دودسته هستند برخی از آن‌ها دلالت بر نجاست و پرهیز از کفّار دارد و برخی دلالت بر پاک بودن آنان دارد:
ابوبصیر می‌گوید از امام باقر(ع) یا صادق(ع) پرسیدم آیا مسلمان می‌تواند با یهودی یا نصرانی مصافحه کند، حضرت فرمود: از زیر لباس اشکالی ندارد و اگر مصافحه دست به دست بود(تماس بدنی) دستت را بشوی.(1
)
روایت صحیح علی بن جعفر(ع) از برادرش امام موسی بن جعفر(ع) از هم غذا شدن با مجوسی در یک ظرف غذا و مصافحة با او سؤال می‌کند حضرت می‌فرماید: جایز نیست.(2) بر اساس این روایات و اطلاق برخی از آیات بیشتر فقها در گذشته حکم به نجاست ذاتی اهل کتاب کرده اند
.
از طرفی روایاتی داریم که دلالت بر پاک بودن آنان دارد
:‌
معاویه بن عمار می‌گوید: از امام صادق(ع) دربارة لباس هایی که مجوسی ها می‌دوزند (می بافند) در حالی که آنان خبیث هستند و شرب خمر می کنند و زنانشان بر آن حلال هستند آیا می توانم در آن‌ها نماز بخوانم؟ فرمود: آری.(3
)
عبدالله بن سنان می‌گوید پدرم از امام صادق(ع) پرسید: من لباسی را به ذمّی (اهل کتاب) عاریه می دهم و می دانم که او شراب می نوشد و گوشت خوک می‌خورد آیا وقتی که لباس را به من بر گردانید باید آن را بشوییم و نماز در آن بخوانیم؟ حضرت فرمود: نماز در آن بخوان و نیازی به شستن آن نیست.(4
)
اسماعیل بن جابر می‌گوید: از غذای اهل کتاب سؤال کردم فرمود: چون در ظرفهای شان خمر و گوشت خوک می ریزند از غذای آنان نخور..(5
)
از این روایت معلوم می‌شود که اگر به خاطر نجاست خمر و گوشت خوک نبود غذای آنان نجس نبود
.
با توجه به دسته دوم از روایات نجاست آنها ذاتی نیست بلکه عرضی است یعنی اگر به نجاستی مانند شراب و خون و مردار آلوده شوند نجس هستند همان گونه که یک مسلمان می تواند به یکی از این مواد نجس باشد

بسیاری از فقهای معاصر این دسته از روایات که دلالت بر پاک بودن ذاتی کفّار دارد ترجیح داده اند.به عقیده این گروه از فقها اگر اهل کتاب با شراب و گوشت خوک و مردار نجس نشوند و مراعات نجس و پاکی را بکنند پاک خواهند بود. البته پرهیز از آنان مخصوصاً برای افراد ضعیف الایمان لازم و ضروری است و با توجه به روایات و اجماع و آیة انما المشرکون نجس احتیاط در اجتناب از اهل کتاب است
.
از مراجع فعلی که اهل کتاب را پاک می دانند آیات عظام فاضل، تبریزی،‌ سیستانی، وحید خراسانی و رهبر معظم انقلاب می‌باشند.(6) و به نظر آیت الله شبیری زنجانی نجاست اهل کتاب بنل بر احتیاط است 0 (7
)
پی نوشت ها
:
1- مستمسک، ج 1، ص 370، به نقل از وسائل الشیعه،باب 14 از احکام نجاسات، ج 5
.
- 2 همان، حدیث 6
.
3- همان، ص 370، به نقل از وسائل الشیعه، باب 73از ابواب نجاسات
.
4- همان، ص 371؛ به نقل از وسائل الشیعه، باب 74از ابواب نجاسات
.
5- همان، ص 372، به نقل از وسائل الشیعه، باب54 از ابواب نجاسات
.
6- توضیح المسائل مراجع، ج 1، مسئلة ‌106 و ذیل آن و اجوبه الاستفتائات، ج 1، سؤال 324 و 325

7- توضیح المسائل ج 1 مسئله 107 0

آیا لباسشویىهاى تمام اتوماتیک، نجاست لباس را پاک مىکنند؟

به طورى که آگاهان مىگویند: آب در حال اتصال به کر لباس نجس را احاطه مىکند و همه اجزاى لباس را فرا مىگیرد. و در صورت قطع شدن چنانچه دو (1) یا سه (2) مرتبه آب لباسها را فرا بگیرد و آبها را گرفته تخلیه کند، اگر عین نجاست در لباس باقى نمانده باشد، پاک مىشود.
و به فتوای بعضی اگر بعد از زوال عین نجاست آب متصل به لوله در داخل ماشین لباسشوئی به لباس ها وهمه قسمتهای داخل ماشین به رسد واز آن جدا و خارج شود محکوم به طها رت است (3
)
پی نوشت ها
:
1- امام خمینی استفتا آت ج 1 ص 120 س 327؛آیت الله مکارم استفتاآت ج1 ص 24 س34 2-آیت اللَّه فاضل لنکرانى، استفتائات، ج 1، ص 34، سؤال 47
.
3-
آیت الله خامنه ای استفتاآت ص 56 س292 ؛ آیت الله تبریزی استفتاآت ص 29 س103

غسل

در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به غسل بیان شده است .

آیا زمان‌ انجام‌ غسل‌ جمعه‌ فقط‌ روز جمعه‌ است‌؟ آیا قضا ندارد؟

وقت‌ غسل‌ جمعه‌ از اذان‌ صبح‌ روز جمعه‌ تا ظهر روز جمعه‌ است‌ و بهتر است‌ نزدیک‌ ظهر به‌ جا آورده‌ شود. اگر تا ظهر انجام‌ ندهد بهتر است‌ که‌ بدون‌ نیت‌ ادا و قضا تا عصر جمعه‌ به‌ جا آورد. اگر در روز جمعه‌ غسل‌ نکند، مستحب‌ است‌ از صبح‌ شنبه‌ تا غروب‌، قضای‌ آن‌ را به‌ آورد. اگر در روز جمعه‌ غسل‌ نکند، مستحب‌ است‌ از صبح‌ شنبه‌ تا غروب‌، قضای‌ آن‌ را به‌ جا آورد. کسی‌ که‌ می‌ترسد در روز جمعه‌ آب‌ پیدا نکند، می‌تواند روز پنجشنبه‌ غسل‌ را انجام‌ دهد، بلکه‌ اگر در شب‌ جمعه‌ غسل‌ را به‌ امید آن‌ که‌ مطلوب‌ خداوند عالم‌ است‌ به‌ جا آورد، صحیح‌ است‌ ومستحب است انسان در موقع غسل جمعه به گوید اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له وان محمدا عبده ورسوله اللهم صل علی محمد وآل محمد وا جعلنی من التوابین وا جعلنی من المتطهرین 0 (1 )
پی نوشت ها
:
1
امام خمینی توضیح المسائل مسئله644 0

اگر هنگام غسل کردن , آب کمى سرد باشد و شخص غسل کند و هنگام غسل , احساس سردى کند,غسل او اشکال دارد؟

احساس سرما اشکالى در غسل ایجاد نمى کند, مگر این که آب سرد براى او ضرر داشته باشد, که دراین صورت با ید به جای غسل تیمم کندو اگر غسل کند ، غسلش باطل است 0 (1)
پی نوشت ها
:
1 –
امام خمینی تحریر الوسیله ج1 ص105 مسئله 17 0

باغسل جمعه می شود نماز خواند ؟

به فتوای ، آیات عظام : امام خمینی ،اراکی ،بهجت ،خامنه ای،صافی فاضل،گلپایگانی نمی شود باغسل جمعه وغسلهای مستحبی دیگر نماز خواند وبه فتوای آیات عظام : تبریزی،خوئی، زنجانی، سیستانی،صانعی ، مکارم، نوری همدانی،وحید خراسانی می شود باغسلهای مستحبی نماز خواند 0 (1)
پی نوشت ها
:
1
توضیح المسائل مراجع مسئله 645 و646 وتوضیح المسائل آقایان : صانعی ، نوری ،وحید ، به ترتیب مسئله 633،647 ،652 واستفتا’تلفنی از دفتر ایت الله خامنه ای 0

جنابت چگونه حاصل می شود ؟

انسان با دو چیز جنب می شود :
1 - جماع ( آمیزش جنسی
)
2- بیرون آمدن منی چه در خواب باشد یا بیدار ی ، کم با شد یا زیاد با شهوت باشد یا بی شهوت با اختیا ر با شد یا بی اختیار 0 (1
)
پی نوشت ها
:
1
توضیح المسائل مراجع ج1 ص221 مسئله 345 0

غسل را چگونه می شود انجام داد وآیادر این جهت غسل ها با هم فرق دارند ؟

کیفیت انجام غسل ها ( اعم از واجب ومستحب ) یکسان است وفرقی با هم ندارند 0 بلی هر غسلی (مثل جنابت ،حیض و000 ) نیت خاص دارد 0 مثلا کسی که می خواهد غسل جنابت کند غسل جنابت را نیت می کند 0
غسل رابه دو صورت می شود انجام داد
:
1 ترتیبی : غسل ترتیبی به این صورت است که بعد از نیت اول سر وگردن را می شوید وبعد طرف راست وبعد طرف چپ را ( با ید نصف ناف ونصف عورت رابا طرف راست بدن ونصف دیگر را با طرف چپ به شوید ولی بهتر است تمام ناف وعورت را با هر دو طرف به شوید ) واگر عمدا یا از روی فراموشی یا ندانستن مسئله به این ترتیب عمل نکند غسل او با طل است 0

تذکر : برای آن که یقین کند هر سه قسمت یعنی سر و گردن وطرف راست وطرف چپ را کا ملا غسل داده باید هر قسمتی را که می شوید مقداری از قسمتهای دیگررا هم با آن قسمت به شوید 0
2 ارتماسی : غسل ارتماسی آن است که بعد از نیت ، بدن رایکدفعه یا به تد ریج در آبی مثل حوض واستخر ودریا ، فرو می برد 0
به فتوای عده ای ، در غسل ارتماسی اگر همه بدن زیر آب باشد وبعد از نیت غسل ، بدن را حرکت دهد غسل او صحیح است ، و به فتوای عده دیگر باید موقعی که نیت می کند مقداری از بدن بیرون آب با شد 0
تفاوتهای ترتیبی وارتماسی
:
الف : در غسل ارتماسی باید تمام بدن پیش از غسل پاک با شد ولی در غسل ترتیبی پاک بودن تمام بدن لازم نیست بلکه اگر هر جای از بدن را (اگر نجس باشد ) پیش از غسل دادن آب بکشد کافی است 0

ب : کسی که روزه واجب گرفته یا برای حج یا عمره احرام بسته می تواند غسل ترتیبی کند ولی نمی تواند غسل ارتماسی کند اما اگر از روی فراموشی غسل ارتماسی کند صحیح است 0
ت: در غسل ارتماسی اگر بعد از غسل بفهمد به مقداری از بدن آب نرسیده چه جای آن را بداند یا نداند باید دوباره غسل کند ، ولی در غسل ترتیبی اگر بعد از غسل بفهمد مقداری از بدن را نشسته چنانچه ازطرف چپ با شد شستن همان مقدار کافی است واگر ازطرف راست باشد باید بعد از شستن آن مقدار دو باره طرف چپ را بشوید واگر از سر وگردن باشد بعد از شستن آن مقدار دو باره طرف راست وبعد طرف چپ را بشوید 0 (1
)
پی نوشت ها
:
1 توضیح ا لمسائل مراجع ج 1 ص229 – ص234 مسئله 360 - 372 0

تیمم

در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به تیمم بیان شده است.

اگر به علت تنگی وقت تیمم بدل از غسل انجام شد آیا برای نماز بعدی غسل لازم است ؟

بلی برای نماز های بعدی غسل لازم است 0 وچناچه باز وظیفه تیمم باشد ،دوباره تیمم لازم است 0( توضیح المسائل مراجع ج1 ص399 مسئله 681 وص414 مسئله 719 0)

اگر تیمم بدل از غسل کرده باشیم، آیا لباس هم براى نماز باید پاک باشد؟

غسل جنابت و تیمم بدل از غسل ربطى به پاکى و نجسى لباس ندارد.
بنابراین اگر لباس یا بدن نجس باشد، باید براى نماز شسته شود، چون یکى از شرایط نمازگزار این است که لباس و بدنش پاک باشد واگر کسی عمدا با بدن یا لباس نجس نماز به خواند نمازش باطل است .(توضیح المسائل مراجع، ج 1، ص 469، مسئله 799.) البته در بعضی از شرایط که در رساله های عملیه آمده است ، می توان با لباس وبدن نجس نماز خواند 0

اگر دچار جنابت شده باشیم و آب کافى براى غسل کردن نباشد، تا چه وقت مىتوان در حالت جنابت نماز خواند؟

شخصى که جنب شده است، باید غسل جنابت کند و اگر آب کافى براى غسل کردن نداشته باشد،و از پیدا کردن آب ناامید شود باید تیمم بدل از غسل جنابت بکند و با تیمّم نماز بخواند.و تا زمانى که به آب کافى براى غسل جنابت دسترسى پیدا نکرده، باید با تیمم نماز بخواند. ( توضیح المسائل مراجع ج1 ص386 مسئله 648 ومسئله 726 0 )

اگر غسل جنابت بر ما واجب باشد و بتوانیم نیمه شب یا صبح زود حمام برویم، ولى به خاطر آن که بچهها متوجه نشوند، آیا ....

پرسش : اگر غسل جنابت بر ما واجب باشد و بتوانیم نیمه شب یا صبح زود حمام برویم، ولى به خاطر آن که بچهها متوجه نشوند، آیا مىتوانیم براى نماز صبح تیمم بکنیم و بعد به حمام برویم؟
پاسخ:
متوجه شدن یا متوجه نشدن بچهها مانع از انجام وظیفه شرعى نمىشود. باید به هر نحوى غسل جنابت را انجام دهید و تیمم کردن در فرض مذکور صحیح نیست؛ مگر این که نزدیک طلوع آفتاب که فرصت براى غسل کردن نداشته باشید، تیمم کنید و نماز صبح را بخوانید. در این صورت تیمم و نماز صحیح خواهد بود. اگر عمداً غسل نکنید و تأخیر بیاندازید تا نزدیک طلوع آفتاب، گرچه وظیفه شما تیمم است و تیمم صحیح و نماز درست است، ولى به خاطر انجام ندادن وظیفه اصلى در وسعت وقت که غسل کردن بود، گناه کردهاید ( توضیح المسائل مراجع ج1 ص 398 مسئله 679 0)

تیمم بر موزائک صحیح است ؟

به نظر بعضی از مراجع معظم تقلید تیمم بر موزائیک صحیح است (1)، ولی به نظر بعضی دیگر صحیح نمی با شد ،(2) وبه فتوای دیگری با نبودن خاک وسنگ وریگ تیمم بر موزائیک مانع ندارد 0(3)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها
:
1- آیت الله تبریزی استفتا آت سئوال 273 و278 0

2 - آیت الله صانعی مجمع المسائل ج2 سوال 197 ؛آیت الله مکارم استفتاآت ج2 سوال 133 0
3- آیت الله فاضل لنکرانی جامع المسائل ج 2 سوال 192 0

نماز

در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به نماز بیان شده است.

تعیین جهت قبله از چه راهی امکان پذیراست ؟

برای تعیین جهت قبله می توان از قبله نما استفاده کرد، ولی برای تعیین دقیق قبله، در دو روز 7 خرداد یا 24 تیر، موقع ظهر مکه ، وقتی که کعبه سایه ندارد و خورشید مستقیم بالای کعبه قرار می گیرد ( در ایران موقع ظهر مکه در 7خرداد ساعت 12و 47دقیقه و 52 ثانیه و در 24 تیر ساعت 12 و 56 دقیقه و 41 ثانیه است )اگر در هر شهری در این ساعت ، میله یا چوبی را به عنوان شاخص روی زمین نصب کنید ، سایة آن درست در جهت کعبه خواهد بود.

کسی که میخواهد نماز بخواند، باید برای پیدا کردن جهت قبله کوشش کند تا یقین کند قبله کدام طرف است. نیز میتواند به گفته دو شاهد عادل که از روی نشانههای حسی شهادت میدهند یا به قول کسی که از روی قاعده علمی، قبله را میشناسد و مورد اطمینان است، عمل کند. اگر اینها ممکن نشد، باید به گمانی که از محراب مسجد مسلمانان یا قبرهای آنان یا از راههای دیگرمانند جهت خورشید پیدا میشود، عمل نماید، حتی اگر از گفته فاسق یا کافری که به واسطه قواعد علمی، قبله و جهت کعبه را میشناسد، گمان به قبله پیدا کند، کافی است.
اگر کسی به طرفی که علم یا گمان پیدا کرده نماز خواند و بعد معلوم شد که دقیق نبوده، نمازش صحیح است. اگر کسی به طرفی گمان یا حدس نمیزند و نمیداند قبله کدام طرف است، باید به چهار طرف نماز بخواند.(1)

پی نوشت:
1. توضیح المسائل مراجع، ج 1، مسئلههای 782 و 783.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رامین در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 0:44 قبل از ظهر |

 در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به کلیات مسائل فقهی مطرح می شود.

من در یک خانواده مسلمان بزرگ شده و دین من موروثی است ، آیا اعمال من صحیح است؟

پاسخ: همه انسانها باید با تحقیق و دقت به دین، گرایش داشته باشند و این اولین مسئلهاى است که در توضیحالمسائل مراجع تقلید آمده است که در مسائل اعتقادى مانند توحید و نبوت و معاد و عدل و امامت نباید از کسى تقلید کرد، حتى از علماى دینى نیز نمىتوان تقلید کرد، چه رسد به این که از پدران تقلید کنیم؛ یعنى من و شما نمىتوانیم بگوییم مسلمانیم، چون پدرمان مسلمان است. بنابراین فرزندى که در خانواده یهودى بزرگ مىشود، نمىتواند یهودى باشد به خاطر این که پدر و مادرش یهودى هستند، بلکه باید تحقیق کند و از روى علم و آگاهى، به دین خود یا به دین دیگرى که تشخیص داد بر حق است، اعتقاد پیدا کند تا بتواند روز قیامت جوابگوى خداى متعال باشد. اگر کسى بدون تحقیق، اعتقاد به چیزى داشت، اگر آن اعتقاد باطل بود، روز قیامت نمىتواند جوابگوى خداى متعال باشد و اگر بگوید: نمىدانستم، خداوند به او مىفرماید: چرا تحقیق نکردى؟
اما بر اساس این که ما معتقدیم که اسلام برحق است ( که آن نیز باید از روی تحقیق به دست آید) اگر کسی اعمال و تعالیم دین اسلام را انجام دهد ، اعمال او صحیح خواهد بود و صحیح بودن عمل ، نیاز به شناخت تفصیلی عقاید ندارد ، اما موضوع صحیح بودن عمل غیر از آن است که عمل او مقبول درگاه الهی نیز قرار گیرد. قبولی اعمال شرایط خاصی دارد و چه بسا علم و آگاهی از روی تحقیق در آن دخالت داشته باشد.
صحیح بودن عمل به این معنا خواهد بود که مورد مؤاخذه و حساب الهی قرار نمی گیرد که چرا عمل را انجام ندادی. اما آیا عمل تقلیدی و موروثی از پدر و مادر ، موجب کمال انسان خواهد شد یا نه ؟ نمی توان قضاوت کرد. اگر چه خود عملی مانند نماز و راز و نیاز با خداوند حتی به صورت موروثی و تقلیدی اثر و خاصیت در کمال انسانی دارد ، اما مطمئنا به درجه و کمال آن اعمالی نمی رسد که از روی آگاهی (نه تقلیدی و موروثی) و به صورت یک انتخاب از طرف یک انسان انجام شود .

چرا آقایان باید حمد و سوره نماز های صبح و مغرب و عشا را بلند و نمازهای ظهر و عصر را آهسته بخوانند ؟ ولی خانم ها ...

پرسش: چرا آقایان باید حمد و سوره نماز های صبح و مغرب و عشا را بلند و نمازهای ظهر و عصر را آهسته بخوانند ؟ ولی خانم ها وظیفه دیگری دارند ؟
پاسخ :
فلسفه و حکمت بیشتر احکام و مقرارت اسلام براى ما مشخص نیست و تنها از باب تعبّد آن ها راپذیرفته ایم ,و چون خداوند متعال و نبى گرامى اسلام (ص) و ائمه اطهار(ع) فرموده اند یقین داریم تمام دستورات آن ها مبتنى بر مصالح و مفاسد واقعی است ;از این رو با جان و دل از آن هااطاعت مى کنیم اگر چه علت گفتارشان را ندانیم . مثلا ما از دستورات دکتر که مى گوید: فلان دارو را بخور, فلان آمپول را تزریق کن و از خوردن فلان غذا خوددارى کن و..., پیروی می کنیم با این که نمى دانیم خاصیت فلان دارو و آمپول چیست ؟
جهر و اخفات در نماز نیز تعبدى است و ما فلسفه آن را به طور کامل نمى دانیم . البته وقتى به روایات مراجعه مى کنیم به اشاراتى ازناحیه ائمه معصومین (ع) و شخص پیامبر اکرم (ص) برخورد مى کنیم , لکن نمى توان آن راعلت حقیقى و فلسفه واقعى جهر و اخفات دانست . به این معنا که تمام فلسفه و حکمت در آن خلاصه شود و چیز دیگری نباشد
.
محمد بن حمران یا محمد با عمران از امام صادق علیه السّلام علت بلند خواندن حمد و سوره را در بعضى نمازها وآهسته خواندن آن را در بعض دیگر پرسید. حضرت فرمود: وقتى که پیامبر (ص) را به آسمان بردند, اولین نمازى که خداوند بر او واجب نمود, نماز ظهر روز جمعه بود و فرشتگان بر او اقتدا کردند. خداوند براى این که عظمت نماز ظهر روز جمعه را به ملائکه نشان دهد به پیامبر (ص) فرمان داد حمد و سوره را بلند بخواند. دومین نمازى که بر او واجب نمود نماز عصر بود, ولى چون کسى بر پیامبر (ص) اقتدا نکرده بوده دستور رسید که آهسته بخواند و بعد نماز مغرب و همین طور عشا را بر او واجب نمود و گروهى ازفرشتگان نیز به او اقتدا کردند. باز دستور رسید که بلند بخواند و سپس وقتى به زمین رسید موقع صبح بود و براى این که عظمت نماز صبح را براى مردم تبیین کند به پیامبر (ص) امر فرمودند که حمد و سوره را بلندبخواند.... (1
)
درمورد خانم ها می تواند به جهت حرمت ایشان و نرسیدن صدا به نامحرمان این حکم برداشته شده باشد و دیگر بر آن ها واجب نباشد.همان گونه که در برخی احکام دیگر نماز غیر از بلند و آهسته خواندن برخی اختلافات جزئی وجود دارد و اعمال مستحب در مورد زنان و مردان در مواردی جداگانه است
.
بنا براین بلند خواندن حمد و سوره در نمازهاى مغرب و عشاء و صبح بر اساس روایات است که فقهاى عظام به آن ها استدلال کرده اند و مشهور علما بر این عقیده اند, ولى تعدادى از فقها مانند سیدمرتضى به واجب نبودن قرائت جهریه(بلند خواندن) فتوا داده اند و برخی از علما نیز به این حکم گرایش دارند و آن روایات صحیح را نیز حمل بر استحباب جهرکرده اند نه وجوب آن
.
برخی برای وجوب جهر چنین گفته اند که چون در نمازهاى مغرب و عشاء و صبح هوا تاریک است بلند خوانده مى شود تا کسانى که در مسجد یا اتاق عبور مى کنند بفهمند که کسى این جا است و نماز مى خواند و نیز گفته اند به این جهت نماز را بلندمى خوانند تا دیگران ساکت بشوند, اما این سخنان نمی تواند چندان موجه و پذیرفته باشد . بنابراین بلند خواندن حمد و سوره در نمازهاى صبح و مغرب وعشاء وجه کاملا مشخصى ندارد و صرف تعبد است (2
).
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها
:
(1) صدوق , علل الشرائع , ج 2 ص 17و 18

(2) آیة الله حکیم , مستمسک العروة الوثقى , ج 6 ص 198با تلخیص

کسانی که به دلیل اغفال دیگران یا به دلایل افسردگی یا ضعف جسمی در زندان خودکشی می کند، ‌ولی سابقه نماز و روزه دارند ...

پرسش: کسانی که به دلیل اغفال دیگران یا به دلایل افسردگی یا ضعف جسمی در زندان خودکشی می کند، ‌ولی سابقه نماز و روزه دارند آیا به بهشت می روند؟
پاسخ:
خودکشی به هر وسیله و به هر عنوانی باشد از نظر شرعی حرام است و از گناهان کبیره محسوب می شود. امام باقر(ع) می فرماید: «مؤمن به هر بلائی مبتلا می شود و به هر قسم مردن می میرد. ولی خود را نمی کشد».(1) خودکشی یک نوع قتل است و قرآن مجید می فرماید: «خودتان را نکشید که خداوند به شما اهل ایمان مهربان است و کسی که از روی تعدی و تجاوز به غیر و ستم بر خود قتل نفس نماید زود باشد که او را در آتشی سخت در آوریم و این بر خدا سهل و آسان است».(2
)
اما با توجه به آیات و روایات معصومین می توان گفت تنها یک گناه انسان را مخلد در آتش می کند و آن شرک است. قرآن مجید می فرماید: «خداوند گناه شرک را نمی آمرزد، ولی کم تر از آن را برای هر کس بخواهد می آمرزد».(3
)
پس تنها مشرکان قابل بخشش نیستند و در جهنم باقی می مانند مگر اینکه توبه کنند، اما گنه کاران دیگر و از جمله کسانی که دست به خودکشی می زنند قابل بخشش و آمرزش اند. شیخ مفید می گوید: تمام علمای امامیه اتفاق نظر دارند که تهدید به خلود در آتش مخصوص کفار است و کسانی را که دارای ایمان به خدا و اقرار به فرائض او و از اهل نماز هستند هر گاه مرتکب گناهی شوند شامل نمی شود.(4
)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها
:
(1) وسائل الشیعه
.
(2) نساء (4) آیه‌33
.
(3) همان، آیه 48 و 116
.
(4) ناصر مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج1 ص 49.

اگر احکام از قرآن و سنّت استخراج می‌شود، چرا احکام مجتهدان متفاوت است؟

درست است که دانشمندان و صاحب نظران مسائل دینی، احکام الهی را از متون قرآنی و روایی استخراج می کنند، امّا فهم و استعداد آنان متفاوت است. هر کدام، از آیات قرآن و روایات مطلبی را می فهمند و بر اساس آن فتوا می دهند. همان طور که دانشمندان علوم دیگر نیز چنین اند، مثلا متخصصان طب در مسائلی با هم اختلاف دارند. گاهی بیماری را نزد چند پزشک می برند، هر کدام نظری متفاوت از دیگری می‌دهد. اختلاف نظر ها طبیعی است.
منابع اصلی اجتهاد و استنباط در دورة آغازین پس از غیبت حضرت ولی عصر(ع)، کتاب و سنّت بود که در بعضی مسائل با ترکیب عناصر مورد نیاز دیگری، فقیهان را در کار افتا یاری می‌داد. با گذشت زمان هر اندازه که فاصلة زمانی از آغاز غیبت بیشتر شد، توجه به عناصر دیگری در کار استنباط ضروری تر می نمود، مانند اجماع و عقل و شهرت فتوایی. الآن فقها و صاحب نظران مسائل دینی از کتاب و سنّت و اجماع و عقل و شهرت فتوایی برای افتا و پردازش نظریة خود کمک می گیرند
.
از طرفی گسترش علوم و پیدایش حوادث واقعه و جدید کار را مشکل تر می‌سازد. فقها باید با حفظ و پایبندی به اصول،‌ با زمان پیش بروند تا از قافلة زمان عقب نباشند
.
حضرت اما خمینی(ره) دو عنصر زمان و مکان را در اجتهاد مؤثر دانست، یعنی فقیه باید جدای از پایبندی به اصول بتواند آن‌ها را با علم و آگاهی خود بر زمان و مکان تطبیق دهد. البته آنچه فقیه و فقها از کتاب و سنت به دست می آورند، به عنوان یک متخصص،‌ نظریة او برای خود و دیگران حجّت شرعی است، به این معنا که وظیفة عملی خود و مردم را بر اساس آنچه که از کتاب و سنّت و اجماع و عقل می فهمد، بیان می‌کند. هیچ فقیهی ادعا نمی کند که آنچه فهمیده‌ام، عین حق و مطابق با واقع است، از این رو در پایان فتوای خود می نویسند: «الله اعلم
».
گاهی فقها از نظریة اوّل خود بر می گردند و نظریه و فتوای جدیدی می دهند و به اصطلاح «تبدّل رأی» برایشان حاصل می‌شود و رأیشان عوض می‌شود
.
گاهی اختلاف فتوا به دلیل آن است که به نظر یکی، موضوع حکم تغییر کرده، اما به رأی دیگری موضوع همچنان باقی است،‌ مثل شطرنج که هر چند در اصل حکم اختلافی نیست، ولی به نظر بعضی از فقها در حال حاضر از آلت قمار خارج شده و به تبع تغییر موضوع، حکم نیز عوض می شود، اما دیگری معتقد است شطرنج همچنان از آلت قمار محسوب می‌شود.

اگر خداوند غنى است ، چرا با ید او را عبادت ‌کنیم ؟ روزه بگیریم و اگر نتوانستیم باید قضای آن را انجام دهیم ؟

خداوند غنى و بى نیاز از همه چیز است، چون غیر از خدا هر چه موجود است ، همه مخلوق خدا است و نیازمند به او. قرآن می‌فرماید : «اى مردم! شما همگى نیازمند به خدایید. تنها خداوند است که بى نیاز و شایستة هر گونه حمد و ستایش است»1
در آیه دیگر فرمود: « هر کسى کفر ورزد و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده است . خداوند از همه جهانیان بى نیاز است».2
بنابر این خداوند بى نیاز مطلق است و مخلوقات همه محتاج اویند. او است که همة نیازهاى مخلوقاتش را بر طرف می‌کند. ما انسان‌ها که یکى از مخلوقات خداییم ، سراسر وجودمان را نیاز و احتیاج فرا گرفته است، مانند نیاز به آب و غذا و هوا و . . . که با نبود یکى از این ها قادر به ادامة حیات نیستیم . ما چند دقیقه یا چند ثانیه نمی‌توانیم بدون هوا زنده بمانیم. همه این نیازمندیها به وسیله آب و هوا و غذا و . . . بر طرف می‌شود که خداى مهربان با خلق آن ها نیاز ما را برطرف کرده است
.
آرى این خداى حکیم ومهربان است که به هنگام تولد بچه، خون را تبدیل به شیر می‌کند و نوزاد آن را از پستان مادر تغذیه می‌نماید
.
یکى از نیازهاى ما نیازهاى روحى است مثل احتیاج به محبت . از این رو بچه‌هایى که در خانوادة خود احساس کمبود محبت نسبت به خودشان کنند، دچار اختلالات روحى و روانى می‌گردند. یکى از نیازهاى واقعى و اساسى روح بشر مسئله عبادت و پرستش است، چون خداوند انسان را براى تکامل آفریده است و تکامل او جز از راه عبادت و بندگى به دست نمیآید
.
بنابر این خداوند نیاز به عبادت ما ندارد، بلکه ما محتاج به عبادت او هستیم که با بندگى او به نعمت هاى جاودان نایل شویم. قرآن می‌فرماید : «کسى که جهاد و تلاش کند ، براى خود جهاد مى کند؛ چرا که خداوند از همة جهانیان بى نیاز است». 3 در جاى دیگر می‌فرماید: « کسى که عمل صالحى به جا آورد ، به سود خود به جا آورده است، و کسى که کار بدى انجام دهد ، به زیان خود او است. سپس همة شما به سوى پروردگارتان باز می‌گردید».4

در آیه دیگر فرمود: «کسى که پاکى گزیند، به نفع خود او است».5
نتیجه اینکه عبادت و اعمال صالح همه اش به سود انسان است ، نه سود خدا . انسان در پرتو اعمال صالح تکامل می‌یابد و به آسمان قرب خدا پرواز می‌کند وبه خوشبختى همیشگى می‌رسد. و بر اثر جرم و گناه سقوط می‌کند و بر بدبختى ابدى گرفتار می‌شود
.
روزه یکی از عبادات بسیار مفید برای جسم و جان است حال اگر در ماه مبارک رمضان نتوانیم روزه بگیریم یا در مورد آن کوتاهی کردیم باید آن را به نحوی که در دستورات دینی بیان شده انجام دهیم
.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها
:
1. فاطر (35) آیه 15
.
2. آل عمران (3) آیه 97
.
3. عنکبوت (28) آیه 6
.
4. فجر (89) آیه 27-30
.
5. ذاریات (51) آیه 56.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 3:31 بعد از ظهر |
زنی که درعقد کسی نیست ویا بعد از جدایی از ازدواج دائمی سه بار پاکی را دیده و یا دختر مطابق فتوای مذکور :
بعد از اینکه مدت مثلاً دو ساعت .............

مبلغ مثلاً ده هزار تومان را تعیین کردند ابتدا زن به مرد می گوید: خودم را به ازدواج با تو در آوردم در مدت معلوم با مهریه معلوم و مرد در جواب می گوید قبول کردم. البته زن می تواند هر نوع شرط معقولی را مانند عدم نزدیکی لحاظ کند.
واقعیت اینست که در زمان کنونی ما غالباً فقهایی که فتوا به آزادی عمل دختران باکره داده اند پس از مدتی بنا به دلایلی (که به نظر نگارنده مهمترین آنها فشار اجتماعی ناشی از عدم مطالعه کافی مردم در زمینه فقه شیعه است ) از نظر خود برگشته اند. همانطور که گفتم از جمله این فقها آیت الله نوری همدانی بود که با تماسی که با دفتر ایشان داشتم حدود 3 سال قبل از فتوای خود برگشته اند.در این وبلاگ در صدد هستیم که این آگاهی را در اختیار عموم مردم قرار دهیم شاید بهتر پذیرای این فتاوای فقهی گردند و جامعه ای داشته باشیم سرشار از نشاط و تلاش و تکاپو. چرا که عدم پذیرش یک حکم و حساسیت نسبت به آن موجب صدور حکم ثانویه می شود. یعنی برخی فقها با آن که معتقدند آزادی دختر در ازدواج موقت از احکام اولیه اسلامی است ولی به لحاظ شرایط خاص اجتماعی و فرهنگی جامعه و عدم آشنایی مردم با فرهنگ صحیح اسلامی یا به دلایل دیگر در یک حکم ثانوی فتوا به عدم جواز آن می دهند چه بسا اگر این فقهای عظام در اروپا یا آمریکا یا هر جای دیگر غیر از ایران بودند وآزادی جنسی در آن سرزمینها را می دیدند فتوا به جواز ازدواج موقت دختران باکره بدون اذن پدر می دادند. نمونه این فقهای بزرگوار آیت الله مکارم شیرازی هستندکه خوشبختانه درس خارج فقه ایشان در اینترنت نیز موجود است که در این کتاب نظرات ایشان را مورد بررسی قرار داده ایم. قطعاً بالا بردن سطح علمی مردم موجب فرهنگ سازی و آمادگی مردم برای پذیرش این فتاوا خواهد گردید. و این امر موجب رضایت فقها نیز خواهد بود . از طرفی هیچ کس نمی تواند مدعی شود که بالا بردن سطح دانش مردم جرم است.
یکی از مهمترین مباحثی که در این وبلاگ به آن پرداخته ایم مبحث سکس می باشد. با کمال تأسف سکس در کشور ما بیشترین کلمه ای است که در بین نسل جوان طرفدار دارد. از آمارجستجوهای اینترنتی و موضوعات چت ها این مسئله به وضوح نمایان است.
دنیای عجیبی است در یک طرف دنیا و شاید در همین بغل گوش ما افراط در مباحث جنسی دیده می شود به گونه ای که پارکها و جزایر لختی درست کرده اند که وارد شوندگان به این اماکن اعم از زن و مرد باید کاملاً عریان باشند. و مباحث جنسی بدون هیچ گونه محدودیتی آشکارا مطرح و آموزش داده می شود . از طرفی در کشور ما تفریط فاحش در مسائل جنسی دیده می شود . یک مرد یا زن حیا میکند که پیشنهاد ازدواج موقت به جنس مخالف بدهد چرا که در این صورت احتمال بر باد رفتن آبرویش وجود دارد و حتی در عرف جامعه چه بسا یک جرم محسوب شود.
نگاهی به وضعیت اسفبار محیط جامعه و دانشگاههای ما مبین این است که هم اکنون جوانان ما در یک وضعیت بحرانی به سر می برند. بهانه قانع کننده ای هم بین مردم شایع کرده اند که وضعیت جوانی به لحاظ شکل گیری شخصیت یک وضعیت بحرانی است و این وضعیت امری عادی تلقی می شود. تا چه حد این حرف قابل قبول است؟ اینها نتایج تحقیقات دنیای غرب است . آنها نوجوانانی را بررسی می کنند که سرتا پا در لجن گناه فرو رفته اند. چه بسا این وضعیت بحرانی بعلت آغاز قهر با خالق هستی باشد. دوری از معنویت در ابتدای راه ، یک تنشی در انسان ایجاد می کند که با فاصله گرفتن از حقیقت هستی به امری عادی تبدیل می شود. البته ما منکر شرایط خاص روانی دوران نوجوانی نیستیم ولی نه با این شدت.
روابط بین دختر وپسر در محیط دانشگاه بیانگر عقده های خفته ای هستند که مانع تمرکز فکری این قشر از جامعه میگردد و رکود تحصیلی را در پی دارد. البته این عقده های جنسی تا حدی در اکثریت مردان متأهل هم دیده می شود که رکود کاری و عدم نشاط در کل جامعه را به دنبال دارد و شاید یکی از دلایل پیشرفت مادی و نه معنوی دنیای غرب همین آزادی جنسی باشد. این در حالی است که هیچ دین و مذهبی به اندازه دین اسلام و مذهب تشیع مدافع آزادی گسترده مشروع جنسی نیست. آزادیی که خیانت آمیز نباشد و حق هیچ کس را ضایع نکند و در جهت تکامل جامعه باشد

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 2:29 بعد از ظهر |
شماره 1

"تو زندگي منو كامل ميكني" اين به او مي گويد كه تنها فرد مورد علاقه شما است. همه زنها دوست دارند اين جمله را از شوهرشان بشنوند. بـيـان ايـن عبـارت بـه مفهوم آن است كه شما همسر خود را بصورت كامل پذيرفته ايـد و ايـنـكه او به صـورت موجودي اجتناب ناپذير و هميشگي براي شما در آمده است. در همسرتان احساس لـذت بـخش غير قابل تصوري بوجو آمده و تا چندين روز لبخند از لبانش جدا نخواهد شد.

چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: اين جـمـله اسـاسـا مـي گـويد كه شما در زندگي به او نياز داشته و نميـتوانيد بدون او به زندگي ادامه دهيد. زنها از شنيدن چنين جملاتي بسيار مشعوف ميگردند.

اشاره باشكوه

"دوستت دارم" اين جمله "دو كلمه اي" معروف و كوتاه كـه هـمگي ما برايـش اهـميت بسيار زيادي قائل هستيم، مي تواند تاثير شگرفي به همراه داشته بـاشد. اگر ازدواج كرده ايد خوب است هر روزه چندين بار براي همسرتان تكرارش نماييد.

چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: گفتن اين عبارت بهـمسرتان بـاعث روشن نگاه داشتن شعله هاي آتشي مي گردد كه هميشه نياز به برافروزي دارند. اگـر در بـين شما كساني تـا حال اين جمله را به همسرشان نـگفـتـه انـد، هر گاه احساس آمادگي نموديد، ترديد به خود راه نداده و آن را بيان كنيد. هيچگاه از گفته خود پشيمان نخواهيد شد وقتي كه عكس العمل او را مي بينيد ( يا احساس مي كنيد ).

 

گفتگوي عشق

اكنون كه آموختيد كه چگونه مي توانيد همسر خود را خوشنود كرده و صورتش را سـرخ نماييد، اينكار را انجام دهيد! فقط به اين نكته فكر كنيد كه او در جواب كار شما در آينده چطور جبران خواهد نمود.

 

شماره 2

"تو يك مادر ايده آل خواهي شد"                                                                   اغلب زنها به دنبال اين هستند كه روزي بچه دار شونـد. هـمـچـنين اكـثـرا با خود كلنجار مي روند كه آيا در اين راه مـوفـق خـواهد بـود يـا خـير. بـا گفـتن اين جمله به او اطمينان مي دهيد كه حتما به هدفش خواهد رسيد. به علاوه با ارضـاي نيازهاي دروني او باعث آرامش و تسكين وي مي شويد. بيان اين كلمات از زبان شما به عنوان يك همسر، او را تبديل به خوشحال ترين انسان روي زمين خواهد نمود.

چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: اينـگونه بطور غير مستقيم به همسر خود مي فهمانيد كه مايليد از او بچه دار شويد. واضح است كه اين نوايي بسيار خوشايند در گوش او مي باشد. از اين نقطه، همسرتان بيشتر پذيراي پيشرفت و ترقي شما خواهد شد.

شماره 3

"تو بهترين دوست مني"                                                                               به او مي گوييد كه چگونه ماورا و فراسوي مسائل جنـسي مي انديشيد و به اين معني اسـت كه براي رابطه اتان ارزش قائل هستيد و مايليد كارهايي را بـهـمراه او انجام دهيد كه مردان ديگر ممكن است رغبتي به آن نداشته باشند. همسرتان بعد از شنـيـدن ايـن جمله پيوستگي مقاومت ناپذيري با شما پيدا خواهد نمود.

چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: اين جـملات شـما را در نـظر وي بـجاي يـك فرد عادي كه مجبور به گذراندن وقتش با او است، به انساني معني دار و جذاب تـبـديـل ميكند. اين شما را به ابتداي ليست خواسـتگـاران پرتاب ميكند چراكه شما به مهمترين نكته اشاره كرده ايد: دوستي و رفاقت.

شماره 4

"مي خواهم همه عمرم را با تو سپري كنم"                                                  ايـن جمله اي سنگين است؛ معني آن فاصله زيادي با دادن پيشنهاد براي ازدواج نـدارد. بنابراين پيش از گفتنش به نامزدتان مراقب عواقبش باشيد. اما بخاطر داشته باشيد كه ريسك كردن اغلب پاداش و نتيجه مطلوب به دنبال خواهد داشت. هنگاميـكه اين جـمله را بيان مي داريد، او از لحاظ رواني بسيار سركيف مي گردد. جـمـلات ديـگـري كـه تقريبا همين نتيجه را داشته ولي تعهدآوري آنها كمتر مي باشد، عبارتند از: " فقط تو ميتوني تا اين حد منو خوشحال كني" و " من دوست ندارم با هيچ كس ديگري جز تو باشم."

چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: همـه زنـها عاشق شنيدن جملاتي حاكي بر سرسپردگي ديرپا و با دوام از همسرشان هستند. مطمـئـن بـاشيـد كـه بـعد از گفتن اين جمله سلامي هميشگي را از او خواهيد شنيد.

شماره 5

"در روابط زناشويي بسيار خوب هستي" بيان اين جمله باعث مي گـردد هـمـسرتان احساس كند كه يك الهه است. شنيدن اين عبارت به همسر شـما تفهيم مي كنـد كـه روابـط جنسي و زناشويي او به چشم شما بي عيب و نقص بوده و باعث مي گردد كه احساس نمايد واقعا مي داند كـه چگـونه بايد مرد خود را راضي نگاه دارد.

چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: تحسين و تمـجيد از عملكرد او نشانگر اين است كه شما به روابط جنسي فقط به عنوان ابزاري براي ارضا نــمودن خود نگاه نكرده، بلكه همه جنبه هاي آنرا مورد ستايش قرار ميدهيد.

شماره 6

" تو واقعا زرنگ و باهوشي"با تـصـديـق نـمودن هـوش و ذكـاوت وي، ايـن معـني را مي رسانيد كه علاوه بر محاسن ظاهري، متوجه ذهن و فكر توانمندش نيز شده ايد. هـمـسر شـما بـا شنيدن اين جمله در مورد همه جوانب زندگي خود احساس رضايت و خوشنودي خواهد نمود. اين سخـن نشانه احترام از طرف شما براي همسرتان محسوب ميگردد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: همسرتان اين مسئله را كه شما فقـط بـه فـكر روابط جنسي نيستيد و قادريد ماوراي چنين موضوعات فكر كنيد را تحسين خواهـد كرد. زنها عاشق مردان صـمـيمي و خـوش قـلب مـي بـاشند و هيچ چيزي بهتر از بيان و تشخيص هوش و ذكاوت آنها نمي تواند صفات آقا منشانه شما را آشكار نماید.

شماره 7

"تو زيبا تر از دوستان ديگرت هستي" قرار دادن او از بين همتاهايش بر سكوي نخست زيبايي باعث بالا رفتن اعتمـاد بـنفـس وي شـده و سـبـب مي گـردد تا هـمـسر شمـا در تـصـوراتش بر دوستان هم جنس خود بتواند فرمانروايي كند. اين تحسين و تعريف بسيار مهمي در دنياي زنانه محسوب شده و امتياز شما را در نزد همسرتان ارتقاي چشمگيري خواهد داد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: گذشته از اينكه باعث مي گـردد او از لحاظ زيبايي ظاهري خود را برتر از اطرافيانش تصور كند، اين جمله كوتاه به همسرتان تفهيم ميكند كه شما تا چه حد براي وي ارزش قائل هستيد. بعلاوه زماني كه دوستانش پيش شـما هستند، كمتر احساس نگراني خواهد كرد. او در مـورد خـودش احـسـاس خـوبـي نموده و پاداش سليقه بخرج دادن شما را خواهد داد. با اينحال يك احتمال جانبي بالقوه وجود دارد: يك همسر حسود اين سخن را مدركي براي متهم نمودن شما به اينكه قصد برانداز نمودن و چشم دوختن به دوستانش را داريد، بشمار خواهد آورد .

شماره 8

"در مورد ‌[ هر چيزي ] چه احساسي داري؟"پـرسيدن اين سؤال به همسرتان نشان مي دهد كه شما خالصانه براي احـساسـات او اهميت قائل هستيد. زنها عاشق بيان احساسات خود در مورد هر موضوع قابل تصوري مي بـاشند. با اين حـال بـدانيد كه خود را در دام گفـتگويـي طولاني و عميق در مورد آن موضوع گرفتار خواهيد كرد. بنابراين اگر شب تصميم ديدن مسابقه فوتبالي را داريد، اين سؤال را مطرح نكنيد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: اين سؤال بيانگر جنبه مهرباني و دلسوزي يك فرد است. وقتي همسرتان در مي يابد كه شما توجهتان را به وي مبذول داشته ايد، او نـيـز متقابلا تمام احساسات خود را با شدتي بسيار بيشتر، اهدا خواهد نمود. يعني اگـر قـبـلا فـقـط فردي جذاب بشمار مي آمديد، اكنون همانند جواهري در چشم او جلـوه خواهيد كرد. متوجه منظورم مي شوید ؟

شماره 9

"نمي تونم بگم چقدر دلربا و زيبا هستي"همانطور كه مشخص است، اين بـه او مـي رسـاند كه وي براي شما جذاب بوده و فرد ديـگري بـه چشمتان نمي آيد. از طرف ديگر باعث افزايش اعتماد بنفس در او خواهد شد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: اين جمله بخصوص در روابط زناشويي بلند مدت مؤثر واقع مي شود چرا كه شما به همسر خود اطمينان ميدهـيد هنوز به او علاقه داريد. در عوض همسرتان نيز سعي خواهد كرد اين زيبايي و دلربايي را با شما تقسيم نماييد. سؤالي هست؟ اينجوري فكر نمی کنید؟

شماره 10

 "روز خوبي داشتي؟هـنـگاميـكه از همسر خود در مورد چگونگي گذراندن روزش پرسش ميكنيد، برداشت او اين خواهدبود كه شما انسان با فكري هستيد و مشتاقيد بدانيد وي ساعات كاري خود را چگونه سپري كرده است. اما يـك هشـدار: ايـن سـؤال بـه هـمـسـر شـمـا مجوز آن را خواهد داد كه چند ساعتي در مورد كوچكترين اتفاقاتي كه برايش افتاده صحبت نمايـد. پس براي مدت زماني طولاني آماده نشستن و شنيدن داستانهاي او شويد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: زنها به آنچه كه در فكر شما ميگذرد، توجه زيادي دارند. پرسش در مورد چگونگي روز او نشان مي دهد كـه شمـا پذيرا، مشتـاق و علاقمند به گوش دادن حرفهاي همسرتان هستيد. با اين عمل به او فرصتي مي دهيـد تا خودش را خـالي نـموده و شما را به عنوان همراز و محرم اسرار خود در نظر بگيرد. اگر چه ممكن است بيش از زماني كه انتظار داريد مجبور به شنيدن صحبتهايش شويد، اما وقتي تمام شد، او شروع به صحبت در مورد شما خواهد کرد .

اشاره باشکوه

"دوستت دارم" اين جمله "دو كلمه اي" معروف و كوتاه كـه هـمگي ما برايـش اهـميت بسيار زيادي قائل هستيم، مي تواند تاثير شگرفي به همراه داشته بـاشد. اگر ازدواج كرده ايد خوب است هر روزه چندين بار براي همسرتان تكرارش نماييد. چرا باعث زيبا شدن وجهه شما ميگردد: گفتن اين عبارت بهـمسرتان بـاعث روشن نگاه داشتن شعله هاي آتشي مي گردد كه هميشه نياز به برافروزي دارند. اگـر در بـين شما كساني تـا حال اين جمله را به همسرشان نـگفـتـه انـد، هر گاه احساس آمادگي نموديد، ترديد به خود راه نداده و آن را بيان كنيد. هيچگاه از گفته خود پشيمان نخواهيد شد وقتي كه عكس العمل او را مي بينيد ( يا احساس می کنید).

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 2:5 بعد از ظهر |

در دوره‌های ماد و هخامنشیان٬ هریوا (هَره‌ايوه) سرزمینی در اطراف رودخانهٔ هریرود بوده و یکی از ساتراپی‌های هخامنشیان بشمار می‌رفت. در سنگ‌نبشته بیستون داریوش بزرگ٬ هَره‌ايوه (Haraiva) در فهرست ساتراپی‌های هخامنشیان آمده است.

به قول مورخ یونانی هرودت، اسکندر مقدونی در ۳۳۰ قبل از میلاد، آرتاکوانا٬ مرکز ساتراپی هریوه را گشود. سپاهیان اسکندر شهر را ویران و باشندگان آن را بقتل رسانیدند. اسكندر سپس شهرى به نام «اسكندریه آره‌ایا» (Alexandria Areia) در كنار هریرود بنا كرد و جمعيت و آبادى آرتاکوآنا را بدين شهر كه شايد هرات امروزين باشد تحويل كرد.

هرات در زمان ساسانیان در سنگ‌نبشته‌ای در کعبه زردشت واقع در نقش رستم بنام هریو یاد شده است. در دورهٔ ساسانی از مراکز مهم نظامی و منطقه مرزی در مقابله با هیاطله بوده است. پیش از حملهٔ اعراب مسلمان به ایران دارای اقلیت مسیحی نستوری بود. در سال ۳۱ ه.ق. (حدود ۶۵۰ م.) یا کمی پس از آن به دست اعراب مسلمان فتح شد.

در دورهٔ اعراب، يعنى در قرون وسطی، هرات همراه با نیشابور، مرو و بلخ یکی از چهار قسمت (چهار ربع) ایالت خراسان بود و هم مرکزی برای مسيحيت تحت نفوذ کليسای نستوری و هم پايگاه مهم تصوف، يعنی نظريه زاهدانه اسلام به شمار می‌رفت. افرادی از پیروان «نقشبندیه» و «چشتیه»، انجمنهای اخوت صوفيه به مقامات وزارت و صدارت عظمی رسيده اند.

هرات مثل اکثريت مناطق ديگر خراسان با هجوم مغول در ۱۲۲۲ م. از بنياد ويران شد و بیش از نیمی از اهالی بومی آن قتل عام و يا آواره شدند.

هرات بین سالهای ۶۴۳ تا ۷۸۴ ه‍.ق. پایتخت سلسلهٔ آل کرت بود. تیمور لنگ در سال ۷۸۴ هرات را گشود و آل کرت را نابود ساخت. در جریان این حمله هرات بار دیگر ويران و هزاران نفر کشته شدند. شاهرخ فرزند تیمور و همسرش گوهرشاد پایتخت تیموریان را در سال ۱۴۰۱ م از سمرقند به هرات منتقل کردند.

در ۱۵۰۶ شیبانیان آسیای مرکزی بر شمال افغانستان و هرات مسلط شدند. اندکی بعد هرات در تحت کنترل صفويان ايران قرار گرفت. در دوران صفوی هرات مهم‌ترین شهر و مرکز خراسان محسوب می شد و همواره مورد طمع ازبکان بود حتی چندبار این شهر به دست ازبکان افتاد. اما سلطه ازبکان بر این شهر به صورت کوتاه مدت بود و آنها از دوره های فترت در اوایل سلطنت شاه طهماسب اول و اوایل سلطنت سلطان محمد خدابنده و شاه عباس اول استفاده کردند و هر بار برای مدت کمی این شهر را در اشغال داشتند.

پس از سقوط صفویان هرات مدتی در اشغال طایفهٔ ابدالی بود و به دست نادر شاه افشار افتاد. پس از مرگ نادر افغان‌ها بر هرات مسلط شدند. در دوران معروف به بازی بزرگ ماموران بریتانیایی در هرات فعال بودند و از جدایی آن از حکومت ایران پشتیبانی می‌کردند. در ۱۲۴۹ ه.ق. عباس میرزا از سوی فتح‌علی شاه قاجار مامور پس گرفتن هرات از افغان‌ها شد [نیازمند منبع]. مرگ عباس میرزا در راه مشهد این کار را ناتمام گذاشت. محمد شاه قاجار نیز کوششی برای فتح هرات کرد که ناکام ماند. در زمان ناصرالدین شاه قاجار٬ دوست محمدخان، حاکم کابل و قندهار هرات را گرفت. نیروهای ناصرالدین شاه تحت فرمان حسام‌السلطنه هرات را محاصره کردند و در سال ۱۲۷۳ این شهر را گرفتند. با مداخلات بریتانیا در جنوب ایران و بحرانی شدن روابط ایران و بریتانیا طی عهدنامه‌ای که در ۱۲۷۳ ه.ق. (۱۸۵۷ میلادی) در پاریس بین نماینده ایران و سفیر بریتانیا امضا شد قرار شد که نیروهای بریتانیا از بنادر و جزایر جنوب ایران خارج شوند و در عوض ایران نیز سپاهیان خود را از هرات فراخواند و استقالال افغانستان را به رسمیت بشناسد[نیازمند منبع]. پس از جنگ هرات بسال ۱۲۴۹ ه‍ .ق. قسمت‌های از شرق هریرود به بعد (شامل هرات) به افغانستان ضميمه گرديد.

در تاريخ معاصر افغانستان هرات از استبداد داخلی، تحجر، تعصب و تجاوزات خارجی بيش تر از ديگران رنج کشيد. هرات سراسر سده نوزدهم را در ميان کشمکش‌های سرداران سدوزایی و محمدزایی و بازی بزرگ سپری نمود.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 2:16 بعد از ظهر |
از جملهء انبیهء عظیم الشان رفیع البنیان که در بلدهء جنت نشان هرات واقع است، یکی مسجد جامع هرات است که فی الحقیقت جامع فیوضات الهی و رافع کدورات نامتناهی است، تا سپهر دوار آغاز دوران کرده هیچ بنائی بدین لطافت و زیبائی ندیده و  تا خسرو و ثوابت و سیار در سیر اش در معموره آفاق جفت ندارد و صفای صفهء معموره اش هر لحظه روح تازه به آبدان معتکفان درآورد از زمرهء قرائت حفاض خوش آوازش مقیمان عالم بالا پر فیض و سرور.

اصل بنائی مسجد جامع شریف قبل از اسلام و معروف است که معبد بزرگ آریائی، خانهء مزدا، آتشکدهء پیروان زردشت بوده و پس از فتح مسلمین و نفوذ دین مقدس اسلام این معبد باستانی مرکز مسلمانان شد و به  مسجد جامع معروف گردید. گویند اصل بنائی آن چوبین بوده و منقش مدهون.

در شب جمعه هشتم جمادی الاول سال ۵۱٤ نازلهء به مسجد افتاد و نیمی از مسجد را ویران کرد و بسوخت.

ظاهرأ بعد از این آتش سوزی آنرا ترمیم نموده اند. اما مرحوم سلطان غیاث الدین محمد ابن سام غوری از آل شنسب به سال ۵۹۷  ق آنرا به خشت پخته و گچ آباد فرمود، اما با تمام آن مؤفق نشد، یعنی سلطان را در سال ۵۹۹ عمر بسر رسید و برادرش مرحوم شهاب الدین غوری به تختگاه غور و هرات جلوس نمود. اوهم مؤفق به تکمیل آن نشد. تا پس از فوت او غیاث الدین محمود پسر سلطان غیاث الدین موصوف با اتمام آن توفیق یافت.

 سلاطین غوری یا آل شنسب مردانی نیکوکار و شاه هانی بزرگ و متدین بودند.

غرض که مسجد جامع هرات در حملهء چنگیزخان شکسته و مدروس شده بود. ملک غیاث الدین آنرا ترمیم و تعمیر فرمود. بار دیگر در عصر اعلیحضرت شاهرخ میرزا و به دستور وی ترمیم شد و باز بسال ۹٠٤ مرحوم امیر علی شیر آنرا به وضعی مرغوب ترمیم و به کاشیهای رنگین مزین نمود. ولی در ایمام فتور هرات شکستهای به آن رخ داد. مرحوم حسن خان شاملو هروی آنرا ترمیم کرد تا باز مرحوم وزیر یارمحمد خان ایوان مقصوره را که شکسته و فرو غلطیده بود، دوباره بپوشید. و در عصر امیر حبیب الله خان شهید سرا پای مسجد جامع بصورت اساسی ترمیم شد. اما اطراف آنرا حویلی های محلی محیط میداشت. مرحوم محمد قاسم خان نایب الحکومهء هرات آن سرا ها را خریداری نموده اطراف مسجد جامع را پاک و هموار نمود. در سال ۱۳٢٢ شمسی حسب نظریهء محمد ظاهر خان پادشاه سابق و به همت عبدالله خان ملکیار به ترمیم اساسی این مسجد مبارک معطوف فرمود. مهندسین لایق هروی را جمع، استشاره و استخاره نموده در ۱٤ حمل سال  مذکور کار ترمیم آن آغاز گردید. مرحوم حاجی محمد اسمعیل مهندس و مرحوم غلام حیدر مهندس هروی که هر دو در فن معماری قدیم هرات از نوادر روزگار بودند، بکار تعمیر و ترمیم مسجد جامع مؤظف گردیدند. خداوند (ج) آن دو آزاد مرد هنرمند را مغفرت فرماید که هنر معماری قدیم را بار دیگر احیاء نمودند و صنعت کاشی کاری معرق را به شاگردان آموختند. عمل خطاطی مسجد به مرحومان حاجی ملا عبدالله هروی و میرآقای نستعلیق نویس تفویض گردید و بعد استاد ارجمند و خطاط بی مثل و مانند جناب آخند ملا محمد علی عطار هروی که در نگاشتن خطوط هفت گانه و اصول خطوط اصل و فرع یگانهء آفاق و در هنر خطاطی طاق است، نگاشتن کتیبهء ثلث جلی این معبد باستانی به وی تفویض گردید و به توفیق الهی آیات مقدس کلام الهی را دورادور مسجد بقلم سحر بنان خویش نگاشت. نگارنده عاجز نیز افتخار دارد که از شروع کار ترمیم مسجد الی مدت پنج سال تمام در کار تزئین و نقاشی این معبد مقدس مشغول خدمت بوده و حتی المقدور در آن رشته ایفای وظیفه نمود.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |
بعد از مرگ امیر تیمور لنگ، جانشینانش در دو سه جای بر تخت سلطنت تکیه زدند. در خراسان شاهرخ بر تخت نشسته اعلان سلطنت مستقل کرد. وی هرات را پایتخت خود قرار داد. پس از سه چهار سال به دیگر جایها که زیر سلطه پدرش بوده و حالا دیگران در آن حکومت میکردند حمله برده آن جایها را به تصرف خود در آورده جزو امپراطوری خود نمود.

شاهرخ میرزا شخصی عادل، علم دوست، آرام و متین و پشتیبان هر نوع فرهنگ و هنر بود. علماء، میناتوریست ها، ادیبان، شعراء، خطا طان و خلاصه کلام هر کس که یک نوع کسبی داشت مورد عنایت و احترام شاهرخ قرار میگرفت. از همین خاطر تمام این هنرمندان به هرات روی میآوردند و هرات مرکز علم، هنر و ادب شده بود.

در هرات بود که شاهرخ عاشق گوهرشاد شد و او را به زنی خویش ( ١ )  در آورد. گوهرشاد زنی بود بسیار فهمیده و توسط شاهرخ شوهر خویش کارهای بزرگی انجام داد که بعضی از آن ها تاریخ گشته است. مثل منارا، تخت صفر و..........................................................

 

مقبره هر دو در خیابان و در نزدیکی منارا واقع شده است که خود حکایت از تاریخ میکند. بر سر مزار ایشان گنبد زیبای ساخته شده که به گنبد گوهر شاد بیگم مشهور و معروف است.

نقل است که روزی شاهرخ میرزا از کار روزانه سلطنت فارغ شده به طرف خانه خود روان بود. اتفاقاً آن روز بسیار گرم و سوزان بود. همانطور که مشغول راندن بود و عرق از سر و صورتش میریخت، متوجه شد که یک دختر همرای یک تاس از جوی که نزدیک آن بود کوزه اش را آب میکند. ( نام جوی، جوی سلطانی است ). شاه اسب را به سمت دختر رانده و از خواست تا برایش کمی آب بدهد. دختر بدون نگاه کردن به شاه برایش گفت که تاس کثیف است و باید آنرا خوب پاک کند. شاه ناچار حرف او را قبول کرد، در حالیکه از تشنگی به جان آمده بود. دختر به آرامش کامل چند دفعه تاس را پاک و پس گلی کرد. شاه که متوجه او بود گفت که اگر او این دفعه تاس را آب کرده برایش ندهد، از سر کوزه آب خواهد خورد. دختر تاس را آب کرده آهسته آهسته به شاه نزدیک شد تا تاس را برایش بدهد، شاه که دیگر از تشنگی رمقی در بدنش نمانده بود با یک حرکت سریع تاس را از دست دختر گرفته و سر کشید. هنوز یکی دو جرعه از گلویش پائین نرفته بود که دختر چنگ انداخته، تاس را از دم دهان شاه گرفت. شاه که از این حرکت تعجب کرده بود بسیار خشمگین نیز شد. سبب را از دختر سوال کرد. او در جواب گفت که پشت تاس کثیف است. از جواب دختر شاه خشمگین تر شده شمشیر خویش را از نیام بر کشید و گفت الان است که ترا بکشم تو به یک آدم تشنه آب نمیدهی. دختر در جواب گفت: من بحال این ملت افسوس میخورم که چنین شاهی بی عقلی دارد. شاه که سخت از جواب دختر حیران شده بود گفت: راز جوابت چیست و از کجا دانستی که من شاه استم؟ او در جواب گفت ترا از لباس هایت، طرز حرکات و گپهایت شناختم و چون تو بسیار مانده بودی، خون، آب، بلغم و رگهای بدنت همه باز بودند. اگر در جا آب مینوشیدی خطر از اینکه خون در رگهایت جمع شود و دچار مریضی های گوناگون شوی بسیار بود. از این سبب بود که در آب دادن تال دادم. شاه از جواب دختر خجل شده شمشیر پس در نیام گذاشت و از او نامش را پرسید. او نامش را گوهر گفت. شاه از گوهر پرسید که آیا تا بحال شوهر کرده و یا نامزد دارد. گوهر در جواب نه گفت. شاه اسم پدرش را پرسید، گوهر گفت که نام پدرش صفر میباشد و شغل او گاوچرانی است. این را هم اضافه کرد که پدرش را صفر گاوچران صدا میزنند. بعد شاه عنان اسپ را کشیده راهی منزل شد.

 

آنشب را شاه نتوانست بخوابد و همه شب در فکر گوهر بود. او احساس کرده بود، خواسته ناخواسته عاشق گوهر آن دخت دهاتی شده است. صبح روز بعد در دربار ٤٠ نفر از درباریان را همراه با چندی اسپ سوار پیش صفر گاوچران از بهر خواستگاری دخترش گوهر فرستاد. وقتی صفر اسپ ها را از دور دید پا به فرار گذاشت، در آن نزدیکی کوهی بود و سنگ های خورد  و بزرگ داشت. او میتوانست بخوبی از آن همه سنگ رد شود ولی تعقیب کنندگان به مشکل دچار شدند چرا که اسپ در آن جا نمیرفت و آن ها هم نیز با پای نمیتوانستند صفر را تعقیب کنند. ناچار با هم مشوره کرده به این نتیجه رسیدند که یک نفر از هم مسلک های خود صفر را پیدا کرده و نزدش بفرستند. بالاخره یک گاوچران دیگر که نامش جمعه گاوچران پیدا کرده او را نزد صفر روان کردنند. جمعه از سواران کمی دور شده، دست خود را به گوش برده و با آواز بلند صفر را صدا کرد: صفر هاوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو صفر صدای جمعه را شناخته جواب پس داد. بعد جمعه نزد او رفته برایش گفت که این سواران از بهر خواستگاری گوهر آمده اند و او چرا فرار نموده است. صفر جواب داد روز گذشته موقع گذشتن از پل شنگ یکی از گاوان در سوراخی گیر کرده و در وقت بیرون آوردن کمی زخمی شد و امروز هم صاحبش او را نفرستاده. چون سواران را دیدم ترسیدم که صاحب گاو کدام کس را سر من نفرستاده باشد. بعد هر دو با هم نزد فرستادگان شاه آمدند.  صفر برایشان گفت: من تا فردا وقت لازم دارم. فردا جواب تان را میدهم. فردای آن روز صفر گفت: من راضی ام اما گوهر یک روز دیگر هم وقت میخواهد. بالاخره وقت اقرار رضایت فرا رسید. شاه از صفر مهر شیربهای دخترش را پرسید. او در جواب گفت: چون روضی را خداوند (ج) میدهد قرار این آیه و( ما من و دآبة فی الارض الا علی الله رزقها) سوره هود (ع) آیه ۶ اول جزء ۱٢از این خاطر شیر بهای او را بخشیدم. چون برای من حرام است. مهر را از خود گوهر پرسان کنید. بعد شاه گفت که از گوهر مهر او پرسیده شود.

چنین بود رسم شاهان عادل که حتی از یک گاوچران و دخترش رضایت و مهر را پرسان مینمودند. نه مثل حالا که هر کار را به ظلم و ستم میکنند.

گوهر در جواب گفت: برای خودم هیچ نمیخواهم ولی در پائین کازرگاه در همان میله جای که سال یک بار ( روز اول سال ) مردم دور هم جمع میشوند, برای پدرم تختی بسازید و پدرم را نیز بزرگ گاوچرانان کنید. رسم چنان باشد که در سال یک روز تمام گاوچرانان پیش پدرم آیند و هر کدام در اطراف تخت نهالی بنشانند. و چنان شد که گوهر کفته بود. تخت را ساختند و او تا حالا به تخت صفر مشهور است. اکنون تخت صفر یکی از بزرگترین میله جاهای شهر هرات است. در جشن عروسی خواهر خوانده های گوهر این طور زمزمه میکردند: گوهر شاد شد و شاد شد و شاد که گوهر شاد شد. از آن به بعد نام گوهر به گوهرشاد تبدیل شد. بعد از آمدن به حرمسرای شاهرخ میرزا به رسم احترام بیگم هم به نامش اضافه شد. حالا او گوهر دختر صفر گاوچران نبود، بلکه گوهر شاد بیگم ملکه شاهرخ میرزا و امپراطوری وی بود. از گوهر شاد بیگم کارهای بزرگی سر زده که شرح آن در اینجا نتوان کرد. از آنهمه شاید بتوانم بسیار کم چیزی برایتان آماده و نقل کنم. اگر شما علاقه به خواندن آن داشته باشید. یکی که همین تخت صفر است و فعلاٌ دیگری منارا.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 12:38 بعد از ظهر |

عشق یعنی درد آدم، عشق یعنی کار شاعر

عشق یعنی آخرین اندیشه در پندار شاعر

 

عشق یعنی یک تبسم در زمستانی ترین شب

عشق یعنی لحظه بارانی دیدار شاعر

 

عشق یعنی گم شدن در آرزوهای خیالی

عشق یعنی نغمه یی وارفته در گیتار شاعر

 

عشق یعنی باوری آکنده از بوی شقایق

عشق یعنی در خلود خسته گی ها یار شاعر

 

***

 

عشق یعنی ریسمانی و درختی پای برکه

عشق یعنی مرگ عاشق، عشق یعنی دار شاعر


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 3:32 قبل از ظهر |

جناب بابه صاحب که سر آمدجناب بابه صاحب که  از سرآمد  مجا ذیب  و عرفا در عصر خود بشــمار  می رفت اصلاْاز قریه ء دکوی  کوهدامن که در سرک  عمو  می نز دیک  سرک گلدره واقع است  بوده  و در ابتدا شغل دهقانی داشتـه  و درجوانی شامل مسلک نظامی شده و بنابر مصلحت وقت در اواخر امیر شیر علی خان و اوائیل سلطنت عبدالرحمن خان در خدمت نظام در ولایت هرات بود ه از انجائیکه  وی استعداد باطنی داشته  با یک تن ازعرفای  آن سامان برخورد و کسب معارف نموده است چون طبیعتاً جذب وی غالب بود بعد ازچندی مجذوب شده و کار نظام را ترک گفته و از انجا به کابل امده است. درشهر کابل ابتدا درکوچه اندرابی در گذر اتاقی داشته و در انجا روزگار میگذرانید  وبعضی از مردمان اخلاصمند گاه گاه  نزد وی میرفتند و نان و آبی برای وی میاوردند. تا اینکه  روزی  یکتن از علمای  عصرمشهور به حاجی صاحب که در محکمه شرعیه کابل بحیث مفتی ایفای وظیفه  مینمود از پیش اتاق وی میگذشته شاید خطراتی  در دل وی خطور کرده باشد در این اثنا  بابه صاحب از راه کشف القلوب بخطره وی آگاه میشود و توجه خود را بسوی او معطوف میسازد  وی علی الفور درخدمت  بابه صاحب آمده  و نزد وی مینشیند  و ترک ، منصب  رسمی میکند این رویداد سبب مزید شهرت  بابه صاحب شده و مردم از هر طبقه  با و مراجعه  نموده  و از صحبت وی  فیض میگرفتند  اگر چه قراریکه  میگویند  سخن او درست  فهمیده نمیشد اما فیوضات وی به همه کس میرسید وی طرف اعتقاد خاص و عام بود حق اراکین   دولت از قبیل میرزا محمد حسین مستوفی المالک و غیره اولیای امور عصر امیر حبیب الله خان شهید به بابه صاحب اخلاص  کامل داشتند  این عارف مجذوب گاهی اوقات بنابر ضرورتی به گردش میپرداخت و باز بقرار گاه خود عودت میکرد تا اینکه  دراوائل سلطنت امیر امان الله  غازی کابل را ترک گفت و به گلبهار کوهستان رفت ودر انجا یعنی در موضعیکه  فعلاً مزار مبارکشان قرار دارد جاگزین شد و در گلبهار نیز مردم بوی گرایش پیدا کرده و همواره   از وی کرامت و خوارق ظاهر میگردید چون بابه طرف اخلاص مردم  واقع شده بود یکتن از شیخان  عصر که موقف خود را در خطر دید و برای   اینکه قدرت خود و ضعف  بابه را در انظار مردم  نشان داده باشد بایک عده  پیروان  خود به گلبهار امده امر کرد که بابه را برخر سوار کنند و استخوانها  را در گردن وی تعلیق نمایند و او را تشهیر کنند اما قراریکه  گفتند بابه صاحب میخندید و انچنان غرق تحیر خود بود که نمیفهمید چه در حق او اجرا نمودند. بهر حال به همان وضعی که داشت دردیره خود میبود ولی برای این شیخ معترض خداوند ج جزائی تعین کرد و ان این بود که برای وی سخت بواسیر خونی پیدا شد و هر قدر کرد و با جریان خون نماز را ادا میکرد و در هر نماز وضو میکرد نگارنده وی را بار ها دیده بود انچنان زردی دررخسار او مشهود بود که انسان گمان میکرد وجود او را  با رزچوبه  زرد کرده اند حضرت عارف بزرگ ابولمعانی  خوب فرموده اند:

الحذر ای غافل از وضع بخـــــــود پیچیدگان

ای بسا کشتی که در طوفان این گرداب رفت

این عارف بزرگ یعنی بابه خان محمد صا حب تا اوایل عصر امیر امــان الله خان مرحوم حیات داشت و در همان گلبهار میبود و در همان جـا پــــدرود  حیات گفت و در دیره خود وی که جای شا عرانه است در بین  در یـــا ی  پنجشیر ودر یاچه شتل مدفون گردید و مزار مبارکش زیارتگاه عام و خاص  است . با به صاحب  خوارق و کرمات  بسیارداشت  که اگر همه ء آن ذکر  گرددبا عث اطا له کلام  میشود بناً یکی دو خوارق  وی را کــه از ثقــــات  شنیده شده  ذیلاً تو ضیح  میدارم. پدر مرحوم من که  شخصی نهایت  صوفی و متعبدی بود قصه میکــر د  که در آوان جوانی با بابا محمد سرور خان شاه آغا سی بار کزائی زندگی  میکرد . تو ضیح  بیشتر  اینکه  پدرم پس از جنگ با عبدالـرحمــن  خــــان  مغلو ب شده و او را  به اصطلاح  ارغه مل گرفتند  و امیر پدرم را  به بــابـا  محمد سرور  خان مرحوم  سپرد تا با وی باشد. لهذا پدرم در بـا غ بابا کـه  در محله چند ول واقع بود وفعلاً سرای لیلا می فرو شی شده  یکه و تنها  زند گی میکرد یعنی تا آن وقت متا هل نشده بود. بابای مر حوم مغضو ب   امیر  قرار گرفته بود سا لیان  دراز در منزل  خود خانه نشین بود  و عمـر   را به بسیار عسرت وپریشانی  میگذرانید پدرم  در اتاقیکه در باغ بـــا بـــا   داشت  شب و رو ز را سپری میکردو چون شو ق خدا پرستی  دا شــت  شبها را بیدار میبود. وی میگفت  که شبی مرا خواب نبرد نشسته بود م  دیدم که دروازه ء کلان باغ که خیلی مستحکم و کلان بود  خود بخود  با ز  گردیدو با به خان محمد صا حب وارد با غ شد من بسوی او رفتم  مرا بنام  صدا زدو گفت  عبدالقادر  برو بابا محمد سرور را احضار کن من تعجــــــب   کردم که این دیوانه که هیچگاه  حرف او فهمیده نمیشد بچه فصا حـــت  سخن  میگویدو باز مرا بنام صدا زد من به تعمیل  امر پرداخته  و بمنز ل   بابا رفتم و او را از آمدن با به صا حب خبر دادم . بابا محمد سرور خان پای  برهنه و با عجله و شتاب زده از منزل  پا ئین آمدو و قتیکه با به صا حــب  را دید بقدم های وی بو سه داد با به با مهربانی اورا تسلی داد و گفـــت   که در این چند سال زجر و زحمت زیاد دیدی و منت هر کدام را کشــیدی   من آمده ام که شما را از این ذلت و خواری بر هانم و علاوه کرد که امیـر   شیر علی خان در یک دست و امیر عبدالر حمن خان در دست دیگر مــن  است . من هر دوی آنها را  چپه کردم . این را گفت و به با با صاحب  امــر    نمود که فو راْ دریشی خویش را بپو شدو پا ئین بیا ید. با با فورا ْ به منزل   رفت و در یشی سرخ نا یب سالاری خویش را پو شید و پائین آمد. پا ئین آمدن  با با از منزل و رسیدن سر دار عبدالقدوس خان عتمادالدوله    با اسپ یدک . همین که اعتماد الدوله از اسپ فرود آمد با به خان محمد   صا حب رفت و عتماد الدوله به بابا صا حب گفت که امیر صا حب شـــب    وفات کرد و سر دار حبیب الله خان مرا فرستادتا شما را نزد وی ببــــرم  و شما بیعت عسکر را  برا ی حبیب الله خان  بگیر ید این را گفت و سـوار   اسپ شدند با ین ترتیب با با صاحب بیعت گرفت و امیـــــــر حبیب الله   پاد شاه شد و با با صا حب را به حیث والی کابل مقرر کرد .کرا مت دیگر  با به خان محمد صا حب  را از زبان  عارف بزرگ که نگارنده  به وی  ارادت تام دارد و در ولایت و بزرگی  وی شایبه راه نداردوآن مراد  از جنا ب خلیفه  امیر احمد صا حب مشهور  به خلیفه صاحب فـــــــرزه ؛قدس ؛ سره است  مینگارم . جناب  خلیفه صاحب فرمودند  کــــه در   عصر امیر حبیب الله خان سراج  من در خدمت پیر روشن ضمیر  خــو د   حاجی  پاچا رحتمه الله علیه  که اصلاْ ازقوم احد زا ئی و در داد و خیل   ولا یت لو گر  میز یست  در کابل تشر یف آورده و بجای یکی از مخلصینکه مشهور به پهلوان کنجاره فرو ش بود و در قصاب کوچه ء کابــل  در   عقب مسجد مبارک پلخشتی خانه داشت  اقامت داشت . رو ز پیــــــر رو شنضمیر از خانه بدر شدند و من هم به معیت شان بودم و ی پیش میرفت و من دنبال شان در حر کت بودم تا اینکه رسیدیم به گذر گــاه  متصل  با غِ بابرشاه  که در آنجا  مکانی بود و در آن مکان مجذوبــــــی   اقا مت داشت که او را دادا صا حب گذر گاه میگفتند. حاجی پاچا صا حب  راسا ْ به دیره ء همین مجذوب وار د شد و از طرف دادا صا حب استقبال گردید . در حجره وی چند نفر مجذو ب دیگر  نیـــز حاضر بودند . تعجب در اینجا بود که همه ء آنها با هوشیاری تام صحبتمیکردند در صورتیکه قبلا ْ سخنان آنان کاملا ْ به هزیان و کلمــــــات نا مفهوم شبا هت داشت . دادا صاحب به من التفات نموده فرمود کــه  سر شته چای را نمایم و برا ی مدعوین  جای تهیه  کنم. من خــود را  مشغول این کار در بیرو ن حجره نمودم اما در حین حال گوش فـــــرا دادم که اینها چه میگو یند . ایشان  در باره شخصی صحبت میکردند و در اطراف مجا زات آن شخص گفت و گو میکردند . این شخص موردنظر همان  مو لو ی صاحب  سرای زرداد بود. رحته الله عیه که عا رف بزرگوار و اصلاْ فارو قی نسب و برادرزادهء جنا ب شاه عبدالعزیزصا حب قدس سره بود  و برای تصرف معنوی کابل  به اینجا آمده  بــود وی در دکان  یک تن از  مخلصین  که به عثمان  موش موسوم  بودو در بــازار خیابان دکان خرادی داشت می نشست و شکوه و عظمت خــــــاصداشت . مجا ذیب کابل وی را نپذیرفتندو در صدد شدند که وی را اخراج کنندو یا مجازات  دیگری  برای وی  تعین  نمایند . لهذا بزرگان  کا بـــــل یعنی مجا ذیب در حجره  دادا صا حب  گرد آمدند و تنها حا جی پاچــا وخلیفه  صاحب  در بین آنها  از هوشیاران  بـــودند . با قـــی همــــه از دیوا نه گان گرد هم جمع آمده بودند . خلیفه صا حب فرمود که آنــها در مورد فحص و بحث مینمودند که در این  اثنا دادا بلوچ صاحـب وارد شدو همه مثل آدم های هوشیار  بصحبت  نشسته  و گفت کــه در  مورد این هندوستانی چه فیصله نمودید . دادا صا حب گفتند که  مـــامنتظر یم تا  متصرف شهر بیا ید و تصمیم قطعی اتخاذ گردد. لحظه ء نگذشته بود که جنا ب بابه خان محمد صا حب  تشریــــــف آو ردند و  فهمیده شد که  متصرف شهر کابل همین شخص بوده اســت و در  مرتبه و مقام با لاتر از سا یر ین است .با به خان محمد صا حب  نیـــز  هوشیارانه  سخن میگفت  و اثر ی از جنون  در وی  ظاهر  نبود   بالنتیجه  فیصله  بهمین شد که جناب  مولو ی صا حب در جا ی حبس  شودو بلکه  از جای خو دحرکت  کرده نتو اند. این فیصله تصویب گردید   و مجمو ع مجاذیب  متفرق گردیدندهنگامیکه از حجره خارج شــــد نــد   همان جنون و بیخود ی  بر آنها  حکم داشت  . از هوشیاری یک لحــظه     قبل خبری نبود . خلیفه صا حب فرمودند که من با پیر خود جنــــــــاب  حاجی صا حب نیز بسوی قرار گاه روان شدیم . هنگا میکه در قریــــب   مسجد پل خشتی  رسید یم دید یم که مو لو ی صا حب پیش و با بــه  خانه محمد صا حب در دنبا ل و ی روا ن است . مو لو ی صا حـــب در  سرای زر داد وا رد شد و در کنجی قرار گرفت . بعد از این تـــا ریـــــخ   مولوی صا حب از پا ها شل شدو عثمان  خراد تخت بزر گی  بــــــرای وی ساخت و مو لو ی صا حب با لا ی آن  می نشست و تا سالهــــای متمادی که زنده بود برآن  تخت قرار داشت  و از جا حرکت  کرده نمی  توا نســـــــت. این بود  خارقه دیگر با به  خان محمد صا حب کــــه از ثقات روایت شد و معلوم  گردید  که وی  متصرف عالیمقامی بـــــــودکه در عصر خود نظیر نداشت . از با به صا حب  ظا هراْ دو شخـــــص تر بیت حاصل نمود . یکی آن همان  حاجی صا حب  که باو ی میبـــود و قبلا ْ در مورد  ایشان تذکر داده شد و دیگر آشپزی دا شت بنام با بهمیر فقیر که در باره  آن نیز  در محل گزارش داده خواهد شد که هـــر  دوی آنها مجا ذیب  بزرگی  بودند و در عصر خو یش نام  و شهر تــی  داشتند . در مورد جنا ب با به خان محمد بهمین مختصر اکتفا  شد.توضیح : با به صا حب را  بعضی خان محمد  و بعضی خال محمد میگویند.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 3:19 قبل از ظهر |

ذكـرحق خير و ثـواب اسـت تـو هــم ميـدانـي 

زود گـذر دُور شـباب اسـت تـو هــم ميـدانـي

گـردش چـرخ شـتـاب اسـت تـو هــم ميـدانـي 

قصـر دنـيا چـو حـباب اسـت تـو هــم ميـدانـي

مـثـل كـف بـر سـرآب اسـت تـو هــم ميـدانـي

شب و روز در طلب كام روان است چو مور

همه بر حرص جهان غرقه و در ساحـل دور

نـه شـكـيـبـا نـه قـنـاعـت نه چو هستند صبـور

ز نــزول مَــلـك الـمـوت و ره مـنـزل گــــور

چـشـم ايـن قـوم بخـواب اسـت تو هم ميدانـي 

جمع كرد مال و بر او اهل ضلـَل مسروراند

مـثل قـارون بـآن سعي و عـمـل در گـور اند

گنج مخـفي ست چـو ايـن پند امل مستور اند

زر و سيـمي كه بر او اهل دغل مغرور انـد

جـنبـش مـوج سرآب اسـت تـو هــم ميـدانـي

عـشـق مـجـنون چـو فرهاد به همه عام نشد

هـر كـي دنـبـال هـوس رفـت نـكـو نـام نشد

بـجـز از راه ديــانـت كـسـي بـر بــام نـشـد

تــوســن سرکش گيــتي بــه کسي رام نــشد

عـيـش او پــا بـه ركـاب است تو هم ميداني 

دل خـود يــكـسره بــركــن اگـــر هـوشياري

حـب دنـيـاي دنــي گـرچــه بـــود بـســيـاري

مضمل گشت خجل هر كه بـه شيطان يــاري

نـفـي اغــيـار كــن در مـستــحــق ديــــداري

مـا سـوا كـتـم حـجـاب اسـت تـو هـم ميـداني

خوش به آن كس كه چون حاكـم و دانـا بودن

بـهـر حـق يـك دو نـفس سينه ً خود بگـشودن

بـه عــدالــت نــه ريـا روي خـــدا را ديـــدن

راه حــق بـسـتـن و هــم راه خـطـا پيـمــودن

خـجـلـت روز حـسـاب اسـت تـو هـم ميداني

خواب غفلت چه خطاي يست ترا اي غـافـل

دسـت شيطان گـرفت خـصم خـدا را جاهـل

نـاپــسـند اسـت بـه کـردار خـطا چون باطـل

چـنـد گــردي پـي دنــيـاي دنـي اي عــاقـــل

ترک او کن که ثـواب اسـت  تــو هـم ميداني

عـــزت نـفـــس نـگـهـــدار سـحـر خـيز بپـا

ظــالـم و شـقـي و خـونـخــوار نـــدارد حـيا

جـور و بـيــداد کـنــد بـر سـر مسـکـين چرا

تـا بـکـي ظـلم و ستـم ميـکـني بـر خـلق خـدا

خــانـه" ظلـم خــراب اسـت  تــو هـم ميداني

خـويـــش را بـر در هر فـاسـقـي بدنام مکن

مـســت بـي جــا مــشـو بـاده" در جــام مکن

سـخـن کــذب مــگـو خـجـلــت فـرجـام مکن

جــز ريــاضــت مـطـلب عـشـرت ايـام مکن

لــذت عــيـش عــذاب اسـت  تــو هـم ميداني

گـنـدم ار کـشــت کـني فيض نگيري تو ز جو

هــر چـــه کِـشـتـي در آخـر نـمايـي تـو درو

پيشه کن صبر چو زرغون پي جاهل تو مرو

دل بـه جـيـفـه مــنـه پــنــد غــيـاثــي بـشـنــو

کين هـمه نـقـش بر آب است تـو هم مـيـداني

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 3:12 قبل از ظهر |

شـب عید است جان مــن بـرایــت هدیه هــا اینــجا
بیــا از خــون ما کـــن دست و پای خود حـنا اینجا

بــه قربانــی اگر بــردند اســـماعیل و مــن قـــربان
به چشمانم نهید ســـرمه که چشمان است حیا اینجا

بدور کعبه چـون گــردی حـریم کعــبه خــواهــی شد
حقــیقــــت جســتجو میکــن درون دل خـــدا اینـــجا

به شیطان سنگ خواهی زد به نفس خود بزن ایـدل
لعیـــن بــر کبر خـــود لعنت بـکن چون کبریا اینــجا

گـــرت گنج و صفا خواهی بشوئید چهره از ایمــان
طهیــرو پـــاک و نـــورانی بجوئیـــد از صفا اینــجا

تو گر خـــواهی شِفـــای جمله بیـــماران در عـــالم
شـــفا اینــجا رضــا اینجا خـدا ایــــنجا دوا اینــجا

باین دل خانه کرده چون بنـا کـــرده بدســــت خــود
جـــنیدو بـــایـزید اینــجا  عــــلاج و دار ما ایـــنجا

باشـک چشـم و خـون دل نویسم این غزل (زرغون)
خدا بــخشد صـــحت شمــس مرا از صـد بـلا اینجا

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 3:8 قبل از ظهر |

باغبان

یاران بوصل دوست رسیدند بی نقـــار

من مانده ام بقید تن خویش در کنــــار

                             تاهمرهان ز دور و برم دور گشته اند

                             فریاد و ناله میکنــم از جــور روزگار

ای باغبان ز روی کــــرم التفــــات کن

بر غنچه ام ببند و رسانم به شهر یـار

                             تشبیه و استعاره  و طرح مجـاز رفت

                             اندربیان وصــــف عزیـــزان جانسپار

خاصه مبارزان ره اشک و آه و خون

کردند جان خویش به جانان خود نثار

                             تاکی کشیم طعنه ء کینه وران دهــــر

                             از دست مغرضان و شیادان نابکـــار

یارب ز لطف خویش بما کن عنـایتی

تاگم شود ز دهر خناسان روزگــــــار

                (بیرنگ)شدیم شهره ء آفاق وهم نشد

                حاصل مرام و مقصد دلهـــــای داغدار

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 2:54 قبل از ظهر |
 

 

ا ولین شا عره زبا ن د ری که د رتذ کره ها ا زا و نا م برد ه شد ه ا ست ، رابعه بنت کعبه قزداری میبا شد که همعصر شاعر و ا ستاد شهیر زبان دری  رود کی بود و د ر نیمه اول  قرن چهارم د ر بلخ حیات داشت ، پدر ا و که شخص فاضل  و محترمی بود د ر دوره سلطنت سامانیان در سیستان ، بست ، قدهار و بلخ حکومت می کرد . تاریخ تولد رابعه در د ست نیست  ولی پاره ا ی از حیات او معلوم است.

ا ین دختر عاقله و دانشمند در ا ثر توجه پد ر تعلیم خوبی ا خذ نموده ، درزبا ن دری معلو ما ت وسیعی حاصل کرد، و چون قریحه شعری دا شت ، شروع بسرود ن ا شعار شیرین نمود . عشقیکه رابعه نسبت بیکی ار غلا مان برادر خود در دل میپردازد ، بر سوز و شور اشعارش افزوده آنرا بپایه تکامل رسانید . چون محبوب او

غلا می بیش نبود و بنا بر رسومات بی معنی ان عصر رابعه نمیتوانست امید وصال او را داشته باشد ، از زندگی و سعاد ت بکلی نا امید بوده ، یگانه تسلی خاطر حزین او سرود ن اشعار بود ، که در آن احسا سات سوزان و هیجان روحی خود را بیان مینمود.

گویند روزی رابعه در باغ گردش می کرد، ناگاه محبوب خویش را که بکتا ش  نام داشت مشا هده نمود ، بکتاش از د ید ن  معشوقه به هیجان آمده ، سر آستین او را گرفت ، ا ما رابعه به خشم خود او را رهانید ه ، نعره زد  )یا برای تو کفایت نمی کند که من دل خود را بتو داد م د یگر چه طمع میکنی ؟)

حارث ، براد ر رابعه که بعد از مرگ پدر حاکم بلخ شده بود، توسط یکی از غلامان خود که صند وقچه  بکتاش را دزدیده ،بجا ی جواهرات و طلا در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آ نرا بغرض دریافت پاداش به بادار خود داد . برادر او ازین عشق اگاهی یافته ، باوجود پاکی آن بر خواهر خود آشفته ، حکم به قتل او داد. و را بعه قشنگ در لحظه ها ی جوانی ، با د ل پر ارمان این دنیایی  را که از آن جز غم و ناکامی نصیبی نداشت ، وداع نمود. اگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعا ر رابعه باقی نمانده ، ولی آنچیزیکه در دست است بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده ، ثابت می سازد که شیخ عطار و مولانا جامی (رح) در تمجیدی که از او نموده اند مبالغه نکرده اند.

پدر رابعه نظر به لیاقتش بر او لقب (زین العرب) گذاشته بود. رابعه تخلص نداشت ، اما محمد عوفی در (لباب الالباب ) می گوید او را(مگس روهین) می خواندند ، زیرا وقتی قطعه ذیل را سروده بود:

خبر دهند که بارید بر سر ا یوب      ز آسمان ملخان و سر همه زرین

اگر بباره از ین ملخ بر او از صبر ؟!     سزد که بارد بر من یکی مگس روهین

 

 

 

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 2:42 قبل از ظهر |
سخن از یمامه ازاده ی بلخ، رابعه است ، کبوتری بلند پرواز که ذؤیان و صیدان خونریز اهریمن خوی ، بال های یاقوتی جانش را با شمشیر برید ند و پیکر مهتابینه اش را در گرما به ً خونین ، به خون رنگین ساختند .
از آن تاریخ تا به امروز که بیشتر از هزار سال ازآن میگذرد ، رابعه را از حمام خون ذ ؤ یان خرد بیرون نیاوردند، واقعیت اندیشه وتفکر شاهد خت بلخ رابعه همچنان از سده ها بدین سو است که در زندان نویسنده و شاعر امکان پیدا نموده اند ،که فقط روی بٌعد آزاد اندیشی رابعه در انتخاب وگزینش عشق خشونت هایی فکری وباوری در بند و زنجیر است. تنها در پسینه سالها است که از او چند نویسنده و شاعر امکان پیذا نمودند که فقط روی بعد آزاد اندیشی رابعه در انتخاب و گزینش عشق بحث نمایند و در تکیه به سرنوشت جانگداز او قاتلین و منکران عشق را محکوم بدارند، که از جمله این کسان در پسینه سالها برعلاوه چند تن ازمتقدمین سده هایی پیش که از آنها نام خواهیم برد ، زنان چون مهریه آذرخش و لیلی رشتیا عنایت سراج و چند تن دیگر میتوان نام برد .
اما سوال اساسی که میتواند مطرح گردد اینست که چرا در تاریخ ادبیات ما از رابطه های عاشقا نه افسانه یی مانند ، یوسف و زلیخا ، لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد، وامق و عذرا و ویس و رامین ، به ویژه از یوسف و زلیخا و لیلی و مجنون ، داستان و دیوان های شعری داریم ، اما از رابعه بلخی که فداکارانه ترین و درعین حال سوگمندانه ترین حماسه عشق را با خون خویش در تاریخ عشق وحماسه در سر زمین ما رقم زده است،نشانه ء فقط در حد اولین شاعر زن و سوانح مختصر آن چیزی بیش از این نمیتوان یافت.
در حالیکه سراسر دیوان های شعری و ادبیات عاشقا نه ما از تمثیل ها و تصاویر لیلی و مجنون ویوسف و زلیخا مشحون است.تمثال ها وتند یس های که نه تنها رابطه ای با فرهنگ قبل از اسلام شدن ما ندارد ، بلکه آن تندیس ها خاص اعراب بادیه نشین به شمار می آید . مثلا" یوسف و زلیخا که قصه ا ی یهود یان است و این قصه به نقل از تورات در قرآن هم نقل شده است ، قصه ء مردی معبری بنام یوسف است که برادران نا مادریش بنا بر عقده های که داشتند یوسف را طبق روایت تورات به تجار اسماعیلیان به بیست پاره ء نقره فروختند.1
آن تجار یوسف را خریده به مصر می برد ، در مصر فوطیفار که خواجه و سردارافواج فرعون بود او را از اسماعیلیان خریده و بحیث غلام در خانه خویش می گمارد، در خانه فوطیفار است که باری بگفته تورات ، زن اربابش از او تقاضای همخوابگی مینماید ، در این تقاضا بنا بر روایت تورات هیچگونه نشانه از عشق و محبت نیست، بعید نیست که خواهش زلیخا بالفرض اگرصحیح باشد، در اثر ضرورت و نیازمندی های جنسی ناشی از بی میلی ها و یا کمبود های مردانگی شوهرش بوده باشد، زیرا یکی از علت های به کژراهه در رفتن ها فقر است. و یا هم شاید بر عکس ادعای تورات و قرآن زلیخا بی گناه بوده با شد. که باید هم چنین باشد ، زیرا اگر قصور از زلیخا میبود بدون تردید شوهرش او را مطابق دستور شریعت یهودیان سنگسار میکرد. گفتنی است که سنگسار نمودن زانی و زانیه شیوه ء عمل شریعت یهود یان است که بعد ها الله تعالی در زمان عیسی این فرمان خویش را منسوخ میسازد، اما دو باره مثل اینکه پیشمان شده باشد در زمان محمد انرا نافذ میگرداند. ولی ملاحظه میگردد که فوطیفار شوهر زلیخا یوسف را مجرم دانسته به زندان می اندازد. در زندان این جوان معبر مشغول تعبیر نمودن خواب های زندانیان میگردد ، تا آنکه کارش رونق میگیرد وسر انجام پای تعبیر خواب فرعون به آن بارگاه راه میابد و زانو میزند. در اثر فراستی که دارد کارش به جای میرسد که فرعون به او میگوید: « بدانکه تو را بر تمامی زمین مصر گماشتم و فرعون انگشتر خود را از دست خویش بیرون کرده ، آن را بر دست یوسف گذاشت ، و او را به کتان نازک آراسته کرد ، و طوقی زرین بر گردنش انداخت ، و آسنات، دختر فوطی فارع ، کاهن اون را بدو به زنی داد. » 2
بدین گونه یوسف در اثر رحمت ولطف فرعون به مقام ومنزلت می رسد ،همین مقام وقدرت است که چاپلوسان وجیره خواران خوان کرم را وا میدارد که برای بدست آوردن جاه و مقام بیشتر سعی نما یند تا شانه های ارباب خویش را از بار گناه سبکدوش سازند ودامن زلیخا را آلوده ی گنا ه گردانند. زیرا در ادیان سامی زن همیشه محکوم بوده قتل و رسوایی زن شگفتی ندارد و آن را صفت ذاتی زن میشمارند. چنانچه که در قرآن با استفاده از همین ترفند یهودان به محکوم نمودن زنان پرداخته شده است وزن را مکار و حیله گر میداند و میگوید : « فلمار اقمیصه قد من دبر قال انه من کید کن ان کید کن عظیم» { ترجمه: وچون دید پیراهنش دریده شده( حقیقت را دریافت و) گفت این از مکر شما ( زنان) است که مکر تان عظیم است ] 3
گذشته از آنکه بنا بر آنچه در تورات ملاحظه میشود ، یوسف هرگز پیغمبر نیست بلکه بر عکس تا آخر عمر خدمگذار فرعون بوده است ، و پس از آنکه بدربار فرعون مقام پیدا مینماید ، دیگر از زلیخا خبری نیست . و زلیخا هم خبری یوسف را که به قول عشقنامه نویسان عاشقش شده بود نمی گیرد، و یادی از او در زندان نمی کند.
اینجاست که باید پرسید، که این شاعران و عشق نامه نویسان ، سوز وگداز عشق زلیخا را از کدام منبع دریافت نموده اند، و این آقا یوسف وخانم زلیخا چه حماسه عشقی آفریده اند که عاشقانه هایی پر سوز و گداز ما در هیئت آنها مطرح گردیده است.
یا مثلا" اعرابی دیوانه ء بنام قیس که اعراب که خود در جاهلیت غرق بودن او را از خود جاهل تر یافته ، بنام مجنون یعنی دیوانه مسمی نمودند ،عاشق دختری عرب زاده ء ثرومندی میشود و در اثر آن راه کوه وبیابان را می گیرد و با همان جنون و دیوانگی در ریگستانهای میماند تا میمرد، لیلا اش هم در کنار شوهر آرام زندگی دارد، این ها چه کرده اند ؟، کدام فداکاری در راه رسیدن به عشق خود انجام داده اند که با ید سرمشق عا شقان و عارفان باشند . چرا مردی معبر عبری که خواب به قدرت رسید نش تصاتفا" به حقیقت پیوست و ازدریوزگی به پادشاهی رسید و گناه خویش نیز به گردن زن انداخت ، در ادبیات ما مظهر زیبایی وجلال ملکوتی است ، ویا دیوانه ای عربی ( مجنون) مظهر وفا و استقامت و پایداری در عشق وارد ادبیات ما میشود. مگر نه اینست که ما احساس ها ، عاطفه ها ، حماسه ها ، اسطوره ها و تاریخ خویش را فراموش نموده و دامن آویز اعراب شده ایم. اگر چنین نیست ، پس چرا ؟ رابعه که با خون خویش عاطفه وعشق خود را ثبت دیوار تاریخ نمود و معشوق او بکتاش مردانه وار انتقام قتل عشق خود را گرفت و معشوقه عزیز خود را حتی در سفر وادی جاودنگی تنها نگذاشت و جان وتن به پایش فدا نمود ، در ادبیات و حماسه های عشقی ما آنگونه که یوسف و زلیخا عبری و لیلی و مجنون عربی راه یافته ، جای ندارد.
البته پاسخ با درنظر داشت اسیب دیدگی روان جامعه نا روشن نیست، و این عدم التفات منطقا" نباید شگفت آور هم با شد زیرا در جامعه ایکه افراد آن نتواند عشق خویش را بدون خواندن دعای سر اعراب بر خود حلال بسازد، و یا کاری را بدون صلوات فرستادن بر اعراب انجام داده نتواند . چگونه میتواند در حالیکه خود تابع فرهنگ عرب باشد ، با فرهنگ خویش بیگانه نبا شد و فرهنگ عرب را جانشین داشته های بومی خویش نسازد.
اما بهر حال ، با وجود جو دینی و فرهنگ عربی حاکم بر جامعه ء ما ، بودند کسانی زیادی مانند عا رفان چون شیخ فریدالدین عطاری، ابو سعید ابوالخیر بلخی و عبدالرحمن جامی که یاد و کلام رابعه بلخی را زنده نگهداشته اند .
اما رابعه در اشعار و آثار این عارفان بزرگ کشور ما بمثابهء اولین عقاب بلند پرواز ماد ینه ایکه آشیان بر ستیغ بلند خرد داشت و پروازش کلاغان را به مرگ میراند ، بنا بر ملحوظاتی ، بازتاب نیافته است. انچه که این راد مردان عارف نموده اند ، نجات رابعه است از بد نامی در جامعه عربی اندیش و زن سیتیز.
در شریعت عرب، مرد حق لذت بردن وعشق وهمچنان حق بدست آوردن زن را تا سرحد تجاوز دارد ، که البته سرحد تجاوز در هنگام جهاد از صدر اسلام تا به امروز لایتناهی مشخص و معین است ، و این همان مساله به کنیزی گرفتن زنان است . اما اگر زن عاشق شود و اظهار عشق نماید ، فورا" متهم به روسپیگری میشود . در فرهنگ و سنت و شریعت عرب همیشه مرد عاشق زن شده است ، مجنون عاشق لیلی است ، وامق عاشق عذرا، ماجراء یوسف و زلیخا را که گفتیم. در حالیکه در حوزه غیر عرب معمولا" در اسطوره ها ورابطه های تاریخی در این مورد زنست که مرد دلخواه خویش را انتخاب نموده است. رودابه است که عاشق زال میشود واین عشق چنان فداکارانه است که رودابه دریغ نمی دارد که گیسوان خود را از بام به پایین نیاویزد که تا زال را به بالا بیاورد ، تهمینه در سمنگان عاشق رستم میشود ، منیژه عاشق پیژن است. ویا شرین عاشق خسرو است و ویس عاشق رامین و هم چنان رابعه که فکر و اندیشه اش را از زندان تفکرات عرب رها سلخته ، در سرزمین لاله زار بلخ در انتخاب همسر راه رودابه و تهمینه را بر می گزیند. راهیکه در کتاب عرب مستلزم سنگسار است. بدین لحاظ است که عارفان و عاقلان سرزمین ما سعی میدارند که حداقل روح معصوم و پاک و آزاده ء رابعه را در اجتماع مستغرقه شریعت عرب در آینده ها تبرئه نمایند . بدین لحاظ که است که ابو سعید ابوالخیر عارف آزاده و آگاه بلخ چنانکه حضرت عبدالرحمن جامی در نفحات الانس از قول او مینویسد گفته است: « دختر کعب عاشق بود بر آن غلام . اما پیران همه افقاق کردند که این که او می گوید نه آن سخن باشدکه بر مخلوق توان گفت او را جای دیگر کار افتاده بود.» 4
ستایشگر فرزانه ی سیمرغ ، شیخ فرید الدین عطار هم در الهی نامه در تکیه بر سخن ابو سعید ابو الخیر میفرماید:
زلفظ بو سعید مهنه دیدم
که او گفتست من آنجا رسیدم
بپر سیدم ز حال دختر کعب
که عارف گشته بود او عارف صعب
چنین گفت او که معلومم چنان شد
که آن شعری که بر لفظش روان شد
ز سوز عشق معشوق مجازی
نبگشاید چنین شعری به بازی
نداشت ان شعر با مخلوق کاری
که او را بود با حق روزگاری
کمالی بود در معنی تمامش
بهانه بود در راه آن غلامش 5
در نزد عارفان و صوفیان متکی برعقل و علم عشق معنی خاص خویش را دارد . ابن عربی میگوید : « حرکتی که حتی هستی و وجود این دنیا ست ، حرکتی است که (عشق) آن را بر انگیخته است ؛ اگر این ( عشق) نبود دنیا همچنان در عدم بود ؛ از هر زاویه ای که بنگریم و از هر جنبه ای که ملاحظه کنیم ، حرکتی است از استتار به کشف.» 6
ودر جای دیگر کتاب فتوحات المکیه مینویسد: « و اگر موجودی را بخاطری جمالش دوست میداری هیچ کسی جز خدا را دوست نمیداری ، زیرا که وجود زیبا ست . به همین سان ، از همه وجوه ، موضوع عشق تنها خداست . افزون بر این ، همچنانکه خدا خودش را می شنا سد و با شناختن خویشتن خویش است که دنیا را می شناسد ، آن را به اضافه ، شبیه تصویر خویش آ فریده است . بدین قرار دنیا برای او همچون آینه ای است که تصویر خود را در آن می بیند و به این سبب است که خدا خویش خود را دوست می دارد . » 7
داریوش شایگان نویسنده کتاب آیین هندو و عرفان اسلامی در تشریع گفتار محی الدین عربی میگوید: «به خاطر این جمال متعالی است که خدا خود را به خویشتن می نمایاند و تصویر خود خود را بر جوهر های صور نوعی که همچون آینه های تاباننده ء تجلیات الهی هستند ، می افگند و خود را در آنها مشاهده و ستایش می کند . تصاویر منعکس شده روی این آینه ها همان دنیا ست و چون تصویر تابانده شده ، شکل خدایی نما دینه شده را باز آفرینی می کند ، گفته شده که خدا دنیا را به شکل خویش خلق کرده است .» 8
د ر نظر عرفای غیر متشرع عشق به دنیا در حقیقت ممنونیت از احسان خدا است ، نه عشق ورزیدن به خدا.
مقوله ء عشق بخدا جز ترفندی بیش نمیتواند باشد ، وقتی نقاشی تصویر زیبای می آفریند و آن را در معرض دید قرار میدهد ، پس از دیدن بیننده میتواند عاشق تصویر گردد ، مسخره است اگر تصویر ف ذهن و قلبش را تسخیر نموده باشد ، ولی تصویر را کنار بگزارد و به عوض آن عاشق نقاش شود. نقاشی که نه آن را دیده و نه میداند که در کجاست. اما همین تصویر دلخواه هرچه باشد، از سوی نقاشی آفریده شده ، و علاقمند این نقش بواسطه این تصویر دلخواه خویش است که مرهون صانع میشود ، نه عاشق آن، و به ستایش نقاش و نیایش او می پردازد . یا مثلا" پادشاهی عادل است و رعیت خود را در کمال رفاه و سعادت نگهداشته باشد ، رعیت عاشق پادشاه نمی شود ، بلکه به تعریف و تمجید او می پردازد و سعادت خود را مرهون عدل و اصاف و ارزانی نعمات او میداند. در حقیقت وجود نعمات است که خدا را به انسان می شناساند ، یعنی تصویر است که موجودیت نقاش را ثابت میکند و عشق و علاقه به تصویر است که انگیزه ء ستایش و نیایش صورتگر را در قلب و ذهن عاشق تصویر بار می آورد. تا جایکه در اثر غلو ی عشق به صورت مورد علاقه، تصویر جای صانع را میگیرد و به عین صانع تبدیل می یابد. چنین حالتی را در عرف عرفای خویش بسیار میتوان مشاهده نمود. چنانچه که یکی دیگر از صدر نشینان عشق و عرفان مولوی بلخی را این حالت بسیار پیش آمده است. مثلا" وقتی که مراتب عشق و دلبستگی خود را نسبت به شمس بیان نموده میگوید :
پیر من و مراد من، درد من و دوای من ــــــــ فاش بگفتم این سخن شمس من و خدای من 9
با این وصف است که نمی توان عشق رابعه را به بکتاش عشق ربانی خواند و مقام بلند عشق انسانی او را پست جلوه داده زاهدانه گفت. در زهد و زاهدی عشق نیست ، زهد و زاهد ی مظهر ریا و سالوسی در عرفان است در اثار عرفای ما « از خرقه پوشان و دراویش منحرف و روحانیان قشری و ریا کار ، چون مفتی، زاهد ، محتسب ، مرشد و جز این ها به بدی یاد شده است :
زرهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح ــــــ که چو مرغ ، زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
***
حافظا می خور ورندی کن وخوش باش ولی ــــــ دام تزویر مکن چون دگران قرآن را 10»
***
در اشعار هر چند محدود که از رابعه به یاد گار مانده است. این دوشیزه ای صدر نشین کرسی ادب و اندیشه هرگز قرآن اندیشی نکرده و در تکیه بر قرآن و حدیث شعری نگفته است، امیال و خواهش های انسانی خود را بهر فریب خلق ریاکارانه مانند مشتی بیشمار ملا شاعران که « چون به خلوت میروند آن کار دیگر می کنند» پهنان نکرده است. بلکه بسیار زنانه یعنی خداگونه ، اَ شا یی، روشن و زیبا می گوید :
الا ای باد شبیگیری پیام من به دلبر بر ـــــــ بگو آن شاه خوبان را که دل با جان برابر بر

عشق او آنچنانکه داکتر مریم حسینی نویسندهء ایرانی میگوید : عشق خاکساری و حب عذری است. نیست .11
حب عذری عشقی است منسوب به قبیله بنی عذره که در ان قبیله، عشاق به وصال نمی رسیدند و تعفف پیشه میکردند.12 رابعه عشق خود را پنهان ننموده می گوید:
نعیم بیتو نخواهم جحیم با تو رواست ــــــ که بیتو شکر زهر است و با تو زهر عسل
***
تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم به تابه بر ـــــــ غم عشقت نه بس باشد جفا بنهادی از بر بر
***
این حقیقت را بر خلاف خانم داکتر مریم حسینی ایرانی که شاید بر اثر فشار و اختناق شریعت اسلامی در ایران که همانند قرون اولیه اسلامی وارد است ،و نخواسته باشد که احساس و عاطفه وعشق انسانی به ویژه انسان زن را بیان نماید . اما لیلی رشیتا عنایت سراج اندیشمند زن آزاده ی افغانستانی با تمام صداقت زنانه بیان داشته می نویسد:
« بر عکس انچه که عرفا عشق او را به غلامش بکتاش ، حقیقی نه بل مجازی میپنداشته اند ، اشعارش محض بازگوی احساستش نسبت به بکتاش بوده است . از هفت قطعه شعر رابعه که بجا مانده است ، پنج تای آن در وصف عشق ناسوتی و دو تای آن در وصف زیبای طبیعت سروده شده است .» 13
نباید ناگفته گذاشت ، که عشق درک و یا جستجوی لذت مقبول در وجود شئی معین است . عشق بین دو انسان نا متجانس یعنی زن و مرد سنگپایه احساسی و خواستگاه جسمانی و نفسانی دارد . انکار این حقیقت در واقع انکار هستی انسان به مثابه موجود زنده در فرایند زندگی است. عشق مرحله متعالی احساس است و حواس اجزای ساختاری و ناسوتی انسان است. و نفس حقیقت انسان را تشکیل میدهد. قناعت نفس از طریق حواس باعث تقویت جسم و جان میگردد. که مجموعهء این ریشه ها در کالبد انسان باعث بقای بشر میتواند باشد. قتل نفس ، و به تزکیه کشاندن آن از خواست های ناسوتی ، احساس ها و عواطف انسانی در وا قع نفی انسان وماندن در بی حسی هایی جمادی و نباتی است. همچنانکه قتل نفس و یا غارت نفس دیگران برای تقویت نفس خویش و انحصار لذایذ زندگی وحشیانه و حیوانی میباشد . انسان متکی بر عقل و خرد اتکابر نفس لوامه دارد. و در لذایذ قناعت بر اعتدال .
عشق بیگمان لذت زندگی است و جزء سیرت انسان میباشد . در مورد این سیرت ابو بکر محمد بن زکریای رازی فیلسوف و درمانگر درد ها که در یازده سده پیش از امروز میزیست می گوید : « اختیار این سیرت مستلزم این نیست که مردم شیوه مرتاضان هند را در سوختن جسم و افگندن بر آهن تفته و یا سیره مانویت را در ترک جماع و گرسنگی و تشنگی و پلید نگهداشتن خود ، و یا روش نصار را در رهبانیت و انزوایی در صوامع و یا طریقه ء جمعی از مسلیمن را در اعتکاف در مساجد و تر ک مکاسب و اقتصار بر کم خوراکی و درشت پوشاگی اختیار کنند و از لذات فعلی چشم بپوشند بلکه باید بدیده عقل در لذایذ بنگرد و از آنها در حد اعتدال بهره بگیرند .»14
همچنان بیجا نخواهد بود که به تایید قول زکریای رازی نظر فیلسوف بزرگ اروپا پس از چندین قرن از رازی یعنی اسیپنوزا را نیز نقل نمایم : « از خود گذشتن و زندگانی خویش را باطل کردن و ترک دنیا گفتن فضیلت نیست ، فضیلت عمل کردن به مقتضای طبع و پا فشاری در ابقای وجود خویش است و چون اندوه منافی این منظور و شادی مساعد آنست باید همیشه شادمان بود ، از تمتعات نباید خود را محروم کرد در حد اعتدال باید خورد و نوشید و بوی خوش باید بویید زیبایی و صفا باید دید ، آهنگ های موزون باید شنید ، تفریح باید کرد حتی از زینت و آرایش هم نباید پرهیز داشت ، و اگر در این امور افراط نکنند و حد معمول دارند که از توانایی وجود انسان نکاهد بلکه بیفزاید، رسید ن به کمال را یاری میکند خصوصا" اگر در لذایذ ی که در بدن موضع خاص دارد اسرار نورزند و بیشتر به تمتعات بگرایند که کلیه طبع را خوش می کند و فرح و انبساط می آورد . » 15
عشق اقتضای طبع است ، رابعه وقتی بکتاش را می بیند ، لذت مقبول طبع خویش را در وجود او احساس میکند .
نفس اش خاستار میگردد ، او که نه بر جمادی و نه بر نباتی تعلق دارد بلکه انسان است . به خواست و خواهش و قناعت ملزومی نفس می پردازد تا به کمبودی تن و جان اقدام کرده خود را به مثابهء انسان تکمیل نماید . قتل نفس و خوار داشتن جان و پرهیزگاری از نعمات هستی در حقیقت پیوستن به تفکر عدم اکمال انسان است . یعنی انسان که در اثر پرهیزگاریهای دینی و زاهدانه ترک دنیا می نماید ، در واقع انسان کامل نیست و صفت فضیلت را نمی توان بر او اطلاق کرد . کودک نوازاد نه انسان کامل و نه دارای فضیلت است. زیرا در او نه نفس کامل است و نه جسم . در این صورت اگر کسی بخواهد که نفس را در وجود خویش بکشد و جسم را خوار دارد و از لازمه هایی رشد جسم و جان پرهیز نماید ، این چنین آدمی اگر آدم باشد نوزاد پیش نیست ، یعنی او با انجام جراحی در وجود خویش ، خود را کودک ساخته است.
اما مطلب جالب و خنده دار که در عین حال عصبیت بار می آورد اینست که امامان نفی نفس وجسم ، خود از جمله تقویت کنندگان نفس و جسم خویش به شمار می آیند . نه تنها برای خویش که دوستان و نزدیکان خویش را نیز به تکلیف تزکیه و قتل نفس سزاوار نمی دانند. به ویژه تقویت جسم و جان خویش را به وسیله[ زن] و[زر] . بخصوص زن که در تقویت جسم و جان دمی مسیحایی دارد وهسته اساسی حیات و عشق است. چنانکه حتی الله تعالی نیز رسول خویش را وادار به نفی نفس و لذت نکرده و بر عکس به ویژه در برخورداری از لذت زن به پیغمبر دوست داشتنی خویش میفرماید: یایها النبی انا احللنالک ازوّجک التی ء اتیت اجوهن و ما ملکت یمینک مما افا الله علیک و بنات عمک و بنات عمتک و بنات خالک وبنات خلّک التی هاجرن معک و امراة مومنة ان وهبت نفسها للنبی ان ارادالنبی ان یستنکحها خالصة لک من دون المومنین قد علمنا ما فرضنا علیهم فی ازوجهم و ما ملکت ایمنهم لکیلا یکون علیک حرج و کان الله غفورا رحیما . [ ترجمه: ای پیامبر ، ما همسرانت(یعنی) انانی را که مهر شان را
داده ای ، بر تو حلال داشته ایم ، و آنانی را که خداونداز طریق فئ و غنیمت به تو بخشیده است ، و ملک یمین تو هستند ، و هچنین دختران عمویت و دختران عمه ات و دختران دایی ات، و دختران خاله ات که همراه با تو هجرت کرده اند ، و نیز زن مومنی را که خویشتن را به پیامبر ببخشد ـ به شرط آنکه پیامبر بخواهد او را به همسری خود در آورد ـ که این خاص توونه سایر مومنان است ، خود بخوبی میدانیم که برای ایشان در مورد همسرانشان و ملک یمینهایشان چه چیز ها یی چیز هایی مقرر داشته ایم ، تا ( در نهایت) برای تو محظوری نباشد، و خداوند امرزگار و مهربان است.] 16
بنظر می آید که بهترمی بود که مترجم محترم بجای کلمه محظور که ممنوع و حرام و ناروا معنی میدهد که خود عربی است اصل کلمه ذکر شده در آیت را که ( حرج) است و معنی گناه و در عین حال تنگی و فشار را نیز میدهد بکار میبرد معنی و مقصود درست تر افاده می گردید چنانکه در ترجمه ابوالقاسم پاینده حرج تکلیف معنی شده است .
بهر حال ملاحظه میگردد که الله تعالی خود در تقویت خواهش های نفسانی دوستان خود کریم و رحیم است. چنانکه
ام المومنین حضرت عایشه زن جوان ومقبول پیغمبر از این عنایت الله نسبت به پیغمبرش به خشم امده خطاب به آنحضرت گفت « انی اری ربک یسارع فی هواک» یعنی میبینم خدایت به انجام خواهش های نفسانی تو می شتابد 17
حتی باری تعالی در آیه های متعد د که شمار آن بیشمار است ارضا یی نفس مرد را بوسیله زن در آن دنیا نیز وعده داده است ، بر علاوه ء که از حوریان که معنی ( سفید پوست سیاه چشم) را می دهد نام میبرد حتی از ذکر سن و پستان های انارین سفید پو ستکان سیاه چشم ( حور) برای مومنین و پرهیزگاران در آن دنیا پرده به عمل نیامده است . چنانچه حق تعالی می فرماید : ان للمتقین مفازا ـ حدائق واعنبا ـ وکواکب ا ئرابا ـ و کاسا دها قا . یعنی :
بیگمان پرهیزگاران را رستگاری است .
بوستانها و درختان انگور
و [حوریان] نار بستان همسا ل
و جامهای سر شار. 18
این تکته نباید نا گفته بماند که در ادیان سامی زن وسیله تعیش مرد بوده و خود شامل امتیازات و برتری های که از سوی الله تعالی برای مردان داده شده نمی باشد ، چنانکه در هیچ جای کتاب اسمانی ذکر به عمل نیامده که زنان
پرهیزگار را ، با مردان کمر پر و دارای بازوان قوی و شانه های ستبر روی تخت ها ی ردیف شده جفت همدیگر گردانیم. در حالیکه الله تعالی به مردان وعده میدهد که :
یبگمان پرهیز گاران در مقام امن هستند.
در میان باغها و چشمه ساران.
جامه هایی از ابریشم نازک و ابریشم ستبر در بر کرده رو به روی یگدیگرند.
آری چنین است ، آنان را جفت حوریان درشت چشم گردانیم .19 به این حساب حتی سرنوشت زنان که در این دنیا شوهران داشتند معلوم نیست ، زیرا حق تعالی همه پرهیزگاران را جفت سفید پوستان سیاه چشم بهشتی میسازد. کدام مردی پیدا خواهد شد که از این رحمت انکار نماید .
بدینگونه است که زن، فاقد ارزش های انسانی در ادیان سامی تلقی میگردد. و چون کالا و ابزار در دست و اختیار مرد است. و برای تعیش مرد افریده شده است . چنانکه در کتاب یهود در تورات امده و از روی آن قرآن کتاب مسلمان ها نقل به عمل آورده است میگوید : « . . . و خداوند خوابی گرانی بر آدم مستولی گردانید تا بخفت ، و یکی از دنده هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد . و خداوند آن دنده را که از آدم گرفته بود ، زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد .» (تورات ،کتاب پیدایش ، باب 2) 20
محمد بن جریر طبری که مفسر قرآن است و تفسیر کبیر از او میباشد در جلد اول تاریخ الرسل و الملوک در رابط به اینکه زن را الله تعالی برای آرامش آدم خلق نموده مینویسد : « و خدا آدم را در بهشت مقر داد که در آن تنها همی رفت و همسری نداشت که بدو آرام گیرد و لحظه ای بخفت و چون بیدار شد زنی را بالای سر خود دید که خدای از دنده ء او خلق کرده بود و از او پرسید کیستی ؟
گفت : زنی هستم
گفت: برای چی خلق شدی ؟
گفت تا به من آرام گیری. » 21
گرچه به گمان نزدیک به یعقین و منطقی تر ، خداوند نخست باید زن را آفریده باشد ، و از دامن زن مرد را آفریده باشد چنان که این اصل تا به امروز تداوم دارد . و مثال دیگر که حضرت عیسی را از دامن مریم افرید ، و بدین گونه نوع خلقت انسان را نشان داد.
اما بهر حال چون کاتبان کتب همه نرینه بوده اند و برای اینکه خود را بر تر از زن نشان داده باشند و گویند که زن برای معیشت انها آفریده شده به واژگونه سازی متوسل گردیده اند . در اثراین اژگونه سازیها و تحریف ها بوده که مفتییان شرع و امامان ورع توانستند زن را نه تنها محکوم خویش بسازند، بلکه به مثابه منبع نشاط و لذت و تقویت نفس و جسم ، قباله ،غارت و تجاوز بر آن را نیز بر خود حلال بسازند ، همزمان سعی نموده اند که دیگران را از تلاش به این منبع حیات در پهلوی سایر نعمات لازمه ء زندگی در دنیا محروم گردانیده تا این محرومیت را با صبر و حوصله و تقدیر متقبل گردند. و اصل تزکیه نفس و خوار داشتن جسم را در دنیا به مثابه نردبان رسیدن به عشق واقعی که همانا منظور الله است اشاعه داده اند . در حالیکه پایان آن عشق هم حور است و شراب است و بره های بریان . کاری که نموده اند اینست که قرض را به دیگران به وعده گذاشته اند و نقد را چار دست و پای خود گرفته اند. و نه تنها این بلکه ذات زن را تلاش نموده اند بد جلوه داده و آن را مایه فساد و شرر دانسته و همزاد شیطان بخوانند ، در حالیکه خود یکشب را نمی توانستد و نمی توانند بدون این شیطان بخوابند. در نظر این مفتیان شرع زن آزاد نیست و در انسان اسیر بنا بر عدم ازادی و اختیار نفس زایل میشود و جسم ضایع. و این کار یعنی زندانی داشتن زن عمدا" از سوی بیضه داران مذهب و حاکمان شرع بر جامعهء زن تحمیل میگردد تا خود صاحب نفس زنان باشند و زنان خود ، نفس خویش را بنا بر حکم شرع تابع آنها بدانند.
در تاثیر یک چنین بینش مذهبی است که حتی سکو نشینان عرفان در گفتار و اشعار خویش دریغ نکرده اند که به پیروی از ذؤیان خرد و عقل ف سگالیده و یا نا سگالیده به تحقیر و انکار و تکفیر زن نپردازند.
حضرت مولانا جلالدین بلخی یکی ازاین سکو نیشنان است، او که عارف و شاعر چند بعد ی نه که چندین بعدی است . با زنان از دیدگاه شرع واشعریت مینگریسته است . با حفظ ستایش شکل کلام و خردینه های پندار مولانا ، بی ربط نخواهد بود تا در مقالت در باره حمامه ء بلخ رابعه بلخی بینش خداونگار بلخ را در باره زن از نویسنده ایرانی آقای دکتر اکرم جودی نعمتی با اختصار به خوانش بنشینیم. اقای جواد نعمتی مینویسد .:

 

« مولانا معتقد است که زن در کنار سیم وزر از جاذبه های نیرومند طبیعت بشر است که خداوند آفریده و در ازمونی سخت ، مرد را در معرض این جاذبه قرار داده است ، او در لین آزمون ، گاه مجذوب خواسته های زمینی میشود که زن مصداق بارز آن است ، گاه نور اسمانی جانش را می رباید و در این کشاکش پرطلاطم ، کشتی وجودش را خود بسوی نجات یا نابودی نهایی می پیماید :
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
اینسو کشان سوی خوشان وان سو کشان با نا خوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردراب ها
. . .
بدلیل آثاریکه دلبستگی به مادیات بر روح و روان انسان می گذارد و او را از خدا و معنویات دور میکند ، مولانا زر و زن را مظهر نفس و ملازم کافری میداند و مخاطبان خود را از پرستش آنها باز داشته ، به مبارزه با نفس فرا می خواند :
زر و زن را به جان مپرست زیرا
برین دو ، دوخت یزدان کافری را
جهاد نفس کن زیرا که اجریست
برای این دهد شه لشکری را
گمراهی مرد از آنجا شدت می گیرد که افزار های اغوا گری بطور کامل در زن قرار دارد. مو لانا میگوید ابلیس در آغاز آفرینش و در ماجرای مهلت خواستن از پروردگار برای گمراه ساختن بندگانش ، ابزار های چون خمر و باده و چنگ را دید ، اما چون زیبایی زنان را مشاهده کرد ، از فرط شادی و شعف بشکن زد و به رقص افتاد که با این ابزار ها زود تر میتوان به مقصود رسید . زیرا کیفیت و لطافت این زیبایی ها بگونه ای است که فطرت زیبای خواه انسان را که در جستجوی تجلی خداوند است ، بدین پندار غلط می افگند که خداوند در پرده لطیف و نازک وجود زن جلوه کرده است . یعنی در جستجوی آب به آسانی در سراب می افتد :
. . . چون که خوبی زنان با او نمود
که زعقل و صبر مردان میربود
پس زد انگشتک به رقص اندر فتاد
که بده زود تر رسیدم در مراد
چون بدید آن چشمهای پر خمار
که کند عقل و خرد را بی قرار
وان صفای عارض آن دلبران
که بسزد چون سپند ای دل بر آن
رو و خال و ابرو لب چون عقیق
گوییا حق تافت از پرده رقیق

میزان تاثیر زیبایی زن بر مرد و مقایسه آن با سایر جاذبه های مادی از چشم انداز دیگری هم قابل بررسی است .
شیفتگی انسان به مادیات دیگر یک طرفه است ، مثلا" جاه ومال و مقام بی جان هستند و نمی توانند در بر انگیختن انسان فعا لیتی کنند ، اما زیبا موجود زنده است و مظاهر حیات را دارا است ، لذا میزان مجذوبیت انسان به او بیش از پدیده های دیگر است . مولانا می گوید : « هیچ دامی خلق را ماورای صورت خوب زنان جوان نیست . زیرا آرزوی زر و لقمه از یک طرف است : تو عاشق زری ، اما زر را حیات نیست که عاشق تو باشد . در حالیکه عشق صورت زنان جوان از هر دو سوی است . تو عاشق و طالب اویی و او عاشق و طالب توست . تو حیله می کنی تا او را بدزدی و او حیله می کند تا تو به وی راه یابی . . . . »
حال اگر زیبایی و عشوه و غمزه ء زن با صدای لطیف او نیز همراه شود ، فتنه انگیزی و اغوا گری صد برابر می گردد:
هست فتنه غمزه ء غمازه زن
لیک آن صد تو شود ز آواز زن

مي‏توان گفت زيبايي زن آزمون بزرگي بر سر راه مرد است، لكن خود زن نيز در اين آزمون خطير آزموده مي‏شود. به ديگر سخن، زن هم آزمون است و هم آزموده، شايد موفقيت وي در اين آزمون دشوارتر از موفقيت مرد باشد. زمينة غريزي خطا در وجود آدمي مهياست و ابزارهاي آن نيز در اختيار اوست؛ حال اگر عقل و تقوا، مهار نفس را رها كنند، مستورگان نيز از لغزش مصون نمانند؛ چنانكه مولانا مي‏گويد: «بسيار زنان باشند كه مستور باشند اما روباز كنند تا مطلوبي خود بيازمايند…» [8] به دليل همين مساعد بودن زمينه هاي نفساني انسان و حضور دائمي وساوس شيطان، مولانا در مواضع متعددي توصيه مي‏كند كه حكايت زن و مرد نامحرم در خلوت، حكايت آتش و پنبه است كه در يك چشم بر هم زدن هستي هر دو را خاكستر مي‏كند؛ پس اجتناب از لغزشگاهها ضروري است:

هيچكس را با زنان محرم مدار
كه مثال اين دو پنبه ست و شرار
آتشي بايد بشسته ز آب حق
همچو يوسف معتصم اندر رَهَق(گناه)
كز زليخاي لطيف سروقد
همــچو شيــران خويشتن را واكشد [9]

اسطورة زهره
فرهنگ اسلامي و ايراني، اسطوره اي دارد كه در ارتباط با زيبايي، وسوسه انگيزي و اغواگري زن به وجود آمده است: اسطورة ستاره زهره يا ناهيد.
گويند هاروت و ماروت كه ذكر ايشان در آية102 سوره بقره آمده است، دو فرشته بودند كه به معاصي و مفاسد آدميان در پيشگاه الهي خرده مي‏گرفتند. خداوند آنها را به صورت انسان در آورد و شهوت آدمي را در ايشان نهاد و به زمين فرستاد تا راستي و درستي پيشه كنند و به عدل و انصاف حكم نمايند. روزي زني به نام زهره شكايت از شوي خود نزد آنها برد. عاشق زن شدند؛ سر باز زد و چون اصرار كردند، به ايشان گفت بايد بت بپرستيد يا قتل كنيد و يا خمر خوريد. خمر را انتخاب كردند كه ظاهراً گناهش كمتر بود. چون در مستي زنا كردند و كسي در آن حال بر ايشان مطلع شد، او را كشتند تا رسوا نشوند. پس اسم اعظم را به آن زن آموختند و او به واسطة اسم اعظم قصد آسمان كرد. نگهبانان آسمان وي را منع كردند و خداوند او را به صورت ستاره اي مسخ كرد و در آسمان نگاه داشت.
زهره همان ناهيد ايراني است كه الهة عشق و باده، خنياگري و طرب و شادي است و در ادبيات فارسي شهرت فراوان دارد. مولانا در موارد متعددي به ويژگيهاي زهره اشاره كرده است:

-آن مطرب آسمان كه زهره ست
هم طاقت كار ما ندارد [10]
- چو زهره مي‏نوازم چنگ عشرت
شب و روز اي قمر از شيوة تو [11]
- دل پر درد من امشب بنوشيدست يك دُردي
از آنچه زهرة ساقي بياوردش رهاوردي [12]
- زهرة عشق هر سحر بر در ما چه مي‏كند؟
دشمن جان صد قمر بر در ما چه مي‏كند؟ [13]

مفسران قرآن در مسألة مسخ زهره اتفاق نظر ندارند، اما ميبدي هم داستان مذكور را آورده و هم حديثي از پيامبر(ص) نقل كرده است كه علت مسخ زهره را فتنه گري او براي هاروت و ماروت مي‏داند. [14]
مولانا با تأييد مسألة مسخ زهره به اين نكته نظر دارد كه در واقع وي نماد زنان زشتكاري است كه در پيشگاه الهي شرمسار شده‏اند:

چون زني از كار بد شد روي زرد
مسخ كرد او را خدا و زهره كرد [15]
اغواگران تاريخ

زنان از ديدگاه مولانا رهزنان دين هستند و بخصوص با استفاده از لوازم آرايش و ايجاد زيباييهاي كاذب در اغواي مردان مي‏كوشند:

اندرآ در جو، سبو بر سنگ زن
آتش اندر بو و اندر رنگ زن
گرنه اي در راه دين از رهزنان
رنگ و بو مپرست مانند زنان [16]

در آثار مولانا به برخي از نمونه هاي تاريخي حيلة زنان و اغواي مردان توسط ايشان اشاره شده است كه از آن جمله اند: فريفتن هند جگرخوار غلام حبشي را به وعدة آزادي و زر و سيم كه منجر به شهادت حمزه عموي پيامبر(ص) در جنگ احد شد، [17] حيله گري هاي زليخا دربارة يوسف [18] كه البته نتيجة دلخواه زليخا را نداد ولي بهرحال «يوسف از زن يافت زندان و فشار»، [19]و از همه مهمتر فريفتن حوا، آدم را كه موجب رانده شدن او از بهشت شد. البته در قرآن مجيد نشاني از اين فريبكاري نيست. آدم را حوا نفريفت؛ بلكه هر دو فريفتة ابليس شدند. اما در برخي قصص آمده كه ابليس توسط حوا آدم را فريب داد. بهر حال مولانا معتقد است كه ابليس هر قدر آدم را وسوسه كرد، كارگر نيفتاد تا آنكه حوا گفت از درخت ممنوعه بخور، آنوقت خورد. [20]
در ماجراي كشته شدن هابيل به دست قابيل هم كه نخستين قتل ناجوانمردانة تاريخ هستي بشر است، پاي يك زن زيبا در ميان است. بنابر قصص قرآني در آغاز خلقت، فرزندان آدم دوقلو بودند و چون مسألة تزويج آنها مطرح شد، به دستور خداوند خواهر هر دوقلو را به برادر دوقلوي ديگر دادند. قابيل و خواهرش بسيار زيبا بودند و هابيل و خواهرش بشدت زشت. قابيل به تزويج مزبور تن در نداد و قرار شد هر كدام يك قرباني به پيشگاه خداوند ببرند و خدا از هر كه پذيرفت، خواهر زيبا از آن او باشد. خداوند قرباني هابيل را پذيرفت؛ قابيل كينة او را به دل گرفت و سرانجام وي را كشت. [21]
چنانكه ملاحظه مي‏شود، ماجراي مزبور ستيزه ميان دو مرد است، اما مولانا مقصر اصلي را تلويحاً زن مي‏داند و در نتيجه مي‏گويد نوع زن از حوا گرفته تا خواهر قابيل و زن نوح كه وقتي همسرش غذا مي‏پخت بر تاوة او سنگ مي‏انداخت، گمراهاني هستند كه بايد دين خود را از ايشان حفظ كرد:

چند با آدم بليس افسانه كرد
چون حوا گفتش بخور آنگاه خورد
اولين خون در جهان ظلم و داد
از كف قابيل بهر زن فتاد
نوح چون بر تابه بريان ساختي
واهلُهُ بر تابه سنگ انداختي
مكر زن بر كار او چيره شدي
آب صاف وعظ او تيره شدي
قوم را پيغام كردي از نهان
كه نگه داريد دين زين گمرهان [22]

در آثار مولانا علاوه بر نمونه هاي مشهور، زنان عادي و گمنامي هم هستند كه در اغواي مردان نقش آفريني كرده اند؛ مثل زن صوفي كه به عادت مألوف با كفشدوز خلوت كرده بود و چون شويش بناگاه رسيد و جايي نيافت كه كفشدوز را پنهان سازد، چادر بر سرش كرد كه يعني خاتوني از اعيان است و به خواستگاري دخترشان آمده است. [23]يا زن زشتكاري كه حيله مي‏ساخت تا پيش شوي ابله خود با معشوق عشق بازد. [24]يا پيرزن نود ساله اي كه حرص شوي و شهوت سبب مي‏شد متكلفانه آرايش كند و عشــرهــاي قرآن [25]ببرد و با آب دهان به گونه هايش بچسباند كه البته نمي‏گرفت و تا مي‏آمد چادر بر سرش كند مي‏افتاد؛ سرانجام كلافه شده گفت: «لعنت بر ابليس!» ابليس در دم بر او ظاهر شد و دشنامش داد كه اين حيله ها كه تو مي‏كني من در تمام عمر نينديشيده ام؛ تو خود صدها ابليس هستي! [26]
گاهي هم اغواگري زن در يك لغزش آشكار توسط شوهر او وسيلة رسيدن به مقصود قرار گرفته است؛ چنانكه در ماجراي جوحي مي‏خوانيم كه زن خود را براي فريفتن قاضي (كه مظهر و نماد عقل و حكم و داوري است) و به دست آوردن مالي از اين رهگذر ترغيب مي‏كند و به نتيجه مي‏رسد:

چون سلاحت هست رو صيدي بگير
تا بدوشانيم از صيد تو شير
قوس ابرو، تير غمزه، دام كيد
بهر چه دادت خدا؟ از بهر صيد
رو پي مرغي شگرفي دام نه
دانه بنما ليك در خوردش مده
كام بنما و كن او را تلخكام
كي خورد دانه چو شد در حبسِ دام… [27]

حيله و اغواگري زن بقدري در ذهن مولانا جاي گرفته است كه او علاوه بر ساختن و پرداختن حكايت‏هايي كه ذكرشان رفت، با تلميح به ماجراي يوسف و زليخا و آية «انَّ كيد كنَّ عظيم» و با بدبيني خاص به تأويل نقش زن در تكوين و تولد فرزند مي‏پردازد و با ناديده گرفتن نقش پدر در اين زمينه مطالبي را بيان مي‏كند. وي از زبان يوسف مثالي كه در واقع «نوع» مرد است، از نيرنگ زنان به خدا پناه مي‏برد و مي‏گويد زن عامل اولين و آخرين سقوط و هبوط مرد است: حوا عامل هبوط آدم از بهشت شد و مادرم با شهوت خود و با جاي دادن من در رحم خويش، روحم را از عرش الهي فرود آورد و در زندان تن اسير كرد. [28]
زن از ديدگاه مولانا همانگونه كه عشوه گري مي‏كند و فريب مي‏دهد، خريدار دروغهاي شيرين نيز هست؛ در حاليكه در راه كمال، حقيقت با همة تلخي اش سازنده تر از دروغهاي شيرين است لذا مولانا به مخاطب خود توصيه مي‏كند كه سيلي و دشنام كاملان را بر مدح و ثناي گمراهان ترجيح دهد:

تا چو زن عشوه خري اي بيخرد
از دروغ و عشوه كي يابي مدد
چاپلوس و لفظ شيرين و فريب
مي‏ستاني مي‏نهي چون زر به جيب
مر تو را دشنام و سيلي شهان
بهتر آيد از ثناي گمرهان [29]

در محل مشورت
در ميان مسلمانان مشهور است كه پيامبر(ص) فرموده با زنان مشورت كنيد و خلاف آنچه گفتند عمل نماييد (شاوروهنَّ و خالفوهنَّ). علماي حديث، از جمله سيوطي در كتاب «اللؤلؤ المرصوع»، اصل و اساسي براي اين سخن قائل نشده اند.برخي نيز احتمال داده‏اند كه اصل آن، جمله اي از عمر خليفة‌دوم باشد كه عسكري در «الأمثال» آورده است: «خالفوا النساء فانّ في خلافهنّ البركة».
سيرة عملي پيامبر(ص) نيز خلاف اين سخن را نشان مي‏دهد؛ در سال ششم هجرت چون پيامبر(ص) قصد زيارت خانة خدا كرد، كفار قريش مانع ورود آن حضرت و يارانش به مكه شدند، تا آنكه پيامبر در حديبيه با ايشان پيمان صلح ده ساله بست و مقرر شد اگر در اين مدت كسي از طرفين به طرف ديگر پيوست، نپذيرند و او را باز پس دهند و مسلمانان سه روز براي انجام حج آزاد باشند. ياران پيامبر (ص) مفاد صلح نامه را ماية سرافكندگي خود تلقي كردند و به گفتة طبري چون پيامبر(ص) فرمود احرام بندند و موي سر كوتاه كنند، اجابت نكردند. پيامبر(ص) اندوهگين شد و چون ام سلمه همسر پيامبر(ص) علت را دانست،‌ به حضرتش عرض كرد كه يا رسول الله(ص) هيچ اندوه مدار و خود موي سر كوتاه كن و قرباني ساز. پيامبر(ص) چنين كرد و يارانش كه از ماوقع مطلع شدند، همگي پيروي كردند. [30]
چنانكه ملاحظه مي‏شود، در اين نمونه، پيامبر(ص) يك موضوع اجتماعي ـ و نه فقط مسألة شخصي و خانوادگي ـ را با همسر خود در ميان گذاشته و به رأي و نظر او عمل كرده است. اصولاً در زندگي پيامبر نشاني از اين نمي‏بينيم كه با رأي همسرانش بخاطر زن بودن ايشان مخالفت كرده باشد. اما در ميان مسلمانان چنين حديثي از قول حضرتش شهرت يافته و در شعر شاعران، بخصوص در آثار عرفا تكرار شده و مضمون آفريده است.
در آثار مولانا حديث مورد نظر به كرات آمده است. نحوة استفاده از آن اغلب به زبان نماد و تمثيل است، اما نشان مي‏دهد كه مولانا در اعماق وجودش بدان اعتقاد كامل دارد و در صحت و راستي اش ترديدي روا نمي‏دارد. گويند روزي در تفسير «شاوروهنَّ و خالفوهنَّ» سخن مي‏گفت و تعريف مي‏كرد كه ابن مسعود رضي الله در شهر بصره بر بام سراي خود سير مي‏كرد، به خاتون خود اشاره كرد كه من از اين بام فرو جهم؛ زن فرياد كرد و گفت نشايد. نشنيد و از آن بام بلند فرو جهيد و از حكم قضا پايش شكست… .
تا اينجا خواننده گمان مي‏كند كه ماجرا در ردّ اعتقاد به حديث مورد نظر است؛ اما داستان ادامه دارد، مولانا ضمن اينكه شكستن پاي ابن مسعود را به حكم قضاي الهي نسبت مي‏دهد نه به مخالفت با رأي زن، در ادامه مي‏گويد كه در همان ايام عده‏اي از مخالفان سياسي عثمان خليفة‌ سوم از دمشق آمدند و از ابن مسعود خواستند كه در از ميان برداشتن عثمان با ايشان همراهي كند و او عذر آورد كه مي‏بينيد پايم شكسته است و قدرت حركت ندارم. پس چون به بركت آن شكستگي از تبعات مشاركت در بركناري عثمان نجات يافت، اقرار كرد كه پيامبر راست گفته ‏است، زيرا مخالفت با سخن زن سبب شد كه من از گناه كبيره خلاصي يابم. [31]
ملاحظه مي‏فرماييد كه مخالفت با رأي زن اگر هم مصلحت عاجل نداشته باشد، منفعت آجل دارد!
اعتقاد به اين حديث، همچنانكه پيشتر گفتيم، در يك زمينة نمادين خود را بيشتر نشان مي‏دهد. نماد پردازي در بارة زن را در بخش ديگر مقاله بررسي خواهيم كرد. اينجا به اجمال مي‏گوييم كه زن در آثار عرفا نماد نفس انسان است و طبعاً به نفسانيات امر مي‏كند. از آنجا كه تعاليم ديني و عرفاني در جهت مبارزه با نفس است، مخالفت با زن نيز در آثار ايشان جايگاه ويژه اي خواهد داشت و بخصوص حديث مورد نظر به كمك عرفا و تأييد نماد پردازي ايشان خواهد آمد. همچنانكه مولانا مي‏گويد:

گفتست مصطفي كه ز زن مشورت مگير
اين نفس ما زنست اگر چه كه زاهده ست [32]
 

مولانا در جاي ديگر استدلال مي‏كند كه چون زن عقل و رأي روشني ندارد، بايد خلاف گفته و مشورت او عمل كني؛ در حاليكه زن جزوي از شرّ است. پس نفس كه از زن بدتر و كل شر است، به مخالفت اولي است:

]پيغمبر[ گفت گر كودك در آيد يا زني
كو ندارد رأي و عقل روشني
گفت با او مشورت كن و آنچه گفت
تو خلاف آن كن و در راه اُفت
نفس خود را زن شناس از زن بتر
زانكه زن جزوي است نفست كل شر
مشورت با نفس خود گر مي‏كني
هر چه گويد، كن خلاف آن دَني (= پست و فرومايه) [33]

نماد نفس بودن زن عمدتاً از دلبستگي او به ظواهر مادي ناشي مي‏شود. به ديگر سخن، هم زن و هم نفس، شيفتة ماديات و جلوه هاي سطحي و ظاهري دنيا هستند. پس نفس اماره در وجود انسان، در حقيقت زني است كه به قول پيامبر(ص) بايد با آن مخالفت كرد:

چو عكسي و دروغيني، همه برعكس مي‏بيني
چوكردي مشورت با زن،خلاف زن كن اي نادان
زن آن باشد كه رنگ و بو بود او را ره و قبله
حقيقت نفس اماره ست زن در بنيت انسان [34]

مولانا در يك زمينة كاملاً عرفاني هم سفارش مي‏كند كه در سير و سلوك و در سفر از عالم مادي به عالم معنوي نبايد با زن مشورت كرد؛ بلكه بايد با كسي راي زد كه خود اهل سير و سلوك و جانش بهره مند از حيات برتر باشد تا بتواند در اين سفر معنوي و در رسانيدن تو به مقصد، يعني حيات برتر كمك كند. از آنجا كه زن در بند تعلقات مادي و دنيوي است، چنين حياتي ندارد و اگر تو عزم ترك ديار ماديات كني، حديث «حب الوطن من الايمان» را برايت مي‏خواند و با وسوسه هايش تو را سست مي‏كند تا مانع سفر معنوي تو گردد. در حاليكه وطن واقعي جان تو اين جهان نيست بلكه عالم ماوراء است؛ پس استناد به حديث مزبور ايجاب مي‏كند كه به آنسو سفر كني تا در وطن حقيقي باشي:

مشورت را زنده اي بايد نكو
كه ترا زنده كند و آن زنده كو؟
اي مسافر با مسافر راي زن
زانكه پايت لنگ دارد رايِ زن
از دَم حبّ الوطن بگذر مايست
كه وطن آن سوست،جان اين سوي نيست
گر وطن خواهي گذر زان سوي شط
اين حديث راست را كم خوان غلط [35]

مولانا باز هم دربارة مشورت با زنان سخن گفته است. البته اين نمونه، ترك ادب مولانا در برابر زنان است و خوانندگان شعر او را به انفعال مي‏كشاند. وي آنگاه كه در صفت شيخ و مراد و لزوم پيروي سالك از او سخن مي‏گويد، به سالك سفارش مي‏كند كه اگر مركب تو ـ كه در اين تمثيل خر است ـ به راهي غير از راه راست كه پير نشان داده رفت، گردن او را بگير و به سوي راه بكش. اگر هم راه را نمي‏شناسي، بدان كه خر هميشه به طرف علفزار مي‏رود؛ پس بر عكس راهي برو كه خر مي‏رود؛ همچنين اگر با زنان مشورت كردي؛ خلاف آنچه گفتند عمل‏كن:

گر نداني ره، هر آنچه خر بخواست
عكس آن كن، خود بود آن، راه راست
شاوروهنّ پس آنگه خالفوا
انّ من لم يعصهنّ تالف [36]

البته مي‏توان در دفاع از مولانا گفت اين فقط يك تمثيل است، اما در آن صورت نيز وي محل انتقاد است كه چرا مثال بهتري انتخاب نكرده است.
براي آنكه از تلخي سخن مولانا در كام خوانندگان كاسته شود، نمونة ديگري از نتيجة مخالفت مردان با مشورت زنان را مي‏آوريم تا با جناب مولانا جدل نيز كرده باشيم! وقتي حضرت موسي دين خود را به فرعون عرضه كرد،او به چالش عظيمي در وجود خويش گرفتار شد و چون در خلوت با همسرش آسيه در بارة آيين موسي مشورت كرد، آسيه وي را به پذيرفتن دين جديد ترغيب و تشويق كرد، اما او كه چند گام بيشتر با نجات و فلاح فاصله نداشت، گفت بايد با وزيرش هامان نيز مشورت كند. آسيه او را از مشورت با هامان برحذر داشت، اما وي نپذيرفت و در نتيجه از اشقياي آخرت و اهل دوزخ گشت. [37]
اين نمونه نشان مي‏دهد كه «شاوروهن و خالفوهن» نمي‏تواند اصل درست حاكم بر رايزني با زنان باشد و هميشه نتيجة مثبت به دنبال آورد.

نقصان عقل
يكي ديگر از مسائل مورد انتقاد در آثار مولانا اعتقاد او به نقصان عقل زنان است كه اين نيز ريشه در مشهورات و مقبولات مسلمين دارد. حضرت علي (ع) پس از فتنة جنگ جمل، در خطبة كوتاهي به نكوهش زنان پرداخته آنها را ناقص عقل خوانده است. [38] بحث دربارة خطبة مزبور مجال ديگري مي‏خواهد؛ در اينجا بدان بسنده مي‏كنيم كه مطالب آن خطبه كلي است، اما همچنانكه مترجمان و شارحان نهج البلاغه نيز توجه كرده اند،‌ عمل عايشه كه جنگ جمل زير بيرق او به راه افتاد و سوء استفاده‏هايي كه از جود او بعنوان امّ المؤمنين در جامعه مسلمين شد، سبب صدور آن خطبة امام گشت. در هر صورت، اين اصل كلي در بين مسلمانان جا افتاد كه زنان ناقص عقل هستند و به اين لحاظ در مرتبة پايين‏تري از مردان قرار دارند.
مولانا تحت تأثير اين ميراث فرهنگي مي‏گويد عقل زن ناقص‏تر و جان او ضعيف‏تر از مرد است؛ از اين رو خواب و رؤياي او كم ارزش‏تر از خواب و رؤياي مرد است:

خواب احمق لايق عقل وي است
همچو او بي قيمت است و لاشي است
خواب زن كمتر ز خواب مرد دان
از پي نقصان عقل و ضعف جان [39]

نكتة جالب اين است كه تلقي مولانا از نقصان عقل زنان، به نوع تلقي اميرالمؤمنين(ع) شباهت دارد. توضيح آنكه مولانا هم زماني به نقصان عقل زن اشاره مي‏كند كه سخن سخيف و عمل مردودي از وي سرزده باشد كه در واقع آن سخن و عمل، محل ذم و نكوهش است. چنانكه وقتي پادشاهي براي پسر جوانش عروسي از نسل صالحان مي‏خواهد و دختر يكي از زاهدان زمانه را برمي‏گزيند، مادر شاهزاده با نگرش دنيوي اعتراض مي‏كند كه تو همشأني و كفويّت را كه عقلاً شرط ازدواج است، ناديده گرفته اي و پسر ما را با گدايان پيوند مي‏دهي؛ مولانا در اين هنگام مي‏گويد مادر شاهزاده از سر نقص عقل چنين گفت؛ صالح را گدا گفتن خطاست؛ زيرا او به بخششهاي الهي غنيّ القلب است. [40]يا هنگامي كه نابكاراني خود را به خاندان پيامبر(ص) و علي (ع) نسبت مي‏دهند و سيد و شريف وانمود مي‏كنند، مي‏گويد ادعاي بي اساس او چنين است، چه كسي مي‏داند كه مادر او با چه كسي بوده و پدرش كيست؟ سپس حكم كلي مي‏دهد كه:

بر زن و برفعل او دل مي‏نهيد
عقل ناقص وانگهاني اعتماد [41] (اعتميد)

مولانا باوجود اعتقاد به نقصان عقل زن مي‏گويد وي بر عاقلان و صاحبدلان بشدت غالب مي‏شود و چون غلبة او بر اساس تمايلات حيواني و شهواني است نه بر اساس لطف و وداد و رقت قلب انساني، جاهلاني هم پيدا مي‏شوند كه بر اساس همان شهوانيات بر وي غلبه مي‏كنند. مولانا در اين عقيدة خود سخني را به پيامبر نسبت مي‏دهد كه البته حديث نبوي نيست، بلكه سخن معاويه است كه گفته: «انَّهنَّ يغلبن العاقل و يغلبهنَّ الجاهل»:

گفت پيغمبر كه زن بر عاقلان
غالب آيد سخت و بر صاحبدلان
باز بر زن جاهلان غالب شوند
كاندرايشان تندي حيوانست بند
كم بودشان رقّت و لطف و وداد(دوستي)
زانكه حيوانيست غالب برنهاد
مهر و رقّت وصف انساني بود
خشم و شهوت وصف حيواني بود [42]

نه مولانا و نه هيچ مرد ديگري به اين مسأله نمي‏پردازد كه اگر عقل مرد قويتر از شهوت او و بيشتر از عقل زن است، چرا در مقابل مسائل شهواني تا اين حد ضعيف و ناتوان است و چرا با اينهمه ضعف و ناتواني مردان در برابر شهوانيات، زنان در تاريخ بشر تهمت شهوت دارند.

در ميدان جنگ
يكي از مواردي كه موجب شده زن در مقايسه با مردان از ارج كمتري برخوردار باشد، عدم آمادگي و شركت او در جنگهاست. زن به دليل ويژگيهاي جسماني از يكسو و مسئوليتهاي مهمي كه در خارج از ميدان جنگ دارد از سوي ديگر، به توصيه شارع مقدس در صف اول مبارزه قرار نمي‏گيرد. البته اين بدان معنا نيست كه دفاع نكند. زنان بسياري بوده‏اند كه در عرصة جنگاوري هم درخشيده اند. در بزرگترين حماسة جهاد اسلامي يعني حماسة كربلا شهيد زن حضور داشته است و در صدر اسلام و در جنگ احد هنگامي كه مردان در ميدان جنگ بودند و زنان و كودكان در قلعه پناه گرفته بودند، يكي از دشمنان از ديوار بالا آمد و چيزي نمانده بود كه وارد قلعه شود. صفيّه عمة پيامبر(ص) به حسّان بن ثابت (شاعر) گفت كه او را با شمشير بزن، چون وي امتناع كرد و عذر آورد كه مرد جنگ نيست، صفيّه شمشير ـ و بقولي عمودي ـ بر گرفت و بر سر دشمن كوفت و او را سرنگون كرد و پيامبر(ص) در تأييد اقدام صفيّه، در روز احد براي او مانند مردان جنگي سهمي قرار داد. [43] در ميان قهرمانان ملي نيز نمونه زنان جنگاور بسيار بوده است، لكن بطور عمومي زن به جنگاوري نمي‏پردازد؛ بخصوص كه تبعات احتمالي جنگ مثل اسارت زن شأن مناسبي براي جامعه اسلامي ندارد.
مولانا در يك سفسطة آشكار مي‏گويد چون امكان جهاد اصغر (جنگ با دشمنان ) براي زنان وجود ندارد، طبعاً جهاد اكبر (مبارزة با نفس) نيز براي او مسير نمي‏شود:

چون غزا ندهد زنان را هيچ دست
كي دهد آن كه جهاد اكبرست [44]

ناگفته نماند كه به اين بيت مي‏توان از ديدگاه تعليل شاعرانه هم نگريست ـ و شايد اين درست تر باشد ـ زيرا در آنجا سخن از مردان پست و فرومايه اي است كه بقول مولانا در وجودشان زن نهفته است و مردانگي ندارند؛ لذا مي‏گويد اينان نه لايق جهاد اصغر هستند و نه لايق جهاد اكبر. لكن سبك سخن به گونه اي است كه بيت مورد نظر را مستقل نيز مي‏توان خواند.
اصولاً عموم مردم و مولانا معتقدند كه زنانگي و جنگاوري مناسبتي با هم ندارند. زهره كه نماد ويژگيهاي زنانه است، نمي‏تواند سلحشوري كند؛ همچنانكه مرغ خاكي نمي‏تواند كاري به اعماق دريا داشته باشد:

دست زهره در حنا او كي سلحشوري كند
مرغ خاكي را به موج و غمرة دريا چه كار؟ [45]

به نظر مولانا يكي ديگراز دلايلي كه موجب مي‏شود زن در جنگ شركت نداشته باشد، ترس او و بهره مند نبودنش از شجاعت و دلاوري است:

در بيشة شيران رو وز زخم مينديش
كانديشة ترسيدن اشكال زنانه ست [46]

به همين دليل اگر زن در جنگ شركت كند نه تنها كاري از پيش نمي‏برد، بلكه موجب وخيم تر شدن اوضاع هم مي‏گردد:

حملة زن در ميان كارزار
نشكند صف بلكه گردد كار زار
گر چه مي‏بيني چو شير اندر صفش
تيغ بگرفته همي لرزد كَفَش [47]

با اينهمه مولانا اعتراف مي‏كند كه برتري مردان بر زنان تنها به زورمندي و شجاعت ظاهري ايشان نيست؛ چه در آن صورت، شير و پيل هم به نيروي تن از آدميان برتر بودند:

فضل مردان بر زنان اي بوشجاع
نيست بهر قوّت و كسب و ضياع
ورنه شير و پيل را بر آدمي
فضل بودي بهر قوّت اي عَمي (نابينا) [48]


برتري مردان
به دلايلي كه تاكنون برشمرديم، مولانا در يك داوري نهايي مرد را برتر از زن مي‏داند. وي در يك بيان تمثيلي، با مقايسة دل و تن از يكسو و مرد و زن از سوي ديگر، خواننده را به اين نكته توجه مي‏دهد كه همانگونه كه مرد از زن زاده مي‏شود، دل و جانب روحاني وجود انسان نيز در زمينه اي جسماني به وجود مي‏آيد و به اصطلاح جسمانية الحدوث است. اما اين تقدم ظاهري سبب برتري زن و جسم نمي شود؛ فرمانروايي اصلي از آنِ روح و مرد است:

دل ز تن زاد ليك شاه تنست
همچنانكه بزايد از زن مرد [49]

مولانا در آثار خود زنان برجسته اي را معرفي مي‏كند كه حتي برتر از مردان هستند، اما معتقد است كه اينگونه زنان كه در وجود خويش مرد مردانه‏اي چون رستم نهفته داشته باشند و مانند مريم آبستن حقايق بزرگ باشند، نادر هستند. از سوي ديگر همة مردان را هم برتر از زنان نمي‏داند و معتقد است كه برخي مردان در وجود خود زناني نهفته دارند كه موجب ضعف دل و قواي روحاني ايشان مي‏شود:

جز به نادر در تن زن رستمي
گشته باشد خفيه همچون مريمي
آنچنانكه در تن مردان زنان
خفيه‏اند و ماده از ضعفِ جَنان (= قلب و دل) [50]

به علت تلقي برتري مردان، «زن صفت» دشنامي است كه به مردان فرومايه و سست عنصر داده مي‏شود:

…عشوة دشمن بخوردي عاقبت
سوي هجران عزم كردي عاقبت
بازگردي زان خَسانِ زن صفت
سوي اين مردي چو مردي عاقبت [51]

حتي اگر زن، حضرت فاطمه زهرا(س) باشد كه فخر تمام عالم است، هيچ مردي حاضر نمي‏شود او را بعنوان فاطمه بستايند:

گر تو مردي را بخواني فاطمه
گر چه يك جنسند مرد و زن همه
قصد خون تو كند تا ممكن است
گرچه خوشخو و حليم و ساكن است
فاطمه مدحست در حق زنان
مرد را گويي بود زخم سنان [52]
شايد معقول ترين و منطقي ترين سخني كه مولانا در مقايسة زن و مرد گفته است، اين است كه برتري مردان بر زنان به علت دور انديشي و عاقبت بيني بيشتر مردان است و اگر اين فضيلت در ميان نباشد، برتري ايشان منتفي است:

فضل مردان بر زن اي حالي پرست
زان بود كه مرد پايان بين تر است
مرد كاندر عاقبت بيني خمست
او ز اهل عاقبت چون زن كمست [53]

عكس اين نتيجه را نيز مي‏توان گرفت كه اگر زني دورانديش تر و عاقبت بين تر بود، بر مرداني كه اين صفت را ندارند، برتر است. در واقع برتري يكي از اين دو بر ديگري، امري ذاتي و سرشتي نيست. هر كدام كه فضايل بيشتري داشته باشند برترند. اما در اينكه كدام جماعت،فضايل انساني را بيشتر دارا هستند، بسادگي نمي‏توان سخن گفت. واقعيات جوامع در اعصار مختلف نشان مي‏دهد كه گفته هاي مولانا در ظاهر بيني و سطحي نگري زنان و دلبستگي ايشان به زيبايي هاي ظاهري چندان بي مورد نيست؛ اما اين امر معلول چه عواملي است و جامعة مردان خود تا چه
اندازه در ايجاد اين وضع مؤثر بوده‏اند، مطلبي است كه طرحش مجال ديگري مي‏خواهد . »
واما باید دانست که عرفا و اهل نظر همه یکسان و یک گونه نمی اندیشند . حضرت مولانا که پرورده آب و خاک بلخ بود ، از رابعه بلخی به حیث اولین شاعر شهید واولین شاعر زن یادی نمیکند در حالیکه یادی از زنان عرب و یهود دارد حتی آنها را بر خلاف منفی نگری عقیدتی خویش ستایش هم کرده است . اما ستایشگر سیمرغ و بلند پرواز قاف عرفان عطار نیشابوری بر خلاف حضرت مولانا نه تنها از رابعه فقط یاد می نماید که به نوشته مهریه آذرخش : « شیخ فریدالدین عطار ، عارف ، شاعر و سخنور بی بدیل سدهء هفتم هجری در مثنوی الهی نامهء خویش داستان عشق خونین این شاهبانوی قلمرو شعر و عشق و شهادت را طی ( 422) بیت و یا به روایتی ( 428) بیت چنان سوزناک و عاشقانه بیان داشته است که کمتر داستان عاشقانه یی میتواند با آن برابری نماید .» 23

بجا خواهد بود که اگر در رابطه به عرفان و و تصوف عطار نظر صاحب نظر گرامی زرین کوب را اینجا مختصرا یاد نموده و بعد به اصل مضمون مقال در بارهء بی بی رابعه که ای کاش پدرش به عوض[ زین العرب] [ زین العجم] مینامید ش ، بر می گردیم.
« به نظر داکتر زرین [ تصوف عطار عرفان معتدلی است ، نه زهد خشک ، ان را ملال انگیز کرده است نه جاشنی ( کلام) حتی در مباحث الهی نامه و مصیبت نامه ، آنرا از مزه نینداخته ؛ در پروردن آن دل نیز بقدر سر تاثیر داشته است ، و گویی با آنکه در این طرز فکر انسان در پایان سلوک خویش عین حق میشود ، و در سراسر راه پرسوز و درد خویش برای خود جایی و مقامی دارد شاعر نمی کوشد دنیا را بکلی همه جا از وجود او خالی کند تا برای خدا ، برای ذات نا محدود جاهی باز کند ، در نظر وی وجود انسان ، آئینه وجلوه گاه حق است و بی آنکه در طی راه بکلی فانی و لاشی شود ، در پایان سلوک روحانی خویش به (حق) واصل می گردد . از این روست که تصوف عطار قطع نظر از منشآ ان ، چیزیست که خیلی بیش از عرفان سایر متصوفه ء ما ، با شعر و دل سر و کار دارد و عبث نیست که شعر عطار نیز مثل عرفان او لطافت و ساد گی بی مانند دارد، خیلی بیشتر از شعر سنایی و مولوی روح و ذوق را سیرآب و متاثر می دارد . . . بدین گونه تصوف عطار از آن گونه تصوف است که از راه شریعت جدا میشود و با آنکه سراسر آن درد و اندوه است ، سوز و شورش ، آن مایه نیست که عقل و دین را نیز یکسره بسوزد و نیست و نابود کند و اتصال مستقیم و ارتباط بی واسطه بین انسان و خدا را که بعضی از اهل سُکر مدعی شده اند ، دعوی کند. . . ظاهرا" همین مزیت است که در سخن او دردی و تاثیری خاص نهاده است و تعلیم اورا در مزاق کسانی که جرآت و داعیه ء بلند پروازی های تند روان گستاخ را ندارند ، تا این حد مطلوب و دلپذ یر کرده است. . . ]» 24
ستاینده سمیرغ ، عطار، عشق را بعه را نسبت به بکتاش پنهان نکرده است ، و آن را جدا از نفس و خواهش تن نپنداشته و مانند برخی از ریاکاران که در پشت نام خدا گناه می آفرینند و انکار حقیقت میدارند ، رابعه را نه عاشق خدا و مصطفی ، بلکه عاشق بکتاش ، و بکتاش را عاشق رابعه میداند. از نظر عطار، عشق زن ، بر خلاف عقیده مولانا که میگوید : تا چو زن عشوه خری ای بی خرد ــــ از دروغ و عشوه کی یابی مد د.
عشق پاک ، واقعی و عاری از هرگونه هوس و ریا و دروغ میتواند باشد ،. چنانکه میفرماید :

 

بیا ای مرد اگر با ما رفیقی
بیا موز از زنی عشقی حقیقی . 25
بزرگ عارف سده هفتم خراسان زمین حضرت عطار ، بر خلاف زهد فروشان قرآن بدست زن ستیز قرون ، حتی کیفیت ، لذت و زیبایی ، زبان یک شعر خوب را به عصاره از شراب مرد افگن ساغر لبان زن تشبه مینماید. او در باره شعر و شاعری رابعه می گوید :
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود
که گویی از لبش طعمی در آن بود
حضرت عطار ، عارفانه ضمن انکه جهت غفلت کافران عشق ومنکران انسان شمردن زن و حفظ آبروی رابعه به نوعی عشق انسانی او را مطابق شریعت منکران عاطفه های انسانی عمدا" بیوند واژگونه به جایی دیگری میدهد . با آنهم نمی تواند که حقیقت را فدایی مصلحت اندیشی نماید و خاموشانه در گذرد. بنا" حقیقت عشق رابعه را بکتاش دانسته میفرماید :
نمی دانست کاری آن دل افروز
بجز بیت و غزل گفتن شب و روز
روان می گفت و شعرو می فرستاد
بخوانده بود گفتی آن بر استاد
غلام انگه به هر شعری که خواندی
شدی عاشق تر و حیران بماندی. 26
حضرت عطار نیشابوری چنانکه ابو سعید ابوالخیر بلخی در حق رابعه الطاف نموده و با بهانه اینکه رابعه نه عاشق بکتاش بل عاشق الله بوده و بدینگونه جسد و مرقد مبارک رابعه را از شر تکفیر تازیانه نوازی و ویرانی
کا فران و منکران نجات داد ، با نقل گفتار ابو سعید ابو الخیر تکیه نمود که ما آن را در بالا از زبان حضرت عطار ذکر کردیم.
اما ذکر خیر رابعه از سوی عارف بزرگ و نامی بلخ ابو سعید ابو الخیر هم در نهایت عارفانه و هشیارانه برای به سکوت واداشتن کافران عشق و منکران ارزش های انسانی زنان به عمل آمده است. و هم مبین واقعیتی است که تا به امروز از آن پرده بر نداشته شده است.
حضرت مولانا عبدالرحمن جامی یکی دیگر از محدود کسانی است که یاد رابعه را گرامی داشته است . در کتاب نفحات الانس از قول ابو سعید ابوالخیر مینویسد : « دختر کعب عاشق بود بر آن غلام . اما پیران همه اتفاق کرده اند که این سخن که او میگوید، نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفت . او را جای دیگری کار افتاده است .» 27
کلام ابو سعید ابو الخیر را به دو معنی میتوان تعبیر کرد. 1ـ معنی کنایهء در فهم و روال شریعتی ها. 2 ـ اشاره برای محقین و صاحبان اندیشه که در جستجوی حقایق رمزی تاریخ اند.
از چند بیت محدود که از رابعه بلخی در دست است و ازچشم غارت ذؤیان خرد پنهان مانده است ، بر می آید که به کلام ابوسعید ابوالخیر بلخی « او را کار جای دیگری افتاده » بود. که آن را بر مخلوق نمی شد که در آن روزگاران میگفت.
رابعه در اوایل سدهء چهارم هجری میزیسته. و بنا بر نقل تذکره ها همروزگار با رودکی سمرقندی در اوایل سلطنت سامانیان بوده است . دوران سامانیان در تاریخ پس از ایلغار و تجاوز و حاکمیت دینی و فرهنگی اعراب بر سرزمین ما یکی از درخشان ترین دوره های زندگی سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی کشور ما به شمار می آید . این دوره را به حق میتوان دوران استحاله و بازگشت از کویر سوزان و خونین ذؤیان خرد( راهزنان عرب) به چشمه ساران آزادی و خرد به حساب آورد. وآن را دوره احیا شخصیت، آیین ، و فرهنگ شکوهمند قبل از اسلام تواند گفت. داکتر حسین زرین کوب به نقل از تاریخ بیهقی و زین الاخبار گردیزی در رابطه به سلاله سامانیان مینویسد: « سلاله آل سامان با آنکه نسب خود را به بهرام چوبینه می رسانید در کار فرمانروایی بر تدابیر ملکداری کمتر از انگیزه های قومی اتکاه نداشت. اکثر امرای این سلسله در کار ملکداری به سنتهای گذشتگان و تدبیر های پیشینیان آشنا و علاقه مند بودند ، از جمله اسمعیل بن احمد ، در فتنه ی اسپیجاب برای آن که وزیر خود را متقاعد و با خود همدستان کند به وصایای اردشیر استشهاد می کرد . نوادهء ِ او نصر بن احمد که ممدوح رودکی بود در همه ی کار ها بر وفق رسم پیشینیان به مشورت پیران کار می راند.
نخستین امرای این سلسله در تمهید دولت و تحصیل استقلال مملکت، طرح احیای فرهنگ گذشته ی ایران را ،
وسیله یی برای مقصود کردند ، اما در در خطه یی مانند ماورالنهر که در آن از دیر باز همواره اتباع ملل و ادیان مختلف چون زرتشتی و مانوی و بودایی و مسیحی با هم می زیسته اند ، اجتناب از هر گونه تعصب دینی نیز ضرورت داشت . از این رو سامانیان در عین ان که اهتمام به نشر فرهنگ و مآ ثر قدیم ایران داشتند، توجه به فرهنگ اسلام از قران و تفسیر تا حدیث و فقه را نیز از یاد نبردند و احیای فرهنگ ایران را مستلزم اظهار مخالفت با فرهنگ اسلام نشمردند.» 28
در چنین یک شرایطی است که یمامه ی بلخ میخواهد بال و پر بگشاید و پرواز را بنام آزادی، خرد و عشق آغاز نماید.
در زمان سامانیان عملا" اعراب نه تنها در عرصه قدرت که در عرصه آیین و فرهنگ نیز در میدان باخت نشسته بودند ، اگر خانواده های مانند غزنویان در تکیه به اسلام منافع خویش را برجامعه ان روزگار تحمیل نمی نمودند ،و به نام اسلام دوباره به رواج فرهنگ عرب نمی پرداخته اند و روشنفکر کشی را زیر نام قرمطی و زندیق ببار نمی آوردند.
سلامت آیینی و فرهنگی وهویتی جامعه ی ما از پس اقدامات و شیوه عمل که در دوران سامانیان اتخاذ گردیده بود تا امروز تامین شده بود.
خراسان را اعراب از لحاظ مادی و معنوی به کویر اجساد آن تبدیل نموده بودند ، باانکه هنوز هم بر کوشک آن اجساد بر نشسته بودند، اما بجای عمل در انتظار فرصت و جستجوی عامل بودند. اما مردم در پی احیا دو بارهء آیین و فرهنگ خویش در آن کویر به باغبانی برخاسته بودند. کتب زرتشتی ، مزدکی ، مانی، بودایی ، وعیسویی همراه با کارنامه ها و شاهنامه ها. خدای نامه ها در قلوب وذهن مردم در شگفتن بود، و سراسر کشور با آدمهای نیکو سرشت به بستان تبدیل مییافت .
رابعه که پرورده آب و خاک بلخ بود و تربیت فرهنگ غیر عربی یافته بود، با مشاهده آن شورو حال نتوانست که حقیقت فکر و اندیشه خویش را همراه باستایش باغبانان گلهای خرد بصدا در نیاورده و مشت پولادین بر تارک ذؤیان بد اندیش و اهریمن خوی نکوبد و نگوید که:
زبس گل که در باغ مأوی گرفت ـــــ چمن رنگ ارژنگ مانی گرفت.
ارژنگ یا ارتنگ مانی ، که در این بیت بنا بر ضرورت قافیه باید ( مانا) خواند . کتاب حضرت مانی است. مانی چنانکه در تذکره ها نشر است ، شش کتاب نوشته است 1ـ کتاب گنجینهء زندگان یا کنز الاحیا .2 ـ پراگماتیا . 3ـ کتاب راز ها یا سفر الاسرار. 4ـ کتاب دیو ها یا سفرالجباره .5 ـ شاپورگان. 6 ـ انجیل زنده یا جاویدان یا انگلیون که همراه یک جلد آلبوم تصاویر بنام ( ارژنگ) یا( ارتنگ ) یا ( ادهنگ) میباشد.
مانی از نژاد آریایی بوده ، از محل تولد او ذکر موثق شاید این قلم در تذکره نیافته باشد تنها در کتاب ایران در زمان ساسانیان آمده است که فاتک پدر مانی از مردم همدان بود.
یعقو بی نام پدر او را ( حماد) میخواند . 29 ،اما ابراهیم آیتی در حاشیهء همین کتاب به نقل از چند منبع از جمله ملل و نحل شهر ستانی مینویسد : « نام پدر مانی ( فتق بابک) است .30
یعقوبی هم چنان بر علاوه ای شش کتاب که از مانی نام میبرد ، مینویسد که : « مانی را کتاب ها و رساله های بسیار است.» 31
آئین مانی در زمان شاپور اول در خراسان و فارس دریچه باز کرد و شاپور هم سر از این دریچه بیرون آورد. اما روحانیون زرتشتی این آئین را بدعت شمرده و موفق میشوند که پس از مرگ شاپور به وسیلهء بهرام پسر هرمز که بگفتهء یعقوبی شیفتهء بندگان و هوسرانی بود. 32 ، مانی را به وسیله شاه به قتل رساند ند و پیروان او را تار و مار ساختند. « در نتیجه سختگیریها، پس از قتل مانی ، دسته ای از مانویان به آسیای میانه رفتند و چون در آنجا موبدان زرتشتی قدرتی که در مرکز مملکت داشتند دارا نبودند و دینهای مختلف در این ناحیت رواج داشت ، مانویان نسبتا" به آزادی بسر می بردند و به نشر آراء خود می کوشیدند . دین مانی قرنها در حیات دینی آسیای میانه وشرقی عامل موثر بود.
پیروان مانی را مسلمانان بنام زندیق می خوانند . در وجه تسمیه این کلمه آراء متفاوت ابراز شده است ، بعضی علما آن را صدیقا که به ابدال اطلاق می شد ، مشتق میدانند . بعضی دیگر آن را از کلمه زندیک که صفت پهلوی است به معنی کسی که از زند یا تفسیر پیروی می کند و آن را بر متن اوستا ترجیح می نهد ، می دانند و گویند مانویان را به جهت این که میل به تاویل کتب دینی دینهای دیگر داشتند ، چنین می نامند » 33
از ملاحظات تاریخ بر می آید که آئین مانی و مزدکی د ر خراسان و ماورالنهر تا بسیار دیر بعد از اسلام در پهلوی سایر ادیان وجود داشته است . چنانکه: [( بار تولد) به سوابق مذهبی و فرهنگی مردم ماوارالنهر اشاره می کند و با استناد به نوشته های ابن ندیم ، صاحب الفهرست می نویسد : « ساکنان ماوراءالنهر و سمر قند در کتب خود خط مانوی به کار می بردند ، پیروان فرق و مذاهب ثنوی هم از قرن سوم میلادی در ایران ( پارس) و امپراطوری روم مورد ایذاء و تعقیب قرار گرفته بودند و اندک اندک به ماوراءالنهر هجرت می کردند، در میان اینان عدهء مانویان بیشتر بود . . . افکار مزدک بالنسبه تأ ثیری شدید و متمادی در مردم ماوراءالنهر داشته است.. . و تعلیمات ثنویان نیز در ماوراءالنهر ریشه داشته و ایشان به نوع استواری در مقابل اعراب پایداری میکردند ، اطفای نایرهء قیام های ایشان ، به زحمت و سختی میسر بود .» ] 34
چنانکه در بالا گفته شد ، احیای آئین و فرهنگ خرد گرایانه مردم کشور ما پس از سکوت سه قرن خونین ، در دوره سامانیان مجال باز آفرینی و نمایاندن خویش را یافتند. رابعه بلخی اگر اولین کس نباشد اولین زنی است که در آن زمان بر ضد مجاهل فرهنگ عرب از شکوه و فرهنگ و آئین پیش از تجاوز و سیطره عرب در سرزمین خراسان یاد نموده و آن جامهء زربفت عروس تاریخ ما را در قامت یک غزل که آهنگ خنیاگر فلک از واژه واژهء آن بگوش جان و دل میرسد صورت بخشیده است. در بیت نخست او از مانی که پیروانی زیاد ی در سرزمین ما داشته و آئینش
مخا لطهء از آئین زردشتی ، بودایی وعیسایی بشمار می آمد ه که بعد هاعناصری از سنت های پیغمبر مساوات و شادی (مزدک) نیز در او انعکاس یافته . کتاب ارژنگ او را به مثابه نماد آن آئین تصویر می نماید.
زبس گل که در باغ مأوی گرفت
چمن رنگ ارژنگ مــانی گرفت
در بیت دوم این غزل رایعه استادانه و خردمندانه از شهر تبت نام میبرد. تبت در آن روزگار یکی از شهر های مهم و نمادین شهر دین بودایی به شمار می آمده است، بر علاوه که زرتشیان نیز انجا آتشکده های روشن داشتند.
احمد بن ابی یعقوب (ابن واضع یعقوبی ) مینویسد: « تبت کشوری است وسیع از کشور چین بزرگتر ، اهل تبت مملکتی بزرگ دارند و نیرومند و با دانشند و در صنعت مانند چین ، در کشور آنها آهوانی است که نا فه هایشان مشک است ، کیش آنها بودایی و آتشکده ها دارند و چنان نیرومند هستند که کسی با آنها نمی جنگد. » 35
بنا بر اشارات یعقوبی تبت در آن زمان مهد دانش های متداول آن روزگار نیز به شمار می آمده است . رابعه بلخی ، که زن خردمند و آگاه بود این را میدانسته است . و از تبت به مثابه یک نماد از آئین بودایی و شهر خرد در این غزل استفاده نموده است. و ضمنا" خواننده را به تحقیق و تفکر در معنی اوضاع به وجود آمد ه دعوت نموده می گوید:
صبا نافهء مشک تبت نداشت
جهان بوی مشک از چه معنی گرفت؟
با طرح این نماد است که خوانند ه غزل رابعه اگر خواسته باشد به معنی مقصود برسد، ناگزیر میگردد که فراز و نشیب اوضاع و احوال روزگاران حال و ماضئ سرایش غزل را مورد مطالعه قرار بدهد تا بتواند علت پیدایی دو باره عطر مشک تبت را در وزش صبای زندگی در جهان پیدا نماید.
همیشه طراح و یا سازنده ی یک نماد بنوع با نماد های مطرع کرده ِ خویش رابطه عقلی و منطقی و یا عاطفی و حساسی میداشته باشد . شعر انعکاس از عاطفه ها ، احساس ها و همچنان بازتاب برداشت های شاعر از نماد های بیرونی است. که ان نماد ها پس از پالایش در دستگاه فکری شاعر در شعرش گاه مستقیم وگاه با اشارات و کنایات بسیار شاعرانه و ظریف بیان میگردد . زمانی هم ارائه آن در اثر لزوم و شکل و ماهیت عارفانه به خود می گیرد و گاه رمزی و اسرار آمیز بیان میگردد.که مغز های تنبل و یا بی علا قه از درک آن عاجز میماند.
در غزل نمادین رابعه که مورد بحث ما است در بیت دیگری گفته شده است:
سر نرگس تازه از زر و سیم
نشان ســری تاج کسـری گرفت
کی و کسری عبارت است از شاهان و خسروان پیش از اسلام در سرزمین ما.اعراب به ویژه شاهان و خسروان اریایی و عجمی را در تواریخ بنام کسری یاد کرده اند . از طرفی دیگر تاج کسری نمادی از شکوه و جلال سر زمین اریانا، بلخ و بخدی و خراسان است . در شاهنامه ی فردوسی تاج شاهان مظهر فر ایزدی نیز آمده است . در واقعیت تاج کسری بیان سمبولیک از فر و شکوه ی قدرت ، آئین ، فرهنگ و پیشینه های تاریخ باعظمت ملت ما به شمار می آید.
همچنان میدانیم که سر یا کله ، گاهی در معنی مغز یعنی دستگاه تفکری و مرکز تصمیم گیری انسان بیان میگردد ، و نرگس کنایه شاعرانه از چشم است. سیم و زر نمادی از غنامندی . دراین بیت رابعه بلخی ، به وضاحت چشم های روشن و مغز های غنی از اندیشه و تفکر را در پی ( نشان) یا نمایاند ن ،اثر و هدف احیایی فر و شکوه دو بارهء آئین و فرهنگ و سنت و قدرت خسروانی بر ضد مجاهل اعراب در آن روزگار با بلند ترین پرواز صور خیال در شعر بیان میدارد.
او بسیار مادرانه آنهایی را که جبونانه به بهایی زنده ماندن وامرار معاش به پستی و بندگی و تابیعت تن در میدهند و خود باختگی و خود فروختگی میدارند و برای این پلشتی ها ی زندگی خویش توجیهات مخنث هم ارائه میدارند ، خطاب قرار داده ، انها را به سرمستی و شور فراخوانده میگوید:
قدح گیر چندی ودنیا مگیر
که بدبخت شد آنکه دنیئ گرفت.
دنیا در معنی مجاز کلمه عبارت است از جهان ، و در حقیقت صفتی است مبنی بر ذلیل ، پست و فرومایگی.
در مورد قدح نیز باید گفت که قدح در فارسی بر علاوه ی ساغر و پیمانه ، معنی کاسهء بزرگ را نیز میدهد.که بدین صورت میشود که در بیت بالا به معنی خود بزرگی و بزرگ اندیشی در برابر پستی منظور عقابینه دخت بلخ رابعه بوده باشد . همچنان نمی توان گفت که منظور شاهدخت بلخ عبارت از واداشتن مغز های متفکر و روشن بینان آن روزگار در عیب کردن و طعن کردن قرابت و همیپوندی های فرا بومی با اعراب نبوده باشد . زیرا ( قدح) همچنان
: « عیب کردن و طعن کردن در نسب کسی را گویند، و نسب، قرابت خویشی و خویشاوندی را گویند. » 36
بنا" ام الشعراء حضرت رابعه، بدبختی انسان را در پست زیستن و پلشت اندیشیدن ودر تعلق و اسارت دیگران بودن عبارت میداند.
 

همچنان یمامه ی بلخ رابعه همانگونه که گفته آمدیم از آئین ها و فرهنگهای رایج در افغانستان آن روزگار با بکارگیری نماد های معین و مشخصی که بیانگر باطن هویت اجتماعی، آئینی، فرهنگی و ملی ما بوده است انگاره های فروزینه بر نسل های پسینه از خویش بیادگار گذاشته است . در این انگاره آفرینی ، او خواسته این واقعیت را ارمغان بخشد که موجودیت پدیده های باهم متضاد در یک جغرافیای واحد با وجود تخالف می تواند در همپیوندی و تاثیر گذاری در یکدیگر زندگی نموده و باعث پوینده گی و تکامل جامعه باشد .
در پهلوی آئین های عجمی که در هئیت تاج کسری، آیئن میترایی ، زرتشتی و در نماد تبت آئین بودایی و با ارژنگ مانی ، مانویت را ، رابعه بازتاب داده ، از آئین ترسایی نیز غافل نمانده است . ما چنانکه گفته آمدیم در خراسان یعنی افغانستان امروزی همه آئین ها و فرهنگ ها در هم پیوندی و تسامح و تسامع میزیسته اند و یک بخش قابل ملاحظه جامعه ما پیروی آئین عیسویت بودند . رنگ کبود یا لاجوردی نمادی از آئین ترسایی است. چنانکه در کتاب مقدس خداوند بار ها با این رنگ عبادتگاه ها و جامه های روحانیون را سفارش نموده است . رابعه این ستاوند نشین حجله شعر و خرد همه زمانه ها در آخرین آیه غزل آسمان سایی خویش این پارهء جامعه ی ما را چنین شرین و شاعرانه و شنگینه ارج می گذارد و می گوید:
چو رهبان شد اندر لباس کبود
بنفشه مگر دین ترسئ گرفت
از این آیت شعری رابعه بر می اید که چنان زمینه آزادی و استحاله و احیا فراهم آمده بوده که راهبه های زیاد ی دوباره پیدا گشتند که گفتی همه دیگران دین ترسایی گرفته باشند. او همه یی دیگران را به گل بنفشه تشبیه می آورد . بنفشه گلی است که دارای پنج گلبرگ میباشد . در افغانستان به شهادت تاریخ پنج آئین و فرهنگ در قبل از اسلام رایج بوده است. میترایی ، زرتشتی ، بودایی ، مانویت و عیسویت . از بت پرستی و یهودیت اشاره های به ندرت در تاریخ کشور ما پیدا است . جالب اینست که بنا بر شهادت تاریخ همیشه همه ی این پنج آئین در مقابله با فرهنگ تازیان متحد بوده و قربانی داده اند .
هم چنان رابعه به زیبایی و ظرافت جنس خویش می پرسد که :
مگر چشم مجنون به ابر اندر است
که گل رنگ رخسار لیلی گرفت
در اینجا مجنون نماد از دیوانگی است که دیوانگی خود بیان از جهل و بیابان نشینی ، و بیابان نشینی صفت خاصهء اعراب بشمار میرود. و گل مظهر زیبایی و گلگونگی رخسار لیلی مظهر سعادت و ازادی میتواند باشد. از طرف دیگر زن در آئین و فرهنگ عرب فاقد ارزش های انسانی و بنده و کنیز مرد است . و هر بنده و کنیز چهره پژمرده و بی خون و کمرنگ دارد . پس وقتی رخسار بنده و کنیز می شگفت و به رنگ گل در می آید که از زندان ازاد گردد، یعنی چشم عفریت جهل و خشونت در ماتم زوال خویش اشک بریزد . یعنی در پی زوال سرما است که گل بهار می شگفت و اشک به شراب نشاط و زندگی در لاله آزادی حیات تبدیل می یابد. همانگونه که رابعه می گوید :
بمی ماند اندر عقیقین قدح
سرشکی که در لاله مأوی گرفت.
بدین گونه غزل مورد بحث که من خلاف صلاحیت خوش به آن عنوان (عقیقین قدح) را میدهم . در هفت بیت، هفت پرده از راز ها و اسرار های زمان خویش را بیان نموده است . راز ها و اسرار هاییکه واقعا" انگونه که ابو سعید ابو الخیر میگوید: « نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفت» بحق که رابعه را « جای دیگر کار افتاده بود» او به اصالت جامعه در تمام عرصه ها می اندیشد ، او رسالت روشنگری و شیشه ای ناموس آئین ، فرهنگ و هویت را در بغل گرفته بود و مادرانه بدوش می کشید ، چیزی که خلاف عقیده و ایمان سردمداران و پاسداران شرع بوده واست. در روزگار رابعه، بلخ مرکز تجمع اعراب بود ، ا عراب که در سپاه احنف بن قیس و قتیبه بن مسلم وارد بلخ شده و مسکن گزین گردیدند. وجود نامیمون اعراب بود که بلخ زیبا را عنوان قبةالسلام داد ند. پس ابوسعید ابوالخیر بجا گفته بود. که نمی شد زشتی های را که مخلوق زیبا میدانستند و روا بر ایشان اشکار کرد . زیرا اکثریث مخلوق یا عرب بود یا مستعربه و حاکم ومفتی و قاضی را نیز همین ها تشکیل میدادند، ومردم اصلی بلخ موالی شمرده میشدند. حتی کعب پدر رابعه را نیز عرب گفته اند . این گفته میتواند عین حقیقت باشد ، زیرا یک عرب میتواند دختر خویش را
( زین العرب) لقب بدهد. پدر او باید از اعراب قزدار باشد این شهر باید در تجاوز محمد بن قاسم ثقفی در تصرف اعراب در آمده باشد زیرا این سرزمین را در آن روزگار جزء از ایالت های سند می شمردند.« اصطخری در مسالک الممالک، قزدار یا قصدار را جزو از بلاد سند شمرده ومی گوید قصدار شهر طوران یعنی حاکم نشین آن ناحیه است. و در باره طوران می گوید: طوران حاکم نشین آن قصدار است و شهریست که روستا و حوالی دارد و در دست مردی است معروف به مغیربن احمد که تنها بنام خلیفه عباسی خطبه می کند .ابن حوقل در صورة الارض و مقدسی هردو با اصطخری موافق اند.»37
از فضیلت و معرفت کعب پدر رابعه در تواریخ ذکری نرفته است . انچه که در تذکره ها امده، گفته شده که کعب هنگام مرگ سرپرستی رابعه را به پسرش حارث می سپارد و از او میخواهد که شوهر خوب برایش بیابد. این هم معلوم نیست که حارث و رابعه خواهر و برادر تنی بوده اند یانه؟ زیرا حاکم های عرب بر علاوه کنیزان بسیار کمتر از چهار زن نداشته اند .اما به گمان نزدیک به یعقین مادر رابعه از دختران با فضیلت بلخ بوده و در تعین رشد شخصیت و وتربیت دخترش نقش مادرانه داشته است . زیرا پدران عرب کمتر مهربان با دختران خویش بودند، و اکثرا" دختران و زنان در حرمسرا ها و یا در کنار مادران خویش بزرگ میشدند و امروز که امروز است وضع به همان منوال است.
اما آیا رابعه به جرم عشق به قتل رسانده شده است؟
رابعه خود پاسخ این پرسش را منفی میدهد. و اتهام عشق را بر خود حیل و مکر و فریب برادر خود شمرده می گوید:
مرا به عشق همی متهم کنی به حیل
چه حجت آری پیش خدای عزو جل
الهامهء مفتاح، در کتاب جغرافیای تاریخی بلخ و جیحون ، مینوسد که: « حارث به سبب این نسبت عاشقی ، تصمیم به قتل خواهر می گیرد . ابتدا غلام را در چاه افگنده ، سپس رگزن را فرا خوانده که رگ رابعه را قطع کرده، بگذارد تا اخرین قطرهء خون او بریزد . رگزن امر او را اطاعت می کند و رابعه را در حمام رگ می زند ، و در حمام را بر روی او با خشت و گچ می بندد . رابعه به خون خود بر دیوار می نویسد:
مرا به عشق همی متهم کنی به حیل
چه حجت آری پیش خدای عزو جل»38
بدین گونه ملاحظه میگردد ، که نسبت عشق برای پیدا نمودن دستآویز شرعی قتل او تهمتی بوده که در اثر حیله گری مکر و فریب حارث برادر ش عنوان گردیده است . و این حیل و اتهام یگانه وسیله ای بود که حارث در تکیه بر ان توانسته قتل رابعه را صبغهء شرعی بدهد. عشق مانند هر عمل نیک و زیبای دیگر چون شعر، موسیقی ، رقص، خنده و شادی، و در یک کلمه زندگی ، در دین عرب محکوم است . به ویژه عشق و آنهم از سوی زن . زیرا چنان که گفته آمدیم زن در شریعت عرب فاقد ارزش های انسانی است. در حالیکه عشق عالیترین ارزش انسانی است .و اگر زنی ابراز عشقش پذیرفتنی باشد . پس او دارایی سجایایی انسانی میگردد. و این خلاف مقولات شرعی عرب است. در مقولات شرعی عرب پیدایی عنصر عشق در وجود زن و یا اظهار عشق از سوی زن ، دلالت بر روسپیگری زن میکند . و این امر باعث سنگسار زن است. رابعه این حقیقت را بهتر از هر کسی دیگر میدانست . بهمین خاطر بوده که عشق خود را بگفته عطار پنهان داشته بود ، و جز دایه و یا هم شاید مادرش از این عشق کسی دیگری خبر نداشت. اما حارث در برابر سوال دیگری قرار گرفته بود که باید رابعه را به قتل میرساند . سوالی که با آشکار کردن آن نمی توانست رابعه را محکوم به مرگ نماید . حارث میبایست حاکمیت دین بر عقل و خرد در خراسان را که پس از تجاوز اعراب استقرار یافته بود حفظ میکرد و بنا بر شعار شارع ابن تیمیه به مثابه مومن نمی بایست در برابر عقل و خرد سر فرود می آورد.39
گرچه قتل و کشتار خردمندان در طول تاریخ بعد از اسلام برائت شرعی و بگفتهء مسلمانان آسمانی داشته ودارد و سراسر تاریخ وطن ما به خون خردمند زنان ومردان دوره های مختلف قرون و اعصار پس از ایلغار اعراب رنگین است . اما در روزگار سامانیان برای اعراب که هنوز حاکم و مفتی باقی مانده بودند مشکل مینمود که کسی را به جرم (رده) [ از دین و سنت عرب برگشتن] گردن بزنند و یا به دار بیاویزند و یا شاهرگ او را ببرند. زیرا چنانکه گفتیم این دوره دوران مسامحه بود و بنوع از انحا حتی از سوی امرای وقت از استحا له پشتیبانی محتاطانه به عمل می آمد.
بنا" حارث بن کعب چاره یی نداشت که رابعه را که علیه آئین و فرهنگ و حاکمیت اعراب همآ واز زمان گردیده بود، و خلق را در پی نشان تاج کسری فرامیخواند ، به قتل نرساند و متوسل به حیل و تفتین در موجه نشان دادن این قتل مطابق به اصول شریعت نشود .
یگانه راه ایکه همانا محکوم کردن رابعه به عشق بود که برائت شرعی برایش میداد . در غیر آن بنا بر جو حاکم دوران سامانیا ن اگر او را بر اثر گرایش به عقل و خرد محکوم مینمود ، خود محکوم میگردید. بنا" از مقولات دینی خویش استفاده به عمل آورده و خون رابعه را بریخت.
این نکته نیز قابل یاد آوری است که پس از قتل رابعه ، مفتیان فرهنگ عرب برای برائت حارث و حقیر به شمار آوردن عشق بزرگ و انسانی رابعه سعی نموده اند مساله نژادی و طبقاتی را نیز در این ماجرایی خونین وارد نمایند.
در تمام تذکره ها و به تأسی از تذکره ها در سایر پژوهشهای معاصرین، هم بکتاش راغلامی از غلامانی حارث میخوانند در حالیکه این مسله قابل تأمل است.
در تذکره ها امده است که :« بکتاش نیز به عشق رابعه مبتلا شد .یک ماه بعد در جنگی که برای برادرش ( حارث) روی داد بکتاش زخمی شد و نزدیک بود که اسیر شود که ناگاه زنی رو بسته ای خود را به صف دشمن زد و تنی چند از آنان را کشت. و بکتاش را نجات داد و لشکر حارث پیروز شد.»40
از این گزارش دو مسله روشن میگردد . یک اینکه سخن محمد عوفی را دقیق میسازد که در لباب الا لباب بر تجلیل از رابعه می گوید: « دختر کعب اگر چه زن بود اما به فضل بر مردان جهان بخندیدی. فارس ( رخش سوار جنگجو)هردو میدان و والی ( فرمانروا) هر دو بیان بر نظم تازی قادر ودر شعر فارسی بغایت ماهر بود .» 41
رابعه نه تنها اولین شاعر زن، او لین شاعر شهید ، بلکه اولین زن است که پس از تجاوز و استقرار حاکمیت زن ستیز اعراب در میدان جنگ ظاهر میشود و بر دشمن میتازد . و این یکی دیگر از میراث های زنان خراسان زمین است که به او رسیده بود. دومی دیگر اینکه . بنا به گفته عطار وقتی آن زن که جز رابعه کسی دیگری نیست ، در میدان جنگ زخم بکتاش را می بندد و بکتاش را نجات میدهد و در اثر ان دوباره بکتاش به میدان می آید و این بار بر دشمن پیروز میگردد. معلوم میشود که بکتاش غلام نیست بلکه سردار جنگی است. دلیل دیگر اینکه در بسیاری از تذکره ها خواننده شاید خوانده باشد که گفته شده رابعه بکتاش را در یکی از مجالس بزرگی که حارث ترتیب داده بود . می بیند و عاشق او میشود . پس چنین بر می آید که بکتاش غلام نبوده که در مجالس شاهانه راه داشته است. گذشته از این ها حارث نتوانسته بکتاش را بکشت ،و این باید از سببی باشد که قتل او به نسبت بزرگی مقام که داشته برای حارث مقدور نبوده ، ورنه چگونه است که خون خواهر را می ریزد. اما غلام را در چاهی زندانی میکند ، مگر قتل یک غلام برای حارث مشکل بود؟ بر علاوه بکتاش چنان زور و نفوذ دارد که از چاه کشیده میشود و پس از آنکه از قتل عشق خود به وسیله حارث آگاه می گردد بلا فاصله بدون هیچ ممانعتی وارد قصر شاهی می شود. و گردن قاتل را میزند.
عشق، کنیز و غلام ، ترک و عرب نمی شناسد . اما این در آن روزگار که اعراب خود را فاتح به شمار می آوردند از لحاظ نژادی نیز خود را بر تر می دانستند، و اسناد بیشماری موجود است که اعراب ازدواج دختر عرب با عجمی را ممنوع قرار داده و آن را سبب ننگ خویش می شمردند زیرا آنها فاتح بودندو دیگران را همه مسلمان ساخته بودند یعنی تسلیم خویش . و بر غیر عرب موالی می گفتند یعنی بنده و غلام.
اما بهر حال رابعه حمامه ی از سرزمین بلخ بود . یمامه ای خرد که بدست ذؤیان خرد به قتل رسید.
او را باید در پهلوی اولین شاعر زن ، اولین شاعر شهید بدست ذؤیان خرد ، و اولین رخش سوار میدان نبرد ونجات دهنده معشوق در آورگاه بر شمرد . رابعه را باید بمثابه الهه ی عشق و جمال به ستایش گرفت و چون تندیس خرد نیایشش کرد و یاد و راهش را دعای نماز زندگی ساخت.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 2:29 قبل از ظهر |

 قافله سالار شعر معاصر دری (1284—1366 هه .ش)

استاد خلیل الله خلیلی فرزند مرحوم میرزا محمد حسین خان مستوفی  الممالک از عشیره صافی بوده از زجال متنفذ و نامدار عصر خویش بشمار میرفت، در سال 1284 هه . ش در باغ جهان آراء کابل چشم به جهان کشود. مادرش از کوهستان کاپیسا و پدرش از جبل السراج ولایت پروان بود. در هفت سالگی مادر را از دست داد ودر یازده سالگی پدرش به دست اعلیحضرت امان الله  پادشاه وقت به شهادت رسید و تمام اموال و دارایی پدرش مصادره  گردیده  و حتی خودش را نیز از رفتن به مکتب محروم گردانیدند. با مصائیب و مشکلات  روزگاردست و پنجه نرم کرد و به اثر استعداد ذاتی و همت بلندش توانست از هر خرمنی توشه ای  از هنر و ادب فراهم اورد ، ادبیات فارسی و علوم دیگر ازقبیل منطق و تفسیر وحدیث را به نحو خجسته نزد استاتید زمان خود فراگرفت. شانزده ساله بود که در مکتب میربچه کوت به شغل معلمی پرداخت ، به اثر لیاقت در وزارت مالیه به صفت منشی مخصوص و بعداً به حیث مستوفی ولایت مزار شریف مقر گردیدند  و نیز برای مدتی به صفت حاکم مزار شریف اجراء وظیفه نمود. مدت سیزده سال  در دفتر صدارت کار کردند . به اثر مخالفت های سیاسی چهار سال از عمر گرانبهای خویش را در تبعید و حبس سپری کرد و بعد از رهایی به صفت معاون پوهنتون کابل منصوب گردید و بعداً به مناصب متعدد از جمله رئیس مستقل مطبوعات افغانستان و مشاور مطبوعاتی اعلیحضرت محمد ظاهر شاه ووکیل در پارلمان و برای مدتی هم به عنوان سفیر افغانستان در عراق و عربستان انجام وظیفه کرد. پس از سرنگونی حکومت محمد داود خان به دست کمونیست  ها به اجبار ترک وطن کرد و مدتی کوتاه در نیوجرسی ایالات متحده امریکا به سر برد و در سال های اخر عمر به پاکستان آمد و در کنار هموطنان آواره اش برای رهایی سرزمین  مالوفش افغانستان تلاش کرد و در رساندن  فریاد دادخواهیی انان به گوش جهانیان و نجات افغانستان از استیلای بیگانگان سهم بس موثر را بر عهده داشت و بلاخره به تاریخ  چهاردهم  اردبیهشت  1366 هه . ش  دریکی از شفاخانه های اسلام اباد پاکستان با دلی مملو از درد وطن این جهان فانی  را وداع گفته و در میان آواره گان افغانی در پشاور به خاک سپرده شد.

       بر آرامگاهش این بیت وی حک گردیده است.

                                                            ای وطندار مبارک پی اگــــر اینجا رسی

                                                                            جز خدا و جز وطن چیزی میاور برزبان

                                            

                                               ندای پیامبر

                                    یتیمــــی در دمنـــــــدی بینوایــــی

                                                                  بر آورد از دل صحــــرا صدایـــــی

                                    منه زنهار از کف شمـــــع امیـــــد

                                                                  اگر خواهی رسی روزی به جایـــی

                                                            نیاز

                                    الهی ! اشک چشمی، سوز آهــــی

                                                                   فروزان خاطری، روشن نگاهــــی

                                    زهرسو بسته شــــــــد درهای امید

                                                                  کلیدی ، رخنه ئی ، راهی پناهــــی

                                                            آزادی

                                    ای کوه فلک سای سر افراز بلنــــــد

                                                                تاچند به نخوت و بلندی خرسنـــــــد

                                    من طایـــــــــر کوچکم ولــــــی آزادم

                                                                من برسر گل رقصم و تو پای به بند

                                                            ملت واحد

                                    ما ملت واحدیم  با هـــــم یکســــــان

                                    انباز بدرد و رنــج  در طول زمـــــان

                                                             هرکس که اشاره کرد انگشتش بـــــــر

                                                             کان ازبک و این هزاره آن است افغان

                                                            شهرت   طلبی                         

                                    شهرت طلبی  بی هنری دونـــی چند

                                    کردند جهان را به جهنـــــم ماننـــــد

                                                                صد بار زمین بخون مردم تر شــــد

                                                                تانام فلان ابــــــن فلان گشت بلنــــد

                                                            زندگی من

                                    برقله کهسار درختی بـــــــــر پاست

                                    برشــــاخ درخت آشیانـــــی پیداست

                                                               غم کوه و درخت زندگانـــی من است

                                                                برشاخ درخت مرغکی نغمه سراست

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 1:52 قبل از ظهر |
شیخ الاسلام امام اللئمه ابو اسمعیل عبدالله بن ابی منصورمحمد بن ابی معاذ علی بن محمد بن احمد بن علی بن جعفر بن منصور بن الخرزجی الانصاری الهروی ـ نسبت وی به ابوایوب انصاری از مشاهیر صحابه حضرت رسول ص منتهی می گردد ـ

ابو ایوب انصاری در زمان خلیفه سوم حضرت عثمان ع به خراسان آمد و در هرات ساکن شد ـ مادرش از اهل بلخ بود ـ

مولدش در دوم شعبان سال 397 هجری قمری در شهر هرات و وفاتش در ذی الحجه 481 هجری قمری در گازرگاه هرات بوده و در همانجا بخاک سپرده شد ـ مدت عمر شریفش 83 سال بوده است ـ صاحب نفحات الانس مولد خواجه صاحب را در سال 376 ذکر کرده ـ

خواجه عبدالله انصاری از جمله علما و محدثین و از اکابر صوفیه و عرفا است مذهبش حنبلی و مایل به تجسیم و تشبیه و در عقیده خود نهایت رسوخ و تعصب بوده است ـ

خواجه از بزرگان مشایخ و علمای راسخ بوده و بخدمت شیخ ابوالحسن خرقانی اخلاص و ارادت داشته خود در مقالات گوید ـ عبدالله مردی بود بیابانی میرفت بطلب آب زندگانی ناگاه رسید به ابواحسن خرقانی چندان کشید آب زندگانی که نه عبدالله ماند نه خرقانی ـ

کتاب منازل السائرین منسوب بآن جنابست و ایضاً کتاب انوارالتحقیق که شامل مناجات و مقالات و نصایح اوست ـ منازل السائرین سخنان صواب بی حساب دارد و این کلمات از آن کتاب می باشد ـ

الهی ـ دو آهن از یک جایگاه ـ یکی نعل ستور و یکی آئینه شاهی

چون آتش فراق داشتی آتش دوزخ چرا افراشتی ـ

الهی پنداشتم که ترا شناختم اکنون پنداشت خود را بآب انداختم

الهی عاجز و سر گردانم ـ نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم ـ

منازل السائیرین در جزالت الفاظ و رعایت معانی و گنجایش مطالب و مسائل در عبارات مشهور است ـ

خواجه از کودکی زبانی گویا و طبعی توانا داشته و شعر عربی و فارسی نیکو میسروده و بهر دو زبان عــــربی و فـــارسی مسلط بوده است ـ در بعضی اشعارش انصاری و در برخی پیـــر هــرات تخلص فرموده است ـ

شیخ السلام که در کشور ما افغانستان به خواجه عبدالله انصاری هروی معروف است اشعار

و رباعیات بسیار شیرین بزبان فارسی دارد و هموست صاحب مناجات ملیح معروف و هموست که کتاب طبقات الصوفیه را در مجالس وعظ و تذکیر املا نموده و بعضی تراجم دیگر از خود برآن افزوده و یکی از مریدان وی آن امالی را بزبان شیرین هراتی قدیم جمع کرده است ـ

پس از آن در قرن نهم هجری مولانا عبدالرحمن جامی آن امالی را از زبان هراتی به عبارت فارسی معمول در آورده و کتاب نفحات الانس معروف را ساخته است ـ شیخ را به عربی و فارسی تصانیف بسیار بوده است آنچه بالفعل موجود است یکی ذم الکلام است که به عربی است و در موزیم بریتانیا موجود می باشد و دیگری منازل السائیرین الی اسحق المبین که آن نیز به عربی و نسخ متعدده از آن در کتابخانه های اروپا موجود است ـ

و دیگر رساله مناجات معروف که بزبان فارسی است و رساله رادایعارفن که آن نیز بزبان فارسی و در موزه بریتانیا میباشد و کتاب اسرار که ان نیز بزبان فارسی و منتخباتی از آن باقیست ـ

مطلب دیگر که قابل تذکر است اینکه بسیاری از رباعیات که به عمر خیام منسوب است از خود او نیست بلکه از اساتید دیگر از قبیل خواجه عبدالله انصاری و سلطان ابو سعید ابولخیر و خواجه حافظ و دیگران می باشد  .

                                      آه فقیران                                        

مکن که آه فقیران شبی برون تازد      فغان و ناله بعرش مـــــلائــک اندازد 

ز تیر آه یتیمان مگر نمی ترســــی      ز ســـوز سینه پیری که ناوک اندازد

حذر همی کن ازآن ناله سحرگاهی      که گر به کوه زند روزنی در او سازد

بوقت نیم شـــــبی گر بگوید او الله     هزار همچو تـو از خانمــــان برانـدازد

هزار جوشن پولاد اگـر بپوشــی تو     ز آه گرم فقــــــــیری چو موم بــگدازد

متاز بر سر مظلوم ساکن ای ظالم      که دست فتنـــــــــه ایام بر سـرت تازد

درون سینه مجروح بینوا مخراش      بدانکه روز جزا هست و بـا تو پردازد

اگر بحل نکند سائل ستمـــــــــدیـده     جـــــــزا دهــنده تو را در جهنـم اندازد

ز بار جور لئیــــــمان منال عبدالله      کــــه گر خســی بزند کردگار بنـــوازد

                                                    از خواجه عبدالله انصاری (رح)

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 1:43 قبل از ظهر |

رفيقی ميكنی گر با من زار

رفاقت را بود شرط های بسيار

چو در كار محبت پا نهادی

زكار و بار دنيا دست بردار

☼☼☼

 

دلت را از هوس ها كن نمازی

چو هستی طالب عشق مجازی

جدا نبود مجازی از حقيقت

بداری پاس درس پاكبازی

☼☼☼

 

قبای مشك و زعفر داره يارم

قد و بالای لاغر داره يارم

بصنف گلرخان شمشير برق است

مثال تيغ جوهردره يارم

☼☼☼

 

سری بامت برایی دلبر من

رخت بر من نمايی دلبر من

بدست خود دهی خيرات خود را

چو آيم بر گدایی دلبر من

☼☼☼

 

دلم را برده يی از من ببازی

خراب و خسته و زارش نسازی

نگارا تا توانی دل بدست آر

اگر داری اميد سر فرازی

☼☼☼

 

دلم از برق رويت در گرفته

مگر عشقت به حسنت سر گرفته

نميدانم تو ميدانی عزيزم

قدت راعشقری در بر گرفته

☼☼☼

 

الا دلبر لبت مثل عقيق است

نگاهت همره آهو رفيق است

نگردی همره اغيار ديگر

كه شخص لچك كوتا طريق است

☼☼☼

 

الا ای مه لقا يارم تو بودی

چراغ كلبهء تارم تو بودی

بغير از گريه كار ديگرم نيست

تسلی دلی زارم تو بودی

☼☼☼

 

ز بزم صحبت ما چون دلت گند

ترا من ميسپارم با خداوند

صحت باشی هميشه غم نبيني

لب لعلت بود دايم شكر خند

☼☼☼

 

بود اول اميدم با خداوند

دوم با تو بود ای جوهر قند

كه من را گاه گاهی ياد سازی

بهر جائيكه باشی ، باشی خرسند

☼☼☼

 

من از اين رفتنت پر داغ و دردم

بكن رحمی ببين با رنگ زردم

من از تو خواهش ديگر ندارم

دمی استاده شو دورت بگردم

☼☼☼

 

به تيغ ابرويت شد ريزه ريزه

دل من تا قيامت بر نخيزه

زدی زخم زبان بر سينه من

كه ظاهر قطرهء خونم نريزه

☼☼☼

 

كشم در اين ورق خط سياهی

كه ياد از من نمايی گاهگاهی

گدايی را اگر روزی برد نام

چه نقصان ميرسد با پادشاهی

☼☼☼

 

الا ای آهويی رم خوردهء من

نظر كن بر دل افسردهء من

بيا چابك بهر جايی كه هستی

فتاده بيكس و كو مردهء من

☼☼☼

 

رقيب از روز وصلت باغ باغ است

دلم ازدرد هجرت داغ داغ است

مپرس از عشقری احوال بسيار

كه آن مجنون صفت خشكه دماغ است

☼☼☼

 

خدا داناست بر حالم رفيق جان

چو تار كاكلت هستم پريشان

دلم با جعد مشكين تو بند است

اسيرم در ميان كافرستان

☼☼☼

 

زچشمم تا رخت مستور گشته

دلم از دوريت رنجور گشته

جراحت های بين سينهء من

ز ناخن غمت ناسور گشته

☼☼☼

 

مرا اول اسير كاكلت ساز

گرفتار رخ برگ گلت ساز

دمی بگذار سر بر سينهء من

مرا مست از نسيم سنبلت ساز

☼☼☼

 

روا دارد نيم هرگز بدی را

نگردان با خود اغيار گدی را

بيا پيشم كه خيراتت بسازم

تماما نوت های پنجصدی را

☼☼☼

 

سر مكتوب من عنوان ندارد

حديث عاشقی پايان ندارد

ز افلاطون ارسطو كرد پرسان

بگفتا عاشقی درمان ندارد

☼☼☼

 

نديده ديده ام قد رسايت

دلم را برده آواز و صدايت

گل رويت اگر بنمايی بر من

كنم جان و دل خودرا فدايت

☼☼☼

 

دو چشمم اشك ريزان است امروز

نگار از من گريزان است امروز

زبانم از بيان افتاده قاصر

چو برگ بيد لرزان استم امروز

☼☼☼

 

دل زارم پی خوبان گرفته

محبت با نكو رويان گرفته

خبر از مشكلات آن ندارد

بخود اين كار را آسان گرفته

☼☼☼

 

فدای قد و بالايت شوم يار

شهيد چشم شهلايت شوم يار

دگر در دل نماند آرزويت

اگر خاك سر راهت شوم يار

☼☼☼

 

ز احوالم خبر داری نداری

بسوی من نظر داری نداری

اگر از درد هجرانت بميرم

سر خاكم گذر داری نداری

☼☼☼

 

شوم قربان چشم نيم خوابت

 دل يك شهر گرديده كبابت

عجب حسن خدا دادی تو داری

كه افتاده بهر كوچه خرابت

☼☼☼

 

چه آيا بر دلت سنجيده باشی

بگو چيزی گر از من ديده باشی

دل من ميكفد از غصه و غم

كه از من بی سبب رنجيده باشی

☼☼☼

 

الا ای دلبر سبزينهء من

بنه رويت به روی سينهء من

مرا يك شب ز وصلت شاد گردان

بكش از دل غم ديرينهء من

☼☼☼

 

برفتار دل آويزت بميرم

به نخل قد نو خيزت بميرم

تبسم كرده هر سو ميخرامی

به لبها يی شكر خيزت بميرم

☼☼☼

 

ترا گفتم كه هستی از همه بيش

گذشتم از سر بيگانه و خويش

تو گرديدی بكام دشمنانم

ز كويت رفتم آخر با دل ريش

☼☼☼

الا ای دلربای دل فريبم

نكردی ياد با يكدانه سيبم

خطت را می نهم چون تاج بر سر

و يا مانند تعويزی به جيبم

☼☼☼

دو چشم من بگريان است امشب

دلم خيلی پريشان است امشب

ندانم باعث اش ايا چه باشد

دو دستم در گريبان است امشب

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 1:34 قبل از ظهر |

مرا کشتی و مجرم نام کردی
گناه ناکرده ام اعدام کردی


تو بودی مست و مغرور جوانی
نسجنیدی و کار خام کردی


فرستادی بسوی غیر مکتوب
نمیدانم چها ارقام کردی


مرا دشنام دادی شاد گشتم
ز پس عمری به من انعام کردی


تنزل شد ترقی یوسف من
هزار آغاز را انجام کردی


اگرچه اول و آخر نداری
هزار آغاز را انجام کردی


خریداری ترا پیدا نگردید
دلت راعشقری لیلام کردی


نمودی عشقری تازه وضویی
بخون خویش چار اندام کردی

.....

(((دلی بسیار نامید مرا چند؟
کجا چون دست دو، لیلام کردی)))

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 1:26 قبل از ظهر |

بغير از آستانت جا ندارم
بدنيا منزل و ماوا ندارم

بغير از آبشار ديدء خويش
تماشای دگر دريا ندارم

خموشم كرده چشم سرمه سايی
فغان و شور واويلا ندارم

بجيب كنده ام چشمت ندوزی
كه من سيم و زر دنيا ندارم

بدوش افگنده ام كهنه گليمی
چو زاهد بقچهء كالا ندارم

مكن ای باغبان تعريف سروت
هوای آن قد بالا ندارم

بت من سيم و زر از من نخواهی
غريبم دولت دنيا ندارم

 

زليخا وار ديشب قصهء نيخانه ميگفتم
بپاس خاطر يوسف وشی افسانه ميگفتم

زكيف گردش خمار آلود او ديشب
حديث عشرت انگيز می وميخانه ميگفتم‌

نرجد خاطرت ای آشنا كز بيم رسوايی
ترا در پيش روی مردمان بيگانه ميگفتم

نمی گرديد دور اين چراغان جهان ديگر
اگر وصف گل روی تو با پروانه ميگفتم

بزلف يار شايد قصه ميكر داز زبان من
پريشانی حال خود اگر با شانه ميگفتم

ز گردشهای چرخ اكنون عزيزی رفت از يادم
كه ذكرش عمرها با سبحهء صد دانه مگفتم

دو روزی در سرای دل ز روي عاريت بودند
بتان را از گمان خويش صاحب خانه ميگفتم

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 1:20 قبل از ظهر |

تو رفتی از جهان سامانه ات ماند
برايم يادگار افسانه ات ماند

لب و دندان و كامت خاك گرديد
سبو و ساغر و پيمانه ات ماند

بخاك تيره كاكلهای تو ريخت
ز تو ميراث بر من شانه ات ماند

الا يوسف گذشتی از زليخا
بزندان الچك  و زولانه ات ماند

حياتی داشتی باميزو چوكی
سرت برباد شد سامانه ات ماند

تو بودی عشقری بيخانماني
بدنيا گوشهء ويرانه ات ماند

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 1:18 قبل از ظهر |

شكست دل  صدا دارد ندارد
محبت موميا دارد ندارد

بپرسيد ‌ای حريفان از مسيحا
كه درد ما دوا دارد ندارد

الهی من ز دست و پا فتادم
ره عشق انتها دارد ندارد

ز بازار نكو رويان بپرسيد
كه جنس دل بها دارد ندارد

بغير از ديدن روی نكويان
دل ما مدعا دارد ندارد

نماز عشقان ای مفتی عشق
نفرمودی قضا دا‌رد ندارد

ببين جانا اتاق عشقری را
كه نقش بوريا دارد ندارد

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 1:13 قبل از ظهر |

ز بازار محبت غم خريدم
خريدم غم وليكن كم خريدم

همين داغی كه حالا بر دل ماست
ندانم از كدام عالم خريدم

عسل ميجستم ‌از بازار هستی
عدم رخ داد جايش سم خريدم

ز عشق و عاشقی آگه نبودم
غم و درد ترا مبهم خريدم

نبودم واقف از آيينهء دل
كه از جمشيد جام جم خريدم

برای زخم ناسور دل خويش
ز مژگان كسی مرهم خريدم

محبت عشقری راحت ندارد
ز مجبوری متاع غم خريدم

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 1:7 قبل از ظهر |

علم حق در علم صوفی گم شود

این سخن کی باور مردم شـود

دوسروده  ازحضرت خداوند گار بلخ و حضرت ابولمعانی میرزا عبدالقادربیدل رح در وصف اولیای حق 

مادح اهل صفا باش که در علم یقیـن

وصف این طایفه تفسیرکلام الله ست

 

حقا حضرت مولوی بلخی و ابولمعانی میرزا عبدالقادربیدل رح نیز همان حلقه هایی هستند که زنجیر وحدت را تشکیل داده اند و گر کسی به این فتراک حق دست زند از همه خوف وخطر دور شده و به ساحل امن و سعادت و خوشبختی نزدیک میشود.

                                                      درمکان ولامکان

            شیـر مـــرداننـــد در عالـــم  مدد          هرکجا فـــریـــاد مظلومــــان رسد

            آن سنتهای خلـل هـــای جهــــان         آن طبیبـــان مــــرضهــــای نهـــان

            بانگ مظلومان زهـرجــا بشنوند           آن طرف چون رحمت حق میدوند

            بندگان حق رحیم و بـــــردبـــــار           خوی حق دارند و در اصـلاح کار

            مهربان بی رشوتان یاریگــــران            درمقام سخــــت و در روزگــران

            محض مهرو و داوری و رحمتند             همچو حـق بیعلت و بــــی رشوتند

             دامن او گیـــر ای یـــــار دلیــــر            کو منـــزه است ازبــــالا وزیــــر

                                    با تــو مانــــد درمکـــــان لامکـــان

                                   چون تو مانی از سرای و از دکـان

                                                                       (از حضرت مولوی بلخی رح)

                                         

                                           

                                            خلعت بیرنگ

             

           وصف آنهـا کــــن شـــاه مطلقند             یک قلم موصوف اوصاف حقند

           جاه شان حق تخت شان تاج حق          از جهان خاک تا معــــراج حـق

           بسکه  با فقر و فنا جوشیـــده اند          خلعت بیرنگ حق پوشیــــده اند

           شوکــت شــــان را علـم آراستند           ازسردنیـــــای دون برخـــاستن

           تـاجــداران جهـــــان بیـــــزوال                 کشور آرایـــــان ملک ذولجلال

           خاکساری شــــان کلاه افتخــــار            ناتوانی دستگــــاه  گیـــــر ودار

           بی تکلف شـــاه درویشند و بس           درسجـــود ولت خویشنـد و بس

                                   ازخـــم تسلیم خاتــــــم آفریــــن

                                   سجده طغرایان پیشانی نگیـــــن

                                                                  (ابولمعانی بیدل رح)

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 0:56 قبل از ظهر |
کابل پایتخت کشور افغانستان است.

این شهر در دامنهٔ کوه آسمایی و شیر دروازه، به هر دو طرف رود کابل آباد شده و از سطح بحر (دریا) قریب شش‌ونیم هزار فوت ارتفاع دارد. در زمان قدیم در گرداگرد شهر کابل دیوارهای استواری موجود بود که ارتباط شهر با نواحی آن با هفت دروازه صورت می‌گرفت، امروز هم آثار دیوارهای شهر بر کوه آسمایی و شیردروازه شاهد استحکام سابقهٔ آن است.

تاریخ

کابل شهری تاریخی و بسیار کهن است که حوادث روزگار رابسیار دیده و چون بر چهارراه تجارتی شرق و شمال و جنوب وغرب واقع شده، اهمیت تجارتی آن خیلی زیاد است. کابل از حیث قدمت با قدیمی‌ترین شهرهای بلخ و بامیان هم‌سری داشته و در کتاب ریگ‌ودا، نام «کیسبها» برای کابل استعمال شده. تجارت و شهرت بازرگانی کابل در زمان‌های خیلی قدیم معروف است، چنان‌چه در اثنای حملات اسکندر نیز موقعیت مهم تجارتی خود را داشته و راه‌های تجارتی از هر طرف به آن وصل است. در آثار مورخان عهد اسکندر و در جغرافیای بطلمیوس از آن به نام «قابوره» و «اورتوسپاته» یاد شده.

در ادبیات پهلوی، نام این شهر «کابل» قید شده‌است، که نزدیک به تلفظ امروزی آن است. نام این شهر را «کابول» و «کاوول» و «کاول» نیز گفته‌اند. همچنان بعضی مورخین یونان آن را «کابورا» و «کارورا» نیز گفته‌اند. دیوارهای کابل که امروز نیز بقایای آن به سر کوه‌های شیردروازه و آسمایی دیده می‌شود از طرف شاهان کابل بنا شده‌بود تا در برابر هجوم‌های بزرگ بتوانند مقاومت کنند.

در شاهنامه فردوسی مکرر از کابل و کابلستان نام برده شده‌است.

در سال ۸۱ هجری وقتی مسلمانان به شهر حمله کردند شهر را از طرف ده‌مَزنگ شگافتند، مسلمانان عرب فاتح شدند و شاه کابل به گردیز رفت، اما تشکیل دولت‌های صفاری و طاهری نفوذ عرب‌ها را از کشور کم کرده رفت و کابل نیز به دست حکم‌رانان محلی اداره می‌شد.

مقارن ضعف صفاریان از کوهستان شرقی کابل یک قوم دیگر بنای سلطنت را در کابل گذاشت که سرکرده‌شان را کالاله می‌گفتند و تا به عصر غزنویان باقی بودند، تا این‌که در سال ۳۴۴ ه. ق. ضمیمه سلطنت غزنوی شد. کابل در عهد غزنویان، شهر غزنه بتدریج اهمیت یافت و کابل عقب ماند. در لشکرکشی‌های چنگیز کابل نیز دست‌خوش چور و چپاول گردید.

هم‌چنین معماری و شهرسازی کابل بسیار زیبا و دقیق است و یکی از شهرهائی است که با وجود آن‌که قدیمی است، حساسیت زیادی در شهرسازی آن به کار رفته‌است.

بعد از آن کابل بدست تیمور و حکم‌داران او بود تا آن‌که دولت تیموری هرات قوت گرفت. بعد از سقوط تیموریان، بابر در این جا مستقر گردید و کابل دوباره رونق یافت و تا سال ۹۲۳ پایتخت بود و به تعمیر و آرایش آن پرداخت. بابر به کمک مردم این شهر، هندوستان را فتح کرد و پایتخت خود را از کابل به آگره نقل داد و کابل مرکز ولایت شد. آرامگاه این پادشاه هم در همین شهر است.

وقتی که سلطنت به احمدشاه درانی رسید، وی توجه به کابل نمود و خواست آن را مرکز دولت خود قرار بدهد. چنان برای همین مطلب در سال ۱۱۴۴ امر احداث یک دیوار بزرگ را در شهر داد. این دیوار در ظرف ۴ ماه آباد گردید. تیمورشاه پس از تنظیم قندهار در سال ۱۱۹۵ ه. ق. رسماً کابل را پایتخت ساخت و از آن تاریخ تا امروز کابل مرکز و پایتخت افغانستان است.

‫کابل یکی ﺍﺯ قدیمی‌ترین شهرهاﯼ ﺩنیاست. ﺩﺭ کتاﺏ مقدﺱ ﻭیدﺍ به ناﻡ کبه Kabha ﻭ ﺩﺭ پاﺭچه‌هاﯼ ﺍﻭستا ﺍﺯ ﺁﻥ به ناﻡ کوب‌ها Kobaha یاﺩ می‌شوﺩ. ‫نویسندگاﻥ کلاسیک یونانی ﺁﻥ ﺭﺍ کوفن Kophen یا کوفس Kophfs ﻭ کوﻭﺍ ثبت کرﺩﻩ ﻭ هم‌چناﻥ مرﺩﻡ فاﺭﺱ ﻭ ﺍﺭستو ‫ﺍین شهر ﺭﺍ خوسپس Khoaspes خوﺍندﻩ‌ﺍند.

ﺩﺭ قرﻥ هفتم میلاﺩﯼ، یک پژﻭهش‌گر چینی به ناﻡ شونگ چونگ، ﺩﺭ نبشته‌هاﯼ خویش مشهوﺭ به هیوﺍﻥ سانگ ﺍین شهر ﺭﺍ کاﻭفو Kaofu نوشته ﻭ چنین برداشت می‌کند که ﺩﺭ حقیقت ﺍین شهر ﺯیبا مسما به ﺩﺭیاﯼ کاﻭفو می‌باشد که ﺍﺯ قلب ﺁﻥ می‌گذﺭﺩ، ﻭﯼ می‌ﺍفزﺍید ‫که ﺁﺭیاییاﻥ قدیم ﺍﺯ لحاﻅ ﺩینی ﺍهمیتی ﻭیژﻩ به ﺍین شهر ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﺁن‌رﺍ کوب‌ها ﺍﺭﺩهستانه Kobaha Urddhastana یا محل بلند پایه گفته‌ﺍند. ‫کابل ﺍﺯ ﺩیدگاهی کتاﺏ مهاباراتا هندﻭﺍﻥ، بهشت ﻭ جایگاهی تفکر برﺍﯼ خدﺍﻭندﺍﻥ خوبی بوﺩﻩ ﻭ ﺁن‌رﺍ ﺩﺭ سانسکریت ‫به ناﻡ ﺍﺭﺩهستانه یا ‫عباﺩت‌گاهی مقدﺱ حفظ کرﺩﻩ‌ﺍند.

تاﺭیخ نویساﻥ ﺩﻭﺭﻩ سکندﺭ، کابل ﺭﺍ به ناﻡ ﺍﺭتوسپانه Artospana که هماﻥ ﺍﺭﺩهستانه Urddhastana سانسکریت ﺍست ﺩﺭ تاﺭیخ ‫یونانی قید نموﺩﻩ که پساﻥ‌ها (بعدها) ﺩﺭ قرﻥ ﺩﻭم میلاﺩﯼ ﺍین شهر ﺭﺍ به ناﻡ کابوﺭﺍ Kabura یا قلب پاﺭﺍپامیزﺍﺩ نوشته‌ﺍند. ‫ﺩﺭﺩﻭﺭﺍﻥ کوشانیاﻥ بزﺭﮒ هنوﺯ هم کابل به ناﻡ کاﻭفو شناخته می‌شدﻩ، که ﺁهسته ﺁهسته به کابوﺭﺍ مسما گرﺩید تا ﺁﻥ ﺯماﻥ که ‫کابل شاهاﻥ ﺍﺯ ﺁﻥ به ناﻡ کابلستاﻥ یاﺩ کرﺩند. کابلستاﻥ برﺍﯼ چندین قرﻥ پیش ﻭ پس ﺍﺯ ﺩﻭﺭﻩ‌ﯼ مسیح، ﺍﺯ بامیاﻥ ﻭ کندهاﺭ ﺩﺭ ﻏرﺏ تا ‫کوتل بوﻻﻥ ﻭ تماﻡ جنوﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ بر می‌گرفت، که ﺍین خطه ﻭسیع به ﺩﻩ علاقه‌داری تقسیم بوﺩﻩ ﻭ شهرهاﯼ کابل، ﻏزنی، بامیاﻥ، ننگرهاﺭ، سوﺍﺕ، ‫پشاﻭﺭ، ﺍپوکین، بنو ﻭ بولر ﺩﺭ بر می‌گرفته‌است.

‫ﺍﺯ تاﺭیخ یوناﻥ چنین برﺩﺍشت می‌شوﺩ که ﺍﺭتوسپانه یا کابل مرکزی عمده ﻭ ﺍصلی ﺩﺭ منطقه بوﺩﻩ، که پساﻥ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ‌ﯼ تسلط یوناﻥ، هرﺍﺕ که ‫سکندﺭیه‌ﯼ ﺍفغان بوﺩ جاﯼ ﺁن‌رﺍ ﺍشغاﻝ کرﺩ که پسان‌ها (بعدها) شاه‌زﺍﺩگاﻥ هندﻭساﮎ ﺁن‌رﺍ باﺭ ﺩیگر ﺍحیا کرﺩند. تا ﺁن‌که ﺩﺭ عصر ﺯنبیلک‌شاﻩﺯنبوﺭﮎ‌شاﻩ، لشکر عرﺏ بعد ﺍﺯ فتح برق‌آساﯼ ترکیه ﻭ ﺍیرﺍﻥ به ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ‌هاﯼ ﺍین شهر کوبی، شاهاﻥ ﻭ کابلیاﻥ برﺍﯼ ﺩفاﻉ، ﺩیوﺍﺭ بزﺭگی به ناﻡ شیرﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ‫ﺩﺭ ﺩﺭﺍﺯناﯼ کوﻩ آسمایی یا آسه‌ماهی بنا کرﺩند که حکایت‌هاﯼ ﺁﻥ تا ﺍمرﻭﺯ سینه‌به‌سینه حفظ گرﺩیدﻩ. ‫تاﺭیخ مصر به ﻭضاحت می‌نویسد که لشکر بزﺭﮒ ﺍسلاﻡ بعد ﺍﺯ فتح نیم جهاﻥ ﺩﺭ شیرﺩﺭﻭﺍﺯﻩ‌هاﯼ کابلستاﻥ به مرتبه بیست‌ﻭسه باﺭ شکست ‫مطلق ﺩید تا ﺁن‌که به مرﻭﺭ ﺯماﻥ کابلیاﻥ خوﺩ به ﺩین ﺍسلاﻡ گرویدند.

کابل ﺩﺭ ﺩﺭﺍﺯناﯼ تاﺭیخ، ﺩﺭ ﺍحساﺱ چکامه‌سرﺍیاﻥ، ﺩﺭ چشم تمدﻥ، ﺩﺭ قلب ﺁسیا، ﺩﺭ خاﻃرﻩ‌هاﯼ ﺍشغال‌گرﺍﻥ ﻭ ﺩﺭ ﺍیماﻥ بسا مرﺩﻡ، ‫شهر باﺍﺭﺯﺵ ﻭ ﺩﺍﺭندﻩ‌ﯼ ﻭیژگی‌هاﯼ مقدﺱ بوﺩﻩ‌است. ‫کابل ﺩﺭ ﻃوﻝ تاﺭیخ بارها ﺯیر تهاجم بیگانه قرﺍﺭ گرفت ﻭ به گشت‌هاﯼ متماﺩﯼ، ﻭیرﺍﻥ ﻭ ﺁباﺩ گرﺩید، تا بلاخرﻩ ﺩﺭ ساﻝ ۱۷۷۶ تسلط خاندﺍﻥ ﺩﺭﺍنی ﺩﺭ قلم‌رﻭ ﺍفغانستاﻥ جاگیر شد ﻭ تیموﺭشاﻩ پسر احمدشاه ابدالی، مرکز ﺍمپرﺍتوﺭﯼ خوﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ قندهار به کابل ﺍنتقاﻝ ﺩﺍﺩ که پس ﺍﺯ ﺁﻥ ‫کابل تا ﺍمرﻭﺯ به صفت خانهٔ مشترﮎ ﻭ مرکز یگانه‌گی تماﻡ ﺍفغان‌ها پابرجا می‌باشد.

 

جغرافیای شهر کابل

منطقهٔ کابل عبارت از مجموعه‌ئی از وادی‌های سرسبز و شاداب و پر نفوس است که ارتفاع آن از سطح دریا از هزار تا دو هزار گز (۳۳۰۰ تا ۶۵۰۰ فوت [پا]) تفاوت می‌کند. شهر کابل در میان این وادی‌های حاصل‌خیز به عرض ۳۴درجه و ۳۰ دقیقهٔ شمالی و طول ۶۹ درجه و ۱۸ دقیقهٔ شرقی در دامنهٔ کوه‌های «آسمائی» و «شیردروازه» به ارتفاع شش هزار فوت قرار گرفته‌است. در میان کوه آسمائی (۶۷۹۰ فوت) و شیر دروازه (۷۱۶۶ فوت) شهر کابل شکل مثلثی را گرفته که رأس آن به‌جانب غربی، جائی که دو کوه با هم بسیار نزدیک می‌شوند، قرار دارد. بین دو کوه گذرگاهی است که وادی چهاردهی (نوی کابل) را به کابل قدیم می‌پیوندد و رودخانهٔ کابل از آن عبور می‌کند. در زمان قدیم اطراف شهر را حصار مستحکمی احاطه می‌کرد که به‌وسیلهٔ هفت دروازه با خارج ارتباط داشت. تماشای این دیوار اهمیت تاریخی شهر را به‌خوبی می‌نمایاند. از قله کوه منظرهٔ باشکوه و شاداب وادی، با سلسلهٔ کوه‌هائی که اطراف آن را احاطه کرده به‌نظر می‌آید. رود کابل از میان آن با پیچ و خم جلب توجه می‌کند. شهر کابل که در دو طرف این رودخانه بنا شده محیطی قریب ۸ میل دارد و چون دو طرف آن محدود می‌شود طبعاً شهر به وسعت خود در طرف شمال و جنوب شرقی رودخانه افزوده‌است.[۱]

امروزه محله شیرپور گرانترین محله کابل است که مقامات دولتی و فرماندهان مسلح در آن برای خود خانه ساخته‌اند.[۱]

چندول، کارته سخی، افشار، دشت برچی، تیمنی و قلعه شهاده از مناطق شیعه‌نشین این شهر هستند.[۲]

بلوچ‌های کابل در قلعه وکیل بی‌بی مهرو، وزیرآباد و پغمان زندگی می‌کنند و به صورت عموم فارسی‌زبان شده و اغلب آنها مذهب شیعه اختیار کرده‌اند.[۳]

 

آب و هوای کابل

آب و هوای کابل تابع وضع عمومی کشور افغانستان است و چون این کشور تقریباً در وسط آسیا واقع است پس عرض و طول جغرافیائی و ارتفاع و امتداد کوه‌ها و دوری از دریا همه از عواملی بشمار می‌روند که در آب و هوای افغانستان تأثیر دارد. با وضع جغرافیائی که افغانستان دارد مناطق مختلف آن آب و هوای متنوع دارد و کابل هرچند از دریا بسیار دور و تابع آب و هوای بری است، معهذا توازن در فصول اربعهٔ آن برقرار است و هر سه ماه تغییر فصل به صورت منظم پیدا می‌شود. فصل بهار از ماه حمل (مارچ، اپریل) آغاز می‌شود و تا پایان جوزا (می، جون) منظماً ادامه دارد. در این فصل می‌توان آن را فصل نمو و انبساط خواند. هوا عطرآگین و فضا دل‌کش می‌شود و از حیث آب و هوا این سه ماه برازنده‌ترین و نشاط‌انگیزترین فصل‌های کابل می‌باشند. از ماه سرطان (جون، جولای) تا آخر سنبله (اگست، سپتمبر) و موقع تابستان گرم‌ترین ایام کابل به‌شمار می‌رود، اما گرما نه به اندازه‌ئی است که خسته‌کننده باشد و مردم را از کار و فعالیت مانع گردد. در ماه میزان (سپتمبر و اکتبر) خزان آغاز می‌گردد و تا پایان ماه قوس (نومبر، دسمبر) ادامه دارد. خزان فصل برداشتن محصول و جمع‌آوری میوه‌است و کابل از این حیث در این فصل امتیاز فراوانی دارد و ارزانی در همین موقع می‌باشد. سه ماه اخیر سال، جدی (دسمبر، جنوری)، دلو (جنوری) فبروری) و حوت (فبروری، مارچ) فصل زمستان کابل است که سرمای بسیار و نزول برف تا پایان آن ادامه می‌یابد.[۲]

 

کابل در جنگهای داخلی

بر اساس تخمین سازمان ملل متحد، ۹۰ فی‌صد (درصد) شهر به ویرانه مبدل گشت و بیش از شصت‌وپنج هزار از اهالی شهر کشته و ده‌ها هزار تن دیگر زخمی شدند. این جنگ کوچه به کوچه در شهر کابل تا تسخیر شهر وسیلهٔ طالبان در سال ۱۹۹۶ بلاوقفه ادامه یافت. بعد از فروپاشی حکومت کمونیستی در افغانستان گروه‌های رقیب افغان برای تحکیم موقعیت خویش و تصرف پایتخت وارد نبرد شدند که خسارات زیادی بر جای گذاشت و قسمت‌های عمدهٔ شهر بر اثر راکت‌باران گروه‌های مختلف آسیب جدی وارد گردید.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 0:15 قبل از ظهر |
 
 
"Biography


Name: Himesh Reshammiya

Date of Birth: 23rd July 1973

Profession: Music Director, Composer & Singer

Favourite colour: Orange

Current career status: According to the Times of India newspaper, Himeshji has been responsible for giving 28 hits in 6 months and BBC did a news piece on the same.

Biography

Himesh Reshammiya is born on 23rd July 1973 and is the son of Veteran Gujarati music director Vipinji Reshammiya.

Himeshji studied at Hill Grange School in Peddar Road where he met his best friend Prashant Chadha. Prashant is responsible for Himesh’s new look and for directing all of Himesh’s music videos from his private album “Aap Kaa Surroor” as well as promotional videos for the movies “Aashiq Banaya Aapne”, “Aksar” & “Tom, Dick & Harry”.

At just 16 years old and before Himeshji went into music direction, he produced television serials for Zee TV which included serials such as “Andaz” & “Amar Prem”.

The first big break came when Himeshji approached Salman Khan (who had just made it big with the hit movie “Maine Pyar Kiya”) who gave Himesh the chance to be a music director for the movie “Bandhan” along with the composer Anand Raj Anand.

He became good friends with Salman Khan, a famous Bollywood actor who starred in the movie, and composed songs for some subsequent movies in which Salman starred. Since then, Himeshji & Salman have had a string of hits for movies such as “Pyar Kiya to Darna kya”, “Ye Hai Jalwa”, “Dulhan Hum Le Jayenge” and the more recent mega blockbuster album “Tere Naam”.

From this experience, Reshammiya was able to develop his own unique style of composition, based on pop music and catchy techno beats. He also places a particular emphasis on indian melodic hooks to his songs. His most popular album can be said to be Tere Naam.

With a series of popular film scores, he is considered to be one of the top music directors in Indian cinema today, along with A. R. Rahman and Anu Malik. His music is associated with the youthful and trendsetting culture that has recently been pervasive in India, particularly due to the popularity of the remixes of his songs."
+ نوشته شده توسط رامین در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 10:25 بعد از ظهر |

متاسفانه که بنابر دلایل گوناگون اجتماعی و زد و بند های مرد سالاری دختران و زنان حتی از زمان کودکی تا آوان پیری و کهنسالی در اجتماعی که زندگی دارند هرگز احساس امنیت نداشته و ندارند. این پدیده شوم و مضحک نه تنها مشمول جوامع شرقی میشود بلکه در جوامع غربی نیز دختران و زنان با فرآیند های جدی تری از این ناامنی و ناامانی در زندگی ایشان روبرو هستند که تنها و تنها طرز روش ها و پیش آمد ها و نحوه تجاوزات و بی حرمتی ها بنابر دیگرگونی و استیلا کلتوری و فرهنگی ، دینی و مذهبی و همچنان حاکمیت شرایط اجتماعی و اقتصادی از هم فرق دارد

در جوامع شرقی و اسلامی و بویژه در جامه ما نه تنها حرف زدن در مورد مسایل جنسی تابو و حرام شمرده میشود، بلکه دختران آنقدر از پسران دور نگهداشته میشوند که در نزد آنها این وضع و حالت پرسش برانگیز میشود و هیچکسی هم با آنها جواب قانع کننده ای نمی دهند و مدت ها نزد آنها منحیث یک پرسش باقی میماند تا آنکه آنها به سنینی بالاتر میرسند و از رسم و رواج های اجتماع خود آگاهی پیدا مینمایند و بالاخره پاسخ این پرسش خود را خودشان مییابند که مفهوم این همه سخت گیری ها و محدودیت ها چه است . چرا پدران و مادران ایشان این زنجیر ناگزیری را در همه عرصه ها زندگی در پای آنها بسته اند و همیشه از مادران ایشان می شنیدند و می شنوند که : و

تو دختر هستی باید بلند خیز نزنی ، تو دختر هستی و یا سیاه سر هستی باید بلند خرف نزنی ، تو دختر هستی باید بیرون نه روی ، تو دختر هستی باید مکتب نخوانی و هزار ها تو دختر هستی های دیگر.. و دیگر

یکی از حق تلفی های دیگری که در جامعه ما زندگی دختران را تهدید کرده و محیط و پیرامونن ایشان را به یک زندان مینماید عبارت از ازدواج های اجباری در خرد سنی میباشد و در اکثر به اتفاق ازدواج های که در کشور ماصورت میگیرد اصلا تصمیم گیری ها در دست پدر و مادر و دیگر اعضا فامیل بوده و رضایت دختران امر حتمی شمرده نمی شود. پدیده دیگری که خیلی ها مضحک است بدل دادن دختران است یعنی اینکه زمانی دو فامیل باهم یک منازعه دارند . منازعات معمولا در اثر جنگ ها بوجود میآید و بعضا به کشت و خون کشیده میشود و برای اینکه از تداوم این کشت و خون ها جلوگیری صورت بگیرد در بین مردم ما رواج است که چنین مسایل را در محدوده قومی و محلی در اثر نسشت و جرگه های ولسی حل و فصل نمایند و برای این منظور فامیل که ملامت و مقصر شناخته میشود باید بظرف مقابل یک دختر بطور بد باید بدهد که بدبختانه یکی از بدترین از اشکال ازدواج دختران در کشور ما بوده و این دختر مظلوم تا آخرین لحظات عمر همچو برده و کنیز در خانه شوهر حیات به سر برده و از هیچگونه حقوق انسانی در اکثر موارد برخوردار نمی باشند

یک پدیده دیگری که دختران را در کشور ما بطرف بدبختی و تلخ کامی میکشاند عبارت از عرف گرفتن شیر بها یا تویانه میباشد که این پدیده نه تنها دختران را به تیره روز و بدبخت می کشاند و در خانه شوهر دچار پرابلم ها و مشکلات جدی و بی شماری میشوند بلکه پسران را نیر وارد یک مرحله جدی از زندگی خود میشوند و ناگزیر هستند این همه مصارف را تهیه ببینند و آماده نمایند که تعداد از موارد آنها نمی تواتتد برای چندین سال عروسی نمایند ویا مجبور به فروش ملکیت های شان شوند ویا هم سال ها زیر قرضداری های دوامدار حسنه ویا هم با ربع باقی بمانند که باز هم خود این مساله اسباب زجر و عذاب ، ناآرامی و فشار های روحی، نیش زبان و کشیدگی های دوامدار فامیلی را برای تازه عروس به بار میآورد

چنانکه همه ما میدانیم در بعض مناطق کشور مساله شیربها یا تویانه یا ولور قبل از این که فامیل دختر تصمیم نهائی خود ایشان را بگیرند و دختر ایشات را با پسر موزد نظر نامزد نمایند با فامیل پسر مطرح وهمراه با یک تعداد تعهدات و پیمان ها میباشد که در بین فامیل های پسر و دختر بسته میشود که نظر به منطقه و اقوام مسکون در ناحیه بر اساس رسوم ورواج های مسلط در ناحیه از هم فرق مینماید.بطور مثال در دهات و در بین ترکمن ها ، ازبک ها در شمال کشور و همچنان در بین اقوام پشتون در مناطق جنوب ، شرق و جنوب شرق کشور و نواحی مرکزی کشور رسم برآن است که قبل از توافق و رضایت به وصلت داخل یک معامله پولی میشوند که بایستی فامیل پسر منحیث شیر بها ویا ولور به فامیل دختر بپردازد. که البته این مبلغ هم نظر به مناطق و قوم مربوطه از هم فرق مینماید

بدبختانه در جامعه ما این گونه مسایل تا حدی پیش میرود که در خورد و خور فرزندان هم اثر میگذار و اکثرا دو رنگی و تبعیض در حق دختران روا داشته میشود که مادران و پدران ترجیع میدهند که پسران ایشان از نظر خوراک و پوشاک در شرایط بهترتری نسبت به دختران ایشان قرار داشته باشند و حتی این معمول را میتوان در مورد زنان هم در جوامع گوناگون و جامعه ما مسلما دید. زیرا جامعه افغانی در هر شرایطی همشیه چه از نگاه استقبال و پذیرائی ، چه از نگاه احترام و حرمت و مسایل خوراکی مردان را نسبت به زنان در ارجعیت قرار میدهند. یعنی این یک تخطی صریح به حقوق دختران و زنان در جوامع گوناگون و اجتماع ما متاسفانه بوده و این خود میرساند که بدبختانه در اکثر جوامع به دختران و زنان بحیث انسان های درجه دوم نگریسته میشود

دختران و زنان نه تنها در کشور های شرقی با خود احساس ناامنی و امانی دارند بلکه در کشور های غربی نیر آنها نتوانسته و نمی توانند خود را امن و امان احساس نمایند و در انتهائی امر دریغ و درد که انها این احساس ناامنی را با خود به گور میبرند. اگر زیرکانه در ژرفنا این پدیده ناامنی نگریسته شود بصورت آشکارا دیده میشود که هیچ دختری را نمی توان در کره خاکی ما پیدا نمایم که به گونه ای نه به گونه ای یا هتک حرمت نه شده باشد ویا بلا اجبار زیر بار تجاوز نه رفته باشد ویا هم تجاوز جنسی به او نه شده باشد ویا درنهایت امر به گونه ای نه به گونه ای فریفته نه شده باشد و از او بهره برداری جنسی صورت نگرفته باشد

بسا دیده شده است که دختران در خرد سالی مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند و خوشبختانه که این گونه اعمال شنیع دیگر در جوامع غربی در لفافه و پرده شرم و حیا ، بی آبروئی و بی عزتی ، بی غیرتی و ننگ پیچانیده نه شده و به ابدیت سپرده نمی شود بلکه این گونه پدیده ها و رخداد های فجیع افشا میگردد و به سرعت به یک خبر جالب مبدل میشود و به رسانه ها راه پیدا میکند و در راه رفع پی آمد های روحی و روانی آن با اطفال کار میشود. در حالیکه در جامعه ما و بسا کشور های دیگر شرقی چنین رویداد های بنابر عوامل اجتماعی چون رسم و رواج ها، آبرو عزت , ننگ و غیرت و زسوم وعادات و ... و از آگاهی یافتن مردم جلوگیری شده و خیلی پنهان کاری ها صورت میگیرد تا مگر عزت و آبرو فامیلی حفظ شود و حتی بخاطر همین عوامل سنتی و رسوم خویش آنها به مراجع قانونی هم مراجعه نمی کنند. در پاره ای از حوادث و رویداد های دیگر همچنان پدیده میشود ، اینگونه رخداد ها از طرف دختران نیز بنابر ترس و همچنان هراس از بی آبروئی و بی عزتی در پرده اختفا پیچانیده شده و تا اخیرین لحظه حیات آنرا فاش نمی دارند . از آنجایکه در جامعه ما رسم و رواج ها ، فرهنگ و عنعنات منطقوی بالاتر از حقوق انسانی و شهروندی و اجتماعی افراد پنداشته می شود ، دختران از جانب پدر و مادر و حتی برادران و اقارب نزدیک بجای اینکه از آنها حمایت شود برخلاف مورد بی مهری و بد رفتاری قرار گرفته و حتی ملامت و سرزنش میگردند و به اتهام اینکه اگر تو زمینه را مساعد نمی ساختی ممکن چنین حالتی بوجود نمی آمد، در حالیکه آن معصومان در زمینه هیچگونه تقصیری و گناهی ندارند و از اینجاست که دختران دراجتماع ما بدبختانه بصورت دوجانبه در امن و امان نمی تواند باشند

در جوامع غربی تجوزات جنسی و هتک حرمت به شرف و غزت دختران میتواند مشابه به نوعی باشد که در جوامع شرقی دیده میشود. تنها فرق آن اینست که جوامع غربی با نگراندیشی و واقعیتگرائی با این گونه مسائل برخورد می نمایند. در حالیکه در جوامع شرقی با تنگ نظری و از ورا و دید رسوم و عادات و هم چنان برخورد های اجتماعی ایشان با آن مینگرند. این گونه نا امنی های دختران و زنان را در پیرامون خود ایشان به وضوح میتوان لمس و آشکارا مشاهده کرد چون ناامنی آنها در محیط فامیلی و اقارب نزدیک و دور، در محیط آموزشی و تعلیمی ، در محیط کار و اشتغال نام برد

متاسفانه پدیده دیگری که امنیت و مصونیت دختران و زنان را تحدید میکند همانا به بی راهه کشیدن دختران و زنان به اعمال ناشایسته ای چون تن فروشی و فحشامیباشد. چه خیلی خیلی اندک از دختران و زنان به میل و رغبت خود ایشان تن به چنین اعمالی می دهند. بلکه در این عرصه دختران از سنین کودکی اختطاف و دزدی شده و از همان آوان کودکی و نوجوانی وادار به این کار می شوند و همچنان زنان به ذرایع و طرق گوناگون و به بهانه های گوناگون اغوا گردیده و توسط مافیا جنسی مجبور و وادار به تن فروشی و فحشامی شوند و متاسفانه در دنیا مصرفی و سرمایداری غرب عمل فحشا گونه یک ابزار تولیدی و صنعتی یعنی سکس اندیستری را بخود گرفته است و به آن صبغه صنعتی داده شده است و مافیا سکس بعد از مافیا مواد مخدر از نگاه قدرت و خشونت در درجه دوم در جهان غرب قراردارد

چنانکه متاسفانه در دورا دور دنیا هستند، خیلی از مریضان غریضه جنسی که ارجعیت آنها بطرف بازی جنسی با اطفال میرود و امروز هستند مافیا های در گوشه و کنار دنیا که برای رفع عطش اینگونه مریضان دست به دزدی کودکان و اطفال دختر ( همچنان پسر ) زده و آنها را در خدمت اینگونه افراد قرار میدهند و بدبختانه راه عرضه این کار را سایت های انترنتی که به اینگونه اعمال اشتغال دارند آسانتر و سهل تر ساخته است. با وصف آنکه امروز در گوشه و کنار دنیا سازمان های برای حمایت از این گونه کودکان و اطفال و همچنان زنان تاسیس یافته و فعال هستند ولی دریغ و درد که این مافیا ها آنقدر وسعی و قوی و همزمان به آن خشن و دردنده خو هستند که از هر موانعی به آسانی عبور میکنند

اگر سیر تاریخ انسانی را کاوش نمایم و زیر کنکاش قرار دهیم دیده میشود که در درازا تاریخ در همه جوامع بشری از آوان بربریت تا انسانهای دانا و با سواد که داد از دانش و تعقل میزنند و در مترقی ترین جوامع بشری که به علم و پیشرفت خویش فخر می فروشند و جوامع شرقی را عقب مانده و عقب گرا می خوانند آنگاهی که نظم ، امنیت و دسپلین اجتماعی برهم خورده است و جای قانون و ظوابط دولتی و اجتماعی را انرشی و خود سری گرفته است اولین قربانی را دختران و زنان داده اند . آنها حتک حرمت شده اند ، مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند ، در برابر چشمان بهت زده ایشان مرک و کشته شدن عزیزان ایشان چون مادران ، پدران ، برادران ، شوهران ، پسران و دختران و دیگر وابستگان ایشان را با وحشی ترین گونه های از خشونت و بی رحمی دیده اند

در این فرصت بایستی تامل کرد و به یک معمول دیگر یک بازنگری کرد و آن اینکه هنوز هم بگونه واقعی نمی توان گفت که حقوق زنان در کشور های غربی مورد حرمت و احترام قرار میگیرد . در حالیکه هنوز هم زنان درین کشور ها به نوعی نه به نوعی همتا مردان دانسته نمی شود و حتی به وصوع در مسایل اجتماعی و عرصه کار و روزگار مواجع با چنین تبعیضات هستند و چه بسا که حشونت خانوادگی که یک پدیده سنتی در جوامع شرقی دانسته می شود و این سد تا اندازه ای در کشور های غربی بعد از نیمه قرن بیست شکستانده شده است ولی باز هم خشونت خانوادگی در جوامع غربی رخت نه بربسته است

+ نوشته شده توسط رامین در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 4:34 بعد از ظهر |
اگرما به گذشته ها مراجعه نمایم دیده میشود که زن در سیر تکامل بشری درادوارمختلفه تاریخی در مناطق مختلف جغرافیايی وهمچنان در تحت شرایط گوناگون زمانی و مکانی ودرزیرشرایط گوناگون سیاسی، کلتوری وفرهنگی ، دینی و مذهبی، جنگ وصلح و...مظلوم واقع شده اند . گاهی هم از حقوق انسانی و بشری خود بی بهره شده و بوده اند وچه بسا زنانی اند که همین اکنون درگوشه وکنارجهان امروزی ومدرن که ما از حقوق بشر سخن داریم ومیزنیم حتی درمترقی ترین کشور های جهان همچو  امریکا و اروپا زنان همچو برده مورد خرید و فروش و داد و ستد قرارمیگیرند و با جبر و اکراه به فحشا کشانده می شوند و از جسم عریان آنها از در تبلیغات و اشتهارات تجارتی به وفور استفاده می شود و گذشته از آنکه چه بسا زنانی درگوشه وکنارجهان کنونی ما با خشونت های فامیلی واجتماعی روبرو هستند و اما سوال درین جاست که آخر تا کی؟
چه وقت مرد، زن را همتا خود و او را منحیث یک بشرو انسان ازنظر حقوق انسانی، اجتماعی، سیاسی، کلتوری و فرهنگی ، دینی و مذهبی باخود مساوی و برابرمیدانند؟
چه وقت دیگر اجتماعات بشری  از فرق گذاشتن بین زن و مرد باز میآیند؟
چه وقت دیگر فامیل ها از فرق گذاشتن میان پسر و دخترهای ایشان باز میآیند؟
و ده ها چرا ها  و چوقت های دیگر ...؟
زن که خواهر است و زن که همسرو مادر و دختر است و درهر مرحله ای از این سیر زندگی خویش همیشه مهربان، محسوس، لطیف مشفق ،همدم وهمراز، پرعاطفه و حساس بوده است و اما حیف که در هر یک از این مراحل زندگی خویش مورد بی لطفی ها ، بی مهری ها ، تهدید ها و حتی ضرب وشت ها  قرارگرفته اند و میگیرند و بسا که حتی تهدید به  مرگ و محکوم بمرگ بخاطر خرافات و سنت های قومی و قبیله ئی شده اند
درواقعیت امر زن چه بسا که درطول حیات وزندگی خویش خانه واقعی ومنحصربه فرد خودش نداشته است و از جبر زمانه و روزگار، وامانده و خسته و ناچار دست بدست گشته است . آری زمانی که او کوچک و کودک، طفل ونوجوان بوده است خانه پدر خانه او بوده  و است و زمانی که ازدواج مینماید خانه شوهر خانه او میشود و است، خانه ایکه درآن همه نیرو و توانمندی زندگی ، همه جوانی و ظرافت دخترانه، لطافت و زیبایی، احساس و عواطف انسانی خویش را منحیث همسر و مادر مایه میگذارد و بلاخره درآخرعمر و کهولت و سالخوردگی خانه پسر و یاهم یکی ازوابستگان، خانه او میشود. پس متاسفانه زن در طول حیات و زندگی خانه ای ندارد  گاهگاهی و بعضأ و همیشه  بار دوش  پنداشته  شده  است

این است واقعیت زندگی یک زن در اجتماع چون کشور ما افغانستان و تقریبا همه کشور های افریقایی ،آسیایی و امریکا جنوبی و اینک ما  درعصر قرن بیست یکم باز هم رو برو به چنین واقیعت های تلخ زندگی و بشری هستیم

اگر این موضوع را بصورت اساسی مورد مطالعه قرار دهیم دیده میشود که زنان درهر کشوری مشکلات منحصر بخود را دارد حتی در کشور های پیشرفته جهان چون امریکا و کشورهای اروپایی زنان مواجع با خشونت های فامیلی ، تجاوز و سؤ استفاده جنسی ، اجبار به فحشا و....قرار میگیرند

متأسفانه زن هیچگاه درطول تاریخ بشری و بصورت اخص میتوان گفت هیچ زنی در زندگی انفرادی خویش هم اکثرأ دراجتماع انسانی احساس امنیت نکرده است و در هرپله و مرحله از زندگی به نحوی نه به نحوی  خویش را نا امن ونا مصؤن احساس کرده است و متاسفانه خاطره های تلخی هم از دوران کودکی تا جوانی و از جوانی تا آخرین لمحه های زندگی با خود داشته است که بازهم درجوامع شرقی بنابر ملحوظات دینی و مذهبی، کلتوری و فرهنگی ناگفته مانده و آنرا با خود دفن کرده اند. عجیب نیست که امروزهم دختران و زنان کشور های جهان سوم حق انتخاب ندارند. راه و روش زندگی، حق تحصیل و کار و حق انتخاب همسر و شریک زندگی را نداشته و ندارند  او همیشه در یک حالت بلاتکلیفی و واماندگی، اجبارو فشار، صبرو شکیبایی، تحمل و برده باری بار گران زندگی را بدوش کشیده است و می کشند

+ نوشته شده توسط رامین در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 2:43 بعد از ظهر |
این کشور افغانستان است
این عزت هر افغان است
میهن صلح، جایگاه شمشیر
هر فرزندش قهرمان است
این کشور میهن همه است
از بلوچ، از ازبکها
از پشتون، هزاره‌ها
از ترکمن و تاجیکها
هم عرب و گوجرها
پامیری، نورستانیها
براهویی است و قزلباش
هم ایماق و پشه‌ئیان
این کشور همیشه تابان خواهد بود
مثل آفتاب در آسمان کبود
در سینهٔ آسیا
مثل قلب جاویدان
نام حق است ما را رهبر
،می‌گوییم الله اکبر
می‌گوییم الله اکبر
+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 1:33 بعد از ظهر |

عید قربان بر همه دوستان و بازدید کنندگان عزیز مبارک! Smile

انشالله که همه روزهای شما سرشار از شادی و موفقیت باد!

 

عید قربان مبارک

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 4:21 بعد از ظهر |
مصطفی

نمایش مستند مصطفی با استقبال روبرو بوده است

نمایش فیلم مستندی از زندگی مصطفی کمال پاشا، مشهور به آتاتورک، بنیانگذار جمهوری ترکیه بحثهای فراوانی را در پی داشته است.


مصطفی عنوان فيلمی است که بر اساس یادداشتها، خاطرات و نامه های شخصی آتاتورک ساخته شده و در آن چهره متفاوتی از اين سیاستمدار به نمایش گذاشته شده است.


این فیلم که ماه گذشته به نمایش در آمد، برخلاف مستندهای دیگری که درباره رهبر ملیگرای ترکيه ساخته شده، فقط بر روی دستاوردهای نظامی و سیاسی وی تمرکز نکرده است و نگاه تازه ای به زندگی خصوصی آتاتورک نیز دارد.


در بخشهایی از اين مستند، آتاتورک شخصیتی تنها و زنباره نشان داده می شود که شدیدا مشروبات الکلی می نوشد و سیگار می کشد.


بسیاری از مردم ترکیه از اینکه نشان داده می شود آتاتورک دارای رفتار ها و روحیاتی مانند هر انسان ديگری است، استقبال کرده اند؛ شخصیتی که از زمان مرگش در هفتاد سال گذشته همواره چهره ای استثنایی معرفی شده است.

آتاتورک

طبق قانون اساسی ترکیه توهین به آتاتورک جرم محسوب می شود


اما هواداران سکولاریسم سازندگان مصطفی را متهم کرده اند، که ساخت اين فیلم بخشی از طرح کمرنگ کردن نقش سکولاریسم در حکومت ترکیه بوده است. حکومتی که پایه اش را آتاتورک گذاشته است.


جان دوندار مستندساز و ستون نویس روزنامه ملیت، سازنده مصطفی است که پیشتر فیلمهای ديگری نیز با موضوع آتاتورک ساخته است. وی که خود مدافع سرسخت سکولاریسم است، می گوید که قصد داشته این بار بعد انسانی و رفتارهای احساسی قهرمان ملی ترکیه را نیز نشان دهد.


نمایش این فیلم که با استقبال عمومی مردم روبرو بوده و جمعیت زیادی را به سینماها کشانده، از موضوعهای مورد بحث روزنامه های ترکیه در روزهای اخیر بوده است.


یکی از روزنامه نگار ان برجسته ترکیه گفته است که با نشان دادن ابعاد انسانی آتاتورک این فیلم، چهره ای نزديکتر به شخصیت بنیانگذار ترکیه مدرن به مردم معرفی شده است.

شخصیتی که مردم ترکیه همواره از وی به عنوان رهبری خشک و عبوس یاد می کنند.

ما مخالفان نمایش اين فیلم معتقدند که سازندگان آن قصد داشته اند، با نمایش فردی میخواره و عیاش، شخصیت آتاتورک را تحقیر کنند و عده ای نیز بر این باورند که این فیلم تلاشی بوده برای تضعیف موقیعت ارتش ترکيه که همیشه خود را حافظ میراث آتاتورک بر شمرده است.

آتاتورک

مصطفی کمال پاشا (1938-1881)

بسیاری سیاستمداران سکولار مخالف دولت، خواهان توقیف و منع نمایش مستند مصطفی شده اند. طبق قانون اساسی ترکیه توهین به شخصیت آتاتورک جرم محسوب می شود. به همین دلیل در یک سال گذشته بسیاری به اتهام مبادرت به این جرم محاکمه شده اند.


آتاتورک یا "پدر ترکها" با پایان جنگ جهانی اول جمهوری سکولار و مدرن ترکيه را که بخشی از امپراتوری در حال تجزیه عثمانی بود، بنیان گذاشت.


او با ایجاد اصلاحات و تغییراتی کلی در جامعه سنتی و مذهبی ترکیه از جمله تغییر خط از عربی به لاتین و تحدید فعالیت رهبران مذهبی، حکومتی سکولار پایه گذاشت که از آن پس دولتهای بعدی موظف به رعایت اصول سکولاریسم بوده اند.


به همین دلیل اعضای ارشد حزب عدالت و توسعه- حزب حاکم با ریشه های اسلام گرایی- از جمله عبدالله گل رییس جمهور و رجب طیب اردوغان، نخست وزیر همواره متهم شده اند که برای برقراری یک نظام اسلامی در ترکیه و از بین بردن سکولاریسم تلاش کرده اند.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 0:15 قبل از ظهر |
عتیق رحیمی

رمان "سنگ صبور" نوشته عتیق رحیمی، جایزده ادبی سال فرانسه را به خود اختصاص داد، این جایزه که به جایزه "اکادمی گنکور" معروف است، هرسال یک بار به برترین اثر ادبی که به زبان فرانسوی نوشته شده باشد، داده می شود.

سنگ صبور نخستین اثر عتیق رحیمی نویسنده افغان مقیم فرانسه است، که به زبان فرانسه نوشته شده.

آقای رحیمی گفت: در رمان سنگ صبور "گوشه هایی از زوایای زندگی خصوصی یک زن افغان روایت شده است."

عتیق رحیمی درمورد اینکه چه چیزی وادارش کرد تا این داستان را به زبان فرانسه بنویسد، گفت: "من نوشتن را به زبان مادری ام ( فارسی) دوست دارم اما در مواردی، در زبان مادری من، تابوهایی (خط قرمزهایی) به نام عفت کلام وجود دارد که حفظ آنها در ذهن من نهادینه شده است و و قتی شما بخواهید این تابو ها را حفظ کنید بیان خیلی چیزها دشوار می شود."

عتیق رحیمی که بعد از برنده شدن این جایزه با بی بی سی صحبت می کرد گفت: "افغانستان سرزمین قصه، اسطوره و افسانه است، اما فرزندان این سرزمین پیش از این زمینه چندانی نداشتند تا از اسطوره ها قصه ها و افسانه های خود با دیگر مردم جهان سخن بگویند."

رمان سنگ صبور که در دهم نوامبر برنده جایزه ادبی فرانسه اعلام شد، در بیست وپنجم ماه آگست سال جاری میلادی از سوی انتشارات ( P O L ) به بازار عرضه شد و در عرض سه ماه سومین چاپ آن به بازار رسید.

پیش از این، دو رمان دیگر عتیق رحیمی به نامهای "خاکستر و خاک" ( که از روی آن فیملی نیز ساخته شده است )، "هزارخانه خواب و اختناق" و همچنین یک داستان به نام "بازگشت تصوری"، به فارسی چاپ شده است.

داستان بازگشت تصوری، روایت افسانه مانندی است از بازگشت یک مهاجر به وطن خود، اما رحیمی در سال 2002 عملا به افغانستان بازگشت و در آنجا به فعالیت های هنری از جمله ساخت فیلم و سریال تلویزیونی مشغول شد.

عتیق رحیمی در سال 1962 میلادی در کابل متولد شد، تحصیلات ابتدایی اش را در مکتب مسعود سعد و پس از آن در لیسه استقلال تمام کرد.

در سال 1980 به فرانسه رفت و در دانشگاه "ران" در شمال فرانسه به تحصیل ادبیات مدرن فرانسه مشغول شد و از آن دانشگاه لیسانس گرفت. سپس تحصیلاتش را تا سطح ماستری (فوق لیسانس) در همان جا ادامه داد و سرانجام از دکترایش را در رشته سینما در دانشگاه سوربن دفاع کرد.

عتیق رحیمی ازدواج کرده و یک پسر و یک دختر دارد.

عتیق رحیمی در سال 1382 برنده جایزه ادبی یلدا در ایران شد که از جوایز معتبر ادبی در این کشور به شمار می رود. وی این جایزه را به عنوان نویسنده برتر غیر ایرانی فارسی زبان از آن خود کرد.

+ نوشته شده توسط رامین در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 11:16 بعد از ظهر |
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند « »؛ محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟،،
+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 3:17 بعد از ظهر |
زن گرفتم شدم اي دوست بدام زن اسير
من گرفتم تو نگير

چه اسيري که ز دنيا شده ام يکسره سير
من گرفتم تو نگير

بود يک وقت مرا با رفقا گردش و سير
ياد آن روز بخير

زن مرا کرده ميان قفس خانه اسير
من گرفتم تو نگير

ياد آن روز که آزاد ز غمها بودم
تک و تنها بودم

  


زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
من گرفتم تو نگير

بودم آن روز من از طايفه دّرد کشان
بودم از جمع خوشان

خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير
من گرفتم تو نگير

اي مجرد که بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير
من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
من گرفتم تو نگير

 

شاعر:رامين

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخن گوي توام

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 3:6 بعد از ظهر |
الباني يکي از علماي ديني عربستان ,در يکي از جلسه هاي درس خويش با استناد بر رواياتي وبالأخص روايتي أز عايشه ميگويد که شير خوردن، حتى شيخ بزرگ از نامحرم اشکالي ندارد و پسر رضاعي آن ميشود .. حتى اگر از شير دهنده بزرگترباشد .. !! دليلش بر جواز هم روايت عايشه است وهم اين که اين أمر شهوت انگيز نيست.
قصد مجادله نيست ولي با توجه به عدم تاکيد بر نحوه شيرخوارگي بنظر ميآيد که اين عمل ميتواند با تماس مستقيم صورت پذيرد. و از آنجا که اختلاف سني هم ملاک نيست بنابراين يک مرد 50 ساله با خوردن شير يک زن جوان مثلا 20 ساله تبديل به پسر او ميشود هر چند که 30 سال هم از مادر بزرگتر باشد!.
فتوا را که خواندم دو احساس متفاوت بمن دست داد.
اول خشم که اينها تا کجا مردم را احمق و بي عقل تصور کرده اند.
دوم خنده شديد که آقايان جديدا به پيشرفتهاي جديدي در زمينه شناخت قسمتهاي ديگر بدن دست يافته اند.چرا که تا آنجاکه ميدانيم فتواهاي از اين قبيل فقط مربوط به پائين تنه بوده ولي جديدا نظري هم به بالا تنه داشته اند.
از آنجا که عقل ناقص من قدرت حل معادلات در اين رده را ندارد اين سئوالات ناگهان از ذهنم گذشت:
1-اصلا چه نياز و اجباري در اينمورد احساس شده است که اين عالم محقق صدور اين فتوا را لازم ديده اند. مثلا آيا تعداد زنان نازا و بي فرزند رو به افزايش بوده ويا تعداد مردان بي مادر از حد و نصاب گذشته است که ايشان سعي در حل اين مشکل داشته اند!
2- ازآنجا که کودکان را معمولا بين 2 تا 3 سالگي از شير ميگيرند،مشخص نشده که بزرگترها را کي بايد از شير خوردن گرفت!
3- مشخص نشده است که بعد از دفعه اول شيرخوارگي ونائل شدن آن مرد به مقام فرزندي،آيا آن مرد ميتواند آزادانه به شيرخوارگي ادامه دهد؟
4- در فتوا مشخص نشده که تا چند مرتبه ميتوان به مقام فرزندي با زنان مختلف نائل آمد!؟.
5- از جانب عايشه همسر پيامبر توسط شيخ اجل الباني روايت شده که اين عمل شهوت انگيز نيست!!!؟.سئوال اين است که کدام مرد را در جهان پيدا ميکنيد که از سينه زن نا محرم اقدام به شيرخوارگي کند و در حين انجام فقط در فقط احساس شيرخوردن!!داشته باشد ولا غير؟
شايد مقلدين الباني و مدافعين اين فتوا بمن بگويند شما آدم منحرفي هستي که اينگونه فکر ميکني. ما علماي زيادي داريم که اقدام به اينکار کرده و ميکنندولي فقط احساس شيرخوارگي!!!داشته اند. پاسخ من اين است که سريعا نسبت به مرد بودن آقايان اطمينان حاصل فرمائيد.
6- در فتوا مشخص نشد که پس ازمقام فرزندي آن زن ميتواند مثلا فرزندش را حمام ببرد و الاآخر....
7- در فتوا تکليف شوهرآن زن مشخص نشده است که آيا ايشان هم اتوماتيک وار به مقام پدري نائل ميشوند ويا اينکه بايد عمليات ديگري! صورت پذيرد؟
و خلاصه صدها سئوال نا مربوط ديگر....
تا نظر شما چه باشد....
+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 2:55 بعد از ظهر |

لر را تعريف كنيد :  (ل)آن يعني لطافت ؛ (ر)آن يعني ريدم تو اين لطافت

این فوتبالی که چند ساعت پیش دیدم معرکه بود. واااااااااای آرسنال !!!! حالا آرسنال که ۴ تا از منچستر خورده چه جوری میخاد سرش رو بالا بگیره ؟ وااااااای

ترکه میره مکه سرش توحجرالسود گیرمیکنه میترسه میگه: خدا منونخور

 

دوست داري تغيير کني ؟ خوشگل بشي ؟ عوض بشي ؟ مامان بشي ؟ اصلا يه چيزه ديگه بشي ؟ پس با ما تماس بگير . سازمان بازيافت زباله

 

تنها راه مقابله با آمريكااينه كه ارتش رشت با زنهاشون سر اونهاروگرم كنن،بعد قزوينيها از پشت غافلگيرشون كنن.!!!

 

خدایا به من صفای دل و قلم شریعتی، ـ نبوغ مارکس، ـ خوشنامی کوروش، ـ دانایی مصدق، ـ منش خاتمی، ـ دین کدیور، ـ دنیای رفسنجانی، ـ شجاعت بینظیر بوتو، ـ هوش رایس، ـ عمر خامنه ای! ـ و اعتماد به نفس احمدی نژاد را اعطا بفرما

 

تركه مي پرسند چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز مي کنن ؟ ميگه : آخه من امتحان كردم..... پياده خيلي راهه

هرچه بيشتر انسان ها را مي شناسم، سگ ها را بيشتر ستايش مي کنم

 

عشق يعني علاقه.نه كفگير و ملاقه.دوست دارم يه عالمه.اندازه ي يه قابلمه.من عاشق تو هستم.تو قابلمه نشستم.يه لنگه كفش تو دستم.منتظرت نشستم

 

مامانه به بچش میگه: تو مهد کودک حرف بد یاد نگیریا!!!بچش میگه من به کس ننم میخندم که به کسشعرای این بچه کونیها گوش بدم بعد بیام برای تو جنده تعریف کنم، تو هم شب به بابای جاکش بگی تا کون منو پاره کنه؟!!!

 

ترکه میره خاستگاری ازش میپرسن خونه داری؟ میگه: رفیقام گفتن تو دختر بیار خونه با ما 

 

ترکه برای درد بیضه میره پیش دکتر.دکتر به اونجاش دست میزنه میگه: الان چه حسی داری؟ترکه میگه: دوست دارم دکتر

 

خانواده پسرا که میرن خاستگاری میگن اومدیم از باغچه شما گل بچینیم...حالا اگه خانواده دخترا میرفتن خاستگاری چی میگفتن؟؟؟میگفتن: اومدیم شیلنگ شمارو ببریم گلمون رو آب بدیم

 

اگر میخواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بکوش زیرا آن شادی که ما به دیگران می دهیم به دل ما بر میگردد.

 

قزوینیه میمیره، روحش بسمت سوراخه لایه ازن پرواز میکنه!

 

چیه دیگه نمی خوای بدی؟توبه كردی؟ وقتی یه بار دادی دیگه نباید جا بزنی....دیگه روزی حداقل یك بار رو باید بدی،این قانون اس ام اس بازیه !

 

یه نفر ختنه میكرده ازش می پرسن چی شد كه این كاره شدی ؟ میگه : قرار بود دوبلر بشم نمی دونم چی شد كه دولبر شدم !!!!

 

كدام عضو مرد است كه هيچ استخواني ندارد، پررنگ است، دوست دارد تلمبه بزند و در عشق بازي نقش مهمي دارد؟ . . . . اون عضو، «قلب» است، البته نظر شما هم محترم است                                                             

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 2:38 بعد از ظهر |

برای جایزه میراثهای فرهنگی یونسکو 45 شهر از سیزده

 کشور جهان نامزد شده بودند و شهر قدیمی هرات برنده این جایزه شد.

مقامات در افغانستان می گویند شهر قدیم هرات برنده جایزه میراث فرهنگی آسیا-اقیانوسیه در سازمان علمی فرهنگی آموزشی سازمان ملل_ یونسکو _ شده است.

ضیا افشار، معاون وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در گفتگویی با بی بی سی گفت شهر هرات این جایزه را در میان ۴۵ شهر و بنای تاریخی که از سیزده کشور آسیایی نامزد این جایزه بودند، از آن خود کرده است.

آقای افشار گفت برنامه ریزی شهری، اهمیت و قدمت تاریخی و شیوه معماری بناهای تاریخی شهر هرات از معیارهای عمده انتخاب این شهر برای دریافت جایزه سال ۲۰۰۸ میراث فرهنگی آسیا-اقیانوسیه در یونسکو بوده است.

معاون فرهنگی وزارت اطلاعات و فرهنگ افزود شهر قدیم هرات در کل از برنامه ریزی دقیقی برخوردار است و برخی بناهای آن چند هزار سال قدمت دارد، اما آن چه که سبب شد شهر هرات برنده این جایزه شود، مجموعه حوض ها و مسجد مالک، خانه کرباس و بازار ابریشم بوده است.

افغانستان در سالهای اخیر تلاش کرده است تا شهر هرات را شامل فهرست میراث فرهنگی یونسکو کند، اما این تلاشها تا حال به نتیجه قطعی نرسیده است.

رفت و آمد از جاده ای که از میان مجموعه تاریخی مصلای هرات می گذرد، از موانع اصلی قرار گرفتن نام هرات در فهرست میراث فرهنگی جهان بوده است.

آقای افشار می گوید پیش از این تلاشهای زیادی برای بستن این جاده انجام شده بود و سرانجام این جاده بسته شد، اما اخیراً بار دیگر رفت و آمد از این جاده از سر گرفته شد.

معاون وزارت اطلاعات و فرهنگ تاکید کرد که برای شامل کردن نام شهر هرات در فهرست میراث فرهنگی یونسکو این جاده را خواهد بست.

او همچنین گفت "مشکلات" دیگری هم در بازسازی و نگه داری از بناهای تاریخی هرات وجود داشته است. آقای افشار گفت در این مورد هم گام های مهمی برداشته شده است.

معاون وزارت اطلاعات و فرهنگ همچنین گفت: "مهمتر از همه ترتیب پرونده( شناسنامه) آثاری است که به کمیته میراث جهانی تقدیم می شود و این کمیته براساس شناسنامه آثار تصمیم می گیرد که آنرا را شامل فهرست میراث فرهنگی بسازد یانه."

او گفت افغانستان برای تهیه این شناسنامه گامهایی برداشته است.

آقای افشار می گوید اهدای این جایزه، مردم هرات را تشویق می کند تا در نگهداری بناهای تاریخی شهر خود تلاش بیشتری به خرج دهند.

به گفته او، همکاری مردم هرات در نگه داری میراث فرهنگی و دریافت جایزه میراث فرهنگی یونسکو ، به شامل شدن این شهر در فهرست میراث فرهنگی جهان کمک می کند.

شهر هرات از سال ۱۴۰۱ تا ۱۵۰۶ میلادی پایتخت تیموریان هرات بود و این شهر در این زمان به اوج رونق خود رسید. در برخی از متون تاریخی هرات به "فلورانس آسیا" هم شهرت یافته است.

هرات در زمان تیموریان به مرکز مهم علمی و فرهنگی تبدیل شد. تیموریان بناهای زیادی در این شهر ساختند که در حال حاضر از میراثهای مهم فرهنگی و تاریخی افغانستان شمرده می شوند.پیش از تیموریان، هرات پایتخت "آل کرت" بود

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 1:45 بعد از ظهر |
اروا
تقاضای طلاق اروا در سن 9 سالگی حرکتی تاریخ بوده است

سه دختربچه یمنی اخیرا از دادگاهی در یمن خواسته اند طلاق آنها را صادر کند چون به زور وادار به ازدواج شده اند. پافشاری آنها باعث شده دولت یمن مجبور شود قانون ازدواج این کشور را بازنگری کند.

اروا کم سن ترین این دخترهاست. نامش، نامی تاریخی است: ملکه اروا نهصد سال پیش بر یمن فرمانروایی می کرده است. اما اروای 9 ساله که بویی از ثروت و قدرت نبرده، با تقاضای طلاقی که کرده به نوبه خودش در تحولات تاریخ این کشور دست داشته است.

اروا با والدین و شش برادر و خواهرش در دو اتاق زندگی می کنند. برای رسیدن به محل سکونت آنها باید از جاده ای باریک در شهرک جیبلا و از میان خانه های قدیمی آن عبور می کردم. حتی نام مسجدی که در مقابل محل زندگی آنها قرار دارد ارواست.

چشمان تیره این کودک در میان چهره رنگ پریده اش می درخشد. گرد ی صورتش را روسری سیاه رنگی احاطه کرده است. نگاهش باوقار است اما حرف زدن برای او ساده نیست.

اوایل امسال بود که پدرش اعلام کرد شوهرش می دهد. اعتراض های اشک آلودش تاثیری در پدرش نداشته است.

او می گوید نام شوهرش را به یاد نمی آورد؛ فقط در خاطرش چهره مردی بلند قد و پیر به جای مانده است.

فروخته شد

عبدالمحمد علی، پدر اروا، کارش کندن راه فاضلاب در خیابان است. او می گوید روزی مردی چهل و چند ساله در بازار محله اشان از او می پرسد که آیا دختری دم بخت می شناسد.

مرد غریبه اروا و خواهر پانزده ساله اش را می بیند اما از دختر کوچکتر خواستگاری می کند. عبدالعلی می گوید این مرد قول داده بود اروا را تا زمانی که به سن بلوغ نرسیده باشد به خانه اش نبرد اما خلف وعده می کند و به خانه عبدالعلی کوچ می کند.

جیبلا

روستای جیبلا از زمان مطرح شدن تقاضای اروا خبرساز بوده است

از او پرسیدم چرا دخترت را به یک غریبه فروختی؟

عبدالعلی گفت: "این مرد به من صد و پنجاه دلار داد و قول داد که دو هزار دلار دیگر هم بدهد. من واقعا مستاصل بودم و فکر کردم که با این پول خانواده ام را از فقر نجات می دهم."

برای هفت ماه اروا به مرد غریبه اجازه نمی دهد به او دست بزند اما برای مقاومتش کتک می خورد. عذاب اروا فقط زمانی به پایان می رسد که پدرش با شوهرش دعوا می کنند و عبدالعلی به اروا اجازه می دهد از مراجع قانونی کمک بگیرد.

اینجای صحبت ما بود که اروا به سخن می آید و می گوید که بعد از گرفتن اجازه از پدرش از همسایه پول گرفته تا با تاکسی به دادگاه برود. قاضی دادگاه از دیدن حال او متاثر می شود و طلاقش را صادر می کند.

معاینات پزشکی نشان داده که با این که اروا مورد آزار جنسی قرار گرفته، او هنوز باکره است.

داستان طلاق نجود، دختربچه دیگری که در شهر صنعا به زور وادار به ازدواج شده بود، الهام بخش اروا و مایه جرات او بوده است.

موفقیت نجود در گرفتن طلاق او را به یک چهره خبرساز در یمن تبدیل کرده است.

پیروی از پیامر اسلام

ریم، سومین دختر کم سن و سالی است که متقاضی طلاق بوده؛ او هنوز در انتظار حکم دادگاه است. ریم می گوید دو آرزو دارد، یکی گرفتن طلاق و دیگری رفتن به دانشگاه.

ریم، دوازده ساله بوده که شوهرش دادند. ریم می گوید وقتی در برابر خواسته های جنسی شوهر سی ساله اش مقاومت کرده، او کتکش زده و خودش را به زور به ریم تحمیل کرده است.

ریم

ریم هم طلاق می خواهد و هم تحصیل دانشگاهی

شوهرش او را برای یازده روز در خانه اش زندانی می کند. ریم تصمیم می گیرد با چاقوی آشپزخانه خودکشی کند که مادرش او را نجات می دهد.

با این که سن قانونی ازدواج در یمن پانزده سال است اما بیشتر اوقات این قانون، به ویژه در نواحی روستایی که مردم طبق سنن قبیله ای زندگی می کنند، نادیده گرفته می شود.

اخیرا نمایندگان پارلمان یمن اصلاح قانون ازدواج در این کشور و تغییر آن به سن هجده سالگی را به بحث و بررسی گذاشتند. اما رسیدگی به این لایحه به خاطر مخالفت نمایندگان محافظه کار به کندی پیش رفته است.

شیخ حمود هاشم ال ضریحی، دبیر کمیته پرنفوذ "مبارزه با فساد و ترویج تقوا" و عضو حزب "اصلاح" می گوید که مسلمانان باید از الگوی پیامبر پیروی کنند. او می گوید عایشه، یکی از همسران پیامبر اسلام فقط شش سال داشته که به عقد او درآمده است اما پیامبر پیش از همبستری با او صبر کرده تا عایشه کمی بزرگتر شود.

شیخ ضریحی می گوید: "چون پیامبر چنین وصلتی داشته ما نمی توانیم به مردم بگوییم که ازدواج با دختران کم سن ممنوع است."

او همچنین معتقد است که جلوگیری از چنین ازدواج هایی باعث ترویج فسق و فجور در جامعه می شود.

نبردی تلخ در پیش است

پرفسور امت الرزاق حامد، وزیر امور اجتماعی یمن، می گوید دولت باید در این ارتباط با محافظه کاران کنار بیاید و خودش با سن قانونی شانزده سال موافق است.

اروا با پدرش عبدالعلی

اروا امیدوار است پول پدرش را وسوسه نکند که او را دوباره وادار به ازدواج کند

خانم حامد بر اهمیت چارچوبی قانونی برای سن ازدواج تاکید دارد تا دادگاه ها بتوانند پدرانی را که با ازدواج دختربچه های خود موافقت می کنند و همچنین مقاماتی که سند چنین ازدواج هایی را امضا می کنند، مجازات کنند.

او می گوید دولت با علمای اسلامی مشورت کرده تا اطمینان حاصل کند برخورد قانونی با چنین ازدواج هایی با قوانین اسلامی مغایرتی نداشته باشد.

در حالیکه سال آینده انتخابات پارلمانی در یمن برگزار خواهد شد، احتمالا دولت علی عبدالله صالح، رئیس جمهور این کشور، نخواهد خواست از بنیادگرایان اسلامی، که به طور فزاینده ای در یمن قدرت می گیرند، فاصله بگیرد. به همین دلیل مدافعان حقوق زنان در یمن سرگرم تدارک جنگی تلخ با محافظه کاران در پارلمان و دولت هستند.

آنها نگرانند که سقوط اقتصاد جهانی باعث شود خانواده های فقیر بیشتری وادار شوند، دختران خود را بفروشند.

اروا در خانه پدری اش بار دیگر به دنیای طفولیت بازگشته و در کوچه پس کوچه های جیبلا با دوستانش قایم باشک بازی می کند.

اما اگر دولت موضع قاطعی در ارتباط با سن ازدواج اتخاذ نکند، پدرش عبدالعلی ممکن است بار دیگر وسوسه شود در ازای دریافت پول او را شوهر دهد و برای همیشه به دوران کودکی اروا پایان دهد.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 11:58 بعد از ظهر |

باراک اوباما

باراک اوباما - چهل و چهارمین رئیس جمهوری آمریکا

با پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا سال 2008، باراک اوباما نخستین آمریکایی سیاهپوست است که رهبری بزرگترین قدرت اقتصادی و نظامی جهان را در دست خواهد گرفت.

باراک حسین اوباما روز 4 اوت سال 1961 در شهر هونولولو، ایالت هاوایی آمریکا ، از یک پدر سیاهپوست کنیایی، که او نیز باراک ن اوباما نام داشت، و یک مادر سفیدپوست آمریکایی متولد شد.

باراک اوبامای پدر از قوم لیو بود که در کنیا و مناطق شرق اوگاندا و شمال تانزانیا سکونت دارند و یکی از اقلیت های قومی اصلی در کنیا محسوب می شوند.

دین اکثر لیوها مسیحی است اما تعداد قابل توجهی از آنان، از جمله خانواده اوباما، از اسلام پیروی می کنند هر چند گفته می شود که باراک اوبامای پدر حتی قبل از عزیمت به آمریکا از اسلام کناره گرفته بود و خود را یک فرد غیر مذهبی می دانست.

باراک اوبامای پدر در سن بیست و سه سالگی برای استفاده از یک بورس تحصیلی در دانشگاه هونولولو به تنهایی عازم آمریکا شد هرچند پنج سال پیش از آن با دختری از قبیله خود ازدواج کرده و از او صاحب چهار فرزند شده بود.

هنگام تحصیل در این دانشگاه بود که او با آن دانهام، یک دانشجوی دختر آمریکایی اهل کانزاس آشنا شد و با او ازدواج کرد اما این ازدواج دوامی نداشت و هنگامی که باراک اوبا (پسر) دو سال داشت، به جدایی انجامید.

باراک اوبامای پدر بعد از خاتمه تحصیل در آمریکا، به کنیا بازگشت و در سال 1982 در یک سانحه رانندگی در آن کشور درگذشت در حالیکه پسرش را تنها یک بار دیگر در سال 1971 ملاقات کرده بود.

تحصیل در اندونزی و آمریکا

آن دانهام پس از جدایی از همسر اول خود، در سال 1967 با یک دانشجوی اندونزیایی ازدواج کرد و همراه پسر خود عازم اندونزی شد و باراک اوباما تا سن ده سالگی در آن کشور سکونت داشت و به مدرسه می رفت اما در سال 1971 به هاوایی و نزد پدر و مادر بزرگ مادری خود بازگشت.

پدر باراک اوباما

اوباما برای آخرین بار در سن دهسالگی پدر خود را ملاقات کرد

باراک اوباما پس از خاتمه دوره دبیرستان در هونولولو به لس آنجلس رفت و وارد کالج اکسیدنتال شد اما پس از دو سال، خود را به دانشکده علوم سیاسی دانشگاه کلمبیا در نیویورک منتقل کرد.

پس از دریافت لیسانس در رشته روابط بین الملل از این دانشگاه در سال 1983، باراک اوباما به عنوان کارمند در یک شرکت خصوصی و سپس یک گروه تحقیقاتی وابسته به کلیسای کاتولیک در شیکاگو ، ایالت ایلینوی، کار کرد اما با ورود به دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد در سال 1988، برای چند سال این شهر را ترک گفت.

باراک اوباما پس از خاتمه تحصیل در هاروارد و کسب درجه دکترای حقوق در سال 1991، به شیکاگو بازگشت و ضمن کار در زمینه های مختلف حقوقی و دانشگاهی، به فعالیت های سیاسی نیز روی آورد.

باراک اوباما در سال 1996 وارد سنای ایالت ایلینوی شد و تا سال 2005 و دستیابی به کرسی این ایالت در مجلس سنای ایالات متحده، عضو سنای ایالتی بود.

از جمله اقدامات آقای اوباما در زمان عضویت در سنای ایالات متحده مشارکت در تدوین طرح هایی مربوط به شفافیت و حسابرسی عملیات مالی دولت فدرال، مقابله با تخلفات انتخاباتی و کمک بشردوستانه به جمهوری کنگو بوده است.

با آغاز رقابت های انتخاباتی سال 2008، سناتور اوباما، با وجود تجربه اندک در تشکیلات دولتی واشنگتن، داوطلبی خود را برای احراز نامزدی حزب دموکرات اعلام داشت که رقابتی طولانی و فشرده با سناتور هیلاری کلینتون، همسر رئیس جمهوری پیشین آمریکا، را در پی آورد.

مبارزات انتخاباتی و دستیابی به پیروزی

این رقابت به گزینش آقای اوباما به عنوان نامزد واحد حزب دموکرات در ماه ژوئن سال جاری و ورود به مبارزات انتخاباتی با جان مک کین، نامزد حزب جمهوریخواه، و سرانجام، پیروزی در رای گیری روز 4 ژوئن و انتخاب به عنوان چهل و چهارمین رئیس جمهوری ایالات متحده منجر شد.

خانواده باراک و میشل اوباما

خانواده اوباما - ساکنان آینده کاخ سفید

در جریان مبارزات انتخاباتی، باراک اوباما سیاست های دولت جورج بوش را به شدت مورد انتقاد قرار داد و خروج تدریجی نیروهای آمریکایی از آن کشور را مطرح کرد هرچند حمایت خود را از افزایش حضور نظامی ایالات متحده در افغانستان ابراز داشته است.

در جنبه های دیگر سیاست خارجی، انتظار نمی رود آغاز به کار دولت آقای اوباما به منزله تغییرات بنیادی در روابط بین المللی ایالات متحده باشد هرچند رئیس جمهوری منتخب آمریکا در جریان مبارزات انتخاباتی بر همکاری نزدیکتر با متحدان این کشور و تلاش برای بهبود چهره آمریکا در صحنه بین المللی تاکید نهاده است.

در مورد روابط با ایران، آقای اوباما به طور کلی با ادامه سیاست هسته ای کنونی جمهوری اسلامی و خطری که، از دید برخی مقامات آمریکایی، می تواند متوجه اسرائیل و منافع غرب سازد، مخالفت کرده است.

در عین حال، رئیس جمهوری منتخب آمریکا از گفتگو با جمهوری اسلامی به منظور وادار ساختن این کشور به تغییر روش خود حمایت کرده هرچند مشخص نیست که برای آغاز چنین مذاکراتی چه شرایطی را در نظر گرفته است و آیا مقامات جمهوری اسلامی شرایط احتمالی او را قابل قبول خواهند دانست.

از نظر سیاست های اقتصادی و اجتماعی، آقای اوباما به طیف "لیبرال" تعلق دارد که از گسترش برنامه های خدمات اجتماعی و کمک به گروههای کم درآمد و تامین منابع مالی مورد نیاز این برنامه ها از طریق مالیات سنگین تر بر شرکت های بزرگ و دارندگان درآمدهای کلان حمایت می کند.

باراک اوباما در سال 1989 با میشل رابینسون در شیکاگو آشنا شد و در سال 1992 با او ازدواج کرد.

مراسم تحلیف باراک اوباما روز 20 ژانویه سال آینده برگزار می شود و آقای و خانم اوباما، همراه با دو دختر ده ساله و هفت ساله خود که "مالیا آن" و "ناتاشا"نام دارند، سه کاخ سفید نقل مکان خواهند کرد.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 11:28 بعد از ظهر |

هرم دیگری در مصر توسط باستان شناسان کشف شده است. این هرم بسیار کوچکتر از هرم مشهور گیزا در نزدیکی قاهره است و صد و هجدهمین هرمی است که تاکنون در این کشور کشف شده است.

گفته می شود این تازه ترین هرم کشف شده قدمتی بیش از چهار هزار سال دارد و متعلق به ملکه سششت است. او مادر تتی، سر سلسله ششمین دوره پادشاهان کهن مصر بوده است.

این هرم در اعماق شن های منطقه سقاره در جنوب قاهره کشف شد؛ منطقه ای که به داشتن آرامگاه های پادشاهان مصر باستان مشهور است.

این هرم پنج متر ارتفاع دارد اما یک مقام ارشد مصری گفته است که ابعاد اصلی این هرم تا سه برابر بیشتر بوده است.

باستان شناسان اعلام کرده اند که تا چند هفته دیگر به داخل این هرم خواهند رفت. اما پیش بینی می کنند که هر آنچه در این هرم بوده، احتمالا مدت ها پیش ربوده شده است.

مکان های باستانی یکی از مهمترین بخش های صنعت گردشگری در کشور مصر به شمار می رود.

هر سال میلیون ها نفر از سراسر جهان برای دیدن این مراکز به مصر سفر می کنند؛ صنعتی که میلیاردها دلار درآمد و ده ها هزار فرصت شغلی برای مصر ایجاد می کند.

محبوبیت مصر باستان به حدی است که مقامهای مصری خواسته اند هنگام تولید مدلهایی از اهرام مصر حقوق مادی و معنوی بیشتری برای آنها در نظر گرفته شود.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 11:12 بعد از ظهر |
باغ بابر کابل
این باغ پس از تاسیس تا حدود بیش از چهارصد سال دیگر تفرجگاه فرمانروایان و شاهان مختلف بود
باغ تاریخی بابر اخیراً بازسازی شده و با آن که روزانه صدها نفر از آن بازدید می کنند تنها افراد کمی از گذشته آن آگاهی دارند.

امان الله صاحب زاده، رئیس موسسه باغ بابر می گوید در روزهای عادی بیش از ۵۰۰ نفر و در روزهای تعطیل تا ۹ هزار نفر به این باغ می آیند.

رئیس موسسه باغ بابر می گوید بازدیدکنندگان باغ را مردم شهر کابل، خانواده ها، خارجی ها و جهانگردان تشکیل می دهند.

بسیاری از کسانی که وارد این باغ می شوند، می گویند برای تفریح می آیند و به ساختمانهای تاریخی ای این باغ، کمتر توجه می کنند.

فیض محمد، که با خانواده خود به باغ بابرآمده بود، گفت از تاریخچه آن، اطلاعی ندارد. خانواده هایی که به این باغ می آیند به محل ویژه ای می روند و بیشتر در سایه درختان سرگرم تفریح می شوند.

شمار کمی هم هستند که از ساختمانهای تاریخی در باغ بابر، دیدن می کنند و تابلوهای راهنمای باغ را می خوانند. آقای صاحب زاده می گوید دو نفر را برای راهنمایی بازدیدکنندگان باغ گماشته است.
رازناک

آرامگاه بابر
آرامگاه بابر
 باغ بابر تنها یک باغ با چند درخت نیست؛ آرامگاه ظهیرالدین محمدبابر و چند ساختمان تاریخی هم در میان آن قرار دارد که از اهمیت تاریخی زیادی برخوردار است
باغ بابر از قدیمی ترین باغهای کابل است که بخشی از تاریخ این شهر را با خود دارد. این باغ را ظهیرالدین محمد بابر، بنیانگذار امپراتوری گورگانیان هند، پس از آن که کابل را در ۱۵۰۴ (۹۱۰ هجری قمری) به تصرف خود در آورد، احداث کرد.

این باغ، حدود چهارصد سال دیگر تفرجگاه فرمانروایان و شاهان مختلف بود. برخی از این فرمانروایان ساختمانهای جدید به این باغ افزودند.

باغ بابر مانند دیگر ساختمانهای سلطنتی، برای صدها سال رازناک و مرموز بود و کسی اجازه ورود به آن را نداشت. دروازه های باغ بابر در سال ۱۹۳۰، در زمان حکومت نادر خان، به روی مردم گشوده شد و به تفریحگاه عمومی تبدیل شد.

باغ بابر تنها یک باغ با چند درخت نیست؛ آرامگاه بابر و چند ساختمان تاریخی هم در میان آن قرار دارد که از اهمیت تاریخی زیادی برخوردار است.

موقعیت جغرافیایی باغ هم به اهمیت آن افزوده است. این باغ در دامنه غربی کوه شیردروازه چشم انداز قشنگی به سوی شهر دارد. بخش وسیعی از غرب شهر کابل و همچنین قسمت هایی از رود خانه کابل، که از دامنه باغ می گذرد، از باغ بابر به خوبی دیده می شوند.

احتمالاً موقعیت زیبای این منطقه باعث شده بوده که ذوق طبیعت گرای بابر برانگیخته شود و او دست به ساختن باغی در آن جا بزند.

بابر

مسجد مرمر در باغ بابر
شاه جهان در کنار آرامگاه پدرش مسجد کوچکی از سنگ مرمر ساخت
بابر در جوانی پس از تصرف کابل به زودی شیفته طبیعت و آب و هوای این شهر می شود. او در کتاب" تزک بابری" (بابرنامه) از طبیعت دل انگیز کابل به خوبی یاد کرده است.

این شاه مغولی، کابل را به عنوان پایتخت تابستانی خود برگزید و قلمرو وسیع امپراتوری خود را که از آسیای میانه و خراسان تا بخشهای از شبه قاره هند گسترده بود، از همین جا اداره می کرد.

بابر پسرعمر شیخ، از نوادگان امیر تیمور و قتلغ نگار خانم، از نوادگان چنگیز خان است. او در۱۴ فبروری ۱۴۸۳ میلادی ( ششم محرم ۸۸۸ ه ق) در فرغانه به دنیا آمد.

بابر در یازده سالگی وارث فرمانروایی پدر شد و پس از جنگهای بسیار با فرمانروایان ازبک و تاتار در آسیای میانه، در ۲۱ سالگی رو به سوی کابل و سرزمین افسانه ای هند نهاد.

بابر در سال ۹۳۲ ابراهیم لودی را در دهلی شکست داد و امپراتوری کورگانی هند را بنیان نهاد و در ۲۶ دسامبر ۱۵۳۰ (۹۳۷ ه ق) در شهر آگره در هند پس از ۳۸ سال سلطنت درگذشت.

ابتدا جسد او را در شهر جمنا به خاک سپردند؛ اما شاه جهان پسر او پس از نزدیک به ده سال استخوانهای او را بنا به وصیت خود او به کابل منتقل کرد و در باغی که خود او ساخته بود،(باغ بابر) دفن کرد.

منظره استثنایی

شاه جهان در کنار آرامگاه پدرش مسجد کوچکی را از سنگ مرمر ساخت و آرامگاه او را هم با محوطه کوچک مرمرین از حریم مسجد جدا کرد.

در این باغ نشانه هایی از دلبستگیها و علاقه مندیهای بابر به زیباییهای طبیعی به جا مانده و تا اکنون حفظ شده است.

استخر باغ با ساختمان پلکانی آن منظره استثنایی را به وجود آورده است. زمانی که استخر از آب پر می شود، آب آن به حوضهای کوچک پایین آن از راه آبرو مرمرین سفید سرازیر می شود.

در دامنه باغ ساختمان دو طبقه خشتی با مهندسی ویژه ای است که گفته می شود شاه جهان آن را برای توقف کاروانهای بازرگانی ساخته بوده است.

آقای صاحب زاده، رئیس موسسه باغ بابر می گوید در بخشی از این کاروانسرا جایی برای افراد فقیر و بی پناه کابل قدیم اختصاص داده شده بوده و آنان در آن می آسودند.

آقای صاحب زاده می گوید این کاروانسرا، در حوادث مختلف کاملاً از بین رفته بود و در سالهای اخیر با مواد ساده محلی دو باره به شکل گذشته آن ساخته شده است.

این ساختمان اکنون هم به نام کاروانسرا یاد می شود و دفاتر اداری و موزیم (موزه) باغ در داخل همین کاروانسرا قرار دارد. اکنون همه کسانی که وارد این باغ می شوند، از داخل همین کاروانسرا می گذرند.

کاروانسروا
کاروانسرای باغ بابر
 در دامنه باغ ساختمان دو طبقه خشتی با مهندسی ویژه ای است که گفته می شود شاه جهان آن را برای توقف کاروانهای بازرگانی ساخته بود.
در سال ۱۸۸۰ امیر عبدالرحمان خان دو ساختمان دیگر در داخل باغ بابر ساخت و بیشتر خانواده او از این ساختمان ها استفاده می کرد. اکنون یکی از این ساختمانها که در گوشه جنوب شرقی باغ قرار دارد به نام "قصر ملکه" معروف است و ساختمان دومی که در سالهای گذشته به عنوان غذاخوری از آن استفاده می شده اکنون به نام پاویلیون (سرایه) یاد می شود.

آقای صاحب زاده می گوید در حال حاضر پاویلیون باغ یکی از محل های تجارتی باغ است و در آن مراسم و کنفرانسهایی در بدل پول برگذار می شود. این ساختمان پایین تر از مسجد مرمر قرار دارد.

به دور مجتمع ساختمانها، استخر، گلخانه، گلزارها و درختان باغ بابر یک محوطه خشتی کشیده شده که تا سه متر بلندا دارد. محوطه باغ بابر بیش از یازده هکتار مساحت دارد.

بازسازی

بازسازی باغ بابر از سال 2002 با همکاری بنیاد فرهنگی آقاخان آغاز شد و در حال حاضر در حال پایان یافتن است. اکنون این باغ به حال نخست خود بازگشته است.

آقای صاحب زاده می گوید این باغ را شورای نه نفری به اساس قراردادی که بنیاد آقاخان با دولت افغانستان امضا کرده، اداره می کند.

او گفت کسانی که به این باغ می آیند، در بدل دریافت تکت (بلیت) دخولی، پول می پردازند. و این پول، برای اداره و نگهداری باغ به مصرف می رسد.

باغ بابر تنها میراث تاریخی کابل است که در حال حاضر در وضعیت خوبی قرار

+ نوشته شده توسط رامین در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 10:15 قبل از ظهر |

بي بند و باري اخلاقي و رفتارهاي غيرطبيعي و نوظهور غربيان براي ارضاي غريزه جنسي، به بهانه “حق آزادي و انتخاب و لذت” حيات انسان را دگرگون و ناموزون کرده است. انديشمندان حقيقي، از اين “رفتار غيرانساني” شديدا ابراز نگراني مي کنند و دورنماي فروپاشي کامل خانواده ها و در به دري بيشتر کودکان را با حيرت و تاسف شديد نظاره مي کنند از مهمترين اين پرسش ها که هم اکنون در بسياري از محافل ديني، جهاني، انساني مطرح مي شود، عبارت است از: 
1- آيا “همجنس گرايي” يک رفتار عادي و حتي ارثي و فطري است؟
2- آيا “همجنس گرايي” را بايد يک نوع بيماري تلقي کرد؟!
3- آيا “همجنس گرايي” نوعي رفتار بيمارگونه اما قابل اصلاح است؟!
در اين مقاله پژوهشي، کوشش مي شود باتوجه به آخرين پژوهش هاي علمي و با در نظر گرفتن “ديدگاه حقيقي الهي جهاني انساني” در اين زمينه، حتي المقدور پاسخي به اين پرسش ها، عرضه شود؛

نظرگاه حقيقي ادبيات ديني، جهاني، انساني درخصوص اخلاق و غريزه جنسي
ادبيات ديني جهاني انساني، غريزه جنسي را محترم مي شمارد، اما پيوسته، استفاده نامشروع از آن و آزادي روابط عاشقانه و ازدواج دو فرد از يک جنس و ارتباطات جنسي دسته جمعي و ساير انحرافات اخلاقي را به شدت محکوم مي کند استفاده از غريزه جنسي، حق طبيعي هر فردي است و دقيقا به همين منظور قانون و قرار ازدواج ارائه شده است از اين رو )DGH-L( ادبيات الهي جهاني انساني، غريزه جنسي را هرگز سرکوب نمي کند، بلکه به کنترل آن و پيروي از موازين الهي براي استفاده بجا و به موقع آن از اين “مجموعه انرژي” ، معتقد است. ادبيات الهي جهاني انساني، باور قوي دارد که، الف: هويت هر شخصي همان نفس ناطقه اوست و اين نفس به عبارتي روح انساني است که منشا الهي دارد و از زمان “لقاح اسپرم و تخمک” بر آمبريو (رويان)، تجلي مي کند، جميع اعمال فيزيولوژيک بدن، براثر وجود اين عامل حيات بخش، انجام مي پذيرد زماني که “تجلي” آن از بدن قطع شود اعمال حياتي متوقف مي شود شناخت کامل آن بر علماي فيزيولوژي و بيولوژي علي رغم پيشرفت شگفت انگيز وسائل پزشکي، ناممکن است اما آ ثار زنده نگاهدارنده آن در بدن که قواي حساسه و عاقله و اعمال فيزيولوژيک را “به هم مرتبط” مي سازد ما را به قبول وجودش قانع مي کند.

ب:ادبيات الهي جهاني انساني، باور قوي دارد که نفس ديگري هم در وجود است و آن نفس اماره، ميراث مظلم و مشترک حيواني است و به عبارتي، همان، طبيعت دون انساني است که مي تواند به خودپرستي مطلق، خشونت و شهوت کامله، تبديل گردد، انسان بايد پيوسته، کوشش کند که بر اين نفس اماره (مجموعه انرژي)، غلبه و تسلط نمايد و همه آ مال و آرزوهاي غيراخلاقي را تابع جنبه هاي عالي و انساني نفس مثبت و معنوي و اخلاقي خود کند.
در حقيقت آزادي حقيقي به مفهوم رهايي از همين مجموعه انرژي طبيعت دون بشري است و راه رسيدن به غلبه و تسلط بر آن، با شناخت ادبيات حقيقي الهي، جهاني، انساني ميسر است. زماني که فرد از مجموعه انرژي اخلاقي مثبت، برخوردار شد، قدرت مقابله با خواهش و کشش نفس را سبب مي شود و خود را از وسوسه و دغدغه هميشگي که او را به بدي و کژي، مي خواند آزاد مي کند و با متابعت از موازين و قوانين الهي، جهاني، انساني، شخصيتي محکم، استوار با اساسي اخلاقي، براي خود، به و جود مي آورد.
استقامت در برابر اين خواهش هاي منفي نفساني، حقيقا استقامت کبري نام دارد، همان که تقديس و حيا و عفت و عصمت و پاکي و طهارت و اصالت و نجابت و اعتدال در جميع مراتب حيات را براي هر زن و مردي، پديد، مي آ ورد، يگانه راه ر هايي از بي بند و باري اخلاقي در اين مورد بخصوص “ازدواج و تاهل حقيقي است” ، ازدواج قلعه اي است که هر انساني از هواي و هوس افراطي، مصون نگه مي دارد و سبب عفت و عصمت هر زن و مرد مي شود. مطالعه دقيق فيزيولوژي و آناتومي اندام تناسلي زن و مرد و هورمون هاي وابسته به آن و بخصوص سبب لذتي که در کنار و همراه با آن آفريده شده است، ثابت مي کند که اين همه دقت و ظرافت براي توليد مثل و ادامه سلاله انسان است، از اين رو انديشمندان حقيقي در حيرت اند که چگونه اين سيستم هاي ساختاري جنسي دقيق و منظم و معتدل مورد ظلم و تجاوز!! قرار مي گيرد و اين نعمت خدادادي و فطري و طبيعي که از ناموس طبيعت بشمار مي آ يد با بي انصافي و جسارت طعمه هوي و هوس و شهوت مي گردد.
عاملي که مي تواند اين جريان مخرب و خانمان برانداز را سد نمايد، ازدواج حقيقي است، چرا؟ چون ازدواج حقيقي، موسسه اي اخلاقي و انضباطي و معنوي و پيوندي را به وجود مي آ ورد که “اخلاقيت”، رابطه جسماني و جنسي زن و شوهر را” ابدي مي کند.
وجود کودک ناشي از يک ازدواج حقيقي، “وحدت بيشتر” بين مادر و پدر را به وجود مي آ ورد و اتحاد و ارتباط افراد و منسوبان دو فاميل با دو خانواده باهم سبب مي شود که دايره زير بنايي وحدت حقيقي در اجتماع شکل بگيرد، در حقيقت کوشش براي تربيت و رفاه کودک، خانواده را به جامعه، مرتبط مي کند و تامين حيات و حفظ امنيت ، به همکاري و همياري و انسجام همگاني، نياز دارد، سنگ نخستين کاخ بهروزي و سعادت انسان با اتحاد و رعايت شئون اخلاقي به کمال طهارت گذاشته مي شود و حرکت ارگانيک و دروني و جوهري خانواده و جامعه به سوي وحدت ملي، وحدت نوع انساني جهاني، با اميد و سرور و صلح و صفا با تولد کودک، آغاز مي گردد.
کوشش هايي که فلاسفه بزرگ به عمل آورده اند همچون افلاطون در رساله جمهور، در باب مدينه فاضله، آورده است که روابط جنسي را بايد براي توليد نسلي بهتر در نظر گرفت کودک را از خانواده کاملاجدا مي سازد و متاسفانه در مکتب هاي فرو ريخته کمونيسم نيز بر خانواده، تعرضاتي مي شود که خانواده اين موسسه بزرگ اخلاقي را در بن بست ادامه بقا قرار مي دهد.
جريان ازدواج مطابق تاکيد بيولوژيست هاي معتبر جهاني از بدو خلقت بين زن و مرد با تشکيل خانواده رايج بوده است و منطقه اي در جهان وجود ندارد که ازدواج و خانواده آن هم با نوع تک همسري در آن، رواج نداشته باشد و محترم شمرده نشود.
جريان ويران کنند ه اي که در جهان معاصر به حرکت در آ مده است اشکال جديد و فرم هاي نوظهوري از نوع انحرافات را در عرصه حيات اجتماعي به نمايش گذارده است!

الف: داشتن رابطه جنسي به هر بهانه با تاکيد بر روي “بدون ازدواج” رابطه داشتن 
ب: داشتن فرزند بدون ازدواج
ج: حاملگي دختران نوجوان و اجبار نوجوانان به اعمال جنسي براي مقاصد صرف مالي
د: ربودن و استثمار کودکان دختر و پسر به جهت ارتکاب اعمال جنسي و غيراخلاقي
هـ: رفتار جنسي غير طبيعي در حضور کودکان و يا نسبت به کودکان
و: زناي به عنف
ز: ادعاي همسري بين دو جنس از يک نوع و به رسميت شناختن آزادي و حقوق آن!!
و اينک اين مقاله پژوهشي! از ميان همه چهره هاي نازيبا و نوظهور بي بند و باري هاي اخلاقي، “همجنس گرايي” را در اين نوشته مورد نقد و بررسي قرار مي دهد:
بحث و بررسي پيرامون همجنس گرايي يا انحرافي با رفتاري بيمارگونه،
هموسکسوآليتي “HoMoSexuALiTy” رفتاري بيمارگونه است که نه تنها، با آميزش جنس با فردي ازجنس خود فرد، تظاهر مي کند، بلکه هرگونه تمايلات، تخيلات و احساساتي را که نشانه اي از مجذوبيت شهواني به فردي از جنس خود دارد، شامل مي شود، در اين امر، تفاوت سني، مطرح نيست، بنابراين رابطه جنسي يک فرد بالغ با يک کودک خردسال نيز تحت عنوان کلي “همجنس گرايي” قرار دارد، در قسمت مقدمه، تاکيد گرديد که جهان را بدي و کژي اشباع کرده است و انکار آنها يا سکوت به علت ردانت و شناعت آنها از طرف انديشمنداني که هدفشان، درمان جهان بيمار است، کمکي براي متوقف کردن اين حالات نخواهد کرد هر فرد منصفي، قبول خواهد کرد که اين قبيل انحرافات اگر از ديد پژوهشگران بررسي شود به شناسايي آنها، بهتر کمک خواهد شد و پيشگيري را سهل تر خواهد کرد، توضيح واژه هاي زير براي تفهيم ادامه بحث لازمه حرکت پژوهشي خواهد بود.
1-HETEROSEXUSALITY رابطه طبيعي زن و مرداست (هترو سکسوآليتي)
2-HOMOSEXUALITY رابطه جنسي غيرطبيعي دو فرد از يک جنس است (هوموسکسوآليتي)
3-BISEXUALITY شامل وجود رابطه جنسي دو حالت فوق در يک فرد است
4-FANTASY - SEXUAL ، تخيلات شهواني که به تحريک جنسي، منجر مي شود و همراهي اين تخيلات شهواني جنسي از هر راهي، آغاز تحريکات جنسي خواهد بود.
همجنس گرايي، سابقه طولاني دارد و در علم سايکولوژي (روانشناسي) از ابتدا، مورد بحث بوده است، اين وجود، نکات اساسي بسياري در رابطه با آن، هنوز مجهول است.
مشکل اصلي اين است که اولا، اين حالاتحد و مرز مشخصي ندارد و احساسات و تمايلات جنسي و شهواني در هر فرد تظاهراتي مخصوص خود و متفاوت از ديگران دارد و در نتيجه با وجود کثرت و تنوع اين حالات در افراد مختلف نمي توان عنوان کلي همجنس گرايي را به صورت محدود و بسته مطرح کرد ALFRED-KjNESEY، کينزي، تمايلات جنسي را به صورت “مايع سيال” تشبيه کرده است که گويي در هر زمان و در هر فردي فورم هاي متفاوتي به خود مي گيرد و اقرار مي کند که سنن و تغييرات بيولوژيکي و رواني عوامل موثري براي “تغيير شکل تظاهرات جنسي” مي باشند به علاوه کينزي معتقد است که اعمال جنسي ممکن است با تمايلات جنسي به جهاتي هماهنگ نباشند به اين معني که يک فرد با داشتن احساسات شهواني به همجنس ممکن است در عمل ازدواج خود را با جنس مخالف ادامه دهد و يا برعکس شخصي ممکن است تمايلات جنسي با جنس مخالف داشته باشد اما به خاطر احتياج مالي و اقتصادي و فقر و يا موقعيت خاص در هم ريخته سربازخانه ها، زندان ها، خوابگاه ها و ساير اماکن که از قديم به داشتن چنين رفتاري شهرت دارند با همجنس خود رابطه اي برقرار کند. بنابراين، براي تحقيق در انگيزه فعاليت جنسي در يک فرد اولابايد اعمال و اميال جنسي هر دو را در نظر گرفت و ثانيا زمان و مکان را نيز مورد توجه قرار داد مهمترين نکته اي که در اين زمينه شايان توجه است اعمال و اميال جنسي در ايام بلوغ است که اختصاص به دوره اي محدود دارد و به کلي متفاوت از سال هاي قبل از بلوغ و يا سال هاي بعد از آن است. نکته اي که قابل تفکر است اين است که نسبت به تحقيقات KINSEY و تحقيقات GEBHARD جيبهارد و مطالعات DIAMOND در سال هاي اخير علي رغم آنکه برخي از کشورهاي به اصطلاح آزاديبخش و پست مدرن!! مسئله همجنس بازي زنان و مردان را پذيرفته اند (گاهي با پشتيباني بعضي از علماي صاحب کليسا) نيم قرن اخير شاهد “انقلاب جنسي نوين بوده ايم” REVOLUTION“-EXUALS” که البته خوشبختانه اين انقلاب آزاديبخش جنسي!!! نتوانست آمار و ارقام را تغييري دهد و در حقيقت “همجنس گرايي” مسير افزوني را طي نکرده است، چنين نتيجه اي، شامل بسياري از کشورهاي جهان است، نتيجه گيري خوشحال کننده مطلب تلخ ديگري را به همراه دارد که در زمان حاضر، بحث درباره آن کاملاآزاد و عمومي و بي پرده شده است و همين اطلاع رساني باز و بازگويي آشکار، حيا و شرمي که سابقا مانع از ذکر آن بوديم، کاملااز بين برده است (اطلاع رساني بدون مطرح کردن معنا) موضوع بحث انگيز در تحقيقات DIAMOND اين است که همجنس گرايي بيش از تمايلات، دو جنس شايع است و زن ها بيشتر از مردان، گرفتار همجنس گرايي، هستند، اما با اين حال هنوز تحقيقات کامل، در طول دوره حيات، براي يک نسل ، به عمل نيامده است.

علل همجنس گرايي چيست؟
براي همجنس گرايي، هنوز علت قاطع و مشخصي، ثابت نشده است، از تحقيقاتي که به عمل آمده است، اينک خلاصه اي ذکر مي شود:
عوامل محيطي: هويت جنسيتي يا به عبارت ديگر احساس اينکه شخص وابسته به کدام جنس است در دوران کودکي به وجود مي آيد در افراد بالغ آگاهي بر اين مسئله که احساسات جنسيتي به همجنس خود دارند گاهي يادآور حافظه دور ايام کودکي است.
هويت جنسيتي يا احساسات قطعي نسبت به همجنس در پسران قبل از پايان دهه دوم حيات حدود 20 سالگي به وجود مي آيد و در زنان اين احساس نسبت به همجنس در سنين بالاتر تظاهر مي کند هرچند درخصوص مسائل جنسي با کودکان به ندرت مصاحبه شده است و تحقيقي کامل به عمل نيامده است ولي معمولابا سوالاتي که از بزرگسالان شده است در بعضي از آنها رفتار غيرعادي، در رابطه با جنس مخالف از زمان کودکي وجود داشته است اين حالات در پسر بچه ها، بازي با دختر بچه ها و علاقه به اسباب بازي دخترانه و اجتناب از بازي با پسران و بازي هاي پسرانه، بوده است. اين پسران گاهي ترجيح داده اند که لباس هاي دخترانه، بپوشند و اکثرا تمايلشان را به اينکه دختر باشند، بيان کرده اند و عکس اين حالت در دختران بوده است. اين علائم، در کتاب “تشخيص آماري روان پزشکي آمريکا تحت عنون اختلالات هويت جنسيتي، در کودکي، نام برده شده است. زماني مي توان اين حالات را بيماري هويت جنسيتي ناميد که کودک دائما در حالت انزجار و فشار شديد روحي نسبت به جنسي که برايش آفريده شده است باشد و از ساختمان بيولوژي تناسلي جنسي خود، احساس تنفر و بيزاري کند. بايلي و زوکر، در تحقيقات خود، درباره زنان و مردان همجنس باز، سابقه چنين نفرتي را در دوران کودکي آنها يافته اند، هرچند اين حرکات و احساسات دوران کودکي مي تواند دليلي براي وجود ژني براي همجنس گرايي باشد ولکن از آنجايي که تغييرات دوران بلوغ و شرايط محيط در بسياري از موارد، به اصلاح اين رفتار مي انجامد و شخص با جنس خدادادي کنار مي آ يد، لهذا، اين مسئله بيش از عامل ژن دخالت دارد.
محققين اين رشته معتقدند همان طور که علت و دليلي براي طبيعي بودن افراد وجود ندارد دليلي هم براي غيرطبيعي بودن آنها نمي توان ارائه داد ولي آنچه به راحتي بعضي از آن، سخن مي گويند!! اين است که جهاني وجود دارد که اين احساسات جنسي به آن سو مايل مي شوند، اين نظريه نيز وجود دارد که کودکاني که مورد تجاوز جنسي به هر صورت، قرار گرفته اند ممکن است در بزرگي، تمايلي به “همجنس گرايي” داشته باشند اما در تحقيقات انجام شده عموميت و قاطعيت اين نظريه به اثبات نرسيده است.
عامل محيط تنها به فاکتورهاي اجتماعي و رواني محدود نمي شود، عوامل بيولوژيکي ساختماني حياتي فردي مثلااثرات هورمون ها در زمان حاملگي روي جنين FETUS و يا استرس شديد مادر در همين ايام که سبب تغيير ترشح هورمون ها مي شود نيز جزء عوامل محيط محسوب مي شود، اما BAILEY و همکارانش ثابت کرد ه اند که اين عوامل علتي خاص و تنها براي همجنس گرايي به شمار نمي آ يند.
عامل ارث و ژنتيک: قبل از ورود به اين عامل، چند اصطلاح را مورد توجه قرار مي دهيم! 
(هويت جنسيتي:) به معناي احساسي است که يک فرد، چه مذکر و چه مونث از نظر جنسي دارد، يعني اين احساس از 4-3 سالگي به ظهور مي رسد، اين احساس يا هويت جنسيتي همراه با GENDER ROLE BEHAVIOR نقش رفتار جنسيتي به مجموعه حالاتي، از رفتارهر زن و مردي اطلاق مي شود که برحسب فرهنگ محيط پيراموني شخصي خود، خود را زن يا مرد مي داند، اما هويت جنسي يا سکسي يا بيولوژي يا ساختماني هويتي است که ناشي از بيولوژي زن و مرد مي باشد و در واقع حالتي است که بر حسب احساسات شهواني جنسي که در برخورد با افراد ديگر، به او دست مي دهد پديد مي آيد. اين برخورد و اين حالت مي تواند همجنس گرا، هتروسکسو آل و يا متمايل به هر دو جنس (باي سکسوآل) باشد اما جهت گيري جنسي يا “ORJENTATION-SEXUAL” يا آشنايي و جهت يابي غرائز جنسي در کودکان 5-4 ساله، رفتار جنسي تقليد توام با تخيلات و افکاري در زمينه جنسي وجود دارد، بين 5 تا 11 سالگي، کودکان روش آرام و قابل انعطافي نسبت به مسئله جنسي دارند ولي از آن پس، حالتي به وجود مي آ يد که از نظر اکثريت نوجوانان، هر کودکي که رفتار غيرعادي جنسي، داشته باشد انگشت نما و مطرود مي شود.
در مطالعات GREEN، 75 درصد پسران دستخوش اين گونه تخيلات با همجنس خود بوده اند بعدا حالات هموسکسوآل و BISEXUAL به وجود آمده است تحقيقات BAILEY و ZUCKER کودکاني که تخيلات جنس مخالف داشته اند به اين نتيجه مي رسد که پس از بلوغ اکثريت آنها هتروسکسوآل باقي مانده اند. برعکس اين نظريه نيز، ثابت شده است که حالت کودکان و افکار و اميال آنها، تاثيري در روش جنسي آنها، بعد از بلوغ نداشته است.
در طي دهه هاي جديد، پژوهشگران امور جنسي معتقداند که هويت جنسي اساس بيولوژيکي و ژنتيکي دارد، بخصوص ELLIS اليس، به اندازه اي در راي خود مصر بوده اند که اظهار داشته هر تئوري، راجع به همجنس گرايي، اگر فاکتور جنسي و بيولوژي و ارثي و ژنتيکي را منکر شود، بي اعتبار است.
اغلب پژوهشگران امور جنسي، براساس وجود بسياري از حالات جنسي روي دوقلوها و يا فرزندان يکي از خانواده گزارش مطالعاتي خود را تهيه مي نمايند اما چون با ارقام و اعداد قطعي علم آمار ارائه نمي شود و قانون احتمالات که اساس اين تحقيقات آماري است در نظر گرفته نمي شود و بالاخره تکرار آزمايش ها صورت نگرفته است، تمامي گزارش هاي مطالعاتي آنها، به دور افکند مي شود.
اگر مسئله ژنتيک عامل منحصر به فرد همجنس گرايي باشد دوقلوهايي که از يک تخمک هستند، بايد 100 درصد يک هويت جنسي داشته باشند در حالي که اين همساني در بيش از 60 درصد آمارها، گزارش نمي شود و اگر در نظر گرفته شود که معمولادوقلوها در يک محيط و يا برخوردي مشابه در خانواده بزرگ مي شوند، بنابراين “عامل محيط” هم کمک مي کند که هويت جنسي همانندي داشته باشند و در نتيجه، آمار حقيقي از 60 درصد هم پايين تر، مي رود بنابراين تحقيقات بيشتري لازم است که تاثير عوامل محيطي روي دوقلو ها، باتوجه به نژاد دين، وضعيت اقتصادي و ساير عوامل مطالعه شود و نظر “رنتيک” هامر HAMER و HU هيو، و همکارانش در مورد بازوي بلند کروموزوم X، نشانه هايي را شناسايي کرده اند که آن را دليل ژنتيک بودن “همجنس گرايي” اعلام کرده اند.
نمونه هايي از خون 40 برادر دوقلو براي آزمايش D.N.A و 22 نشانه در بازوي بلند کروموزم X در منطقه بنام 28SW را مورد مطالعه قرار دادند از اين تعداد فقط پنج نشانه در آن منطقه در 75 درصد همجنس گرايان وجود داشته است، اين يافته، پرسش هاي بسياري مطرح مي کند:
1- تکرار اين آزمايش، اگر مستقلاانجام پذيرد و همين نتيجه آماري را بدهد، مي توان درباره آن قضاوت کرد.
2- استناد به شناسايي، نشانه هايي که انتخاب کرده اند نمي تواند دقيقا ژن هايي را که احتمالادر هويت جنسي موثرند، ثابت کند
3- منطقه اي که در بازوي بلند کروموزم X، مورد مطالعه قرار گرفته است، شامل ميليون ها عواملي است که به ژن ها، پيام و دستور مي رسانند و تعيين اين عوامل غير ممکن است 
4- ژن يا ژن هايي که مورد مطالعه، قرار گرفته اند، چنين تصور شده است که احتمالامعرف تظاهرات جنسي در مغز بوده اند در حالي که به طور يقين، شناختن آنها و نحوه کارشان، محتاج پژوهش هاي بيشتر آ ينده است.
5- ژن هاي مورد مطالعه از کروموزم X بوده است، در حالي که ممکن است ژن هايي در ساير کروموزوم ها نيز، درکار هويت جنسي موثر باشند که هنوز نه ثابت شده و نه مورد مطالعه است.
بهترين آزمايش ژنتيک زماني انجام مي گيرد که نيمي از خواهران و برادران دوقلو، در دو تحقيق مورد مطالعه قرار گيرند و با نيمه ديگر که بلافاصله پس از تولد از خانه به محيط ديگري منتقل شده اند مقايسه شوند، تا به حال چنين آزمايشي صورت نپذيرفته است. نکته ديگر آن است که نشانه هايي “MARKERS” که براي آزمايش انتخاب شده اند، در حقيقت DNA است که در روي ژن بسط و گسترده شده است و در محل خاصي از کروموزوم قرار دارد و اين نشانه ها يا مارکرها در هر فردي، اختصاص به خود دارد آزمايشاتي که به عمل آمده است با اين فرضيه بوده است که مارکرها يا نشانه ها، در تمام افراد مورد آزمايش يک شکل هستند در حالي که چنين فرضيه اي با اصل اختصاص DNA براي هر فرد اختلافش با افراد ديگر، مغايرت دارد.
تا به حال 4000 نشانه از DNA مشخص کرده اند، در حالي که تشکيلات ژنتيکي آن قدر وسيع و پر دامنه است که مشخص کردن يک نشانه در رابطه بايک رفتار، مانند هموسکسوآلي در يک فرد و تصور آنکه، همين نشانه در ساير افراد هم به همان صورت است، کاري غيرعلمي و وحشتناک است.
عامل هورموني:
عامل ديگري که در تحقيقات همجنس گرايي در نظر گرفته شده است اندازه گيري هورمون هاي جنسي است از ميان اين هورمون ها ، تستوسترون که هورمون به اصطلاح مردانه است از سال 1970 ميلادي به بعد در آ زمايشات پيشرفته اي که از خون، به عمل مي آيد. اندازه گيري مي شود “KOLODNY” کولودني و همکاران، نتيجه تحقيقاتشان را به اين صورت، منتشر کرده اند که در افراد معمولي که رابطه جنسي با جنس مخالف دارند ميزان تستوسترون بيشتر از کساني است که هموسکسوآل هستند و اضافه کردند که هر گاه کساني که هتروسکسوآل هستند به تدريج به هر دو جنس BISEXUAL بشوند و بعدا هموسکسوآل شوند به همان نسبت ميزان تستوسترون خون در اين تغييرات، سير نزولي خواهد داشت، براي نقش اين هورمون در مغز اين نکته تاکيد گرديده که زمينه غريزه جنسي در مغز ابتدا به صورت جنسي زن و مونث است براي اينکه جنين FETUS به صورت مذکر نمو کند، بايد هورمون هاي آندروژن که شامل تستوسترون هم هست، ترشح شود و اگر اين هورمون، وجود نداشته باشد جنين FETUS به صورت مونث رشد خواهد کرد، در جنس مونث آندوژن در مغز به وسيله يک آنزيم به استروژن تبديل شده و اين هورمون با گيرنده هايي که دارد سبب مي شود که در هيپوتالاموس مغز کار تخمدان تنطيم شود.
رفتار جنسي افراد بر اين نظريه قرار دارد، که قبل از تولد، اگر تستوسترون، بالاباشد در مردان، باعث هتروسکسوآليتي طبيعي مي شود و همين امر در زنان هموسکسوآليتي، به وجود مي آورد و برعکس در مردان هموسکسوآل و زنان هترو سکسوآل هورمون تستوسترون پايين است.
MEYER BAHLBURY، مير باهال بري، با مطالعات دقيق خود همه اين نظريه را رد کرد.

اختلاف ساختمان مغزي در هموسکسوآليتي چگونه است؟

با وجود چين ها (جيروس) و شکن هاي نامحدود (سوکلوس) مغزي و در هم پيچيدگي هاي بي پايان آن، پژوهشگران حيرانند که از چه نقطه اي از مغز، تجسسات خود را براي موضوع پيچيده هموسکسوآليتي، شروع نمايند!!!
“CORSKI کوراسکي و همکارانش، در مغز موش آزمايشاتي به عمل آوردند و مشاهده کردن که در قسمت جلو (انتريورو )ANTERIOR هيپوتالاموس، تعداد سلول هاي مغزي مذکر بيش از موش هاي ماده است. عمل اصلي اين سلول ها هنوز معلوم نيست ولکن به نظر مي رسد که بايد رابطه اي با فعاليت جنسي داشته باشد، اما در انسان اين تشابه هيپوتالاموس مغزي نيست، ولکن زنجيره اي از 4 هسته سلولي در قسمت جلوي هيپوتالاموس وجود دارد، هرچند عمل اين سلول ها معلوم نيست، ولي در آ زمايشات انجام شده مشاهده کرده اند که دو هسته سلولي از اين چهار هسته، در مردان بزرگتر از زنان است از آنجايي که اين هسته هاي سلولي از سر سوزن کوچکترند و با چشم غيرمسلح (بدون ميکروسکوپ) قابل رويت نيستند، بنابراين LEVAY لوي و همکارانش پس از مرگ 16 هتروسکسوآل و 19 هموسکسوآل که از بيماري ايدز )AIDS( مرده بودند و همچنين از مغز 6 زن، پس از مرگ تحقيقاتي کردند و ملاحظه نمودند که “از افراد هموسکسوآل تعداد سلول ها مانند زنان کمتر نسبت به مردان هتروسکسوآل است”.
SWAAB و HOFFMAN سو وا آب و هوفمن، ملاحظه نمودند که در منطقه اي در جلوي خود مغز که رابط بين دو نيمکره مغزي يعني کورپوزم کاله زوم )CORPUS-CALLSUM( يا رابطه سخت پينه اي)C-C(، نام دارد، در هتروسکسوآل ها، بزرگتر از هموسکسوآل ها و زنان است و نتيجه گرفتند که مسئله همجنس گرايي، صرفا يک رفتار جنسي و جذابيت شهواني به همجنس نيست بلکه، علل بافت شناسي و تشريحي و فيزيولوژيکي در کار است.”
نکته مهم اين است که منطقه فوق الذکر که رابط دو نيمکره مغز ناميده مي شود (کورپوزم - کاله زوم)
C-C( يا جسم سخت پينه اي )CORPUS CALOSUM( اصولااين رابط دو نيمکره اي، در کار فکر و عقل، دخالت ندارد و رابطه اي هم با مسئله سکسي ندارد و اختلاف فکر و عقل در اين افراد هنوز قاطعا به اثبات نرسيده است به علاوه بزرگي و کوچکي اين منطقه مغز تنها به خود هسته سلولي نوروني مغز بستگي ندارد بلکه لايه هاي انساجي اطراف رشته هاي سلول هاي مغزي (نورون) مانند ميلين (پوشش روي آکسون نورون) نيز دخالت دارد و از آن مهمتر، در هر مرکزي براي تحقيق کالبد شکافي و بافت شناسي به علت تفاوت کارهاي آزمايشگاهي اين نتيجه قابل قبول براي همه مراکز به طور مشابه نيست، بخصوص که تکرار اين آزمايشات و به دست آوردن همان نتيجه هنوز صورت نپذيرفته است.
 BYNE وPARSON پارسون و بينه، تحقيقات خود را به صورت مقاله اي منتشر کرده اند که از لحاظ علمي، اين عقيده را در تفاوت ساختمان مغز افراد براي اثبات همجنس گرايي، قاطعا رد مي کند و برخي از پژوهشگران جديد، هويت جنسيتي را با بزرگي ساختماني جلو هيپوفيز مغزي و کوچکي بطن سوم مغزي، مربوط مي دانند.
نتيجه و دورنماي آينده هموسکسوآليتي
آيا راهي وجود دارد که عوامل قابل اطميناني را براي “تاثير محيط” در سرنوشت هويت جنسيتي، ارائه داد؟
تحقيقاتي که تا به حال شده است، پاسخي بر اين سوال ندارد.
سايکولوژي قديم (آنچه هم اکنون در دانشگاه هاي ايران تدريس مي شود) به طور مطلق، رابطه نزديک پسر و مادر را بخصوص در بحران هاي هيجاني خانوادگي که باوجود پدري که دور از خانه است و گرفتار امور فردي خود و ... بوده است، گرايشي براي همجنس گرايي پسران آنان که هيچ گونه پارادايم معنايي ندارند، اين نتيجه را مشخصه هموسکسوآليتي مي دانند!! اما “WHITMAN” ويتمن، در مطالعات جديد تحقيقاتي خويش به شدت اين نظريه را رد مي کند.
هرچند پديده موتاسيون يا جهش (تغير شکل و تغيير ساختمان ساختارها به طور ناگهاني به علت تغيير غيرعادي ژن ها) ممکن است با تغيير ژنتيکي، نسل جديدي را با رفتاري متفاوت از قبل (رفتار هموسکسوآليتي) به وجود مي آورد و در نتيجه، همجنس گرايي، هم ممکن است بر اثر چنين تغييري، باشد اما موتاسيون در موارد نادر و با تعدادي قليل، ممکن است اتفاق بيفتد، کثرت و وفور همجنس گرايي مسئله موتاسيون را رد مي کند، و اگر پديده موتاسيون را قبول کنيم بايد ژن تغيير يافته به درستي شناخته شود و زماني در تاريخ تغيير حيات نوع انسان، مشخص گردد. ذکر اين نکته مجددا لازم است که دانشمنداني مانند کواسکي COSKI و لوي LEVAY و سواآب SWAAB و FILERS، همگي متفق القول اند که آزمايشات انجام شده براي يافتن علت همجنس گرايي محتاج تکرار و پژوهش مجدد است.
دکتر “ZUCKER”، رئيس کلينيک هويت جنسيتي در مرکز مطالعات کودک در دانشگاه تورنتو کانادا و دکتر “BAILY” بيلي، رئيس بيمارستان کودکان تورنتو و استاد روانپزشکي (سايکيتاري) مي نويسند! هرچند از نظر بيولوژي و ژنتيکي عوامل محيط و اجتماع و تاثيرات رواني آنها، فرضياتي براي تحقيق صورت گرفته ولي شناسايي علت قطعي هموسکسوآليتي، محتاج پژوهش هاي دقيق تر در کشورهاي مختلف در آ ينده است.
گفتگويي با مسئولين خانواده، مادران و پدران
سن بلوغ، بحراني ترين، مراحل حيات انسان را تشکيل مي دهد. از يکسو، نيروي بدني و ساختمان عضلاني و استخواني جوان رشد فوق العاده کرده است و از سوي ديگر قواي عقلاني هنوز به مرحله کمال نرسيد ه اند، در همين ايام هورمون هاي جنسي، ترشح مي شوند و براي مهار خواهش هاي جنسي اگر از قبل پيش بيني لازم نشده باشد مشکلات بسياري پديد مي آيد.
اصولابراي تربيت کودکان چه دختران و چه پسران بايد از پديده هاي شفقت و مشورت و مجازات و تشويق، استفاده نمود. دو پديده مجازات و تشويق هريک از آنها بايد به ميزان متعادل و در زمان مناسب براي تربيت کودک و نوجوان مورد استفاده قرار گيرد. مجازات افراطي توام با خشونت پدري و مادري، قوه خلاقيت و ابتکار را از بين مي برد و جوان در زمان بلوغ انرژي و کارايي و ذوق و شوق ترقي و تعالي را نخواهد داشت، برعکس تشويق افراطي و بيش از اندازه و نا بجا، سبب مي شود که نوجوان در برابر خواهش هاي نفس، قدرت ايستادگي نداشته باشد و براي رسيدن به مطلوب خود، بي تاب و بي قرار باشد و اين حالت، نمونه بارز نارسي و عدم سن بلوغ است اما در رابطه با موضوع بحث به علت تغيير ترشحات هورموني جنسي در زمان بلوغ ممکن است برخي از جوانان براي مدت کوتاهي حالت هايي از همجنس گرايي، احساس نمايند. برحسب تقسيم بندي اريک اريکسون و مارشيا، بلوغ دوره اي است که بايد هويت جوان، کامل و نائل شده باشد در غير اين صورت حالت هايي از “ابهام درجوان” به وجود مي آيد که از علل مهم آ شفتگي، عصبانيت و عصيان جوانان است. آکادمي بيماري هاي رواني کودکان و جوانان آمريکا، تاکيد مخصوص مي کند که اين احساسات نارس و موقت دوره جواني بايد براي جوانان کاملاتشريح شود تا اطمينان حاصل نمايند که هويت جنسي آنها پس از مرحله بحراني بلوغ طبيعي خواهد بود و اشکالاتي نخواهند داشت. اين حالت ابهام و بر سر دو راهي قرار گرفتن جوانان، موقعي تشديد مي شود، که همسالان به آنان مي گويند که اگر در کودکي مورد تجاوز جنسي قرار گرفته اند، امکان همجنس گرايي، وجود دارد و يا اگر مادران و پدران آنها، چنين حالتي داشته اند آنها هم گرفتار خواهند شد.
مسائل مربوط به جنسيت بايد قبل از بلوغ به وسيله مادر و پدر و يا مشاورين متخصص تشريح شود، در غير اين صورت، بدون شک نوجوانان مطالبي اغراق آميز و نادرست و تحريک کننده از زبان همسالان گرفتار خود خواهند شنيد.
به عنوان مثال در رابطه با همجنس گرايي مادران و پدران و اينکه چنين حالتي الزام آور نيست که جوانان آنها هم همجنس گرا باشند وجود 6 ميليون کودک آمريکايي است که مادر و پدر همجنس گرا دارند ولي اين نوجوانان تفاوتي با کودکاني که مادر و پدر سالم دارند، ندارند.

تاثير رفتار درماني در تغيير و بهبود حالت همجنس گرايي
نکات مهمي که به همجنس گرايان متاسفانه تلقين شده است اين است که همجنس گرايي، جنبه ارثي دارد، مادران و پدران هم مقصرند که جوانانشان را گرفتار کرده اند و با رفع مسئوليت از خود، همجنس گرايي را حق انتخاب و آزادي خود مي دانند و به تدريج در وضع لباس و ظاهر خود، تغييراتي مي دهند که اين حالت خود را به ديگران اعلام کنند و هرگونه مخالفت و يا نصيحت و انذاري را نه تنها، بي فايده، مي دانند، بلکه برخلاف حقوق بشر، تلقي نموده و خود را قرباني و مظلوب و اسير تعصب، مي دانند.
خوشبختانه، رفتار درماني در بسياري از رفتارهاي بيمارگونه رواني، موثراست و عده زيادي از برکت آن درمان شده اند و به زندگي آرام رسيد ه اند، ذکر يکي از رفتارهاي غيرعادي براي مثال بيماري وسواس يا OCD، کمک به درک موضوع مي نمايد، درحالت وسواس ثابت شده است که در يکي از هسته هاي خاکستري مغزي بنام هسته دميCAUDATE -NUCLEUC، اختلالي وجود دارد، دانشگاه معروف آمريکايي U.C.L.A مطالعات پژوهشگران خويش را اين چنين ثابت کرد که بهبود کار اين مرکز مغزي يا به وسيله دارو و يا به وسيله “درمان رفتاري” هر دو موثر است، اما از اين آزمايش مي توان دقيقا چنين نتيجه گرفت که اگر علت همجنس گرايي بر اثر اختلالي در مغز باشد، بهبود آن از طريق غلبه بر آن با 
1- کنترل غريزه جنسي
2- خودداري از همجنس گرايي
ميسر است و شاهد آن نمونه هايي هستند که با تلاش و کوشش و غلبه بر هوي و هوس و کنترل اين حالت موفق به بازگشت به حالت طبيعي، شده اند.

نظرگاه ادبيات الهي، جهاني، انساني در خصوص درمان همجنس گرايي 
روابط جنسي، منحصرا در ظل ازدواج مسير حليت و حقيقي خود را داراست و بنيان جامعه بشري بر آن استوار است و مقصد از همه تعاليم و قوانين الهي حمايت و تقويت اساس الهي است. بنابراين شريعت الهي روابط جنسي را فقط بين زن و مردي که با يکديگر ازدواج نموده باشند مشروع مي شمارد.
هر نوع انحراف و فساد اخلاقي و هر نوع رابطه نامشروع بين دو همجنس که برخلاف قانون طبيعت صورت مي گيرد با کمال شدت تحريم گرديده و ابتلابه چنين بليه اي پتک تخريبي عظيم بر روح هر فرد و هر جامعه اي خواهد بود اما همين ادبيات الهي جهاني انساني، قادر است که با مساعدت پزشکان و اراده و سعي راسخ خود افراد و با تمسک به ادعيه الهي، هر 3 باهم بر اين ضعف و مشکل فائق آيد. ادبيات الهي جهاني انساني، پيوسته در دوستي بين افراد بر محبت و صفاتي که فضائل اخلاقي را بين دو نفر، به وجود مي آورد نيز به شدت تاکيد و اصرار وجودي دارد. مسئله عشق ، دوستي، محبت، در اين زمان به کلي از حالت خود منحرف شده است براي آنکه تمدن مدرن و پست مدرنيته افراطي حاليه فعاليت جنسي و مسائل وابسته به آن را، به چنان درجه اي از اهميت بالاو بالاتر برده است که مافوق معيارهاي عادي حيات، آن را مطرح مي نمايد.
فرهنگ کنوني غرب، هرجنبه اي از حيات را آنچنان مسئله سکس اشباع کرده است که کاملاهر لحظه از مسير ازدواج حقيقي و توليد نسل اصلح و پاک و تعليم و تربيت حقيقي کودکان، جدا شده است.
زماني که جامعه انساني موازين صحيح اخلاقي را پذيرفت، براي مردم، بسيار ساده خواهد بود که صميميت صادقانه و دوستي بين افراد را بدون شائبه و بدون سوءظن از رابطه جنسي، پذيرا شوند و به جاي نابودي در مقابل فشار تعرضات جنسي همکاران محيط کاري!، خوشبختانه زنان و مردان (مومنه و مومن ) با تمسک به پارادايم حقيقي اخلاقي، امکان همکاري انساني کامله را تحقق عيني به خود مي دهند.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 2:42 بعد از ظهر |

دراوايل سلطنت امیر حبیب الله سراج المللة والدین
سه مرکز مبارزه برای قشر جوان و روشن فکر بوجود آمد. (١)


(
١) افغانستان در مسیر تاریخ اثر غبار
.


١ - لیبرال های دربار که خواهان ریفورم در داخل رژیم سلطنتی بودند.

٢ - دیموکرات های خارج دربار که مرکزیت آنها لیسهً حبیبیه بود.

٣ - روشنفکران مبارز خارج حلقهً دربار و لیسه حبیبه که در شهر کابل فعالیت داشتند.


فصل اول

این سه مرکز بالاخره پس از تماسها و مذاکراتی موًفق شدند تا هستهً یک حزب را بنام «جمعیت سری ملی» اساس گذارند که مرام آن تبدیل حکومت مطلقه به شاهی مشروطه، تحصیل استقلال کشور و نشر فرهنگ و تمدن جدید در افغانستان بود. ولی اعضای آن بزودی افشا و تعدادی کشته و عده ای هم زندانی گردیده و فعالیت های آن به سردی گرائید.

راپور های ارائه شده به امیر در مورد فعالیت های سیاسی حزب متذکره دست عین الدوله امان الله پسر سوم امیر را در آن دخیل میدانست که سبب بی اعتمادی امیر بر او میگردید، خصوصا ً که مرزا محمد حسین خان مستوفی الممالک هر حرکت سیاسی و فعالیت های ضد دولت را به امان الله مربوط میدانست و این همه سبب شد تا امیر حبیب الله خان امان الله را به حبس و مادرش را به طلاق تهدید نماید ولی سردار نصرالله خان نایب السلطنه آن دو را از خطر رهانیده و تضمین آیندهً شانرا نزد امیر نمود.

این حس بی اعتمادی بین پسر و پدر سبب شد تا امان الله خان به فعالیت های بیشتر سری دست بزند و هستهً تحول را در نفس دربار نشو و نمای بیشتر ببخشد، اصلاح طلبان و ناراضیان دربار دور انان الله خان جمع شدهد و حزب سری دربار را تشکیل نمودند. این حزب زمانی از فعالیت بیشتر برخوردار گردید که امیر حبیب الله خان در اثر قدرت مطلق و عدم مسئولیت به یک زمامدار زودرنج ، خشن و بی باک تبدیل شد چنانچه هر آن درباریان او مورد هتک هرمت قرار میگرفتند.

درباریان که روز به روز از روش امیر بیشتر منزجر میشدند به فعالیت های خود افزود خصوصا ً که در اواخر امیر آنقدر در زندگی داخل حرم و عیش و نوش فرو رفت که از رسیدگی به امور کشور کاملا ً باز ماند و این خود سبب شد تا زمینهً فعالیت مخالفین داخلی دربار را تسریع بخشیده و شب پنجشنبه اول حوت ‹١٢٩٧› شمسی مطابق ‹٢١› فبروری ‹١٩١٩› حزب سری دربار طی پلان منظمی امیر را در کله گوش لغمان توسط شجاع الدولهً غوربندی در بستر خوابش به قتل رسانید.

جمعیت ملکی و نظامی که در لغمان در معیت امیر شهید بودند به سردار نصرالله خان نائب السلطنه بیعت نمود و وی پادشاه افغانستان شد. ولی طرح توطئه قتل امیر روی پلان حساب شده توسط سران حزب سری ریخته شده بود و به قیادت نائب السلطنه قناعت امان الله خان را فراهم نساخت و اطرافیانش رهبرشان عین الدولهً جوان رادیکال را رویکار نمودند. بنا ً امان الله خان به تشویق اعضای حزب در کابل اعلان پادشاهی نمود و مردم و اراکین دولت به او بیعت نموده و طی نامه ای از سردار نصرالله خان تقاضا شد تا از سلطنت دست کشیده به امان الله خان بیعت نماید.

ولی علاقه مندی عوام و درباریان خارج حلقهً حزب سری دربار به نائب السلطنه بیشتر بود و اطرافیان نصرالله خان طرح یک حملهً همه جانبه را بالای کابل ریختند که اگر عملی میشد شاید امان الله خان دستگیر میگردید ولی نصرالله خان که شاعر، حافظ قران و مخالف خونریزی بود در جمع سپاه و اهالی گفت: « اگر من برای گرفتن تاج و تخت بجنگم تمام سرحدات شرق کشور زیر پرچم من جمع خواهند شد ولی ریختن خون در افغانستان به نفع اسلام و مسلمان ها نیست. لهذا من از سلطنتی که بالای خون بیگناهان بنا گردد گذشتم.» آنگاه به منشی خود میرزا محمد عمر خان دستور داد تا بیعت نامه اش را عنوانی امان الله خان بنویسد و بدینوسیله رئیس حزب سری دربار و پسر امیر حبیب الله خان پادشاه افغانستان گردید.

پادشاه جدید در نخستین اعلامیهً خود عنوانی مردم و سپاه که در سراسر کشور پخش گردید متذکر گردید: «من تاج سلطنت را به شرطی پذیرفتم که استقلال و آزادی داخلی و خارجی افغانستان تضمین گردد و به زندگی سپاه که حامی سرحدات کشور عزیز است توجه بعمل آید. » این اعلامیه که تاثیر عمیقی در بین مردم به خصوص سپاه بخشیده بو، هر نوع مخالفت را با امیر جدید را به زودی در سراسر کشور سرکوب کرد و مخالفین دست بسته از طرف سپاه به کابل فرستاده شدند.

امان الله پنج روز پس از سلطنت مرام نامهً خود را طی دومین اعلامیه چاپ و در سرتاسر کشور پخش نمود که بخشی از آن چنین است:

«ملت معظم افغانستان! حینیکه جناب پدر بزرگوارم به شهادت رسید شما ملت بار سنگین او را به عهده من گذاشتید، من هم نزد شما عهد بستم که افغانستان باید مثل سایر ممالک مستقل در داخل و و خارج آزاد و مستقل باشد و ملت افغان هم در داخل کشور از هر نوع تجاوز و ظلم محفوظ بوده دارای آزادی کامل در چوکات قانون باشد. کار اجباری و بیگار در تمام رشته ها ممنوع و ملغی است. شما در حفظ دین، دولت و ملت خود بیدار و در نگهبانی وطن هوشیار باشید. از خداوند بزرگ بشما و تمام مسلمین جهان خیر و سعادت تمنا دارم ....»

کشیدن پای جهاد با انگلیس توسط پادشاه جدید تمام طبقات ملت مسلمان و آزادی خواه افغانستان را متحد ساخته و همه برای مبارزه و جهاد علیه انگلیسها آمادگی گرفتند. امان الله خان که آوازه های دست داشتن در قتل پدرش را از مردم میشنید و از جانبی بنا بر ضعف اقتصادی قدرت نداشت تا به تعهدش به نظامیان در جهت ازدیاد معاشات شان وفا نماید بنا ً جنگ با انگلیس و توجه ملت را به امور خارجی و بسیج آنها را با یک دشمن مشترک برای خود یک امر حیاتی تلقی نموده دست به کار شد و قوت های نظامی کشور را در محاذ ننگرهار تحت قومانده صالح محمد خان، در پکتیا تحت قومانده نادرخان و در قندهار زیر فرماندهی عبدالقدوس خان اعتمادالدوله اعزام نمود.

طبق دستور مقام سلطنت قوماندان افغانی در هر سه محاذ بایست به تاریخ معین و بعد از دستور مرکز به تعرض آغاز مینمودند اما در محاذ خیبر صالح محمد خان بدون اعلام رسمی جنگ از مرکز بتاریخ ‹١۳› ثور ١٢٩٨ ( ۳می ١٩١٩ ) امر تعرض را صادر کرد و نبرد شدیدی آغاز گردید در حالی که جنگ به نفع قوای افغانی دوام داشت و در عقی جبهه مردم قهرمان آفریدی به طرفداری افغانها علیه قوت های انگلیس قیام نموده بود، سپهسالار صالح محمد خان که در انگشت پایش زخم جزئی برداشته بود با رئیس ارکان خود محمد گل خان مهمند یکی بعد دیگری میدان جنگ را ترک گفتند. این حرکت خاینانهً صالح محمد خان مهمند که زنده میدان جنگ را رها نمودند مورد تنفر و انزجار اردو و مردم قرار گرفت و این خیانت تاریخی و عمل بزدالانه برای ابد در پیشانی هر دویشان نقش بست چنانچه صالح محمد خان محبوس گردید و محمد گل خان مهمند از کار برطرف شد.

عسکر که بعد از فرار این دو نفر عقب نشینی کرده بود، به قیادت صاحبزاده محمد صدیق خان کند کشمیر دکه را از محاصره انگلیس ها خلاص کرده تا عقب خط دیورند پیش رفت که در آنجا فرمان جنرالی وی از طرف امان الله خان به او تفویض گردید و در دوره سلطنت او پنج سال در جلال آباد و پنج سال در گردیز حاکم اعلی و جنرال بود. در محاذ قندهار سردار عبدالقدوس خان اعتماد الدوله پس از دستور مرکز طی حمله شدیدی قوای انگلیسی را مجبور به عقب نشینی ساخته تا منطقهً بعزه آنطرف خط دیورند پیش رفته و علاوه بر معسکر چمن قرارگاه انگلیس را در کویته نیز تحت تهدید قرار داد.

در محاذ پکتیا جنرال نادر خان قوت های دشمن را در وزیرستان، پیوار و تل مورد حمله قرار داده شد و با فتح مناطق متذکره قوت های انگلیس در کوهات و پشاور زیر ضربه قرار گرفت. در این جنگ کارروائی عبدالقیوم خان کند کشمیر پغمانی آمر توپخانه قابل تحسین بشمار میرود. یکبار نادر خان در اثر شایعه ای که انگیس ها قوه زیادی را نزدیک تل آماده کرده اند بنای فرار را گذاشت اما شمس المشایخ مانع او گردید.

در حالیکه قوای افغانی آماده بودند تا با یک حرکت دیگر کویته و پشاور را متصرف شوند و به اینصورت با تصرف پشاور سپاه انگلیس در خیبر منهزم و و مناطق از دست رفته افغانستان که تحت معاهده ً منحوس دیورند به انگلیس سپرده شده بود اعاده میگردید ولی متاًسفانه دربار متزلزل کابل بدون هیچ نوع مشوره با قوماندان جنگ و مردم افغانستان خواهش متارکه دولت شکست خوردهً انگلیس را پذیرفته به قوماندانان در تمام محاذ ات جنگ امر تخلیهً مناطق مفتوحه را صادر کرد و سپاه فاتح افغانی مجبوراً رجعت نمودند نقاط مهمی که با خون صدها فرزند شجاع افغان فتح شده بود، دوباره به دست دشمن افتاد.

به هر صورت بتاریخ ١۳ جوزای ١٢٩٨ ( ۳ جون ١٩١٩) متارکه بین دولت افغانستان و انگلیس اعلام گردید و در کنفرانس منعقده راولپندی استقلال افغانستان به رسمیت شناخته شد و بدین صورت ملت مسلمان و قهرمان افغانستان در سایهً مبارزه و رشادت ملی، دولت بزرگ و فاتح انگلیس را که به اصطلاح آفتاب در سایهً مستعمراتش غروب نمیکرد، درهم شکست و اولین کشوری شد که استقلال خود را به زور شمشیر از دشمن قوی حاصل و ندای آزادی خواهی و مبارزه علیه استعمار انگلیس را در سرتاسر مشرق زمین بلند کرد. بعد از این فتح بزرگ امان الله خان با لقب غازی در قلب فرد فرد ملت ما جا گرفته و مردم افغانستان از داشتن چنین شاه به خود می بالیدند.

به تعقیب اعاده استقلال کشور امان الله خان آمادگی خود را برای همکاری با دولت اسلامی بخارا علیه کمونستان اعلام نموده مغرزه ای را به کمک سید عالم پادشاه بخارا در جنگ با کمونستان طرفدار مسکو اعزام نمود که منجر به جنگ اگست (١٩٢٠) بین طرفداران پادشاه که حکومت اسلامی میخواستند و کمیته جوانان بخارا که طرفدار رژیم کمونستی به سبک مسکو بودند گردید که این حرکت امان الله خان وی را بیشتر محبوب القلوب ملت گردانید.

گر چه در نبرد متذکره قوای مسلمانان بر کمونست ها غالب گردید ولی متاًسفانه در اثر بی کفایتی شاه بخارا از یکطرف و اشتراک قوای روسی به نفع کمیتهً جوانان بخارا از جانب دیگر کشور اسلامی بخارا به اشغال روسها درآمد و عساکر افغانی را روسها اسیر گرفتند. دولت افغانستان طی مذاکراتی توانست عساکر مذکور را بزودی آزاد سازد و به پادشاه فراری بخارا پناهندگی سیاسی بدهد چنانچه در قلعهً فتوح نزدیک کابل از طرف امان الله خان به فامیلش جایداد بزرگی بخشیده شد.

پس از استقلال و همکاری با مردم مسلمان بخارا امان الله خان از اعتماد کامل ملت بهره مند گردیده و مردم با شور و شعف از برنامه های او که ملت افغانستان را در شاهراه حیات نوین رهنمائی میکرد، استقبال نمودند. برنامه های عالی او شهزاده و شهزاده بازی و اعطای معاشات نسبی برای فامیل مفت خوار محمد زائی را قطع کرد. کنیزی و غلامی را لغو نمود، جزا های غیر انسانی از قبیل بستن موی زن مجرم به دم اسپ و نشاندن مرد مجروح در کجاوه و انداختن آن از قلهً کوه به پائین و یا به دهن توپ پراندن افراد ممنوع قرار گرفت.

در جهان اسلام نیز که مسلمانان که خلافت عثمانی را تجزیه یافته می دیدند چشم امید به سوی افغانستان و پادشاه جوان آن دوخته بودند و شعارپان اسلامیزم امان الله خان که مسلمین را به اتحاد و همبستگی دعوت میکرد سبب شد تا مسلمانان جهان افغانستان را بزرگترین پایگاه اسلام و ضد استعمار غرب و امان الله خان را بهترین شخصیتی که به احساسات عمیق شان جواب مثبت میداد بشناسند. مخصوصاً محبوبیت روز افزون امان الله خان بحیث ناجی در نیم قارهً هند انگلیسها را به اندیشه عمیق افگنده بود چه شاه افغانستان در شرق به صفت مبارزه راه آزادی و در غرب به حیث فاتح جنگ در مقابل امپراطوری بریتانیای کبیر شناخته شده بود.

ولی افسوس که این محبوبیت با سفر پادشاه به اروپا و اتحاد شوروی خدشه دار گردید و عدم توجه به معتقدات و عنعنات مردم محبت مردم را به وی به تنفر تبدیل نمود.

فصل اول

مسافرت ششماههً شاه به خارج از کشور

شهرت روز افزون پادشاه افغانستان سبب گردید تا کشور های مختلف جهان از او دعوت بعمل آورده و هر کشوری میخواست تا زود تر شرف میزبانی پادشاه افغانستان را حاصل نماید. سفر شاه بتاریخ ٢٩ نوامبر ١٩٢٧ آغاز گردید و مدت شش ماه و ده روز را در بر گرفت، در این سفر طولانی پادشاه افغانستان در مصر با ملک فواد ملاقات نمود و مورد استقبال بی نظیر ملت و دولت مصر قرار گرفت، وی متعاقباً عازم ایتالیا گردید و با وکتور ایمانویل Victor Emanvel پادشاه و موسولینی Mossulini صدراعظم ایتالیا ملاقات نموده و مردم ایتالیا به امان الله خان لقب موسولینی شرق را دادند.

وی از ایتالیا وارد فرانسه شد و مورد استقبال رئیس جمهور Gastonde Mergve و ریموند پوانکاره صدراعظم Raymond Poincarre آن کشور قرار گرفت. پادشاه افغانستان از بلجیم و سویس نیز دیدن نموده و در آلمان با هندنبورگ Hindenburg رئیس جمهور آن کشور مذاکرات دوسانه بعمل ورد.

امیر امان الله خان و ملکه ثریا درهنگام دیدار از فرانسه

پادشاه افغانستان از آلمان عازم انگلستان گردید و جارج پنجم George V پادشاه انگلیس، ملکه ماری Sveen Mary و چمبرلن Chamberlain صدراعظم شخصاً پادشاه را بدرقه نموده و مردم انگلستان نیز از شاه افغانستان استقبال خوبی نمودند. امان الله خان از انگلستان عازم پولند و از آنجا به صوب اتحاد شوروی حرکت کرد که از طرف ولادیمیر ایلچ لنین Vladimir Illich Lininرهبر آنکشور استقبال شد.

در سفر پادشاه افغانستان به خارج، دو کشور انگلیس و روس بیشتر از دیگران مطامع استعمار شانرا در نظر داشتند بناً هر یک میکوشیدند تا نظرات و افکار امان الله خان را به طرف خود جلب نمایند. انگلیس ها در این سفر برنامه هایی را روی دست گرفتند تا وسایل خشنودی امان الله خان را فراهم نمایند که او نسبت به سایر کشور ها ارتباط نزدیک دوستی با انگلستان داشته باشد.

روسها که از زمان حکومت کاترین دوم و پطر کبیر آرزوی رسیدن به آبهای گرم در بحر هند را داشتند و خلف آنها کمونستان نیز این راه را تعقیب نموده و با اشغال بخارا مزدوران بخارائی شان خود را در سرحدات شمال افغانستان با کشور ما هم مرز ساختند می کوشیدند تا پادشاه افغانستان را اطمینان بدهند که روسیه یک کشور متجاوز نبوده بلکه این انگلیس است که در هر کجائی منافع استعماری خود را میجوید و کشور ها را مورد تجاوز قرار میدهد.

روسها درمور قرارداد های افغانستان با پولند نوعی هشدار به شاه افغانستان دادند و چیچرین Checherin وزیر خارجه ً شوروی در یک ملاقات خصوصی به شاه افغانستان گفت: « اگرچه ما به قرارداد پولیند و افغانستان احترام داریم اما با آنهم شک و تردید هایی در حلقه ها سیاسی کشور ما ایجاد کرده است » و این سخنان نوعی از هشداری بود که هفتاد سال بعد ‹بریژنف› رئیس جمهور شوروی به محمد داود خان رئیس جمهور افغانستان در سفرش به مسکو داد با این تفاوت که امان الله خان از سکوت کار گرفت ولی داود خان واکنش شدیدی از خود نشان داد که باعث سرنگونی اش بدست افسران پائین رتبه تعلیم یافته شوروی گردید.

پس از شوروی پادشاه افغاستان از ترکیه دیدن بعمل آورد و با کمال اتاترک و سایر سران ترکی ملاقات های دوستانه ای بعمل آورده مورد دولت و ملت ترکیه قرار گرفت.

در این سفر ترک ها به امان الله خان چنان القا نمودند که دین سبب پسمانی است و پیشرفت، ترقی و تمدن در مبارزه با دین شکل و حکومت سیکولر (غیر دینی) میباشد.

پس از آنکه اسلام در اسپانیا به پیشرفت های مزید نایل آمد و کلیسا را به لرزه درآورد، اروپائیان ادراک نمودند اگر وضع بع همین منوال پیش برود، اسلام در زندگی سایر مواضع اروپا رخنه نموده و بساط مسیحیت چیده خواهد شد، لهذا در صدد بیرون راندن اسلام از اروپا و تضعیف این آئین دورانساز در سایر نقاط جهان برآمدند و چون خلافت عثمانی در ترکیه مرجع امید مسلمانها بوده و تحت استعمار غرب قرار نداشت و اروپائیان این را هم درک نموده بودند که مسلمان ها در نبرد با کفر تا آخرین رمق حیات می جنگند، بنا ً استعمار غرب که در راًس آنها انگلیس قرار داشت یارای نبرد رویا رویی با این مرکز امید و آرزوهای مسلمین را نداشته در پی طرح توطئه ای شدند تا این مرکز اسلامی را از درون ضربه بزنند و بهترین راه برای از بین بردن خلافت اسلامی برای شان تربیه و نصب مهره های جوان بود.

به همین منظور عده ای از جوانان مسلمان ترک را که در غرب تحصیل میکردند تحت تربیه قرار داده طور غیر مستقیم به آنها کمک نمودند تا بعد از بازگشت به ترکیه به صورت دسته های منظم سیاسی و حزبی بنام ریفورمیست ها و ترقی خواهان طالب تعدیلاتی در قوانین اسلام گردند. این جوانان منظم که آهسته آهسته سبب بروز مشکلاتی برای خلافت عثمانی گردیدند بالاخره بخش جوانان ترک تحصیل یافته ً فرانسه توانستند غیر شعوری و با وصف دشمنی با انگلیس حکومت غیر دینی را که آرزوی اروپا و بخصوص انگلیس بود بوجود آورند و مرکز خلافت عثمانی را به کشور بی دین و لامذهب تبدیل نمایند که تا امروز ادامه دارد.

ترک ها امان الله خان را تشویق نمودند تا در این راه قدم بگذارد و چون پادشاه افغانستان با الهام از پدیده های علمی و فنی و پیشرفت های غرب متاًثر شده بود نظر حکومت ترکیه تحت عنوان ترقی و تمدن در ذهنش بیشتر اثر گذاشت. ولی آتاترک به امان الله خان توصیه نموده بود که قبل از دست زدن به اصلاحات، یک اردوی قوی تشکیل کند. آخرین کشوری که امان الله خان از آن دیدن بعمل آورد، ایران بود. رضا شاه دست نشانده استعمار غرب با جوانان ترک همنظر بوده شاه افغانستان را از ریفورم های خود آگاه ساخت.

امان الله خان که بتاریخ ٩ جون ١٩٢٨ از طریق مرز اسلام قلعه به کشور برگشت دیگر آن شاه گذشته نبود، افکار و نظریاتش تغیر کرده بود، احترام به معتقدات و عنعنات ملت نزدش مفهمومی نداشت و تحول میخواست ولو در مخالفت با دین و با سرعت سرسام آور. همراهان او در این سفر همه آری بلی گویان بودند. غلام صدیق خان چرخی وزیر خارجه باجه اش باعث گردید تا امان الله خان با وصف مخالفتش با انگلیس به مسکو سفر کند.

سردار شیر احمد خان رئیس شورای دولت از تهً دل مخالف او بود و یعقوب خان وزیر دربار میکوشید شاه را از ملت دور نگهدارد. علاوه بر این، تغیر ذهنی شاه که در تضاد با متعقدات مردم و بعضاً مخالف با احکام دین مقدس اسلام قرار داشت، دشمنان افغانستان به خصوص انگلیسها نیز به خاطر بدنام کردن شاه در بین ملت پروگرام هایی را آغاز کردند. آنها میدانستند که ملت افغانستان یک ملت مذهبی سنتی بوده و تمام همکاری ها و محبت شان با پادشاه شان به خاطر شعار های اسلامی اوست که حتی سبب ذلت، رسوائی و شکست مفتضحانهً انگستان نیز گردیده بود. بناً آنها همه جنبه های منفی سفر امان الله در خارج را از طریق نشرات در داخل افغانستان و انعکاس میدادند.

مثلاً در مصر ملکه ثریا بدون حجاب ظاهر گردید. او میخواست نشان دهد متمدن و مترقی است. عکاسان تصاویری از وی تهیه و در جراید به چاپ رسانیدند که توسط انگلیس ها انلارج و تکثیر گردیده و در افغانستان توزیع شد. حتی در خود مصر هم مردم از سفر امان الله خان خاطرات متضاد داشتند. موقف گیری ضد انگلیس وی سبب محبت مردم مصر نسبت به شاه افغانستان گردید ولی دیدن لباس غربی ملکهً افغانستان آنها را دچار شک و تردید نمود. در اتحاد شوروی پادشاه افغانستان گفت: « تعداد زوجات و حجاب از مسائل قدیم و کهنه است و علما باید اسلام واقعی را تبلیغ نمایند.» در ترکیه امان الله خان بیشتر روی موضوعاتی مانند ریفورم و حاکمیت ملی و ترقی و تمدن تاکید میکرد و در خطابه هایش حتی یکبار هم از اسلام ذکر بعمل نیاورد.

در ایران حینیکه شاه در مشهد به زیارت حضرت امام رضا (رض) مشرف گردید ملکه ثریا در داخل حرم بدون حجاب و با لباس غرب داخل شد چنانچه زائرین و اهالی مشهد از این رویه ملکه کشور اسلامی افغانستان رنجیده و طی نامه ای از پادشاه افغانستان خواستند تا همسرش را مستور دارد. مردم افغانستان از این واقعات آگاه میشدند. و در پهلوی آن تبلیغات دشمنان سبب میگردید تا لحظه به لحظه غیظ و هیجان مردم مسلمان افغانستان که همیشه در راه حفاظت از دین و صیانت از میراث گذشتگان قربانی ها داده و فداکاری ها نموده بودند بیشتر گردد.

پس از عودت، شاه که با نظرات تازه به کشور برگشته بود با جدیت کامل به تغیر اوضاع اجتماعی و فرهنگی مردم پرداخت و بدون در نظر داشت شرایط محیطی کشور دست به اقدامات عاجل و خطرناکی زد و به اصطلاح قبل از قلبه بذر نمود.اگر به تاریخ افغانستان نظر اندازیم، می بینیم که مردم افغانستان هیچگاه مخالف فرهنگ و تمدن نبوده و حتی در این راه از هیچ نوع همکاری دریغ ننموده اند چنانچه در وهله اول ریفورم های امان الله خان مردم از هیچ نوع همکاری با دولت دریغ نورزیده و در حالیکه ملت در نهایت فقر و بیچارگی بسر میبرد. در جهت اعمار جاده ها، مکاتب، نشر کتب و معارف و تقویهً نظام اعانه دادند و در حالیکه خودشان به نان جواری و ماست قناعت میکردند هر یک صد ها روپیه برای پیشرفت علم و هنر و بازسازی به دولت تحویل مینمودند.

و اما مرحلهً دوم تطبیق ریفورم های شاه که دست اجانب در آن دخیل بود چنان سرکوب گردید که علاوه بر عدم تطبیق آن خودش نیز از سلطنت خلع و از کشور خارج گردید.

بلی! امان الله هنگام بازگشت به کشور آن غازی و مسلمان دیروزی نبود، وی که در کارخانهً کثیف لنین، اتاترک، و رضا شاه مغز شوئی شده بود دیگر آن عقاید پاک اسلامی را از دست داده بود.

محمد صادق مجددی در یادداشت های خود مینویسد:

علی احمد خان یکی از نزدیکان امان الله خان حین مراجعت از اروپا به من گفت:

متاًسفم که چرا در انقلاب از امان الله خان حمایت نمودم زیرا درین سفر برایم ثابت شد که امان الله خان قلباً به پیغمبر خدا (ص) اخلاص و ایمان ندارد.

فصل اول

ریفورم های امان الله خان:

عودت پادشاه از سفر خارج برای سه روز تجلیل شد.، متعاقباً جشن استقلال فرا رسید و در ختم جشن لویه جرگه در پغمان افتتاح شد، امان الله خان در این جلسه از مردم خواست با برنامه های دولت همکاری نمایند.

وی در این برنامه ها از رفع حجاب، تضمین آزادی زنان، منع تعدد ازدواج، جدائی دولت از دین، ازدیاد مالیت، تاًسیس بانک، اجباری شدن تعلیم ذکور و اناث، لغو القاب دولتی، تشکیل دفتر بررسی دارائی مامورین، منع فع ورود فارغان مدرسه دیویند به افغانستان، منع ازدواج مردان قبل از سن (٢٢) و از زنان قبل از سن (١٨)، اعزام دختران برای تحصیل به ترکیه و اختلاط دختران و پسران پائین از ده سالگی در مکاتب سخن زد.

امیر امان الله خان در پغمان

امیر امان الله خان در پغمان

امیر امان الله خان در پغمان

امان الله خان پس از لویه جرگه با شتاب و افراط بخصوصی برنامه های خود را در مرحله ً اجرا قرار داد. او که بیشتر خود پسند و مغرور شده و شیفته پیشرفت های صنعتی اروپا گردیده بود به نظام اجتماعی و مذهبی کشور به نظر اهانت نگریست ( ١٥)دختر همرا با (٩٠) محصل یکجا برای تحصیل به ترکیه فرستاد که سبب حیرت و هیجان اهالی کابل گردید. این دختران همینکه به پشاور رسیدند چادر هایشان را دور انداخته با آرایش اروپائی سوار قطار آهن شدند که خبر این جریان توسط پشتون های سرحد به داخل کشور انتقال یافت. متعاقباً ملکه ثریا در محضر عام به درخواست شاه چادر نازکی را که بر سر داشت دور انداخته گفت اسلام از همچو رواج ها نفرت دارد. امان الله خان در نظر داشت سه ساعت در محوطهً وزارت خارجه سخنرانی کند تا افکار و نظرات خود را به مردم اظهار نماید. بین (٦٠٠) تا (٧٠٠) نفر برای استمعاع بیانیه او حاضر شدند. در ختم سخنرانی بخشی از فلم جریان سفر شاه به نمایش گذاشته شد که در آن ملکه ثریا با ساق و بازوی عریان سینهً باز و چهره آرایش شده دیده شد این خود به تنهائی تحولی بود مغایر معتقدات مردم و مخالف احکام اسلام.

علاوه بر اینها او بجای روز جمعه که قدسیت (١٤٠٠) ساله مذهبی داشت روز پنجشنبه را روز تعطیل اعلام نموده دستور داد تا سال هجری شمسی که در بیش از (١۳٠٠) سال مروج بود به سال میلادی تغیر یابد، فرمان صادر کرد تا عوض دستار که مردم آنرا سنت پیغمبر (ص) میدانستند به نام اینکه غیر اقتصادی است از کلاه شپو استفاده شود. (١) به جای ادای سلام کلاه باید از سر برداشته شود، امام های مساجد باید جواز رسمی داشته و کلاه پوست بر سر نمایند، هندو ها نیز باید از کلاه پوست استفاده کنند یعنی ملا و هندو را در یک ردیف قرار داد، تطبیق این ریفورم ها شهر را به یک تابلوی کاریکاتوری مبدل ساخت. در کابل سینما و در پغمان تیاتر تاًسیس گردید و محراب و منبر ملی افغانستان به کوه و آفتاب تعویض شد.
_______
(
١) در حالیکه در شهر کابل و ولایات حتی یک دکان وجود نداشت تا دریشی و کلاه های مورد ضرورت مردم را بفروشد. مردم برزو های نجرابی را که تقریباً به شکل پتلون و کلاه های لگنی که از انگلیسهابه غنیمت گرفته بودند می پوشیدند.

بر اساس حکایت دکتور عنایت الله ابلاغ که پدرش مولوی عبدالغنی معروف به مولوی قلعهً بلند موًسس «حزب الله» افغانستان عادت داشت در سفر و حضر با تسبیح ریزدانه ای وظیفه کند و حتی و در مجالس هم قسمتی از سبحه را بیرون کشیده زیر لب وظیفه میکرد و جریان مجلس را هم تعقیب مینمود، دکتور ابلاغ که یکی از شخصیت های دانشمند کشور ماست و در علوم دینی دکتورا دارد اضافه میکند. اشخاصی که دایم به یاد خدا میباشند هم وظیفه و هم موضوع مجلس را تعقیب مینمایند ممکن است گفته شود چگونه میشود در یک وقت به دو چیز مشغول شد؟ جواب این است این کار را کسی میتواند که اهل دل باشد به همه حال طبق روایت دکتور ابلاغ همینکه امان الله در جلسهً لویه جرگه پغمان نظرش به سبحهً مولوی صاحب می افتد با صدای بلند میگوید: مولوی قلعهً بلند این جای مناقشه و شنیدن بیانیه هاست نه جای ذکر و تسبیح.

این حرکات خشم و نفرت مردم را برانگیخت چه آنها را مغایر ارزش های دینی و اجتماعی خود تلقی کردند، به خصوص با ختم جلسات لویه جرگه نمایندگانی که عازم ولایات شان شدند شکایت کنان میگفتند: پادشاه کافر شده خانمش با ساق و بازوی عریان و سینه ً باز در محافل اشتراک میکند و خودش اساسات عمده اسلام را کهنه میخواند. این سخنان زبان به زبان در سرارسر کشور توسط نماینده های مردم پخش گردید و سبب شد تا علیه دولت ناآرامی هایی بوجود آمده متعاقباً قیام هایی براه افتد. واقعاً جای تاًسف است که پادشاه محبوب در برابر خواسته های واقعی ملت قرار گرفته بود که تا دیروز به خاطر خویشتن داری و احترام به معتقدات مردم به غازی مشهور شده بود ولی امروز با انتباع بدی که از سفر اروپا و مذاکره با لینن و عقده در برابر انگلیس و نزدیکی با روس و کمونیزم گرفته بود با احساس غرور و خود خواهی اقدام به تجدد و نو آوری هائی میکند که همه مخالف ارادهء ملت مسلمان بوده و مردم متدین ما در آن روزگار چنین اصلاحاتی را مردود و غیر عملی میدانستند.

امان الله خان غافل از این بود مردمی که حین باز کردن چشم گلبانگ الله اکبر را میشنود و هنگام مرگ با همان چهار تکبیر به خاک سپرده میشد و در جهت حفاظت دین و معتقدات شان از جاده میگذشتند چگونه همچو اعمال خلاف دین را قبول خواهند کرد؟

او ندانسته بود که این مردم از (١۳٠٠) به اینطرف با نور ایمان متجلی بوده و اسلام را یگانه راه سعادت دو جهان خود میدانستند. آری! مردمی که با صداقت و اخلاص تا دیروز شاه خود را غازی خطاب میکردند و به وجودش میبالیدند امروز به نام لاتی و بی دین علیه او دست به یک قیام خونین میزنند.

در قندهار:

پس از آنکه در سال (١۳٠١) هـ ش امان الله خان نظامنامه خود را که از نظامنامه ترکی کاپی نموده بود اعلام کرد، علما به آن به دیدهء یک قانون غیر مذهبی نگریسته و در جوزای ١۳٠٢(جون١٩٢۳) اولین بار مردم قندهار در منطقهء زمینداورو پشت رود به رهبری سلطان محمد خان قیام نموده انزجار شان را علیه تطبیق نظامنامهء متذکره ابراز نمودند.

متعاقباً در اوایل سرطان ١۳٠٢ (جون١٩٢۳) فرقهء قندهار شورشی را به راه انداخته مخالفت خود را علیه نظام نامهء مذکور اظهار نموده و در قوس همان سال (دسمبر ١٩٢۳) سران شهر قندهار به عنوان احتجاج علیهء نظامنامهء متذکره در مسجد خرقهء مبارک تحصن گزیده محمد سرور خان والی قندهار مجبور شد وعـدهء عـدم تطبیق نظامنامه را بدهد.

در پکتیا، لوگر، غزنی و وردک:

ملا عبدالله یکتن از علمای پکتیا ( که بعد ها به منظور تحقیر مثل بچه سقا و مولوی چنته کندزی به مای لنک معروف شد) به همکاری تعدادی از علمای دیگر و پشتیبانی مردم منگل و حًدران طی یادداشتی از شاه تعدیل بعضی موارد نظامنامه متذکره را که مخالف شریعت بود، تقاضا نمودند ولی شاه به جواب شان نوشت که این نظامنامه قبلا به تصویب علما رسیده بناًء هیچ نوع تعدیلی در آن وارد شده نمیتواند و بدین صورت به نظر علمای جنوبی اعتنائی قایل نشده بناًء مردم به رهبری علما بتاریخ (٢١) حوت (١۳٠٢) دست به قیام مسلحانه زده متون مرکز خوست را متصرف شده رئیس محکمه را به قتل رسانیدند و حاکم اعلی را زندانی نمودند، عساکر و صاحب منصبان نیز با قیام کنندگان یکجا شده تهانه های (وزی)، میدان (خوله) و غند میرز که با سلاح آن به مردم پیوستند.

مردم تنی احمد زائی و سلیمان خیل در جمع قیام کنندگان داخل شدند و بدینصورت قیام سرتاسری گردیده امان الله خان دست پاچه شده دستور حرکت قوای بزرگ دولت به سرکردگی جنرال نادر خان وزیر حربیه را برای سرکوب مردم صادر نمود، ولی جنرال مذکور که شخص با درایت و ورزیده بود و شهامت و قهرمانی های مردم جنوبی را در جنگهای استقلال به چشم سر مشاهده نموده بود قدرت این را نداشت تا دست به سوقیات بزند و لذا معذرت خود را به حضور پادشاه پیش نمود. امان الله خان وی را از وظیفه سبکدوش نموده محمد ولی خان را به حیث وزیر حربیه تعین کرد که با هفت کندک جانب پکتیا حرکت نمود. وزیر حربیهء جدید با قوت های خود در کوتل تیره به محاصرهء مردم درامد امان الله خان کندک جان فدا را که متشکل از (٨٠٠) سرباز و افسر تحت قوماندانی محمد اسمعیل خان غند مشر بود برای نجات قوای محاصره شدهء دولت جانب پکتیا سوق داد ولی این قوه نیز در منطقه بیدک لوگر مورد هجوم قیام کنندگان قرار گرفته تار و مارز شد

قیام به ولایات لوگر، میدان و غزنی نیز سرایت نمود و کابل تقریباً در محاصره درآمد. امان الله خان مجبور شد تا دستور بمباردمان قیام کنندگان را صدر نماید و دو فروند طیاره افغانی که توسط پیلوت های روسی پرواز داده شدند مردم را شدیداً بممارد نموده باعث رعب و ترس در بین آنها گردید و تعدادی از قیام کنندگان هم در اثر بمباردمان های هوائی کشته شدند و از جانب دولت طی اعلامیه هایی قیام را تحریک انگلیس وانمود کرده علی احمد خان را به مشرقی فرستاده طالب همکاری مردم با دولت شد.

میرزمان خان کنری و (شاغاسی) علی احمد خان دعوت شاه را پذیرفته با افراد داوطلب به همکاری قطعهء نمونه تحت قیادت علی احمد خان از طریق (حصارک) پکتیا حمله نموده مردم پکتیا را که به شکل پراگنده می جنگیدند و بمباردمان هوائی هم روحیه شان را ضعیف کرده بود به شکست مواجه ساختند، ملا عبدالله با رفقایش ملا عبدالرشی، ملا عبدالسبحان، ملا عبدالحلیم و ملا نوراحمد و (٢٦) نفر دیگر دستگیر و به کابل اعزام گردیدند و در یک محکمه نظامی در حالیکه ملا عبدالله قیام خود را برحق دانسته گت: اگر رها شود بازهم علیه حکومت بدعت پسند کفر طلب موجود تا زمانیکه به اسلام سر فرود نیاورد قیام خواهد کرد و رفقایش گفتار ملا را مردانه وار بدون ترس از مرگ تائید کردند. محکمه حکم اعدام شانرا صادر کرد و همه به شهادت رسانیده شدند. قوای دولتی به قوماندانی غلام محمد خان وردگ وزیر تجارت غزنی را از وجود قیام کنندگان تصفیه نمود و عبدالعزیز خان معین وزارت حربیه بر شیخ آباد حمله نموده وردگ را تابع حکومت مرکزی ساخت و لوگر هم توسط قوای دولتی به قیادت غلام نبی خان چرخی مجبور به تسلیم شد.

-------------------------------

در قطغن

صفحات شمال کشور نیز نظامنامهء دولت را تائید ننموده انزجار خود را از آن اعلام کردند. در کندز مردم به رهبری مولوی نجم الدین خان آبادی علیه نظامنامه متذکره و عملکرد پادشاه قیام نموده به دستور علما اسم شاه در نماز خطبه جمعه خوانده نشد ولی سردار سلیمان خان نائب الحکومهء قطغن با عساکر دولتی زودتر به سر وقت قیام کنندگان رسیده مولوی نجم الدین را دستگیر و محبوس نمودند و متعاقباً طبق دستور شاه هر دو دستش قطع گردید و با تحقیر دولت او را بنام مولوی چُنته یاد کرد. حکومت به این هم اکتفا ننموده به خاطر نشان دادن زهر چشم به سایر علماء عضو قیام؛ مولوی نجم الدین را با دست های قطع شده در قفس بزرگی انداخته در قشلهء عسکری خان آباد نگهداری میکرد تا آنکه پس از پیروزی قیام حبیب الله کلکانی از قفس رها گردید.

-------------------------------

در کابل:

یکی از مراکز قومی مذهبی کشور در پایتخت خانقاه حضرت (مجددی) در شوربازار بود (شمس المشایخ) پیر این خانقاه دستار شاهی را در کابل بر سر امان الله بست. بعد از فوت او برادش نورالمشایخ که از عملکرد امان الله منزجر بود در پیروزی قیام حبیب الله کلکانی ممد واقع شده نادر خان را به کابل رسانیده به پادشاهی برداشت و بالاخره دستار شاهی را بر فرق ظاهر شاه (١٩) ساله بست و به او لقب المتوکل علی الله را داد. و این برادران در کشور های غربی به نام پادشاه ساز ها (1) یاد میشوند.
___________
(
١ ) King Makers

به هر حال فضل عمر (مجددی) که منحیث یک عالم ربانی و پیشوای روحانی که بنابر خدمات پر ارج خود در حصول استقلال کشور از طرف امان الله خان نایل به لقب نورالمشایخ گردید و پنج هزار جریب زمین در قریهء الغوئی مربوط شکردره ولایت کابل انعام گرفت و از همکاران نزدیک و مشاورین شاه در امور اسلامی بود از حرکت های غیر اسلامی و خلاف منافع ملت متاثر شده نامه ای عنوانی پادشاه فرستاد و از وی خواست تا تعدیلات لازم را در نظامنامه گنجانیده بر کردار و رفتار خود و فامیل خود تجدید نظر بعمل آورد. شاه به توصیه های وی ترتیب اثر نداد وی مجبور شد تا علیه حکومت مبارزه نماید، شاه نورالمشایخ را به هندوستان تبعید نمود و بدینصور خود را از یک مرکزیت قوی مذهبی در کابل مصئون احساس نموده دستور گرفتاری علماء مخالف دولت را در مرکز صادر نمود.

علما نیز به رهبری قاضی عبدالرحمن پغمانی قاضی القضات بر حال وقت که از دوستان نزدیک نورالمشایخ بود دست به تحریکاتی زده، چهار صد تن از علمای کابل و حومهء آن فتوای کفر امان الله خان را صادر نمودند. قاضی عبدالرحمن پغمانی قاضی القضات و رئیس تنظیف با دست آوردن فتوای علما ادامهء انجام وظیفه در دولت را بخود ناجایز شمرده با عدهء از علما و قضات در حالیکه محمد صادق خان (مجددی) و برادر زاده اش محمد معصوم (مجددی) معروف به میا جان او را همراهی مینمود به دعوت مردم جنوبی برای قیام علیه حکومت عازم پکتیا شدند.

چون این حرکت در روز روشن و بدون ترس از دولت صورت گرفته بود امان الله خان از موضوع آگاه شده دستور گرفتاری آنها را صادر نمود عبدالغنی خان قوماندان نظامی (جاجی) قبل از رسیدن آنها نزد مردم جنوبی، همه را گرفتار و تحت الحفظ به گردیز و از آنجا به کابل فرستاد، که تسلیم دیوان حرب وزارت حربیه شدند.

فردای آن جریدهء امان افغان در شماره مورخ (٢١ میزان ١۳٠٧) تحت عنوان « عصیان محمد صادق مجددی» خبری را به نشر سپرد مبنی بر اینکه محمد صادق (مجددی) همراه با برادرزاده اش معصوم (مجددی) و یک عده اشخاص دیگر که برای بغاوت به جنوبی میرفتند گرفتار گردیدند.

چون متهمین از عمل خود انکار ننمودند دیوان حرب حکم اعدام دو نفر مجددی ها، قاضی عبدالرحمن، قاضی فضل الحق، قاضی عبدالحنان و قاضی عبدالقادر و حبس سردار محمد عثمان خان ناظم دارالعلوم عربی، پسرش سردار غلام فاروق عثمان و ملا داد محمد لوگری را صادر نمود.

طبق معمول دوسیه های محکومین برای ملاحظه شد نهایی همراه با خود شان در پغمان به حضور پادشاه پیش شد. هنگام اذان عصر بود، شاه هنگامیکه محکومین در برابرش ایستاده بودند رو به طرف عبدالعزیز خان وزیر حربیه نموده گفت: چه وقت باشد که آواز این خر ها خاموش شود ( مراد از آواز خرها، صدای آذان بود) آنگاه طرف قاضی عبدالرحمن نگریسته گفت: قاضی صاحب در حالیکه عالیترین منصب دولتی را که قاضی القضاتی است برایت دادم باز هم چرا بالایم حکم کفر کردی؟ قاضی در جواب گفت: قبلاً در مورد کفرت مشتبه بودم و فتوای علما را مطالعه نموده بودم ولی اکنون که شخصاً آواز کفر را از دهنت می شنوم میگویم که کافر هستی! کافر هستی! کافر هستی! شاه که به غضب آمده بود بدون تحقیق از سایر محکومین حکم اعدام او را تائید نمود.

ولی مادر امان الله خان که از جریان آگاه شد با تضرع پسر خود را قانع ساخت که از حکم اعدام دو نفر مجددی ها صرف نظر کند. شاه التماس پیهم مادر را قبول نمود و یا سیاستش در آن وقت که نورالمشایخ (مجددی) در سرحدات نزدیک افغانستان بود ایجاب میکرد بناً از اعدام محمد صادق مجددی صرف نظر نموده و به حبس شان اکتفا کرد ولی بالای قاضی عبدالرحمن وسایر رفقای او حکم تطبیق شد و همه در منطقه سیاه سنگ کابل به شهادت رسیدند. در مورد عملکرد های شاه و نو آوری هایش بخصوص اعزام دختران به خارج از کشور این ابیات انعکاس دهنده نظرات و افکار مردم آن عصر است که غالباً شاعری هندی تبار سروده و اهالی کابل آنرا زمزمه میکردند.

دختران هستند در عهد امانی شوخ و شنـــــگ هر طـــرف خیزک زنان چون آهوی دشت تتار

ساق های شان نمایان است مابین جـــــــــراب (پیرس) و (لندن) به وضع فیشن ایشان نثــــــار

دشت شسته از حیا و ننگ و ناموس و شرف ملت افغان زشوخی های ایشان شرمســـــــــــار

خیلی از دوشیزگان رخت سفر بر بست و شـد عزم (یوروپ) کرده بر کالسکهء آهـــــن سـوار

هر مسلمانــــــی که دید این منظر عبرت فروز شد بدین بی دانشی شاه افغان اشکـــــــــــــــبار

شاه امان الله غازی خـــــواب غفلت رفته است بی خبر از گردش ایام در لیل و نــــــــــــــــهار

صحبت سامی و طرزی آخرش از ره کـــشید راه گم کرد و بسوی راه کج شد رهســـــــــــپار

ملــــــــحدان و دهریون چون مجلس آرایی کنند سویـــت برپا کنند این منکران کردگـــــــــــار

طوریکه گفته آمدیم، اوضاع در اکثر نقاط کشور نا آرام بود که ناگهان شعلهء قیام از مشرق و شمالی نیز بلند شد.

 

 

کابل

در مشرقی:

بتاریخ ١١ عقزب ١۳٠٧ هـ ش ( نوامبر ١٩٢٨ م ) مردم شینوار که از رشوه خواری، بی عدالتی و تطبیق اوامر غیر شرعی حکومت به تنگ آمده بودند، تحت قیادت محمد افضل خان شنواری قیام نموده (اچین) مرکز حکومت کلان شینواری را متصرف شده حاکم کلان را محبوس نمودند. متعاقباً در جرگه (غنی خیل) قیام عمومی علیه حکومت امانی اعلام گردید. و این جرگه که نمایندگان اقوام متعدد ننگرهار شرکت نموده بودند سبب شد تا قیام همچو ساعقه در سراسر مشرقی منتشر شود، مردم بالای قشله کهی حمله کردند و عساکر با قیام کنندگان پیوستند و قیام کنندگان مسلح شدند آنگاه بالای قرارگاه دولتی در دکه حمله نموده با تصرف آن آماده حمله بالای شهر جلال آباد مرکز ننگرهار گردیدند.

جنگ بین قیام کنندگان و عساکر دولتی در شهر آغاز گردید. سراج المعاره از طرف قیام کنندگان به آتش کشیده شد. دولت از کابل سپاه مجهزی تحت قومانده عبدالوکیل خان نورستانی به طرف ننگرهار سوق داد ولی قوای متذکره در (نمله) مورد حملهء غلجائی ها واقع شد و پس از زد و خورد مختصر عساکر تسلیم و افسران شان اسیر گردیدند.

خبر سقوط قوا در (نمله) شاه را دست و پاچه ساخته بدون مشورهء کابینه و وزارت حربیه شخصا تصمیم گرفت تا والی علی احمد خان را به صفت رئیس تنظیمهء ننگرهار تعین کند و او را با قوای منظم جانب ننگرهار بفرستد. علی احمد خان با قوایش در (جگدلک) اطراق نموده با سران اقوام داخل مذاکره گردید و قرار بر آن شد تا همه در چارباغ نزد نقیب صاحب رفته در آنجا جرگه اقوام را منعقد سازد. با این فیصله علی احمد خان توانست با همکاری سران قوم قوای خود را تا مرکز ننگرهار برساند و خودش طبق فیصله عازم چارباغ گردید.

نقیب صاحب که شخص عالم و پرهیزگار بود و همه مردم مشرقی به وی ارادت بخصوصی داشتند در حضور سران اقوام به والی علی احمد خان گفت: راه امان الله راه اسلام نبوده تمام امور او خلاف شریعت میباشد. این سخنان بالای علی احمد خان سخت تاثیر نمود، چون از قبل هم به همین فکر بود چنانچه به محمد صادق (مجددی) گفته بود که امان الله خان قلباً به پیغمبر خدا احترام ندارد. بناءً در حالیکه رئیس تنظیمهء دولت بود در خفا علیه شاه به فعالیت آغاز نمود که جریانش بعداً خواهد آمد.

در قسمت قیام های سرتاسری کشور که د عصرسلطنت امان الله خان عده ای از موًرخین صاحب غرض جریانات را وارونه جلوه داده طوریکه در مقدمه متذکر شدیم عده ای از طرفداران امان الله خان به خاطر برائت دان وی و طرفداران نادرخان هم به خاطر بزرگ سازی شخصیت او که گویا وی ناجی این کشور بود تمام قیام های ملت بشمول حکومت خادم دین را توطهء انگلیس ها وانمود کرده اند البته طی سالهای بعد شاهد بودیم که حرکت اسلامی مخالف روس و کمونیزم ارتجاع و هر جنبش مخالف دین و حمایت از کمونیزم پیشرفت و ترقی نامیده میشد.

درین شکی نیست که دشمن خطرناکی چون انگلیس که بارها توسط افغانها مجبور به هزیمت شده و شکست های شرم آورش بدست این ملت قهرمان سه بار کمر این قدرت اهریمنی را خم نموده، موجودیت یک افغانستان قوی را در کنار هند برتانوی خطر بالقوه احساس میکرد و بمنظور توطئه علیه پادشاه جوان، ترقی خواه و محبوب افغانستان از هیچ گونه سعی و تلاش دریغ نمیکرد. چنانچه گفته آمدیم، جنبه های منفی سفر شاه را به خارج پیهم بین مردم نشر میکرد تا آنها را علیه شاه بشوراند و طور غیر مستقیم در آتش قیام مردمی هیزم میریخت، ولی تطبیق نظامنامه های غیر اسلامی، عجله در جهت ترقی و تمدن که بالای معتقدات مردم تاًثیر سوء داشت، توهین به علما، بی عدالتی و رشوه خواری عمال دولت، اختلاف در کدر رهبری و کابینه و تضاد ها بین علی احمد خان، نادرخان، محمد ولی خان و غلام نبی خان که از شخصیت های مهم اداری و نظامی دولت بودند، مخالفت های لیبرال ها و محافظه کاران در دربار، تضاد علما با گروپ محمود طرزی مقاومت صدراعظم عبدالقدوس خان علیه حرکت تند و سریع متمدن سازی، حرکت های ضد پادشاه از طرف طرفداران کاکایش سردار نصرالله خان که ناجوانمردانه و غیر عادلانه در حبس به سر میبرد و بالاخره در همانجا داعی اجل را لبیک گفت همه و همه عواملی بود که زمینه را برای یک قیام سر تا سری چنان آماده میکرد که اصلاً به تحریک دشمن خارجی نیازی نمیگذاشت.

علاوتاً هنگامیکه پادشاه در خارج از کشور بود حکومت فرمان داد تا مردم شمال کابل مبالغی را که از سال های دراز به حکومت قرضدار بودند بسرعت و بدون ضیاع وقت بپردازند و این فرمان چنان بسرعت تعمیل گردید که مردم را به جان آورد زیرا سخت بی بضاعت بودند و قردت پیدا کردن یک لقمه نان خشک را به اولاد خود نداشتند ایشان مجبور بودند شلاق خونین عسکری را با کمال بیرحمی در تطبیق حکم اجراآت مینمودند، بپذیرند. این مظالم و در پهلوی آن رشوه خواری حکام و همدستی آنها با دزدان و سود خواران و قطاع الطریق ها زمینه ساز دیگری در برابر قیام در شمال کابل بود که مردم در برابر آن سپاهی بیسواد، فراری و برهنه پای را برگزیدند.

بدین صورت دولت از مردم تجرید شده بود، از نظر عقیده بین مردم و حکومت خلائی بوجود آمده بود، از نگاه اجتماعی مردم با نپوشیدن کلاه شپو و پتلون و با پوشیدن برقع (چادری) جریمه میشدند و مورد توهین و تحقیر قرار میگرفتند. بناً ملتی که چندین بار انگلیس را تا آنسوی خط دیورند دوانیده و از کشتهء آن پشته ها ساخته بود، این شعور را داشت که به تحریک آن اقدامی ننماید. اگر در این قیام ها که در سر تا سر کشور براه افتاده بود دست انگلیس را دخیل بدانیم، آیا به شعور سیاسی یک ملت قهرمان و آزادی خواه توهین نکرده ایم و به تاریخ شکوهمند آن تهمتی نبسته ایم؟

به هر صورت قیام ها در سرتاسر کشور از غرب گرفته تا جنوب و شرق علیه حکومت امان الله خان جریان داشت که در شمال کشور مردم تحت قیادت حبیب الله کلکانی دست به قیام زدند.

فصل دوم

نگاه مختصری پیرامون زندگانی حبیب الله کلکانی

در شمال شهر کابل در طول شاهراه کابل – پروان علاقه داری کلکان واقع است که از کابل تقریباً ٤١ کیلو متر فاصله دارد. وضع زندگی مردم منطقه از نگاه اقتصادی چندان خوب نبود ولی در غرور و شهامت و جوانمردی سر آمد همه بوده و پیر و جوان سخت پایبند شعایر اسلامی محسوب و میباشند.

مردم کلکان در هر سه جنگ آزادی افغان ها علیه انگلیس سهم بارزی داشتند، چنانچه در جنگ مهم و تاریخی دوم افغان و انگلیس منجر به شکست قطعی و انهدام تمام قوای متجاوز در افغانستان گردید و پشت حکومت انگلیس را که به اصطلاح آفتاب در مستعمراتش غروب نمیکرد، به لرزه در آورد یک مرد کلکانی که ٤٧ سال از بهار زندگی را پشت سر گذاشته بود در صف همین فرزندان قهرمان وطن قرار داشت. نام اصلی اش احمداللهبود و شهرت این برهنه پای انگور فروش زمانی بالا گرفت که در میان باران گلوله دشمن از سنگی به سنگی و از سنگری به سنگری جسته خود را به محل آب رسانیده و پس از لحظه ای مشکی پر از آب را بر دوش گرفته به طرف تشنگانی که در اثر رخم مرمی دشمن از پا درآمده بودند جرعه، جرعه آب میرساند.

_________________________________
(
١) اسم پدر حبیب الله را من از زبان معاصرینش که همه موسفیدان کوهدامن بودند احمدالله ثبت کرده ام. برهان الدین کشککی در کتاب «نادر افغان» نام او را عبدالرحمن نوشته است مولنا آغا رفیق نویسنده کتاب «بغاوت افغاستان بچه سقوکی دلچسپ حالات زندگی» اسم پدر حبیب الله را کریم الله نوشته و آدمک در کتاب «روابط خارجی افغانستان در نیمهء اول قرن بیست» او را امین الله خوانده است.

سپاه انگلیس تار و مار گردید و یکسره محو شد و غازیان راه اسلام به جوان کلکانی که با شهامت و فداکاری بی نظیری در میان آتش اسلحهء دشمن خونخوار به مجروحان جهاد آب میرسانید متفقاً لقب سقائی را دادند. لقب پر افتخاریکه در سخت ترین شرایط و زیر باران آتش مرمی دشمن برای جانبازان اسلام، برای کسانیکه در راه حفظ نوامیس ملی و استقلال کشور اسلامی شان از چنگ استعمار جانهای شیرین خود را فدا مینمودند آب میرسانید.

_______________________________
(
٢) در کوهدامن تا امروز سقاو نبوده و مردم فقیر کوهدامن اصلاً ضرورت به سقاو ندارند و مشکلات آب شانرا خود شان حل می کنند

احمد الله کلکانی (سقای شهیدان) دو پسر داشت بنام حبیب الله و حمیدا الله، حبیب الله پسر بزرگ احمد الله در زمستان (١٢٦٩) در (١٨٩٠م) در قریهء کلکان متولد گردید و در هنگام جوانی در حلقه کوچک رفقایش بنام (لالا) یاد می شد. او جوان سرکش، دلیر و با تصمیم و قاطع در برابر زورگویان و ستمگاران، مرد مبارزه و در مقابل ناتوانان و مظلومان مطیع و فرمانبردار بود.

حبیب الله در جنگ سوم افغان و انگلیس که به جنگ استقلال مشهور است در خدمت اردو به حیث عسکر ایفای وظیفه مینمود و در میعت جنرال محمد نادر خان بتاریخ ( ٤) ثور(١٢٩٧) عازم پکتیا گردید. چون قوای افغانی بتاریخ (١٥) ثور خط دیورند را عبور کرده تل را هدف قرار داد، جنرال محمد نادر خان قسمتی از عساکر را برای حففاظت راه در پاره چنار موًظف نمود که حبیب الله جزء این قوه بود و پس از متارکهء که منجر به استقلال کشور گردید، قوای افغانی به کابل عودت نمود.

حبیب الله قبل از به خدمت عسکری جلب و احضار شود در باغ محمد حسین خان (مستوفی الملک) در حسین کوت مشغول باغبانی بود و در همانجا با بی بی سنگری ازدواج نمود، حبیب الله در همین باغ با امیر سید عالم پادشاه مخلوع بخارا آشنا شد و از خدم و حشم بخارائی ها سرگذشت شاه و مظالم کمونستان و تصرف کشور اسلامی

بخارا از طرف روسها میشنید و به غیظ می آمد. چون معاش باغبانی گذارهء فامیل حبیب الله را نمیکرد، از طرف پدر مجبور ساخته شد تا عوض باغبانی به انگور فروشی بپردازد و بدینصورت نـفـقه فامیل را مهیا سازد.

حبیب الله با تعدادی از جوانان قریه هفتهء دو بار از طریق دشت قلعهء حاجی بار های انگور را بر پشت خر به کابل انتقال داده بفروش میرسانید، حبیب الله که داستان های جهاد افغانها علیه انگلیس را از زبان پدر خود بارها شنیده بود و به نام رهبران جهاد و خائنین ملی آشنا بود همیشه در طول سفر از طریق دشت (قلعه) حاجی در دل بیابان سرود انگور را زمزمه میکرد.

حسینی حسن خوبان اســت بیا بچیم انگور بخـــو

کشمشی نقل دهقانســـــــت بیا بچیم انگور بخــو

ولی مامد لات کلان اســت بیا بچیم انگور بخـــو

غوله دان غول بیابان است بیا بچیم انگور بخـــو

میر بچه مرد میدان اســت بیا بچیم انگور بخـــو

قنداری زلف جانان اســت بیا بچیم انگور بخـــو

نام اکبر بدوران اســــــت بیا بچیم انگور بخـــو

امین الله شیر شیران است بیا بچیم انگور بخـــو

مشک عالم فخر افغانست بیا بچیم انگور بخـــو

صایبی قند جوانانســــــــت بیا بچیم انگور بخـــو(١)

____________________
(
١) حسینی، کشمشی، غوله دان، قنداری (قندهاری) و صایبی نام انگور های خوشمزه شمالی است. سردار ولی محمد مشهور به لاتی یکی از پسران امیر دوست محمد خان و طرفدار انگلیس بود، وزیر محمد اکبر خان، میر بچه خان کوهدامنی، نائب امین الله خان لوگری و ملا مشک عالم اندری که فتوای جهاد علیه انگلیس را صادر کرد از جمله قهرمانان جنگ دوم افغان و انگلیس میباشند.

سپس در طول راه قصه هائی که از زبان پدرش شنیده بود به رفقا بازگو میکرد و همه از شهامت و مردانگی اجداد با شهامت خود علیه سپاه دشمن به وجد می آمدند و حس وطن دوستی شان بیشتر میگردید و به جواسیس بیگانه نفرت میفرستادند.

در خلال همین سالها جنرال (انوربیگ ترکی) قصد آزادی بخارا و جنگ علیه روسها را اعلام نمود که تعداد زیادی از افغانها تحت قیادت او قرار گرفتند، مولوی عبدالحی (پنجشیری) از مردم شمال کابل تقاضای جهاد نمود و تعداد زیادی از جوانان همراه با مولوی مذکور عازم بخارا شدند که حبیب الله و سه نفر از رفقایش نیز در آن جمله بودند. رشادت حبیب الله نظر جنرال ترک را بخود جلب کرد که طی نامه ای از حبیب الله تقدیر بعمل آورد. حبیب الله این نامه را به عنوان افتخار جهاد با خود نگه میداشت.

هنگامیکه حبیب الله از جنگ استقلال برگشت، در اردو قطعهء نمونه از شهرت خوبی برخوردار بود او علاقه داشت تا در این قطعه به خدمت سربازی ادامه بدهد ولی نایل شدن به این آرزو واسطه و وسیله میخواست و متاًسفانه غریب بچه انگور فروش کوهدامنی کسی را نمی شناخت تا واسطه اش در تبدیلی به قطعهء نمونه گردد. وی با وسف بیسوادی از ذکاوت خاصی برخوردار بود. حل این معضله را خودش پیدا کرد. و دریافت که قطهء نمونه از طرف افسران ترکی اداره میشود، حبیب الله خود را به یکی از افسران ترک رسانده نامهء مختصر انوربیگ را که در جهاد بخارا برایش داده بود به وی نشان داد و تقاضای شمول در قطهء نمونه را نمود که با خوشی از طرف افسر متذکره پذیرفته شد.

طبق جدول هر سرباز میتوانست ماه یکبار و ضمناً در ایام عــید به خانه برود که حبیب الله نیز از این رخصتی ها استفاده میکرد. این مصادف با زمانی بود که در جاده های عمومی که منتهی به پایتخت میشد، مسافران در معرض قتل و تاراج رهزنان قرار داشت و یکی از این رهزنان که در شمال کابل دهشت و هراس زیادی را تولید نمود و دولت از گرفتاری او عاجز بود، افضل نام داشت. وی از نواده های میر افغان تره کی مسکونه (قلعهء فیض) قره باغ بود. مردم مظلوم منطقه از ترس این جانی خطرناک از مال و جان و ناموس خود مطمئن نبودند و روزی نبود که افضل با دارهء خود که از چهل نفر تجاوز میکرد به منزل یا قریه ای نتازد و مردم را چور و چپاول نکند. حتی کار به جایی کشید که به شرط یک مرغ پلو یا لاندی پلو کشتن شخصی را به عهده میگرفت.

حکومت از گرفتاری اش عاجز بود طی فرمانی از مردم خواست هر کس سر محمد افضل دزد را بیاورد پنجصد کابلی پخته با یک عدد لنگی حاشیه زری برایش انعام داده میشود و تفنگِ دزدان هم از آن کسی است که آنها را به قتل برساند. ولی مردم از این اعلامیه به حیرت افتاده بودندچه در حالیکه حکومت با توپ و طیاره و لا و لشکر (افضلو) را گرفتار کرده نمیتواند پس مردم بیچاره و دست خالی چه خواهد کرد.

آسمان بار امانت نتوانســــت کشــــید

قرعـــــــــهء فال بنام من دیوانه زدند

آری قرعه فال بنام حبیب الله زده شد و این جوان غـیور توانست آن دزد خونخوار را از بین مردم و حکومت را از شر او نجات دهد.

قصه از این قرار است:

روز پنجشنبه قبل از عید سعید اضحی غلام دستگیر معروف به سمندر خواهر زادهء حبیب الله روانه قطعه نمونه شد. او بعد از مصافحه با ماما و دادن اطلاع خیریت از طرف فامیل میخواست دوباره عازم کلکان شود، حبیب الله از او خواست تا انتظار بکشد. او نزد آمر قطعه رفته رخصت خود را حاصل کرده و با او یکجا روانه کلکان گردید. در آن ایام معمول بود که عسکر در صورت اخذ رخصت قانونی میتوانست تفنگ خود را برای امنیت با خود داشته باشد.

ساعت (٩) شب هر دو از قرارگاه برآمده از راه کوتل پای منار و دشت قلعه حاجی پای پیاده روانه کلکان شدند، در طول را با شخصی برخوردند که با بار خالی جانب کابل روان است. انگور فروش که جوانان را بدید نظر به احساس اسلامی و وطنداری به حبیب الله گفت: ای برادر حیف جوانی تان، تفنگ سرکار هم همرای تان است، به لحاظ خدا در این راه نروید که دارهء دزدان در کمین است. آنها شفتالو و انگور مرا خوردند و پس از توحین و تحقیر و ریشخندی های زیاد بنابر مسن بودن خودم را نکشتند ولی نگذاشتند که دوباره عازم قریه شوم و مجبوراً جانب کابل آمدم تا فردا در روز روشن به قریه برگردم. ولی اگر شما بروید تفنگ تانرا گرفته خو تانرا می کشند.

وسوسه ای در دل حبیب الله پیدا شد. فکر کرد اگر دزدان تفنگ سرکار را بگیرند چه جوابی به آمر قطعه خواهد داد. خواهر زاده اش هم نظر آن شخص را تائید و حبیب الله را تشویق به برگشت نمود ولی این جوان سرکش، دلیر و قاطع برگشت را به خود ننگ دانسته گفت: این تفنگ سرکار برای حفظ مال و ناموس مردم است و حیف باشد که با داشتن آن از دشمنان خدا، دولت و ملت فرار کنم. پس به راه خود ادامه داد.

او از این که دزدان در کمین بود نمی هراسید، دلاور گام بر میداشت و شتابان روان بود. هنوز لحظه ای سپری نشده بود که صدای قهقهء وحشت زای چند نفر سکوت بیابان را شکست و حبیب الله را تکان داد. وی خود را عقب پشته ای که نزدیک دزدان بود رسانیده با سرعت کمتر از ثانیه سردستهء دزدان را به هلاکت رسانید و فیر های بعد چند تن از دزدان دیگر را نیز نقش زمین کرد. سایر دزدان که از یکطرف سردسته خود را از دست داده بودند و از جانبی فایر ها را از مسیر راه کابل میشنیدند به فکر اینکه قوای دولتی آنها را محصره نموده فرار را بر قرار ترجیح دادند.

حبیب الله پس از توقف کوتاهی جانب مرده ها روان شد و رو طرف خواهرزداهء خود کرده گفت:

ببین سمندر این نامردان شفتالو و انگور بابه را خوردند و بر اطفال گرسنه او رحم نکردند، چرا فکر نکردند که موی سفیدی در نصف شب بار خود را به مشکل به اینجا رسانیده بود تا در کابل آنرا فروخته یک لقمه نان خشک به اطفال گرسنهء خود پیدا کند. این است انتقام الهی وگر نه من یکنفر با یک تفنگ نمیتوانم یک داره را مجبور به فرار سازم، این کار خداست که انتقام مظلومین را از ظالمان توسط من بیچاره گرفت.

چون شب چادر سیاه خود را چیده و صبح تازه دمیده بود، حبیب الله و خواهرزاده اش نماز بامداد را در گوشه ای ادا و دُعا میکردند که صدای زنگوله ها سکوت بیابان را شکست و چند نفر با بار های انگور نمایان شدند. حبیب الله به آنها سلام دادو جریان را حکایت نمود، یکی از انگور فروشان قره باغی مردهء سرکردهء دزدان را شناخته گفت: سپاهی بیادر این مرده را میشناسی؟ حبیب الله گفت نه. انگور فروش گفن: این همان افضلوی دزد است که سرکار بالایش جایزه تعین کرده. حبیب الله سر دزد را از تنش جدا کرد و از راهی که آمده بود برگشت و جانب کابل روانه شد.

او با خوشحالی زیادی با خود فکر میکرد چه کار خوبی کرده است از یکطرف صد ها قریه، خانه و کاروان را از شر آنها نجات داده، از جانبی منحیث یک عسکر دولت که حافظ جان و مال و ناموس ملت است وظیفهء ایمانی خود را ادا کرده و جایزه را نیز مستحق میشود. حبیب الله به مجرد رسیدن به کابل یکه راست به قطعه نمونه رفته جریان را به افسران خود حکایت و سر از تن جدا شده را به آنها نشان داد. جریان که به افتخار قطعه نمونه نیز تمام میشد فوراً توسط افسران ترکی به سمع وزارت حربیه و شاه رسانیده شد و حبیب الله مورد نوازش و تقدیر مشخص شاه قرار گرفته علاوه بر جایزه تعین شدهء دولت جوایز و تحفه هائی را از وزیر حربیه و افسران ترکی خود نیز بدست آورد.

این خبر که حبیب الله کلکانی عسکر قطعهء نمونه به تنهائی افضل دزد و چند تن از رفقایش را کشته و انعام گرفته بزودی در قراء شمالی انتشار یافت و مردم از صغیر و کبیر، زن و مرد، یتیم و بیوه که از مظالم افضل به ستوه آمده بودند در حق حبیب الله دُعا نمودند چنانچه همین دعا ها بود که غریب بچهء (پوستینچه پوش) انگور فروش را به مقام پادشاهی رسانید.

فصل دوم

آغاز مشکلات:

رفقا و دارهء افضل بین خود عهد کردند تا در بدل خون رفقای شان حتی طفل گهواره فامیل حبیب الله را زنده نگذارند، موضوع تعهد دزدان به اطلاع حبیب الله رسید. او در یکی از شب های جمه از قطعه رخصت گرفته جانب حسین کوت روان شد و این بار رفیق راهش همان تفنگ سرکار و سکوت دشت قلعه حاجی بود. او با افکار متلاطم به چالاکی گام بر میداشت تا آنکه خود را به قلعهء حسین کوت (١) رسانید و جریان را به خُسرش حکایت نموده تقاضا کرد تا خانمش را اجازه بدهد که در قریهء کلکان که جای محفوظ تر است نزد پدرش ببرد. خسرش لبیک گفت و به پسرانش دستور داد تا حبیب الله و خواهر شانرا تا کلکان همراهی کنند.

_____________________
(
١) همینکه امان الله خان به سلطنت رسید، محمد حسین خان «مستوفی الممالک» را اعدام و تمام املاک و دارائی او را ضبط نموده قلعه حسین کوت را به وکیل سلطنت محمد ولی خان بخشید. خسر حبیب الله که در حیات مستوفی دهقان او بود پس از اعدام وی نیز وظیفهء خود را به پیش برده و با فامیل خود (دو پسر هر یک بابه اکبر و ملک جان و یک دختر بنام بی بی سنگری که بعداً خانم حبیب الله شد) در آنجا زندگی میکردند.

حبیب الله به خاطر حفظ ناموس و فامیل و سرپرستی از پدر موسفید و برادر جوانش که همه دشمن دار شده بودند، دیگر لازم ندانست آنها را تنها گذاشته به وظیفه عسکری ادامه بدهد. در یکی از روز های آفتابی عده ای از جوانان در صفحه شاهی باغ کلکان که به غرب مزار خواجه عبدالصمد ولی (رح) متصل به منزل سقای شهدا بود دور هم جمع شده از حبیب الله خواستند تا حکایت کشتن افضل دزد و همراهان اش را به آنها حکایت کند. حبیب الله به شرح داستان پرداخت و سامعین با شوق تمام گوش میدادند. داستان به آخر رسیده بود که حبیب الله و رفقایش متوجه شدند دو نفر عسکر به طرف شان روان است.

حبیب الله با آنها احوالپرسی نموده خیر مقدم گفت و چون ظهر بود آنها را به صرف غذا دعوت نمود، دعوت پذیرفته شد و پس از صرف غذا عسکر قطعهء نمونه گفت: چون مدت پنج روز میشود که به نوکری نیامده اید. قوماندان قطعه جلب شما را توسط بنده به حکومت سرای خواجه فرستاد و حاکم صاحب این برادر عسکر را همراه من کرد تا نزد شما آمده جریان را برای شما گوشزد کنیم. حبیب الله برای شان گفت شما بروید من انشاءالله فردا حتماً میایم، عسکر قطعه نمونه که جوانمردی ها و وفا به عهد حبیب الله را دیده بود خواهش او را پذیرفت ولی عسکر حکومتی حسب دستور حاکم شیر جان صاحبزاده اصرار بر رفتن حبیب الله به (سرایخواجه) کرد.

وقتی عسکر به حبیب الله ناسزا گفت، حبیب الله اظهار داشت، تو مهمان من هستی ناسزا مگو ولی عسکر که از شناخت حبیب الله عاجز بود دست به یخن او انداخت، بیچاره ندانسته بود که با مردی دلیر و با شهامت خدمتگار ایتام و بیوه زنان، سربازی که در میدان های نبرد شرکت کرده و در شهامت شهرهء آفاق است دست و یخن شده و یخن او را پاره کرده است. حبیب الله تفنگ عسکر را گرفت و در این گیر و دار تفنگ به صدا در آمد و عسکر نقش زمین شد.

هجرت و مبارزه:

حبیب الله که از واقعهء قتل عسکر سخت ناراحت شده بود میدانست که اگر به سکونت خود در کلکان ادامه بدهد حتماً توسط حکومت سرایخواجه دستگیر، محبوس و شاید اعدام شود و اگر فرار کند پدر موسفید و برادرش مورد اذیت و آزار حکومت قرار میگیرند. بناً بدون فوت وقت تصمیم گرفت و همراه با پدر، برادر و خانمش کلکان را ترک گفت.

حبیب الله در سروبی دوستی داشت بنام امیر محمد خان که از خوانین منطقه بوده و در غیرت، شهامت و ناموس داری شهره بود. وی پدر و خانمش را تسلیم دوستش در سروبی نموده و خودش با برادرش حمید الله دو باره به کلکان آمده شب مخفیاده با رفقایش در تماس شد و همه وعده کردند تا فردا شب در کوه دیگچه (١) با حبیب الله ملاقات نمایند و از این ملاقات به دوست دیگرشان سید حسین در چاریکار نیز اطلاع دادند.

سید حسین که از پدر یتیم مانده بود و بنا بر معشرت با اراذل و اوباش دزد و آدم کش بار آمده بود، در دشت هوفیان نزدیک چاریکار (١٨) جریب زمین داشت و هر شب در مهمان خانه اش بچه میرقصاند و روز (بودنه) یا مرغ جنگ می انداخت.

_____________
(
١) کوه دیگچه از شاخه های کوه صافی بوده و در شرق کلکان موقعیت دارد.

فصل دوم

یک تعهد مردانه و سر نوشت ساز:

فردا شب رفقا طبق وعده در نزدیکی دامنهء کوه دور هم جمع شده عازم قلعه مرکز قرارگاه حبیب الله شدند، حبیب الله پس از مصافحه جریانات روز و مشکلاتی را که به آن مواجه بود، به رفقا گزارش داده خواهان مشوره گردید. سید حسین گفت: باید دو باره به دولت تسلیم شوید زیرا زندگی در این کوه دور از پدر و مادر و فامیل و رفقا رنج آور و غیر قابل تحمل میباشد. پُردل (چیله باغی) سخن سید حسن را قطع نموده گفت: اگر بدوتت تسلیم شوی در برابر قتل سپاهی سرکار اعدام خواهی شد.

متعاقباً غیاث (مارکی) ابراهیم (قلعه زائی) محمد غوث (بابه قچقاری) خواجه محمد کلکانی و خواجه شاه سعید (مارکی) به نوبهء خود ابراز نظر نمودند. آخرین سخنگوی مجلس ملک محسن، ملکء قریه کلکان بود، او نظر داد حکومت در برابر قتل سپاهی به هر شکلی باشد شما را دستگیر و خود را از درد سرتان خلاص میکند و گشت و گذار شما در قریه خطرناک و زندگی در این کوه بی آب و علف ناممکن است، بناً بنظر من یگانه راه امرار حیات برای تان تشکیل یک دارهء دزدان است و من ملک قریه هستم میتوانم با شما هر نوع کمکی بنمایم. سخنان ملک محسن خاتمه یافت و ساعت حدود (١٢) شب را اعلام میکرد در جلوهء اختران سکوت عمیق سراسر کوه را فرا گرفته بود، رفقای حبیب الله همه بدون اینکه به نتیجه ای رسیده باشند هنوز هم فکر میکردند تا اگر نظر تازه ای مطابق میل (لالا) اظهار دارند.

حبیب الله با صدای آمرانه این سکوت را درهم شکست و گفت:

برادران! شما که همه مصروف غریبی خود هستید از وضع کشور خبر ندارید و شکایت تان تنها از مظالم و تحصیل با قیات است. من که تا چند روز قبل عسکر دولت آنهم در قطعهء نمونه در کابل بودم خوب میدانم اوضاع وطن ما بر چه منوال است. امان الله کافر شده، زن پادشاه روی لچ گشت و گذار میکند و با مرد های نامحرم قول میدهد و سخن میزند، دستار که سنت پیغمبر (ص) است ممنوع و عوض آن یک نوع کلاه لگنی رایج شده، به جای السلام علیکم باید به رسم فرنگی کلاه از سر برداشته شود، زنان دیگر حق ندارند تا برقع بپوشند و باید روی لچ در شهر برایند. رخصتی از روز جمعه به پنجشنبه تبدیل شده تا مامورین دولت نتوانند به نماز جمعه حاضر شوند از اوضاع مردم شمالی و مظالم دولت که خود شما بهتر معلومات دارید.

چون دولت برای مدرنیزه ساختن کشور به پول نیاز داشت بناً دستور صادر کرد تا باقیات سالهای گذشته طور عاجل حصول شود، حکم شد تا کسی که پول نقد نداشت زمین و باغش در بدل قیمت به تصرف حکومت در آید و کسی که نه پول داشت و نه زمین و باغ محبوس گردد، علاوه بر این مردم شمالی کابل که سخت نادار و بیچاره و صاحب یک توته زمین کوچک بودند و خانهء شان نیز در داخل باغ تعمیر شده بود و برای امنیت و ستر فامیل احاطهء باغ خود را دیوار میکردند، دولت بدون در نظر داشت این مشکل مردم دستور صادر کرد تا دیوار های باغ های دو طرفهء جاده عمومی ویران شود که تاکستان های آن نظر سیاحان را به خود جلب نماید، اشارهء حبیب الله به اوضاع مردم شمالی و مظالم دولت همین ها بود.

حبیب الله گفت: با در نظر داشت این همه ما باید تهعد نمائیم که برای مردم و دین خود خدمت کنیم، اگر نتوانستیم به این حدف خود برسیم مردم از ما راضی و در هر منزلی که قدم بگذاریم یک لقمه نان به ما میدهند. ولی اگر خیانت و داره بازی کردیم همه دروازه ها بروی ما بسته خواهد شد. مگر لالاشاه محمد و افضل که دزد بودند چه کردند. تا امروز حتی مرده هایشان مورد انزجار مردم است. علاوه بر این حکومت رشوه خوار بنام باقیات گوشت و پوست مردم را خورد و حال ما با بستن دارهء دزدان باید به استخوان آنها چنگ و دندان تیز کنیم؟ نه این کار مردی نیست. ما باید کاری کنیم که رضای خدا (ج) در آن باشد و آن خدمت به مردم در سایهء دین است.

البته اکثر سخنان حبیب الله اشاره به سخنان غیر مسئولانه ملک محسن بود، حبیب الله به سخنانش ادامه داده گفت: هر گاه به پول ضرورت پیدا کردیم تا دستبرد زدن به منزل یک هموطن بیچاره چرا خزانهء دولت بی دین را به غنیمت نگیریم؟ دوستان حبیب الله که سخت تحت تاًثیر سخنان او رفته بودند همه فی المجلس تعهد نمودند که در یک سنگر با حبیب الله خواهند بود، چه سنگر گدائی چه سنگر پادشاهی. تنها ملک محسن به اشارهء حبیب الله متعهد همسنگر بودن با رفقا را نکرد چه اگر موصوف در قریه می بود بیشتر بدرد شان میخورد و چون ملک قریه با حکومت رفت و آمد رسمی داشت میتوانست راپور های حکومت را نیز برای شان برساند. مجلس ساعت سه شب به پایان رسید، ملک با رفقا به طرف قریه روان شدند، رفقا به خاطر خدا حافظی با فامیل هایشان رفتند و پس از یکی دو روز همه دو باره در قرارگاه کوه دیگچه یکجا شدند.

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 1:12 قبل از ظهر |

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 2:22 بعد از ظهر |

روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم"

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 2:17 بعد از ظهر |

۱- کسیکه ادعا دارد که دین اسلام به سختی و دشواری دستور می دهد نه سهولت و آسانی و به ضرر امر صادر میکند نه به نفع، قضاوت کور کورانه کرده خیلی دروغ گفته است

۲- چشم انسان کور باشد بهتر است از اینکه بینش و طرز فکر او کور گردد

۳- علم دارای پوست و مغز است کسیکه به پوست اکتفا می ورزد در دریای بیکران غرق گشته.

۴- بهترین رنگ بیرق آزادی خون مجاهدین قهرمان است

۵- آزادی خواهی یک آرزو است تحصیل آن کار و پیکار می خواهد و انسان را وادار به پذیرش قربانی و ایثار و قبول خطرها و مشکلات می گرداند

۶- اعتماد مظلوم بر وعده های ظالم کشنده تر از توپ و شمشیر است

۷- ملتی که برای تحصیل حق، یک ساعت جهاد کرد برای او بهتر از زندگی کردن در ذلت تا قیامت است

۸- اگر ملتی از ستمگران از دیگر اسباب و عوامل بدون سخن استفاده نمیکند، پس آن ملت گمراه تر از حیوانات چهار پاه اند

 ۹- آزادی فکری و بیان گرفته می شود و داده نمی شود، آزادی و استقلال وطن به گفتار حاصل نمی گردد

۱۰- پیشوا همان کس است که مردم را به اعمال و افعال خود رهبری می کند نه به اوامر و اقوال خود

۱۱- بد ترین درد مردم مشرق زمین اینست که آنها در اتحاد میان خود با هم اختلاف دارند و در تایید اختلاف با همدیگر متحد و اتفاق نظر دارند، آنها در میان خود عهد و پیمان بسته و متحد شده اند که میان خود یک پارچه و متحد و متفق نشوند

۱۲- حقایق را نمی توان به گمان و خیال و توهم از میان برد

 ۱۳- کثرت مویدان دعوتگر و یا دعوت بدون علم و دانش و دعوای صحت آن دست آوردی ندارد و موجب ذلت است. و شمار کمی از مویدان و پیروان دعوت و تبلیغ بر مبنا و اساس علم مقام و منزلت دارند و دعوت دوام هم میکند

۱۴- قدامت همیشه برتری و تقوق بار نمی آورد

۱۵- نیرومندی بت خوفناک است و ناتوانی شبحی است زادهء همین ضعف و انسان ضعیف و نانوان در برابر قوت و نیرومندی سر فرود می آورد و به خدا بودن قوی تصدیق می کند.

 ۱۶- پست ترین مردم کسی است که زندگی خود را در مرگ دیگران می جوید و بزرگترین آنها همان کسی است که زندگی دیگران را گرچه یک نفر هم باشد در بدل مرگ خود می خواهد.

۱۷- پستی و حقارت را برگزیدن آسانتر از طلب عزت و وقار است

۱۸- هر کس از شاهان بدون ارتکاب جرمی بترسد بردهء پستی بیش نیست

۱۹- صاحب حق قوی است گرچه در مقام ضعف قرار دارد و دوستدار باطل ضعیف است گرچه در ظاهر قوی معلوم شود

۲۰- کمتر اتفاق می افتد که حق بدون زحمت بدست بیاید

۲۱- ملت بدون اخلاق، نیست و نابود است و اخلاق بدون عقیده دست آوردی ندارد و عقیده ء بدون فهم و علم عقیده نیست

۲۲- بهترین ترازوی اعمال ملتها اخلاق آنها است

۲۳- جویندگان حکمت بسیار اند، اما عمل کنندگان کم اند

۲۴- بزرگترین دلیل بر همت شخص مخالفت آشکارای او با عرف و عاداتی می باشد که بطلان آن اشکار است

۲۵- دو حکیم عاقل در ملت دو میلیونی، بهتر از هزار مردی که در آن ملت تظاهر به عقل کرده مدعی حکمت می شوند

۲۶- اگر جاهلان حاکم شوند نظم و نسق جامعه از همدیگر متلاشی گردد

۲۷- اگر ساحه و میدان از مردم عاقل خالی بماند برای پر کردن آن جاهلان و مردم نادان با همدیگر به مسابقه بپردازند

۲۸- جاهل و نادان زنده، مرده ء بیش نیست و عالم مرده زنده است

۲۹- کسی که خود را اصلاح کرده نتواند کس دیگری را اصلاح کرده نمی تواند

۳۱- ترسی که از چوکی و مقام حاکم نه از عدل و قضاوت منصفانهء او برای انسان دست می دهد باید بیشتر از احترام او مورد استهزاء و مسخره قرار بگیرد

۳۲- بیشترین زمامداران مشرق زمین در موقفی قرار دارند که اگر یکی از آنها در عمیق ترین چاه بردگی انداخته شود و لقب های بزرگی مجرد، و بدون محتوای او حفظ گردد بی تفاوت مانده دنیا را برای خود جنت می پندارد

۳۳- کسیکه هیزم برای فروش جمع می کند بهتر از کسی است که طلا را ذخیره می نماید

۳۴- عاقل همان کسی است که آنچه به خود پسند ندارد به دیگری نیز نمی پسندد

۳۵- احزاب سیاسی بهترین دواء اند اما در مشرق زمین در  اًغلب حالات به بدترین درد و مرض تبدیل می گردد

۳۶- چکاچک شمشیر ها بدون جنگ و افتخار به لباس جنگی در زمان صلح نشانهء ترس در میدان کارزار است

۳۷-مرد ادیب در مشرق زمین می میرد اما زنده است و زنده است گرچه مرده است

۳۸- دست آورد های عقل زمانی سودمند است که از قیودات اوهام رهایی یابند

۳۹- نو آموز آغاز مقدامات علوم گمان می کند که دریایی از علم آموخته و کفایت می کند اما طالب راسخ و استوار در طلب علم تحقیق کرده به این عقیده است که در ابتدای طلب آن قرار دارد

۴۰- هر گاه انسان با خود محاسبه نما ید همان طوریکه دیگران را مورد احتساب قرار می دهد در این صورت اشتباهات او کم شده و به کمال نزدیک می شود

۴۱- اگر به دست و پای انسان زنجیر انداخته شود بهتر از اینست اوهام و خرافات بر عقل او بند و زنجیر بیندازد

۴۲- لیت قول بر مردم مشرق زمین مصداق ندارد که گقته اند: به هر حالتی که می باشید و به هر راهی که می روید زمامداری بر شما- مطابق هما حالت- گماشته می شود بلکه این قول در آنها محل تطبیق دارد که : زمامداری شما هر طوری باشد شما نیز همان طور می شوید و به راه او روان می گردید

 

 مطالب بالا برگرفته شده از کتابی ( حکیم مشرق زمین، سید جمال الدین افغان )

+ نوشته شده توسط رامین در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 1:3 بعد از ظهر |
مایکل گریفین
دکتر گریفین می گوید که چین و آمریکا گامهایی برای همکاری های فضایی برداشته اند
یکی از مقامات ناسا می گوید که چین ظرف دهه آینده میلادی قادر خواهد بود سفینه با سرنشین به ماه بفرستد.

آژانس فضایی آمریکا قصد دارد تا سال 2020 با استفاده از سفینه تازه اش، اوریون، افراد را به سطح کره ماه برساند اما این احتمال وجود دارد که اولین نفراتی که از این پس پا به ماه می گذارند، به جای پرچمی با پنجاه ستاره، پرچمی با پنج ستاره را روی ماه بر افراشته کنند.

در سال 2003 چین سومین کشوری شد که سفینه با سرنشین به فضا فرستاد.

مایکل گریفین، یکی از مقامات ناسا در گفتگو با بی بی سی گفت: "اگر چین بخواهد که افراد را به کره ماه بفرستد، مطمئنا می تواند، و اگر بخواهد جلوتر از ایالات متحده این کار را بکند، حتما این توانایی را دارد."

مقامات چین می گویند که برای فرستادن افراد به کره ماه جدول زمانی خاصی ندارند و تردید دارند که تا سال 2020 این اتفاق بیفتد.

برخی از دست اندرکاران صنایع فضایی می گویند که سلطه درازمدت آمریکا بر فضا با ورود تدریجی کشورهای دیگر به این حیطه کمتر می شود.

در گزارش اخیر یک شرکت مشاوره آمریکایی به نام "فترون" آمده که کشورهای دیگر با سرعت فزاینده ای در حال افزایش توانایی های فضایی خود هستند و این برای "موقعیت فضایی آمریکا تهدید کننده" است.

چین ظرف پنج سال گذشته دو سفینه با سرنشین به فضا فرستاد.

 
+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 12:48 بعد از ظهر |

نه هر دل کاشف اسرار «اسرا» ست

 

نه هر کس محرم راز « فاوحا» ست

نه هر عقلی کند این راه را طی

 

نه هر دانش به این مقصد برد پی

نه هرکس در مقام «لی مع الله»

 

به خلوتخانه‌ی وحدت برد راه

نه هر کو بر فراز منبر آید

 

«سلونی» گفتن از وی در خور آید

«سلونی » گفتن از ذاتیست در خور

 

که شهر علم احمد را بود در

چو گردد شه نهانی خلوت آرای

 

نه هرکس را در آن خلوت بود جای

چو صحبت با حبیب افتد نهانی

 

نه هرکس راست راز همزبانی

چو راه گنج خاصان را نمایند

 

نه بر هرکس که آید در گشایند

چو احمد را تجلی رهنمون شد

 

نه هر کس را بود روشن که چون شد

کس از یک نور باید با محمد

 

که روشن گرددش اسرار سرمد

بود نقش نبی نقش نگینش

 

سراید «لوکشف» نطق یقینش

جهان را طی کند چندی و چونی

 

کلاهش را طراز آید « سلونی »

به تاج «انما» گردد سرافراز

 

بدین افسر شود از جمله ممتاز

بر اورنگ خلافت جا دهندش

 

کنند از «انما» رایت بلندش

ملک بر خوان او باشد مگس ران

 

بود چرخش بجای سبزی خوان

جهان مهمانسرا، او میهمانش

 

طفیل آفرینش گرد خوانش

علی عالی‌الشان مقصد کل

 

به ذیلش جمله را دست توسل

جبین آرای شاهان خاک راهش

 

حریم قدس روز بارگاهش

ولایش « عروةالوثقی» جهان را

 

بدو نازش زمین و آسمان را

ز پیشانیش نور وادی طور

 

جبین و روی او « نور علی نور»

+ نوشته شده توسط رامین در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 3:15 بعد از ظهر |

آسیا یک پیکر آب و گل است      ملت افغان در آن پیکر دل است

      از ثبات او ثبات آسیا است           از ممات او ممات آسیا است

 علامه اقبال لاهوری

+ نوشته شده توسط رامین در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 12:56 بعد از ظهر |

 

مثنوی یکی از قالب های قدیمی شعر ماست. در این قالب شاعران زیادی دست به هنر نمایی زده اند و کارهای ارزنده ای را نیز ارائه کردند که به عنوان یکی از وزنه های سنگین شعر ما به شمار می آید. این توجه تا حدی است که مثنوی معنوی حضرت مولانا جلاالدین محمد بلخی به عنوان بزرگترین اثر عرفانی ما در این قالب شکل یافته و شاهکار حماسی شعر فارسی یعنی شاهنامه فردوسی در این قالب سروده شده است.

بشنو از نی چون حکایت می کند                       از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند                                در نفیرم مرد و زن نالیده اند

 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش

 

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوشحالان شدم

 

هر کسی از ظن خود شد یار من

از دورن من نجست اسرار من

 

سر من از ناله ی من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

 

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

 

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

 

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

 

نی حریف هر که از یاری برید

پرده هاایش پرده های ما درید

 

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

 

نی حدیث راه پرخون می کند

قصه های عشق مجنون می کند

 

محرم این هوش جز بی هوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

 

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

 

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

 

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

 

درنیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید_ والسلام

اما از این قالب شاعران ما بیشتر برای نقل داستان ها استفاده می کردند یعنی راوی حکایتهایی که در زبان پارسی مانند لیلی و مجنون شیرین و فرهاد وامق و عذرا و دیگر قهرمانهای عاشقانه ای که تا امروز نام شان را در بین سروده های شاعران می بینیم در حقیقت قالب مثنوی است که با شیرینی و هنر مندی زیاد توسط تعدادی از بزرگان شعر پارسی نقل شده است.

شاید یکی از علت هایی که شاعران قصه پرداز ما این قالب را به عنوان بستر حکایت های شان برگزیده اند این باشد که چون نقل این حکایت ها آن هم قصه های بلندی مانند لیلی و مجنون نیاز به فضای زیادی دارد. و این قالب به دلیل اینکه قافیه در هر بیت تغییر می کند از این ظرفیت بر خوردار است و اینکه محدودیتی که در غزل و قصیده وجود دارد و شاعر مجبور است به دنبال ردیف قافیه حرکت کند این امکان را از شاعر می گیرد که در نقل یک قصه به راحتی بتواند از زوایای مختلف به شرح ماجراها و شخصیت قهرمانهای داستان هایش بپردازد.

این قالب بعد از غزل از قالب های کلاسیک قالبی است که در شعر معاصر نیز توانسته حرفی برای گفتن داشته باشد و عده ای از شاعران امروز ما به آن توجهی مبذول داشته اند. اگر بخواهیم در این مورد مثالی بیاوریم به قسمت زیادی از شعرهای مقاومت می توان اشاره کرد که قدرت مند ترین آنها در مثنوی شکل یافته و این قالب نشان داده که به خوبی می تواند از عهده مفاهیم امروزی نیز بر آید. اما از نظر درونمایه تفاوت هایی بین مثنوی امروز و گذشته وجود دارد در مثنوی گذشته طوری که گفتیم بیشتر حکایت ها نقل می شد حکایت های عاشقانه یا حماسی اما امروز این رویکرد تفاوت کرده و در بین شعرهای این دوره کمتر شعری را می توان سراغ گرفت که قصد قصه پردازی به معنی کلاسیک آن را داشته باشد و یکی از دلایل آن هم ورود ادبیات داستانی منثور به این حوزه زبانی است و هنر مندانی که ذوق و علاقه ای به قصه نویسی دارند خود را در نثر راحت تر می بینند و با هنر مندی بیشتری می توانند به شرح شخصیت ها و وقایع داستان شان بپردازند. جانمایه بیشتر مثنوی های امروز مسائل و دغدغه های اجتماعی است و طوری که اشاره کردیم در این مورد از شعر مقاومت می توان نام برد.

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

 

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ای كه تهی بود، بسته خواهد شد

 

و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

 

همان غریبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌

و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌

***

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم كه هر كه مرا دیده‌، در گذر دیده‌

 

منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود

 

به هرچه آینه‌، تصویری از شكست من است‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌

 

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌

تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

 

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

***

چگونه باز نگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

 

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌

و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

 

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود

قیام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

 

شكسته‌بالی‌ام اینجا شكست طاقت نیست‌

كرانه‌ای كه در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

 

مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم‌

مگیر خرده‌، كه آن پای دیگرم آنجاست‌

***

شكسته می‌گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

 

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌

شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

 

تو هم به‌سان من از یك ستاره سر دیدی‌

پدر ندیدی و خاكستر پدر دیدی‌

 

تویی كه كوچه غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

 

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

***

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بته مستوجب درو هم داشت‌

 

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان

اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان‌

 

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

 

دم سفر مپسندید ناامید مرا

ولو دروغ‌، عزیزان‌! بغل كنید مرا

 

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

 

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

 

خدا زیاد كند اجر دین و دنیاتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

 

همیشه قلك فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد

در این مثنوی به عنوان یکی از شاخصه های مثنوی امروز که توسط شاعر نام آشنا و بزرگ معاصر محمد کاظم کاظمی در مهاجرت سروده شده و قسمتی از آن دکلمه شد دیده می شود که زبان به شکل گسترده ای به سمت زبان مردم حرکت کرده و هم زمان حرف ها و دغدغه های شاعر هم راه این زبان ساده و صمیمی به به سوی دردها و رنج های مردمی کشیده شده که بار طاقت فرسای مهاجرت را به دوش می کشیدند و می کشند.

در مثنوی امروز نو آوری هایی از منظر شکل نیز صورت گرفته که به طور مثال به تلفیق قالب غزل و مثنوی می توان اشاره کرد طوریکه در جریان یک مثنوی ناگاه غزل دیده می شود و دوباره مثنوی به حالت ااول خود بر می گردد و تا پایان ادامه می باید . به مثنوی هایی که در خود غزلی را نیز پنهان دارند مثنوی غزل می گویند. و از نظر زبانی نیز طوریکه گفتیم مانند دیگر قالب ها زبان مثنوی به سمت زبان امروز نزدیک شده و صرف شکل ظاهری مثنوی را در کارهای امروز می بینیم و از تصاویر و ترکیبات گرفته تا درونمایه آثار تفاوت های زیادی با شعرهایی که در گذشته در این قالب داشتیم پیدا کرده است.

کاري از رامين

+ نوشته شده توسط رامین در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 12:41 بعد از ظهر |

 قاتلی برای کشتن وزیری کمر بسته بود و می خواست در پیش روی مردم مغز وزیر را پاشان کند. بعد از تلاش بسیار، روزی در مقابل دفتر وزیر تفنگچه اش را بر شقیقۀ او گذاشت و فیر کرد.

پاسبانان، قاتل وزیر را گرفتند و می خواستند که وزیر را با شتاب به شفاخانه ببرند، اما وزیرعطسه یی زد و با کلۀ سوراخ شده از جایش بلند شد؛ گویا که خاری در پایش نخلیده باشد. همکاران دور و پیش وزیر،در چاه حیرت افتاده بودند و زبان های شان را می گزیدند.

وزیر به دفترش برگشت. دو سال از این روی داد گذشت. روزی وزیر در دفترش بیهوش شد، او را با شتاب به شفاخانه بردند، بعد از انجام عمل جراحی مرمی را از سرش بیرون کشیدند و وزیر به هوش آمد.

این حادثه به گوش خبرنگاران رسید، همه به سوی داکتر مؤظف هجوم آوردند و از او پرسیدند:

ـ جناب پروفیسور، لطفاً توضیح بدهید که، در دو سال گذشته این مرمی، درداخل کلۀ وزیرچه می کرد؟

داکترگفت:

ـ هیچ، این مرمی نادان، به دنبال مغز وزیر صاحب می گشت.

احسان الله سلام

+ نوشته شده توسط رامین در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 11:29 قبل از ظهر |

كلات نادر

زندگینامه و بیوگرافی مختصری نادر شاه افشار
نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یکعده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند . او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی  است . 12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسیله عده ای خائن  کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد ...در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم :

نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .

نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری  ابدی برای  کشورم کسب کنم .

نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم  همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در

اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .


نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

نادر شاه افشار : هر سربازی  که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران  تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...

نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنیت آن است .

نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندایي از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم

 

رامين

+ نوشته شده توسط رامین در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 1:16 قبل از ظهر |
افزایش سن بر توانایی باروری زنان و مردان تاثیر منفی دارد
افزایش سن بر توانایی باروری زنان و مردان تاثیر منفی دارد
محققان می گویند به شواهد بیشتری دست یافته اند که نشان می دهد مردان هم مانند زنان دارای ساعت بیولوژیکی هستند که از نیمه دهه سوم زندگی شروع به فعالیت می کند.

محققان فرانسوی پس از مطالعه بیشتر از ۱۲ هزار زوج به این نتیجه رسیده اند که توان باروری مردان پس از ۳۵ سالگی کاهش می یابد.

به گفته آنان قدرت تولید مثل مردان پس از ۴۰ سالگی به میزان بیشتری کاهش می یابد. مطالعات قبلی هم نشان داده بود پس از این سن باروری طبیعی و مصنوعی به وسیله مردان سخت تر می شود.

به گفته محققان فرانسوی، علت کاهش توان باروری مردان با بالا رفتن سن، آسیب دیدن دی ان ای سلول های اسپرم است.

خطر سقط

محققان فرانسوی تحقیقات خود را متوجه زوج هایی کرده بودند که بین سال های ۲۰۰۲ و ۲۰۰۶ به یک مرکز باروری در پاریس مراجعه می کردند.

باروری در این زوج ها به وسیله لقاح مصنوعی داخل رحمی انجام می شد. این روش در زوج هایی که کار گرفته می شود که هر دو نفر از نظر باروری سالم هستند و مشکلی از نظر اسپرم و تخمک ندارند.

محققان اسپرم مردان مراجعه کننده را از نظر کیفیت و کمیت سلول ها و قابلیت تحرک آنها بررسی کردند.

آنها همچنین میزان باروری های موفق و ناموفق را هم ثبت کردند.

همان طور که محققان فرانسوی پیش بینی می کردند، در زنانی که سن آنها بالای ۳۵ سال است، احتمال سقط و بارور نشدن بیشتر از زنان جوان تر است.

در این حال، به گزارش این محققان زمانی که سن پدر بالای ۳۵ سال است، احتمال سقط جنین افزایش می یابد.

با بالا رفتن سن مردان از ۴۰ سال، احتمال باروری کاهش می یابد. در این سن یک سوم بارداری ها به سقط ختم می شود و تنها ده درصد موارد درمانی با باروری موفق زوج همراه است.

درمان ناباروری

به گفته دکتر استفانی بالوک که نتیجه این تحقیقات را در کنفرانس انجمن اروپایی باروری و جنین شناسی ارائه کرد، نتیجه این تحقیقات برای زوج هایی که در پی تشکیل خانواده هستند، بسیار مهم است.

به گفته او، نتیجه این تحقیقات نشان می دهد بهتر است برای درمان زوج های ناباروری که در سنین بالای ۳۵ سال هستند به جای لقاح مصنوعی داخل رحمی از باروری آزمایشگاهی (آی وی اف) استفاده شود.

در این حال به گفته دکتر آلن پیسی، دبیر انجمن باروری بریتانیا، این تحقیقات نشان می دهد که مردان نیز از تاثیر منفی افزایش سن بر قدرت تولیدمثل مصون نیستند.

 
+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 2:48 بعد از ظهر |
تامس بیتی

تامس بیتی بچه دار شدن خود را معجزه دانسته است

 
یک مرد آمریکایی که زن به دنیا آمده بود اما برای "تنظیم" جنسیت تحت عمل جراحی قرار گرفته اکنون یک دختر زاییده است.

هرچند توماس بیتی، 34 ساله، قانونا مرد به حساب می آید اما او اندام تناسلی زنانه اش را علیرغم برداشتن سینه ها حفظ کرده است.

بنابه گزارش ها حال آقای بیتی و دخترش که در بیمارستانی در شهر بند در ایالت اورگان هستند خوب است.

وی با استفاده از اسپرم یک اهداکننده ناشناس با تلقیح مصنوعی باردار شد.

یک منبع در بیمارستان مرکز پزشکی سن چارلز به شبکه "ای بی سی" آمریکا گفت که زایمان روز یکشنبه و به شیوه طبیعی انجام شده است.

این درحالی است که براساس برخی گزارش ها، آقای بیتی عمل سزارین انجام داده بود.

مدل سابق

آقای بیتی که ریشی کم پشت دارد وقتی اعلام کرد که باردار است - در ماه آوریل - در سراسر جهان خبرساز شد.

وی به اوپرا وینفری، مجری یک برنامه تلویزیونی، گفت که رؤیای او بچه داشتن است.

وی گفت: "من تصمیم گرفتم با اندام تناسلی ام کاری نکنم چون می خواستم روزی بچه دار شوم."

آقای بیتی در هاوایی با نام "ترسی لاگوندین" به دنیا آمد و بزرگ شد و یک بار در مسابقه زیبایی دختران نوجوان به مرحله نهایی رسیده بود.

وی به مجله "پیپل" گفت وقتی 20 و اندی سال داشت تصمیم گرفت تغییر جنسیت دهد و رسما چنین کرد.

او پنج سال با زنش نانسی زندگی کرده است.

دکتر کیمبرلی جیمز، پزشک آقای بیتی، در ماه آوریل گفته بود: "این بچه کاملا سالم است. این چیزی است که من یک حاملگی نرمال می دانم."

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 1:59 بعد از ظهر |

احمدظاهر در بیست چهارم جوزای سال ۱۳۲۵ خورشیدی در کابل یا به قولی در استان لغمان زاده شد. وی پس از نشان دادن استعداد در موسیقی در رادیو افغانستان برنامه‌هایی اجرا نمود. وی پس از گذراندن دوره دانشسرا (دارالمعـلمین) راهی هندوستان شـد تا به تحصیلات موسـیقی به پردازد. شـاید او اولین کسی بود که آلات موسـیقی غـربی را بر موسـیقی افغانی وفـق داد و سازهای آکاردئون، ارگ و ترومپت و غیره را به موسـیقی افغانی هـدیه آورد. آوازه او از طریق موسیقی از شهرت پدرش که صدراعظم وقت بود بالاتر رفـت. او در سـال ۱۳۵۱ خورشیدی لقب بهترین آوازخوان سال افغانستان را به دســت آورد.

احمد ظاهر بخاطر درگیری‌های خانوادگی راهی زندان شد و درین هـنگام بود که مادرش درگذشت. پس از رهایی از زندان در عـروسی دختر زمامدار وقـت «حفیظ‌الله امین» بنابر اصرار دخترش شـرکت کرد و آواز خواند. پس از آن وی به دست حکومت خلق در سی‌وسومین زادروزش در شاهراه سالنگ به قتل رسید.

 

شاعر : اشعار آهنگهای احمد ظاهر
دسته : عشقی
عنوان شعر : ای خدا

ای خــدا ! مادر من باز به من ده

مادر من اختر من گوهر من باز به من ده

مادر ناز پرور من باز به من ده

جدا ز روی مادرم قسم به آستان تو

حلقه شده به گردنم ماه تو آسمان تو

شعله زند به جان من نور ستارگان تو

قسم به نام پاک تو بزرگی قرآن تو

خار بود به چشم من بهار تو خزان تو

تنگ بود به چشم من زمین تو خزان تو

ای خدا ! مادر من باز به من ده

 

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 11:12 قبل از ظهر |

A celebrity of enduring popularity almost three decades after his death, Ahmad Zahir is considered as a legend and an icon of Afghan music. Born on June 14, 1946, he was the son of late Dr. Abdul Zahir (born 1910, in Laghman), who was an influential Afghan politician and a one time Afghan Prime Minister (1971-1972) during the reign of King Zahir Shah.

Ahmad Zahir attended Habibia High School in the early 1960s and his interest in music developed during this period where he often sang in his school concerts, accompanied by his band that was made up of mainly his friends and classmates: Nabil Miskinyar on drums, Omar Sultan on guitar, Farid Zaland on congas and Kabir Howaida on piano, as well as other talented musicians who would accompany him from time to time. He himself would mainly play the accordion as he sang. In one particular concert, during his school days, he sang so beautifully that his schoolmates declared him “Bulbul-e Habibia”. The band, which later became known as the Amateur Band of Habibia High School, gained popularity with their performances in local concerts during celebratory occasions such as Nouroz, Eid, and Afghan Independence Day.

After his graduation from high school he attended and graduated from Darul Malimeen (Teachers’ College) in Kabul. He continued his higher education for two more years in India to get his degree as an English instructor. But his true calling, of course, was to sing. With the approval and encouragement of his family he was able to pursue his true love of music. Rising from the acclaim of the band, Ahmad Zahir branched onto his solo career. Carrying his musical instincts to new heights, he began composing songs based on well-recognized Dari poems. The meaning and depth of his songs quickly garnered him national attention as did the tenor voice that was complementary to a wide range of musical notes. His first recorded song, gar kuni yak nizara, was also his own composition, sung in the pilo raga, which he had not been taught by anyone at that time. With this song he proved his God-given talent and true genius, at an early age, which the Almighty blessed him with. He continued composing and recording his future songs such as azeezam ba yaadat, ahista-ahista, akhir ay darya, hama yaranam, agar sabza boodam, guftam ke mekhwaham tura, shabe ze shabha, parween-e man and many more.

After a couple of years Ahmad Zahir married and his first and only son, Rishad was born. By this time he had already decided that he was simply not made for teaching, but that music was his true destiny. Besides teaching and his musical interests, at that time, he also held a job at Kabul Times as a journalist. But by this time his popularity had reached such a height that it was pretty clear to him and his family that he was born to sing. Unfortunately, as his popularity grew, his marriage was starting to fail and it resulted in a divorce.

Later on, he married his second wife, from whom he was expecting his second child. He had chosen the name Shabnam should it be a girl. By this stage in his life he was on top of the world. He had already been chosen singer of the year several times and he had recorded over 19 albums, each containing 12-16 new songs. Aside from his albums, he also had many hits on the national radio, not to mention a vast collection of his wonderful majlisi recordings. But his voice recordings were not the only means through which his vast pool of fans was able to listen to his enchanting voice. He also organized huge concerts in Kabul and other major cities of Afghanistan, leaving the most memorable impressions in the hearts of his fans. Throughout this adventurous journey of his life, he was able to make many friends and countless fans because of his great charisma, charm, and friendly personality.

With the changes in the political landscape of Afghanistan, Ahmad Zahir became conscious of the socio-political transformation of his homeland. He adjusted his tone and the contents of his music to reflect his feelings through his songs, such as zindagi akhir sar Ayed, bigzarad bigzarard, and safar bee roshenAyee. Such songs, which carried revolutionary lyrics and reflected the feelings of a patriotic artist, stirred enough controversy in the political realms, which would later cost him his life.

On his 33h birthday (June 14, 1979) he was assassinated by the order of a communist general named Daud Taroon who used one of Ahmad Zahir’s best friends as an accomplice to carry out his orders. Taroon was not only an envious and jealous enemy of Ahmad Zahir, but also because Ahmad Zahir’s political stance was at odds with the communist government of the time. Sadly, his precious Shabnam, whom he was eagerly looking forward to, would come into the world on the same day of his passing.

More than a quarter of a century after his death, his popularity remains strong among his fans. Many Afghans truly love him from the heart, whether it is the younger generation, born outside of Afghanistan, who can barely understand the lyrics of his music; or those who grew up during the heydays of Ahmad Zahir; or those who saw him live in-concert and in person; or whether it is the much older generation who are now more understanding and appreciative of his legendary work. Ahmad Zahir will continue to live in the hearts of his fans.

In the past 28 years, many talented artists and musicians have come and gone, but Ahmad Zahir’s voice, talent, fame, and charisma, has remained unrivaled. He remains a source of inspiration for new and aspiring artists and has rightfully earned the title of Afghanistan’s Nightingale. His legacy as the most celebrated musical phenomenon in Afghanistan and the embodiment of modern Afghan music goes on.

May Allah bless his martyred soul!

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 12:23 بعد از ظهر |

 

متاسفانه از گذشته‌های دور نگاه انسان‌ها به زن به صورت کالایی بوده که درتملک مرد قرارداشته است؛ این نگرش در رم باستان و فرهنگ یونانی به خوبی قابل رویت است. ازدیدگاه انسان آن دوره، زن قابل خرید و فروش و معامله بوده و به شکل کالایی، قابلیتِ دست به دست کردن و تبادل داشته است. درآن دوره زن و برده، ارزش یکسانی داشتند و تا ظهور مسیحیت که به دلیل حضور حضرت مریم (س) به عنوان اساس و پایۀ شکل گیری چنین شریعتی، نظام ارزشمندی زن را بنیان نهاد و تاثیر شگرفی درایجادِ دیدگاهِ خاص به زن داشت، این نگرش ادامه پیدا کرده است.

با ورود اسلام به اروپا که مقارن با قرون دهم و یازدهم میلادی بود، دیدگاه انسان‌ها به زن همچنان و به آرامی، دست‌خوش دگرگونی شگرفی شد. با این‌همه، پس از رنسانس درقرون چهاردهم، پانزده و شانزده میلادی و نیز در سده‌های هفدهم و هجدهم میلادی به دلیل پیدایش سکولاریسم دراخلاق، سنت وفرهنگ، زنان بیشترین آسیب را دیدند. دراین دوره جایگاه زن به چنان درجه نزولی رسیده بود که هنرمندان و اندیشمندان و دانشمندان زن با اسامی مستعار مردانه فعالیت می‌کردند که تاریخ گواه این مدعاست. و شاید این سرآغازی بود برای پیدایش جنبش‌های فمینیستی، در اواخر قرن نوزده میلادی.

                                                           
فمینیسم چیست؟


گفته شده که، واژۀ فمینیسم، اولین بار درمقاله‌ای که توسط الکساندر دوما نوشته شده بود، به زنانی اطلاق شد که رفتاری مردانه داشتند، و درسال ۱۸۷۳ این واژه رسما به عنوان واژه‌ای سیاسی، وارد فرهنگ فرانسه شد و جنبش‌های آن دراعتراض به نابرابری حقوق زنان و مردان وبی عدالتی به زن، آرام آرام شکل گرفت، که دراثر گذشت زمان به شکل یک حرکتِ فرهنگی درآمد که به اقتضای زمان شاخه‌های متعددی ازجمله فمینیسم مارکسیستی ،فمینیسم سوسیالیستی، فمینیسم رادیکالی،فمینیسم لیبرالی، فمینیسم با رویکرد فرامدرن و نیزفمینیسم اسلامی پیدا کرد.
با پیدایش جنبشهای فمینیسمی، زنان زیادی دراین باره نوشتند، به عنوان مثال خانم «سیمون دوبوار» که تحت گرایشاتِ شدید رادیکالی و از پیروان مکتب فلسفی اگزیستانسیالیسم بود، در سال ۱۹۴۸با نوشتن کتابِ «جنس دوم»، تاثیر فراوانی در بنیان این نهضت داشت. او معتقد بود که زن، زن به دنیا نمی‌آید بلکه او را زن می‌کنند؛ یعنی طرح و شکلی که زندگی در پیش پای او قرار می‌دهد او را موجودی ضعیف‌تر و در حقیقت جنس دوم می‌کند. رویای دوبووار در کتاب جنس دوم، رسیدن به‌ آگاهی و آزادی یی است که در آن زنان بتوانند هویت خویش را باز شناسند.
در اوایل قرن نوزدهم، ویرجینیا وولف که خود به نوعی قربانی تبعیض جنسیتی، آنهم در خانواده‌ای اشرافی و فرهیخته شد، و محروم از تحصیل در کالج گشت، با نوشتن آثاری نظیر «اگر شکسپیر خواهری داشت» و نیز «اتاقی برای خودت»، آرزو و تلاش خود را برای رسیدن زنان به حقوقی عادلانه آشکار کرد. دوریس لسینگ که توانست در سال ۲۰۰۷جایزه نوبل ادبی را بالاخره از آن خود کند، یکی از فعالان عرصه‌ی سیاسی و از جمله نویسندگانی بود که همواره متهم به گرایشات فمینیستی بود. مشهورترین کتاب دوریس لسینگ «دفترچه خاطرات طلایی» اوست که دراواخر دهۀ پنجاهِ قرن بیستم نوشته شد و او را به عنوان زنی فمینیست مطرح کرد. خود لسینگ دراین باره می‌گوید: « زنان زمان زیادی مورد تحقیرمردان واقع شده‌اند وحالا جایگاهِ‌شان به گونه‌ایست که می‌توانند انتقام بگیرند و این انتقامی بدیهی‌ است.» (مصاحبه شبکه تلوزیونیABCبا دوریس لسینگ) اگرچه که لسینگ بعدها داشتن هرگونه گرایشات فمینیستی را مردود نمود و تنها اعتراف به داشتن آرزوی حقوق برابر و عدالت بین زنان و مردان، نمود.
در ایران، پیدایش این نهضت با رویکرد اسلامی آن، ازدورۀ مشروطیت آغاز شد و هم زمان با آن نویسندگان مرد و زن زیادی درآن باره نوشتند. زنانی که خواستار فرصت‌های برابر اجتماعی با مردان و احساس حس ارزشمندی و پذیرفته شدن از سوی جامعۀ مرد/پدر سالار بودند. اگرچه که این فعالیت‌ها نهادینه و یک‌سو نگر نبود، اما نمی‌توان به تلاشی که برخی اندیشمندان و روشنفکران در این زمینه می‌نمودند هم بی‌توجه بود.
بعدها این طرز نگاه به جنبش های زنانه - فمینیست – شکلی ملایم‌تر و روشنفکرانه‌تری به خود گرفت، و زنانی که در این عرصه فعالیت می کردند سعی نمودند تا در کنار مردان جامعه عنصری خلاق و پویا و موثر باشند. و شاید برجسته‌ترین فعالیت‌ در این مورد سهم زنانی بود که می‌نوشتند؛ و یا در عرصه‌های دیگر فرهنگی فعالیت می‌نمودند.
یکی از زنانی که دراین باره آشکار و بی پرده می‌سرود ومی‌نوشت، فروغ فرخزاد بود، او در نامه‌ای که در سال ۱۳۴۳ در مجلۀ فردوسی به چاپ رساند، خطاب به کسانی که با ذوق نوشتن و شعر گفتن او برخوردی خصمانه داشتند و آن‌را حمل بر، برداشت‌های صرفاً مغرضانۀ خود می‌کردند، که البته دلیل اساسی آن برمی‌گشت به زن بودن فروغ، می‌نویسد: «...آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آنها با مردان است، من به رنج‌هایی که خواهرانم دراین مملکت دراثر بی عدالتی‌های مردان می‌برند، کاملاً واقفم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها وآلام آنها بکار می‌برم. ...آرزوی من اینست که مردان ایرانی از خودپرستی دست بکشند و به زنها اجازه بدهند که استعداد و ذوق خودشان را ظاهر سازند.»
اگرچه که در برخی جریانات تاریخی و سیاسی و در بعضی ازقسمتهای تاریخ، بدلیل ملاحظاتی، بی‌عدالتی و تبعیض نسبت به زنان کمی کمرنگ تر شد، اما هرگز ازبین نرفت و همین امر موجب شد تا بسیاری از زنان نویسنده، با انگیزۀ درشت نمایی و ایجاد چالش و حتی با هدفِ واگویی دردهای پنهان و آشکارِ زن ایرانی، به آن بپردازند.
                                                                     
زنانه نویسی: آری - نه

باید بپذیرفت که هر متن و اثری وقتی خلق می‌شود داری هستی و ذاتی‌ست که منسوب به خالق آنست و از این‌رو نمی‌توانیم تاثیر زنانگی و زن بودن را در آثار نویسندگان زن نادیده بگیریم. نمی‌توانیم سرشتی را که موجب پدید آمدن اثر می‌شود مدفون کنیم، و فقط به صرف این تئوری که نباید ادبیات را تفکیک جنسیت نمود، ذات نوشتن را در زن نادیده بگیریم، در حالیکه خلقت زن همواره با اضطراب آفرینش و تولد همراه بوده است. تفاوت زنانی که نویسندگان مرد خلق می‌کنند با زنانی که یک نویسنده زن خلق می‌کند در همذات پنداری آن نهفته است. و نمی‌توان این ذات مشترک را که مخلوق تمام عواطف و احساسات مشترکی است که بین موجوداتی به نام زن، وجود دارد و فقط زنان قادر به درک عمیق آن هستند نادیده انگاشت.
در هر حال این نگرش درآثار نویسندگانی چون سیمین دانشور، فروغ فرخزاد، سیمین بهبهانی، زویا پیزراد، شهرنوش پارسی پور، گلی ترقی، غزاله علیزاده و نیز نویسندگان نسل بعد ازآنها، چون فرخنده آقایی،شیوا ارسطویی، منیرو روانی پور، میترا الیاتی، میترا داور، ناهید طباطبایی و و و... همراه با طرح مسائل ومشکلاتِ اجتماعی زنان با جهت گیری عدالت‌خواهی، دیده می‌شود.
سیمین دانشور در رمان «سووشون» شخصیت زنی را به نام زری ترسیم کرده است که در طی داستان دچار دگرگونی عمیقی می‌شود و در حقیقت از خانه به اجتماع کشیده می‌شود . این تحول زاییده‌ی تجاوزی‌ست که از عاریه گرفتن گوشواره‌هایش و اسب پسرش برای دختر حاکم تا کشته شدن شوهرش یوسف، به طول می‌انجامد.
همه‌ی زنان سووشون، حتی چهره‌هایی منفی چون عزت الدوله، هریک به نوعی وجوه گوناگون ستمدیدگی، بی‌پناهی، ناکامی، فداکاری و تحمل زن ایرانی را به نمایش می‌گذارند.(حسن میر عابدینی – صد سال داستان‌نویسی ایران – نشر چشمه)
غزاله علیزاده نیز، نویسنده‌ای بود که هرگز با زن بودن خود تعارضی نداشت و در آثارش نشان داد که طرفدار یک جریان روشنفکری - و نه فقط فمینیستی - است که در آن با آگاهی از تفاوتهای طبیعی زن و مرد خواهان احقاق حقوق اجتماعی و طبیعی زنان است (فمینیسم لیبرالی). او نویسنده‌ای آرمان گرا و طرفدار ایده‌الیسم بود و بی‌آنکه ضدیتی با مردان داشته باشد از وجود یک جامعه مرد محور یا به عبارتی مرد/پدر سالار، در رنج بود و این را در آثارش با خلق شخصیت زنانی که در برابر سنت گرایی سر بر شورش و عصیان می‌گذارند، نشان داد. در حقیقت او بی آنکه در پشت آثارش پنهان شود و یا با زن بودن خود در ستیز باشد خواهان سهم زنانه‌اش از طبیعت بود. جستجوی این سهم زنانه از زندگی در آثار گلی ترقی با خلق داستان «خانه‌ای در آسمان» به اوج می‌رسد زنان داستان‌های گلی ترقی، آرزو دارند تا در جایگاه‌های واقعی خود – مادر، همسر، دختر - قرار بگیرند، گلی ترقی با طراحی فضاهایی شیرین و غریب سعی در برآوردن این آرزوی زنانه دارد. مردان داستان‌های ترقی نه خیلی تیزهوش تر از زنانند و نه برتری خاصی به زنان دارند اما دوست دارند که سالار باشند و شاید این تداعی همان نظام سنتی باشد که حاکم بر داستان‌های او است، اگرچه که در تعارض و کشمکش با دنیای مدرن و ایده‌ال قرار دارد.
این رویکرد در آثار زویا پیرزاد به شکل دیگری نمود می‌کند، زویا پیرزاد در کنار مردانی منفعل و کم‌رنگ که کمترین تاثیر را در شکوفایی زن دارند، سعی دارد زنانی سر به عصیان برداشته از پوسته سختی که اجتماع و زندگی به حکم زن بودن به دور آنها تنیده، را ترسیم نماید. اما زنان داستان‌های او اگرچه وجود دارند و برخواسته از یک نگرش رئالیسم تلخ و گزنده هستند اما مانند مردان منفعل و خسته و تسلیم شده‌اند. در داستان «لکه» که از اولین مجموعه‌ی خانم پیرزاد با نام «همه‌ی عصرهاست»، زنی توصیف می‌شود که سی سال در یک خانه‌ی کوچک در ته یک کوچه‌ی خلوت تمام زندگیش را به این امید گذرانده که غروب لکه‌ای از لکه‌های خوفناکی که از دورست شهر می‌بیند، جدا شود و به سمت خانه بیاید. زن در استحاله‌ی این تلخی و پوچی تمام داستان ما را همراه می‌کند و در آخر هم در سکونی که منشا آن در خود زن نهفته است تسلیم همان لکه می‌شود.
در آثار نویسندگان نسل بعدتر، این نگرش به نوعی دیگر در نوشته‌های خانم شیوا ارسطویی و شخصیت تکرار شونده‌ای به نام شهرزاد در داستان‌هایشان دیده می‌شود. این زن یعنی شهرزاد نماد همه‌ی زنان است با تمام زنانگی‌هایی که مستقل از مرد عمل می‌کند. و از همه مهمتر این که قصه‌گویی است که مادر تمام قصه گویان جهان است و باز مهمتر از آن‌هم این است که او یک زن است؛ و زنی که در تمام زنان عالم تجلی یافته است. در رمان «بی بی شهرزاد» زنانی خلق شده اند که نمادهایی ملموس از زنانی هستند که در اجتماع وجود دارند زن – مادر، زن – معشوقه، زن – مرد، زن – زن و شیوا ارسطویی با تغییر زاویه‌ی دیدی که در داستان‌هایش می‌دهد و با تغییر شهرزادهای قصه‌اش سعی در نشان دادن رنج تنهایی و محرومیت زنان قصه‌اش را دارد. زن – مادر، در رمان «بی بی شهرزاد» نمادی از رنج و محکومیت است محکومیتی که شاید از عشق به فرزندان ناشی می‌شود و یا زن – زن، که محکوم به محرومیت است محرومیتی که در تنهای‌اش تجلی می‌یابد.
در داستان بلندِ «خنکای سپیده دم سفر» اثر ناهید طباطبایی زنانی را از قشر پایین جامعه می‌بینیم با ویژگی‌هایی ابژه و قابل لمس و شاید از پشت عینکی از وسواس‌های حسی. زنانی مانند «حمیرا» که در رویا و وهم و خیالات دنیای‌اشان را ساخته‌اند و زندگی‌اشان در سیاهی و تاریکی رنج آوری فرو رفته است. زنانی مانند شیدا که حتی از رویایی برای خوش بودن هم محرومند ، و محکوم به تحمل ناکامی و تلخی هستند که شاید پایانی نداشته باشد مثل راهی که از ابتدا بن بست است.
در داستان کوتاه کلید اثر میترا داور هم زنی را می‌بینیم که در ترس و اضطراب تجاوز و تعدی است، زنی که همه‌ی مالکیت‌های دنیایش در یک کلید نمادینه شده است. در این اثر زیبا کلید تمثیلی است از تمام توان یک زن برای حفظ ارزش‌هایی که شاید در یک قالی کهنه و نخ نما نهفته است. ارزش‌هایی که زن برای حفظ آن مضطرب و نگران است و حتی به کلیدی که در انتها مجددا به دست می‌آورد نیز نمی‌تواند امیدی داشته باشد.
این نگاه در رمان «از شیطان آموخت و سوزاند» و یا در «جنسیت گمشده»، اثر خانم فرخنده آقایی هم به نوعی دیگردیده می‌شود. فرخنده آقایی با مطرح کردن مشکلات زنان از جمله زنان بی‌سرپرست و یا زنان آواره سعی در برجسته کردن مشکل این گروه از زنان دارد و در کنار پرداختن به ادبیات تلاش دارد با دیدی زنانه و ریز بینی، توجه جامعه را به سمت این مشکلات معطوف نماید؛ در حقیقت به نظر می‌رسد آقایی در آثاری که از این‌ دست نوشته است، انگشتِ اتهامش را به سمت جامعه نشانه رفته است.
شاید بهتر باشد در اینجا این نکته یادآور شود که مقصود ما از زنانه نویسی، از زن نویسی نیست چرا که در این مقوله نویسندگان توانای زیادی از جمله محمود دولت‌آبادی با رمان کلیدر که چهره‌ی واقعی و چند وجهی زن را به زیبایی خلق کرده است، قلم فرسایی نموده‌اند. یا زنانی که میخاییل شولوخوف در رمان دن آرام آفریده‌است آنهم با شخصیت‌هایی که غلیرغم تک بعدی بودن و اغراق آمیز بودنشان به راستی که شاهکاری ست. و یا حتی زنانی که فردوسی بزرگ در شاهکار «شاهنامه» خلق نموده‌است. اما آنجا که یک زن نظیر سمین دانشور به خلق شخصیتی مثل «زری» در رمان سووشون می‌پردازد تنها آن ذات همذات پنداری آن است که در شخصیتِ زری تجلی می‌یابد. و این شاید همان‌چیزی ست که به زنانه نویسی تعبیر می‌شود. به شرطی که بپذیریم که اصولا ادبیاتی به اسم ادبیات زنانه، حیات ذاتی داشته باشد.
منبع: والس ادبی

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 5:24 بعد از ظهر |
اخیراً دولت افغانستان نسخه خطی جلد چهارم کتاب سراج التواریخ نوشته فیض محمد کاتب را خریداری کرده و در آرشیو ملی این کشور بایگانی کرده است.

با خریدن این نسخه دوره چهار جلدی نسخه های خطی کتاب سراج التواریخ که به خط خود "ملا فیص محمد کاتب هزاره" نوشته شده در آرشیو ملی افغانستان تکمیل شده است.

حلیم تنویر پژوهشگر تاریخ و سرپرست آرشیو ملی افغانستان در گفتگویی با بی بی سی گفت نسخه خطی جلد چهارم این کتاب را دولت افغانستان از یک کتابخانه خصوصی به قیمت ۲۵ هزار دلار خریده است.

آقای تنویر گفت موضوع خریداری این نسخه از سال گذشته مورد بحث مقامات دولت افغانستان بوده و اخیراً با تایید ریاست جمهوری، پارلمان و مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ، این کتاب خریداری شده است.

جلد چهارم این کتاب، به خط نستعلیق فیض محمد کاتب است و شامل ۱۴۶۷ صفحه به قطع ۲۰ در ۱۷ سانتی متر می شود.

مطابق نوشته خود نویسنده در صفحه آخر کتاب، این بخش سراج التواریخ در ششم حوت (اسفند) سال ۱۳۰۴ خورشیدی به پایان رسیده است.

این جلد کتاب سراج التواریخ، که پس از مرگ حبیب الله خان نوشته شده، حوادث دوره سلطنت او را از ۱۳۱۹ تا ۱۳۳۷ هجری قمری در بر دارد.

توقیف؟

نویسنده در مقدمه این جلد از کتاب نوشته است که این بخش از کتاب را به دستور فیض محمد خان، وزیر معارف دولت امان الله خان نوشته است.

فیض محمد کاتب که خود در دربار حبیب الله خان به دقت ناظر تحولات بوده بسیاری از مسایل پشت پرده را در این کتاب نوشته که در کتاب های دیگر نیامده است.

بنا بر این مقدمه نویسنده حمایت هاشم شایق، معاون اداره دارالتالیف دولت امانی را هم با خود داشته است.

با وجود این کاتب در مقدمه جلد چهارم این کتاب ابراز امیدواری کرده است که کتاب او دیگر "توقیف" نشود و نویسنده دچار "یاس" و از حقوق خود "محروم" نشود.

اشاره نویسنده ظاهراً به سرنوشت نسخه چاپ شده جلدهای اول تا سوم کتاب سراج التواریخ است که به دستور امیر حبیب الله خان در چاپخانه سلطنتی مصادره و از بین برده شد.

اما این کتاب در زمان سلطنت امان الله خان هم -با وجود این که آزادی های بیشتری به میان آمد و شاه شخصاً از این آزادی ها حمایت می کرد - به چاپ نرسید.

حلیم تنویر، نویسنده و پژوهشگر تاریخ افغانستان، در این مورد می گوید: "حتی امان الله خان نمی خواست صدای مخالفانش چاپ شود و نظریات شان چاپ شود؛ او دیگر ضرورت به این نداشت که تمام حوادث دوره امیرحبیب الله خان چاپ شود."

جلد سوم

بر اساس نسخه موجود جلد چهارم این کتاب نویسنده ۱۳۷ صفحه مطالب مربوط به جلد سوم را نیز در آغاز جلد چهارم آورده که تاریخ پایان این قسمت ۱۳۰۳ خورشیدی است.

ظاهراً این قسمت جلد سوم سراج التواریخ که سانسور نشده و حوادث سالهای اخیر سلطنت عبدالرحمان خان را در بر دارد، در نسخه چاپی جلد سوم این کتاب نیامده است.

جلد سوم سراج التواریخ مانند جلدهای نخست و دوم آن به دستور حبیب الله خان نوشته شد و او شخصاً نظارت بر کار نوشتن آن را به دوش گرفت و به گفته خود او در مقدمه جلد اول این کتاب، آن را " شخصاً حک و اصلاح" کرده و دستور چاپ داده است.

سانسور

در نسخه خطی جلدهای اول و دوم سراج التواریخ، که به زمان پیش از حکومت خانواده حبیب الله خان مربوط می شود، نظارت و سانسور زیاد دیده نمی شود؛ اما در جلد سوم این مساله واضح است.

مولوی عبدالروف، به عنوان "منشی حضور" شاه متن فارسی این کتاب را نظارت کرده و شخصی به نام عبداللطیف مدرس، که مورد اعتماد امیر بوده جملات عربی کتاب را بررسی کرده است.

آنان بیشتر مانند ویراستاران "صحت الفاظ، عبارات، مضامین و معانی" جزوه های سراج التواریخ را بررسی و در پای آنها امضا کرده اند.

بر اساس نسخه های خطی موجود سراج التواریخ امیر حبیب الله خان شخصاً این جزوه ها را پس از بررسی این دو ویراستار، شبانه بررسی و امضا کرده و دستور چاپ آنها را داده است.

امیر و دو ویراستار سراج التواریخ در برخی از جملات تغییراتی را تغییراتی را وارد کرده اند. در برخی جملات دیگر عبارتهایی را حذف کرده یا افزوده اند؛ اما تغییرات کلی نیاورده اند.

گاهی این بررسی به مرزهای دشوار و حساسی می رسیده است. امیر در آغاز جلد سوم نوشته است: "صفحه نهم را فیض محمد کاتب جواب بگوید بعد دستخط کرده خواهد شد."

کاتب در زیر آن پاسخ داده است که موضوع را از یکی از فرمان های ثبت شده شاه نقل کرده و به علاوه آن یادآوری کرده است که برای اطمینان بیشتر موضوع از عبدالرحیم خان "تحویل دار دفاتر و کتب ثبت احکام پادشاهی" پرسیده شود.

نسخه ای دیگر

یک نسخه دیگری هم از جلد سوم سراج التواریخ به خط خود کاتب در آرشیو ملی افغانستان وجود دارد که ظاهراً از نظر امیر و منشیان او نگذشته است.

این نسخه با نسخه تصحیح شده در برخی موارد تفاوت دارد. در صفحه داخلی پشتی این نسخه کسی با قلم خودنویس نوشته که ممکن است این نسخه "مسوده اصلی" جلد سوم کتاب پیش از سانسور باشد.

این نسخه جلد سوم در ۵۰۲ برگ و به خط ریز نوشته شده است.

نسخه خطی جلدهای اول و دوم سراج التواریخ مانند نسخه چاپ شده آن در یک مجلد است.

نویسنده در جلد سوم این کتاب حوادث، لشکرکشی ها و قتل عام های دوره حاکمیت عبدالرحمان خان را به صورت زیرکانه ای شرح داده است.

بسیاری از گزارشهای مفصلی که در این کتاب از وقایع سلطنت عبدالرحمان آمده است در کتابهای دیگر نیامده است.

جلد اول و دوم

جلد اول این کتاب تاریخ افغانستان را در دوره حاکمیت خانواده سدوزایی از آغاز بنیانگذاری سلطنت آنان در ۱۱۶۰ ق. تا پایان آن در ۱۲۵۸ ق. در بر دارد.

جلد دوم این کتاب به شرح تاریخ افغانستان در زمان حاکمیت خاندان محمد زایی ها از ۱۲۵۹ تا ۱۲۹۷ قمری اختصاص یافته است.

چاپ کتاب

پس از پخش خبر تکمیل دوره چهار جلدی سراج التواریخ بسیاری ها منتظر هستند که این کتاب هر چه زودتر به چاپ برسد.

دین محمد مبارز راشدی معاون وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در این مورد به بی بی سی گفت: "وزارت کوشش می کند که زمینه چاپ آن را فراهم بسازد. ما زمینه های چاپ آن را بررسی می کنیم و امیداواریم که بتوانیم آن را چاپ بکنیم و در دسترس مردم قرار بدهیم."

حلیم تنویر، سرپرست آرشیو ملی تاکید می کند که یک کمیسیون بی طرف و کارشناس باید این کتاب را آماده چاپ کند.

با این حال به نظر نمی رسد این کتاب که شامل چهار جلد قطور می شود و ناشناخته ترین زاویه های تاریخ معاصر افغانستان را شرح می دهد به زودی به چاپ برسد.

 

 

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 3:3 بعد از ظهر |
تیم ملی فوتبال افغانستان با پیروزی در مسابقات فوتبال در آلماتی، راهش را بسوی مسابقات 'جام چلنج' که قرار است در دسامبر امسال در هند برگزار شود، باز کرد.

این تیم موفق شد در مسابقات مقدماتی 'جام چلنج' در آلماتی، بزرگترین شهر قزاقستان، در میان چهار کشور شرکت کننده مقام اول را از آن خود کند.

مسابقات 'جام چلنج' به ابتکار فدراسیون بین المللی فوتبال (فیفا) در میان شانزده کشور آسیایی که ورزش فوتبال در آنها رو به رشد است، راه اندازی شده است.

کمیته ملی المپیک افغانستان، این پیروزی را "دستاورد مهم" برای تیم فوتبال این کشور خوانده است.

محمد انور جگدلگ، رییس کمیته ملی المپیک افغانستان می گوید مسابقات اصلی در هند، قرار است بین هشت تیم برگزار شود که تاکنون چهار تیم موفق به کسب جواز شرکت در این مسابقات شده اند.

رو به رشد

اگرچه تیم ملی فوتبال افغانستان از تیم های نامدار در این عرصه در میان کشورهای منطقه به حساب نمی آید، اما به گفته آقای جگدلگ، فوتبال و در مجموع ورزش افغانستان طی شش سال گذشته به صورت قابل توجهی رشد کرده است.

تیم فوتبال افغانستان در سالهای اخیر در چندین تورنمنت منطقه ای شرکت کرده و یک بار هم بخت خود را برای راهیابی به جام جهانی سال ۲۰۱۰ در آفریقای جنوبی آزموده است.

فدراسیون فوتبال افغانستان در سال ۱۹۳۳ تاسیس شد و در سال ۱۹۸۴ به فدارسیون بین المللی فوتبال پیوست.

تیم ملی افغانستان در فاصله سالهای ۱۹۸۴ تا ۲۰۰۲ به دلیل درگیری های داخلی و نا آرامی ها، هیچ دیداری برگزار نکرد.

تیم افغانستان در سال ۲۰۰۳ در مرحله مقدماتی جام ملت های آسیا، تیم قزاقستان را شکست داد.

پس از آن هم، تیم های فوتبال افغانستان - مردان و زنان - به پیروزی هایی در مسابقات فوتبال کشورهای منطقه دست یافته اند.

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 2:58 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 10:3 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 10:1 بعد از ظهر |
ارزانترین اتومبیل جهان در 10 ژانویه، 20 دیماه در دهلی نو، پایتخت هند، به نمایش گذاشته شد.

شرکت خودروسازی "تاتا"، طراح و سازنده این خودرو است که به خاطر قیمت کم آن "اتومبیل مردم" نامیده شده است.
تاتا نانو

این اتومبیل برای مصرف خانواده ها در هند طراحی شده است

قیمت "اتومبیل مردم" - که با نام تجاری تاتا نانو به بازار عرضه می شود - حدود صد هزار روپیه یا دو هزار و پانصد دلار خواهد بود.

 در آسیای جنوبی می گوید که معرفی این خودرو بالقوه انقلابی در صنعت خودروسازی محسوب می شود؛ اما طرفداران محیط زیست ابراز نگرانی کرده اند که هجوم اتومبیل های ارزان قیمت باعث خواهد شد که تاثیر سوء مصرف سوخت های فسیلی بر آب و هوا دوچندان شود.

در هر حال، عرضه این اتومبیل ارزان قیمت به ویژه باعث خواهد شد که مردم کشورهای در حال توسعه بتوانند صاحب یک خودروی شخصی شوند.

"راتان تاتا"، رییس شرکت خودروسازی تاتا می گوید که امیدوار است "ارزان ترین" خودروی جهان بتواند زندگی مردم هند را آسانتر و امنتر کند؛ خانواده های کم درآمد در بسیاری از نقاط جهان از جمله هند مجبور هستند چند نفره سوار موتورسیکلت شوند که به لحاظ جانی بسیار خطرناک است.

"تاتا نانو"، چهار در و پنج نفره است و حجم موتور آن که در صندوق عقب خودرو جاسازی شده، 624 سی سی است.

این اتومبیل مجهز به دستگاه تهویه هوا و پنجره برقی یا فرمان هیدرولیک نیست اما مدل دولوکس آن نیز به بازار ارائه خواهد شد.

شرکت "تاتا" قصد دارد در وهله اول 250 هزار دستگاه خودرو به بازار عرضه کند و انتظار دارد که در نهایت سالانه تا یک میلیون تقاضا برای این خودروی ارزان دریافت کند.

در حال حاضر از هر هزار نفر از مردم هند یک نفر صاحب خودروست اما اگر "اتومبیل مردم" موفق باشد این وضعیت احتمالا تغییر خواهد کرد.

خبر ساخت و عرضه "نانو"، در حالی اعلام شده است که پیش بینی می شود با توجه به اقتصاد رو به رشد و قدرت خرید مردم هند، در سال های آینده بازار خودرو در داخل این کشور شدیدا رشد کند.

این احتمال وجود دارد که بازارهای خودرو در آفریقا و آمریکای لاتین نیز به خرید "نانو" تمایل نشان دهند.

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 0:18 قبل از ظهر |
 محصول (ماليات) چاپارخانه دارالسلطنه کابل
نخستين تمبر افغانی در دوره امير دوست محمد خان - سال ۱۸۶۰
نهم اکتبر (هفده ميزان) روز جهانی پست است. اتحاديه جهانی پست در سال ۱۸۷۴ با هدف توسعه ارتباطات پستی در سطح بين المللی تاسيس شد و امروزه تمامی کشورهای جهان عضو اتحاديه پست جهانی هستند.

افغانستان نيز از جمله کشورهايی است که در سال ۱۹۳۰ به عضويت اين اتحاديه در آمد. يکی از فعاليتهای مهم اين اتحاديه نظارت بر انتشار تمبر (تيکت پستی) است که توسط کشورهای عضو منتشر می شود.

 

داکخانه دولت خداداد افغانستان
تمبر دوره امير حبيب الله خان ۱۹۰۹ ميلادی
افغانستان نخستين بار از سال ۱۸۶۰ ميلادی اقدام به انتشار تيکت پستی کرد.

نخستين تمبر افغانستان در سال ۱۸۶۰ خورشيدی به قيمت يک صنار در کاغذ سفيدی چاپ شد و بالای بسته های پستی چسپانده شد.

اين تمبرها که در ۱۶ نوع مختلف چاپ می شد و به "کله شير" معروف بود، تا سال ۱۸۹۲ در بازار وجود داشت و استفاده می شد.

پسته دولت عليه افغانستان
دوره امان الله خان - سال ۱۹۲۷ ميلادی
در سال ۱۸۹۲ و با آغاز زمامداری امير عبدالرحمان خان، انتشار تيکت پستی پس از يک وقفه چند ساله دوباره به جريان افتاد.

اين بار، تيکت هايی با نام "داکخانه دولت خداداد افغانستان" چاپ و منتشر شد.

در سال ۱۸۹۹ و با روی کار آمدن امير حبيب الله، در چاپ تمبر پيشرفتهايی صورت گرفت و در اين زمان بود که چاپ "پست کارت" و "پارسل پست" در افغانستان رايج شد.

پست دولت افغانستان
دوره نادر خان - سال ۱۹۳۲ ميلادی
در اين دوره همچنين کيفيت تيکتهای پستی هم مقداری بهبود يافت.

در عصر امانی (پادشاهی امير امان الله خان) نيز تيکت های پستی با موضوعات متنوع و مناظر تاريخی چاپ و منتشر شد.

با روی کار آمدن نادر خان (پدر ظاهر شاه)، افغانستان در سال ۱۹۳۰ بعد از ۵۵ سال که از تاسيس اتحاديه جهانی پست می گذشت به عضويت اين اتحاديه در آمد و در اين دوره بود که تيکت های زيبايی با تصاوير مکانهای باستانی و تاريخی افغانستان چاپ شد.

دافغانستان پست (پشتو)
پست دوره ظاهر شاه - ۱۹۶۱ ميلادی
با به روی کار آمدن ظاهر شاه که همزمان با پيشرفت صنعت چاپ در جهان بود، تيکت پستی در افغانستان نيز متحول شد.

در اين دوره بود که تمبر های رنگی و متنوع زيبا تری در موضوعات مختلف چاپ و منتشر شد.

از جمله پيشرفتهايی که در چاپ تمبر پستی در اين دوره صورت گرفت، چاپ تيکت های يادگاری بود که به مناسبتهای مختلف مثل روز جهانی يونسکو، بازيهای المپيک، تاسيس صليب سرخ جهانی، تاسيس سازمان ملل متحد و موضوعات داخلی مانند تاسيس شورای ملی، افتتاح پروژه های بزرگ، بزرگداشت شخصيت های ملی و تاريخی و... منتشر شد.

دافغانستان پست
دوره جمهوری داوود خان - ۱۹۷۷ ميلادی
با توجه به پيشرفت امور پستی در اين عصر بود که يک مديريت جداگانه در رياست پست تحت نام "مديريت انکشاف تيکت پستی" تاسيس شد.

در اين اداره، با جمع آوری افراد متخصص در زمينه نقاشی و طراحی تيکت پستی، تيکت های خاص و فوق العاده منتشر شد تا هم برای جهانگردان جاذبه ايجاد کند و هم آثار تاريخی و بناهی ماندگار افغانستان به جهان معرفی شود.

 

نور محمد تره کی، موسس حزب دموکراتيک خلق افغانستان
دوره کودتای کمونيستی - نورمحمد تره کی سال ۱۹۷۸
از جمله تيکت های مهمی که توسط اين اداره چاپ شد می توان از تيکت پستی تنديس های بودا، مسجد جامع هرات، بالاحصار کابل و نيز چاپ و به تصوير کشيدن چهرهای ملی و تاريخی مانند مولانای بلخی، ابوريحان بيرونی، ابن سينای بلخی، ميرزا عبدالقادر بيدل، امير شيرعلی خان و وزير محمد اکبر خان نام برد.

در عصر جمهوری و حکومت سردار داوود خان نيز همانند گذشته، تمبرهای مختلفی چاپ و منتشر شد.

با به روی کار آمدن حزب دموکراتيک خلق به رهبری نور محمد تره کی، موضوعات حزبی و چاپ تصاوير رهبر حزب به تمبرهای پستی اضافه شد.

'موتر های قديمی' و مسجد جامع هرات
دوره دکتر نجيب الله - سال ۱۹۸۹
گراميداشت هفتادمين سالگرد انقلاب کبير سوسيالستی در شوروی، سالگرد تولد لنين، سالگرد انقلاب هفت ثور، تاسيس حزب دمکراتيک خلق افغانستان، جهبه ملی پدر وطن و... از موضوعات جديد در چاپ تيکت های پستی دوره حزب دموکراتيک خلق بود.

در دوره دکتر نجيب الله از موضوعات حزبی در چاپ تيکت پستی کاسته شد بيشتر مناسبتهايی در جهت سياستهای اعلام شده دولت وقت، مانند "آشتی ملی" مطرح شد.

دوره حکومت مجاهدين و طالبان، همانند بسياری از عرصه های ديگر، پست و ارتباطات نيز تحت تاثير فضای جنگ قرار گرفت و چاپ رسمی تيکت پستی تقريبا متوقف شد.

'به مناسبت مراسم تحليف اولين رييس جمهور منتخب افغانستان'
دوره حکومت منتخب افغانستان - حامد کرزی ۲۰۰۴ ميلادی
البته در دوره مجاهدين، تعدادی تمبر بدون پشتوانه و بدون نظارت اتحاديه جهانی پست چاپ و منتشر شد که ارزشی در بازار نداشت و به مصرف نرسيد.

با به روی کار آمدن حکومت انتقالی به رياست حامد کرزی، چاپ تيکت پستی از سر گرفته شد و تاکنون با موضوعاتی چون تاسيس لويه جرگه قانون اساسی، نخستين انتخابات رياست جمهوری، و تصاوير رييس جمهور و برخی مناسبت های ملی و مذهبی و روزهای جهانی تيکت هايی به بازار عرضه شد.

آخرين تمبر افغانستان كه در كتاب راهنمای تمبر اتحاديه جهانی پست موجود است، تمبری با موضوع "موترهای قديم" است كه در دوران دكتر نجيب الله منتشر شده است.

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 3:19 بعد از ظهر |
شصت هفت سال پیش در سال ۱۳۱۸ خورشیدی ، بانک مرکزی افغانستان (دافغانستان بانک) در کابل تاسیس شد و در ۲۶ دلو همان سال، این بانک پولهای جدیدی را به چاپ رساند.

با چاپ پولهای کاغذی (اسکناس) جديد، پول افغانستان که برای اولین بار در دوران امان الله خان به چاپ رسیده بود، وارد مرحله نوینی شد.

شايد اين بهانه خوبی برای پرداختن به سرگذشت اسکناس افغانی باشد. زيرا افغانستان ممکن است از معدود کشورهايی باشد که با تغيير پادشاهان و حکام، پولها نيز همانند پرچمها و نمادها تغيير می کند.

دوره امانی

يک روپيه کابلی
اولين اسکناس افغانی در سال ۱۲۹۸خورشیدی منتشر شد
اولین پول کاغذی (اسکناس يا بانکنوت) افغانستان در سال ۱۲۹۸خورشیدی در دوره امان الله خان به ارزش یک روپیه کابلی به چاپ رسید.

در سمت راست این پول، نماد حکومت افغانستان ( محراب و منبر) و در وسط آن نشان حکومت امانی و در سمت چپ، عبارت "یک روپیه کابلی" به زبان فارسی نوشته شده بود.

در پایین این پول به فارسی نوشته شده :"در جمع خزانه های دولت، نوت هذا (اين اسکناس) به مبلغ مندرج اش منظور است".

یک سال بعد، همین اسکناس بار ديگر تجدید چاپ شد، ولی در رنگ و شماره سریال آن تغيیر به وجود آمد.

يک روپيه کابلی
تجديد چاپ روپيه کابلی
سال بعد، بازهم یک روپیه کابلی ولی بدون شماره سریال به چاپ رسید. در همان سال پولهای جداگانه ای به ارزش ۵، ۵۰ و۱۰۰ روپیه کابلی به چاپ رسید که تا سال ۱۳۰۴ خورشیدی این پولها رواج داشت.

در سال۱۳۰۴ اصلاحاتی در پول افغانی به وجود آمد. قبل از این تاریخ در هر ناحیه افغانستان اوزان و مقادیرجداگانه ای رايج بود به طور مثال، سیر کابل (هفت کيلو) با سیر سایر شهرهای افغانستان متفاوت بود و این تفاوت برای مردم مشکلاتی را به وجود آورده بود.

با اصلاحاتی که صورت گرفت، اوزان افغانستان به سیستم متریک در آمد و بعد از این تاریخ بود که واحد پول افغانستان، از "روپیه" به "افغانی" تبدیل شد.

اولین پول با واحد افغانی در سال ۱۳۰۴ خورشیدی به ارزش ۵ افغانی منتشر شد. "دولت علیه افغانستان "عنوانی بود که به اين پول اضافه شد.

تا سال ۱۳۰۷ خورشیدی که پایان عمر حکومت امانی بود، پنج نوع اسکناس ۵ افغانی، سه نوعا اسکناس ۱۰ افغانی و دو نوع اسکناس ۵۰ افغانی دیگر منتشر شد.

نوشته های اين پولها که تا پيش از آن فقط به زبان فارسی بود، به سه زبان فارسی، پشتو و فرانسوی افزايش يافت.

همچنين در شماری از اسکناسهای دوره امانی، ارزش هر پول، افزون بر زبانهای فارسی و پشتو، به زبانهای ازبکی و اردو نيز نوشته شده بود.

تعدادی از این پولها شماره سریال داشت و تعدادی هم بدون شماره سریال منتشر شد.

دوره حبیب الله کلکانی

اسکناس دوره کلکانی
تجديد چاپ اسکناس با مهر حبيب الله کلکانی
در حکومت حبیب الله خان کلکانی، پول جدیدی منتشر نشد و همان پولهای دوره امان الله خان، با مهر مخصوص شاه جدید دوباره جریان پیدا کرد.

در پشت و روی این اسکناسها، سه نوع مهر دیده شده است. پولهايی که روی آنها نشان حبیب الله کلکانی دیده شده، يک نوع ۵ افغانی، ۱۰ افغانی، ۵۰ افغانی و ۳ نوع یک روپیه کابلی دوران امانی است.

اما در اين اسکناسها، در جايگاه نشان حکومتی آن، مهر حبيب الله خان با عبارات "خادم دين رسول الله" حک شده بود.

دوران ظاهر شاه و تاسيس بانک ملی

اسکناس زمان ظاهر شاه
سری اول چاپ اسکناس در زمان ظاهر شاه
در سال ۱۳۱۲ خورشیدی، ظاهرشاه به قدرت رسید و یک سال بعد هم بانک ملی افغانستان با سرمایه ۳۵ ميلیون افغانی معادل ۵/۳ميلیون دلار تاسیس شد.

همزمان با تاسیس این بانک، اولین پولهای دوران ظاهر شاه منتشر شد. این پولها در واحد های ۲، ۵، ۱۰، ۲۰، ۵۰ و۱۰۰ افغانی منتشر شد وعنوان آن از دولت علیه به "دولت شاهی افغانستان" تغيیر یافت.

در سال ۱۳۱۸ چاپ پول افغانی وارد مرحله ديگری شد. در این سال به پيشنهاد عبدالمجید زابلی "دافغانستان بانک " تاسیس شد و سرمایه دولت از بانک ملی به این بانک انتقال یافت.

در ۲۶ دلو سال ۱۳۱۸، این بانک برای اولین بار اسکناسهايی در واحد۲، ۵، ۱۰، ۲۰، ۵۰، ۱۰۰، ۵۰۰ و ۱۰۰۰ افغانی را به چاپ رساند.

حذف زبان فارسی

ظاهر شاه
با تاسيس "دافغانستان بانک" عبارات و واژه های فارسی از اسکناسها حذف شد
در اين دوره، تغيیرات مهمی نیز در این پولها به وجود آمد، به گونه ای که تصویر شاه بر روی پولها اضافه شد و نوشته های فارسی از روی پولها حذف شد که اين روش تا هنوز ادامه دارد.

در پولهای جديد دوره ظاهر شاه، به جای عبارت "دولت شاهی افغانستان" نيز، عبارت "دافغانستان بانک" اضافه شد.

تا پيش از آن تاريخ، بزرگترين اسکناس افغانستان، ۱۰۰ افغانی بود، اما از آن پس، اسکناسهای ۵۰۰ و ۱۰۰۰ افغانی نيز اضافه شد.

در سال ۱۳۲۷خورشیدی دومین سری از پولهای دوران ظاهرشاه با تغيیراتی که باز هم در آن صورت گرفت به چاپ رسید. در سال ۱۳۴۰ سری سوم و در سال ۱۳۴۶ سری چهارم اسکناسهای ظاهر شاهی به چاپ رسید.

داوود خان

اسکناس زمان داوود خان
در دوره داوود خان، طرح اسکناسها يکسان بود
با به قدرت رسیدن داوود خان در سال ۱۳۵۲ خورشیدی ، ازمهمترین تغيیراتی که در چاپ پول به وجود آمد، اضافه شدن نشان جمهوری به جای نشان شاهی و تصویر داوود خان به جای تصوير شاه برکنار شده، در اسکناسها بود.

در آغاز دوره جمهوری (سال ۱۳۵۲)، یک سری اسکناس ۱۰، ۲۰، ۵۰، ۱۰۰، ۵۰۰ و ۱۰۰۰افغانی با طرح يگانه اما رنگهای گوناگون چاپ شد.

دوره کمونيستی و حذف چهره ها

اسکناس خلقی
نشان خلق در اسکناسهای دوره خلقی ها
در دوره حکومت کمونيستی احزاب خلق و پرچم نيز، اسکناسهای افغانستان تغييرات گسترده ای يافت.

در دوره های پيشين، با تغيير هر حکومت، تصوير حاکم يا پادشاه وقت به پولها اضافه می شد، اما مهمترین تغيير پولها در دوره کمونيستی، حذف چهره شخص اول کشور بود.

عکسها و طرحهايی با مفاهيم کارگری، از جمله صنعت و زارعت، به پولهای دوره کمونيستی اضافه شد.

اسکناس دوره پرچمی ها
در دوره پرچمی ها، نشان حکومتی از اسکناسها حذف شد
در دوره حکومت خلقی ها (نور محمد تره کی و حفيظ الله امين) در سال ۱۳۵۷، نشان حکومتی "خلق" بر بالای اسکناسها جای گرفت، اما با روی کار آمدن پرچمی ها در سال ۱۳۵۸، برای اولين بار، نشان رسمی بانک مرکزی افغانستان (دافغانستان بانک) جايگزين نشانه های حکومتی در اسکناسها شد.

اين روش در دوره های بعد نيز ادامه يافت و تا هنوز، نشان رسمی بانک مرکزی افغانستان، بر بالای اسکناسها خودنمايی می کند.

کوچک شدن اندازه اسکناسها، از ديگر تغييرات پولی در دوره کمونيستی بود.

دوره مجاهدین

پول زمان مجاهدين و طالبان
در دوره مجاهدين، ارزش پول افغانی به شدت کاهش يافت
با روی کار آمدن مجاهدین در افغانستان، باز هم اسکناسها دستخوش تغيير شد. اما مهمتر از آن، سقوط قابل ملاحظه ارزش پول افغانی در مقابل ارزهای خارجی بود.

کاهش ارزش پول و چاپ پولهای بدون پشتوانه، باعث افزايش حجم پول در بازار شد و در نتيجه، اسکناسهای ۵۰۰۰ و ۱۰۰۰۰ افغانی هم برای نخستين بار، به جمع اسکناسهای افغانی پيوست.

در دوره مجاهدين، همچنان که بخشهای مختلف افغانستان توسط گروههای مختلف اداره می شد، پول واحد نيز جای خود را به دو نوع پول با ارزش متفاوت داد.

افزون بر پولهايی که توسط حکومت برهان الدين ربانی در کابل منتشر می شد، گروه شبه نظامی ژنزال عبدالرشيد دوستم نيز که در شمال افغانستان تسلط داشت، پولهايی با همان طرح و رنگ منتشر و وارد بازار می کرد که در بازار به پول "دوستمی" معروف بود و ارزش کمتری در برابر پولهای کابل داشت.

مردم و بازاريان، اين پولها را، از تغييرات جزيی و سهوی که در رنگ آنها به وجود آمده بود و شماره مسلسل مندرج بر روی پولها می شناختند.

در دوره مجاهدين و با کم ارزش شدن پول افغانی، سکه نيز از دور خارج شد.

دوره حامد کرزی

اسکناس دوره حامد کرزی
اسکناس دوره حامد کرزی، با هولو گرامهای امنيتی منتشر شد
در زمان طالبان در افغانستان پولی به چاپ نرسید و همان پولهای دوره مجاهدين با فرازفرود ارزش، کاربرد داشت.

در سال نخست دوره حکومت بعد از طالبان نيز که در ميان برخی مردم به دوره کرزی معروف است، همان پولهای دوره مجاهدين رواج داشت.

مهمترين گامی که در دوره جديد، در جهت ثبات پولی و کاستن از تورم برداشته شد، جمع آوری پولهای سابق و چاپ پولهای جديد، با ارزشی معادل هزار برابر پولهای قبلی بود.

در اين دوره، هر افغانی جديد، با هزار افغانی سابق معاوضه شد و اين امر، نقش زيادی در کنترل تورم پولی و افزايش ارزش پول افغانی در برابر ارزهای خارجی داشت.

چاپ پول به ارزش يک، دو و پنج افغانی نيز که از زمان مجاهدين از دور خارج شده بود، بار ديگر رايج شد، اما اسکنهای پنج هزار و ده هزار افغانی، از دور خارج شد.

پولهای "دوره حامد کرزی" نيز همانند دوره های قبل، با تغييراتی در طرح، رنگ و اندازه همراه بود.

به اسکناسهای اين دوره، برای اولين بار، نوارهای براق و گرافهای "هولوگرام"، به منظور جلوگيری از جعل پول اضافه شد.

پايان؟

دافغانستان بانک
دولت افغانستان اميدوار است به روش ديرين تغيير پول با تغيير دولت پايان داده باشد
دولت جديد افغانستان اميدوار است با چاپ پولهای جديد، به روش ديرين تغيير پول با تغيير دولت پايان داده باشد. به همين منظور در پولهای اين دوره، از عکس شخصيت ها استفاده نشده، و عباراتی که نشانه يک دوره يا يک حکومت خاص باشد، به کار نرفته است.

چنين روشی، دو دهه پيش از دوره حامد کرزی، در حکومتهای کمونيستی و مجاهدين نيز به کار رفته بود، اما باز هم با تغيير حکومت، پولها نيز تغيير کرد.

اکنون بايد ديد که آيا پولهای جديد، خواهد توانست به سردرگمی نظام چاپ و نشر اسکناس در افغانستان پايان دهد يا خير

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 3:12 بعد از ظهر |

بهار آمد، بساط سبزه فکند
زمستان را لباس ژنده برکند

ميان باغ‌، قمری‌ غزلگوی‌
مرکب‌خوان تصنيف خداوند

ببين برف از سر آن قله کوچيد
ببين‌، "بابا" ز سر واکرده سربند

جهان حال خوشی دارد به نوروز
دريغا حال خلق مانده در بند

شکسته‌مردمی کز ديرسال است‌
به روی خود نديده يک شکرخند

بهارا! ناز کم کن‌، چانه کم زن‌
بهای اين لب پرخنده‌ات‌، چند؟

بهارا! نوبهار بلخ تلخ است‌
بياور از سمرقند خودت قند

 

خليل الله خليلی

 

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 3:1 بعد از ظهر |

نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم

غزلی از ناديا انجمن

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 2:53 بعد از ظهر |

از آ سمان ملولم، از نقش و از نگارش
از اختران نحسش، از ابر شعله بارش

این گل قشنگ باشد، با آ ب و رنگ باشد
همخانه کرده یی تو، افسوس، با که خارش

نامش همیشه ماند، آن مرد حق که هر دم
دل می کشد به اوجش، سر تا به پای دارش

آن باغ سبز عاشق، ماتم گرفته اکنون
آتش زند به جانم، گل های سوگوارش

گردون همیشه باشد، آبستن حوادث
غیر از ستم نزاید، از لیل و از نهارش

یکساله هم نباشم، آمد اگر چه پنجاه
عمر سگانهء من، آری چه در شمارش

هرگز دگر نگردد، آن سرو سبز قامت
آید اگر خزانش، آید اگر بهارش

این باغ را چه آمد بر سر، که رخت بستند؟
مرغان نغمه خوانش، از گوشه و کنارش

زال زمانه هرگز، مردانگی ندارد
من آزمون نمودم، چندین هزار بارش

بیهوده دانه ها را، پنهان به خاک کردی
زین خاک بر نیامد، یک دانه از هزارش

آن تکسوار آرد، خورجینِ پر ز خورشید
در دیده می نماید، از دورها، غبارش

بیرنگ کوهدامنی

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 2:43 بعد از ظهر |
نثار احمد بهاوی
پس از سالها رکود ورزش، این نخستین بار است که یک جوان افغان به چنین مقامی دست می یابد
حامد کرزی رییس جمهوری افغانستان مدال معتبر غازی محمد اکبر خان را به نثار احمد بهاوی، جوان افغان که به مقام نائب قهرمانی تکواندوی جهان رسیده، اهداء کرده است.

نوزدهمین دور مسابقات تکواندوی جهان در پکن برگزار شد و آقای بهاوی از میان ۵۸ ورزشکار از کشورهای مختلف توانست افغانستان را به مقام نائب قهرمانی جهان برساند.

پس از سالها رکود ورزش در افغانستان، این نخستین بار است که یک جوان افغان به چنین مقام ورزشی در سطح جهانی دست پیدا می کند.

نثار احمد بهاوی، در وزن پنجم مردان (۷۲ کیلوگرم) در ورزشگاه چامپانگ شهر پیکن چین با غلبه بر حریفانش از کشورهای لبنان، کویت، روسیه و آمریکا به مرحله نیمه نهایی مسابقات راه یافت.

بهاوی که پیش از این نامی چندان آشنا در ورزش جهان نبود، در این دور با هادی ساعی، قهرمان چندین مرتبه ای جهان و مرد سال تکواندو از کشور ایران به مسابقه پرداخت و با امتیاز یک بر صفر آقای ساعی را شکست داد.

هادی ساعی، کاپیتان تیم ملی تکواندوی ایران برنده بیش از ۲۰ مدال طلا و نقره جهان بوده است.

نثار احمد بهاوی قبلا تکواندو کاران لبنانی را ۵ بر ۲، کویتی را ۴ بر ۱، روسی را ۵ بر ۱ و رقیب آمریکایی خود را ۹ مقابل ۸ امتیاز، شکست داده بود.

در این مسابقات، سونگ یوچی از چین تایپه اول شد، نثار احمد بهاوی در سکوی دوم ایستاد و هادی ساعی از ایران مشترک با شفلر لوکاس از هلند به مقام سوم رضایت دادند.

"افتخار ملت"

در افغانستان هنگام ورود، بهاوی در میان صدها هوادارش درست مثل یک قهرمان ملی مورد استقبال قرار گرفت.

تلویزیونهای خصوصی برنامه های ویژه برای استقبال از او درست کردند و حامد کرزی رییس جمهور افغانستان تمام تیم آقای بهاوی را مورد تقدیر قرار داد.

ریاست جمهوری افغانستان یکشنبه (سه ژوئن) با قدردانی از دست آورد این ورزشکار افغان، کسب مدال نقره رقابتهای تکواندوی جهان را "افتخاری برای ملت افغانستان" خواند.

آقای کرزی مدال افتخاری غازی محمد اکبر خان را به سینه نثار احمد بهاوی آویخت و مبلغ ۴ هزار دلار نیز به وی اهدا کرد.

ریاست جمهوری افغانستان همچنین مدال "میرمسجدی خان" را به مربی این ورزشکار اهدا کرد و به غلام ربانی، رییس فدراسیون تکواندوی افغانستان نیز تقدیرنامه درجه یک داد.

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 5:6 بعد از ظهر |
تیم کریکت افغانستان بعد از یک پیروزی
افغانستان جواز شرکت در مسابقات جهانی کریکت را به دست آورد
تیم کریکت زیر نوزده سال افغانستان با قبول شکست در برابر تیم نپال در بازیهای آسیایی کریکت، به مقام نایب قهرمانی این بازیها دست یافت.

این جایگاه برای تیم تازه کار کریکت افغانستان غیرمنتظره بوده است.

در مسابقه نهایی کریکت آسیایی که روز چهارشنبه (7 سنبله / شهریور) در شهر کوالالامپور مالزی برگزار شد، تیم نپال تنها با ۴۸ امتیاز توانست بازیکنان افغان را شکست دهد و به مقام قهرمانی این دور بازیها برسد.

این بازی ها برای راهیابی تیم های ممتاز آسیایی به بازیهای جهانی کریکت برگزار شده بود و افغانستان نیز با کسب مقام دوم، جواز ورود به بازیهای جهانی را به دست آورد.

پیش از این، تیم افغانستان، تیم های مالزی، قطر، کویت و امارات متحده را شکست داده بود.

'چهار برد یک باخت'

تیک کریکت افغانستان
پیش از این، تیم افغانستان، تیم های مالزی، قطر، کویت و امارات متحده را شکست داده بود
در بازیهای کریکت آسیایی که امسال در مالزی برگزار شده، افغانستان در چهار بازی اش پیروز بود، اما بازی آخر را به تیم نپال که به سبک هند و پاکستان، از تیمهای قدرتمند کریکت جهان بازی می کند، واگذار کرد.

تاج ملوک رییس فدراسیون کریکت افغانستان می گوید: "به رغم شکست در مقابل نپال، بازیکنان افغان با آمادگی خاص و با امید به پیروزی در این مسابقات شرکت کرده بودند."

تیم های نپال، مالزی، کویت، قطر، امارات متحده عربی، سنگاپور، تایلند و افغانستان در این دور از مسابقات شرکت داشتند.

مسابقات آسیایی کریکت مالزی برای معرفی تیم های برتر آسیا به مسابقات جهانی کریکت، از ۲۰ تا ۲۹ آگست برگزار شد.

کریکت در افغانستان بازی چندان پرطرفدار نیست، اما به تازگی برخی جوانان افغان که از کشورهای خارجی بازگشته اند، به این ورزش علاقه زیاد نشان داده اند.

ولی کارشناسان ورزشی به درخشش ورزش نوپای کریکت افغانستان در سطح بین المللی امیدوارند.

 
+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 4:58 بعد از ظهر |
خسرو بشيری 

خسرو بشيری، جوان افغان در اولين مسابقات ملی زيبايی اندام در کابل، لقب "آقای افغانستان" را به دست آورد.

آقای بشيری ۲۳ سال دارد و از باشندگان ولايت غربی هرات است.

او با ۹۶ کيلوگرم وزن، سنگين وزن ترين شرکت کننده در اين مسابقه بود که از ميان چهل و هشت وزرشکار ديگر برنده اعلام شد.

در اين مسابقات ورزشکاران از تمامی ۳۴ ولايت افغانستان شرکت داشتند.

بشيری گفت: "من هرگز اين روز را فراموش نخواهم کرد. بردن اين لقب از آرزوهای من ظرف دو سال گذشته از زمانی که خود را برای شرکت در اين مسابقات آماده می کردم بوده است ."

خسرو بشيری و شمار ديگری از شرکت کنندگان اين مسابقات، قرار است اواخر امسال در مسابقات بين المللی زيبايی اندام در کوريای (کره)جنوبی و چين شرکت کنند.

ظرف سه سال گذشته، باشگاههای ورزشی غيردولتی در بيشتر شهرهای افغانستان با وسايل مدرن ورزشی ايجاد شده و توجه شماری زيادی از جوانان افغان را به خود جلب کرده است.

آن گونه که يک مسئول رياست المپيک افغانستان می گويد "زيبايی اندام" محبوب ترين ورزش پس از فوتبال در ميان جوانان افغان است.

ورزشکاران در زمان حاکميت رژيم تندرو طالبان در افغانستان با مشکلات فراوانی روبرو بودند.

مراسم انتخاب آقای افغانستان
 
اگرچه در آن زمان نيز برخی بازشگاههای ورزشی در شهر کابل و ديگر ولايات افغانستان وجود داشت اما گروه های طالبان به هر حال موانعی را سر راه ورزشکاران ايجاد می کردند.

آقای بشيری گفت: "من می خواهم در افغانستان آزاد و آرام زندگی کنم. در افغانستان بيش از ۲۵ سال جنگ بوده است و اميدوار هستم که صلح در اين کشور برقرار شود."

خسرو بشيری از هشت سال گذشته مشغول بدن سازی بوده اما آنگونه که خود او می گويد اين ورزش را از سال ۲۰۰۱ ميلادی به شکل جدی دنبال کرده است.

 
+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 4:55 بعد از ظهر |
سلطان محمود غزنوی، در سال 482 خورشیدی امپراطوری بزرگی را در غزنه اساس گذاشت که از اصفهان در ایران و دهلی در هند را احتوا می کرد.

تاریخ شناسان باور دارند که سلطان محمود غزنوی، بستر مناسبی را برای شکوه فرهنگ اسلامی فراهم کرد و در زمان امپراطوری او، سرزمینی که امروز افغانستان خوانده می شود، "بلاد بزرگ اسلامی" شناخته می شد و خلافت بغداد، سلطان محمود را به عنوان "بزرگترین سلطان اسلام" می شناخت.

غزنه در این دوران، به مرکز بزرگ اندیشمندان، شاعران، فیلسوفان و متفکران اسلامی تبدیل شد.

سنایی غزنوی شاعر و ابولفضل بیهقی نویسنده نامدار پارسی زبان، در غزنه زندگی می کرده اند.

تاریخ شناسان می گویند سلطان محمود غزنوی، در حقیقت با لشکرکشی های خود "پیام اسلام" را از غزنه به دیگر نقاط با خود می برد.

غزنه پس از دور غزنویان نیز از مناطق مهمی در عرصه فرهنگی بوده است.

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 4:54 بعد از ظهر |
وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان می گوید سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی کشورهای اسلامی (ISESCO) شهر تاریخی غزنی (غزنه) افغانستان را به عنوان "پایتخت تمدن اسلامی" در میان کشورهای آسیایی پذیرفته است.

براساس اعلامیه وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان، قرار است این لقب رسما در سال 2013 میلادی به شهر غزنه داده شود.

این تصمیم در ششمین اجلاس سازمان علمی، فرهنگی و آموزشی کشورهای اسلامی در کشور لیبی اتخاذ شده است.

کارشناسان می گویند که اعطای این لقب به غزنه، از اهمیت زیادی برای افغانستان برخودار است.

وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان از این موضوع به عنوان "افتخار بزرگ" برای افغانستان یاد کرده است.

شهر غزنه، زمانی امپراطوری بزرگ اسلامی بوده و سلطان محمود غزنوی، لشکرکشی های زیادی از این منطقه، با هدف گسترش اسلام داشته است.

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 4:53 بعد از ظهر |
سازمان ملل متحد، سال جاری میلادی را همزمان با هشتصدمین سال تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی، "سال مولانا" نام نهاده است.

به این مناسبت، در رشته برنامه های آفتاب عشق، به زندگی پر راز و رمز و عاشقانه مولانا، آثار و افکار وی و دیدگاه اندیشمندان مختلف در باره او می پردازیم.

سرگذشت مولانا، داستان جالب و هیجان انگیزی است که هنوز پس از هشت قرن، دلبستگان او در جهان، از آن حظ معنوی و روحی می برند.

در زادگاه مولانا

بلخ که در حال حاضر یکی از توابع شهر مزار شریف در شمال افغانستان است، زادگاه مولانا جلال الدین است. داستان ما از زندگی و سیرو سلوک معنوی مولانا از این منطقه آغاز می شود.

در یک روز گرم تابستانی، به همراه سیدرضا حسینی، باستانشناس جوان، از شهر مزار شریف به زادگاه مولانا رفتم و شبی نیز در جمع شماری از ارادتمندان خداوندگار بلخ در محفل خوانش مثنوی و حلقه ذکر شرکت کردم.

در این محفل، ذاکر به نعت خوانی مشغول است و صوفی سکندر با نی خود او را همراهی می کند:

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش ...

بلخ که اکنون وادی نه چندان پر رونقی در ولایتی به همین نام در شمال افغانستان است، روزگاری سلطان العلما را باخود داشت و مولانا جلال الدین محمد بلخی را.

هنوز می توان بوی سلطان العلما را در اینجا احساس کرد. هنوز از مدرسه و خاک اینجا بوی وعظ و تذکیر محافل سلطان العلما، پدر مولانا جلال الدین بگوش می رسد.

بلخ شهر تاریخی است که از گذشته های دور به نام "ام البلاد" شناخته می شود .

در اینجا معبد نوبهار بلخ، مسجد ابونصر پارسا و آرامگاه رابعه بلخی - شاعر معروف زبان پارسی- قرار دارد. در مدرسه ابونصر پارسا که در جوار خانه مولانا قرار دارد، کودکان قرآن می آموزند.

سیدرضا حسینی در مورد گذشته بلخ و تاریخ آن می گوید:" بلخ چنانچه در اقوال تاریخی آمده یکی از شهر های مهم خراسان آن زمان است و مهد پیدایش و محل پیوستگی تمدنها."

هنوز در ولسوالی بلخ امروز خانقاه مولانا وجود دارد که در میان کوچه و پس کوچه ها محصور شده و کمتر کسی متوجه وجود خانقاه مولانا می شود. مسجد خواجه پارسا و مقبره او و فرزند و تعدادی از مریدانش نیز در ولسوالی بلخ وجود دارد.

به گفته آقای حسینی، خواجه پارسا از جمله علمای بزرگ عصر خود و از خلیفه های برجسته طریقه نقشبندیه است.

 

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 11:11 بعد از ظهر |

v48ffa -

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 3:11 بعد از ظهر |
 

 فرهاد دریا آوازخوان مشهور افغانستان، برای دو هزار تن از کودکان خیابانی در کابل، حساب بانکی گشوده است.TinyPic image

هدف از گشایش این حساب ها، جلب کمک برای خانواده های بی بضاعت اعلام شده تا آن ها بتوانند به این کودکان کارگر خود، اجازه درس خواندن بدهند.

آقای دریا می گوید در این دو هزار حساب بانکی، مقداری پول، از حساب شخصی خود واریز خواهد کرد و سپس برای جلب کمک بیشتر به این خانواده ها تلاش خواهد کرد.

دو هزار کودک خیابانی، از کابل و مناطق اطراف آن انتخاب شده اند اما هدف این آوازخوان نامدار افغان، گسترش این برنامه، به سراسر افغانستان است.

فرهاد دریا می گوید به این منظور، در کشورهای اروپایی و آمریکا کنسرت خواهد داد تا نظر سازمان های خیریه خارجی را نیز برای کمک به این برنامه جلب کند.

این آواز خوان افغان، قبلا نیز برنامه هایی را برای کمک به کودکان بی سرپرست و خیابانی برگزار کرده است.

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 1:44 قبل از ظهر |
 

ملا خود را از دست طلبكاران به مردن مي زند، او را شستشو داده كفن مي كنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن كنند اما تشييع كنندگان راه قبرستان را گم مي كنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا كه طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!

 

ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالش را مي كند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر  ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي شود!

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:1 بعد از ظهر |

چه نيكو است فروتني توانگران با درويشان براي بدست آوردن پاداشي كه نزد خدا مي باشد ونيكوتر از آن بي اعتنائي و سرفرازي درويشان است با توانگران به جهت اعتماد به خدا.

 

برترين توانگري و بي نيازي به دل راه ندادن آرزوهاست.

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 10:49 بعد از ظهر |

با قناعت مي توان پادشاهي نمود

وبا نيكخوئي به نعمت وناز به سر برد.

 

قناعت دارائي است كه نابود نمي شود.

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 10:44 بعد از ظهر |


اتوبوس طبق معمول خيلي شلوغ بود. مسافري عصباني به آقاي چاقي كه پهلويش ايستاده بود، گفت آقا! ممكن است هل ندهيد!
مرد چاق با اوقات تلخي گفت: هل نمي دهم، دارم نفس مي كشم
.

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 10:40 بعد از ظهر |
 شبي ملانصرالدين خواب ديد كه كسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي كند كه ۱۰ دينار بدهد كه عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.»

 

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 10:33 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 8:48 قبل از ظهر |

Mit den Zähnen den Stahl schneiden

Mit den Nägeln den Granitstein meißeln

Ins Feuer sich tauchen lassen

Mit dem Wimpern Glutstücken fangen

Den Last der Hunderten von Kamalen auf dem Haupt zu laden

sie vom  Orient bis Okzident tragen

Diese sind leicht für Jami  als

die Gemeinen zu preisen

 

 

 

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 8:28 قبل از ظهر |

يه نقر ميره بهشت شاه رو اونجا ميبينه ميگه جناب شاه ما فکر ميکرديم جهنمي هستيد شاه ميگه قرار بود برم جهنم اما يه رژيم بعد من اومد که اينقدر ظلم کرد که همه ملت گفتند خدا شاه رو رحمت کنه عقو شدم. شخص ميگه حالا چرا عينک آفتابي زدي؟ شاه ميگه بسکه گفتند نور به قبرش بباره نور اينجا زياد شد مجبور شدم عينک بزنم. شخص ميگه جناب شاه حالا تو بهشت چرا ناراحت به نظر ميرسي؟ شاه ميگه 2 تا حوريه بهم دادن هر چي ميگردم 1 آخوند نميبينم عقدمون كنه...............

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |

TinyPic image

+ نوشته شده توسط رامین در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 11:25 قبل از ظهر |

اي كه مثل من هنوز عاشق و دل باخته اي
اي كه با درد جدايي مثل من ساخته ايي
من تو اين شهر غريب فقط به تو فكر مي كنم
روز و شب بعد خدا اسم تو رو ذكر مي كنم
يادته غروب اون ساحل زيباي شمال
يادته دور نشده از نظرم اينهمه سال
دل عاشقم بزار فداي اين عشق بشه
بزار ا ين غصه براي عاشقها سرمشق بشه
دل عاشقم بزار فداي اين عشق بشه
بزار ا ين غصه براي عاشقها سرمشق بشه
بزار بشه دلم بزار بشه يه ديونه يه بيقرار بشه
مهتاب شبهاي مني تو اين ديار بي كسي
اينو ميدونم عزيزم يه روز به دادم ميرسي
مديون اشكاي مني اگه فراموشم كني
بري به سوي ديگري با غم هم آغوشم كني
دل عاشقم بزار فداي اين عشق بشه
بزار ا ين غصه برا ي عاشقها سرمشق بشه
دل عاشقم بزار فداي اين عشق بشه
بزار ا ين غصه براي عاشقها سرمشق بشه
بزار بشه دلم بزار بشه يه ديونه يه بيقرار بشه
اي كه مثل من هنوز عاشق ودل باخته اي
اي كه با درد جدايي مثل من ساخته ايي
من تو اين شهر غريب فقط به تو فكر مي كنم
روز و شب بعد خدا اسم تو رورو ذكر مي كنم
يادته غروب اون ساحل زيباي شمال
يادته دور نشده از نظرم اينهمه سال
دل عاشقم بزار فداي اين عشق بشه
بزار ا ين غصه براي عاشقها سرمشق بشه
بزار بشه دلم بزار بشه يه ديونه يه بيقرار بشه

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 3:59 بعد از ظهر |

 TinyPic image

ای مهتاب عشق بتاب

ای باران عشق ببار
ای خورشید محبت بسوزان بنیاده جنگ و کینه ها را

آی آدمها بیاید بشوید گرد و غباره سینه ها را

این همه حرص و طمع برای چی
آخه این دنیا مگه برای کیست

شاهان همه رفتن کاخها بجامانده
شاه و گدا مردند دنیا بجا مانده

مهتـــــاب عــــــشق بتـــــــاب
بــــــاران عـــــــشق ببــــــــار


چه کسی با خود برده ذره ای از مال دنیا را
چه کسی پیمان بسته که ببینه صبح فردا را

وقتی آدم یه روزی فنا میشــــــــه
می میره روح از بدن جدا میشه

پس دیگه جنگ و جدال واسه چیه
اونیکه مونده تو این دنیا کیه
اونیکه مونده تو این دنیا کیه


شاهان همه رفتن کاخها به جا مانده
شاه و گدا مردند دنیا بجا مانده

مهتـــــاب عــــــشق بتـــــــاب
بــــــاران عـــــــشق ببــــــــار



انسان چرا وقتی که به قدرتی میرسه
خودش رو گم میکنه این همه ظلم میکنه

این عمر کوتاه ما تموم میشه یه روزی
طعم خاک میشویم نیستو هلاک میشویم

شاهان همه رفتن کاخها بجا مانده
شاه وگدا مردند دنیا بجا مانده

مهتـــــاب عــــــشق بتـــــــاب
بــــــاران عـــــــشق ببــــــــار


خدای توانا
فرا خوانده ما را

بسوی آدمیت به نور حقیقت
خداوند عاشق فرا خوانده ما را
به عشق و محبت نه بر خشم و نفرت

ما همه از خاکیم دوباره بر خاکیم
نه باقی مطلق و نه بام افلاکیم

شاهان همه رفتن کاخها بجامانده
شاه وگدا مردند دنیا بجا مانده
مهتـــــاب عــــــشق بتـــــــاب
بــــــاران عـــــــشق ببــــــــار

 

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 3:44 بعد از ظهر |

 

 

 

 

 

نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی، نه بر لبهای من آهی
کيم من آرزو گم کرده يی تنها و سر گردان
نه همدردی، نه اميدی، نه همرازی، نه همراهی
رهی تا چند سوزم در دل شب ها چو کوکب ها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی

+ نوشته شده توسط رامین در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 11:31 بعد از ظهر |
 

 

 

 

Maulaana Jalalludin Balkhi was born in 1207 in Balkh, Mazar-i-Sharif. His name was Jalalludin Mohammad. Even though he was born in Afghanistan, in Turkey and ancient Rome he was known as 'Rumi' meaning "from Rome". In the wake of Mongolian attacks his family moved to Anatolia, Turkey. He known mostly as Maulaana Jalalludin Balkhi in Afghanistan but in Turkey, to oppose his birthplace claims, Turkey is claiming that Jalalludin Balkhi is from Turkey and not Afghanistan. It is true that the far northern part of Afghanistan's area where he was born was known as Turkistan one time but to conclude he was an Afghan to the end.

Jalalludin Balkhi had great influence on people around the world from his great works. His father was his first teacher. He was however greatly impressed by Shams Tebriz, whose shrine is close to Maulana Jalalludin Balkh's shrine. Maulana traveled far and wide, however, after the Mongolian invasion of Afghanistan, Konya, Turkey remained his permanent settlement till his death on December 17, 1273. His mausoleum exists in the garden presented to his father by a king of the time.

+ نوشته شده توسط رامین در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 10:53 بعد از ظهر |

هوالمحبوب

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند

+ نوشته شده توسط رامین در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 11:15 بعد از ظهر |

 زندگی سفر است.سفری عظيم با مقصدی عظيم تر.

زندگی يعنی حرکت مداوم بر روی ريلی که به سوی

نهايت جاويدان می رود و من با نگاهی حفار و پلکی

خسته و خواب آلود آن را دنبال می کنم.

شگفتا !

 

چه رمز و رازی دارد اين جان جای گرفته در کالبد؛

که می توان از آن؛ هم منفذی به قعر دره های

خوف انگيز ساخت و هم نردبانی به سوی

بلند ترين نقطه ی منحنی صعود.

زندگی!

به تو ای چشمان خيره ی وحشی

به تو گفتم:

زندگی دو پاست

زندگی رفتن است و نه سکون

حتی با چشمان بسته!

national flag

Kabul -Ghazi Olympic Stadium

+ نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 8:37 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM



فال حافظ



رامين جان
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

:::●┼┼به آرزوی موفقیت و آبادی میهن من افغانستان ┼┼●:::