دراوايل سلطنت امیر حبیب الله سراج المللة والدین 
سه مرکز مبارزه برای قشر جوان و روشن فکر بوجود آمد. (١)
(١) افغانستان در مسیر تاریخ اثر غبار.
١ - لیبرال های دربار که خواهان ریفورم در داخل رژیم سلطنتی بودند.
٢ - دیموکرات های خارج دربار که مرکزیت آنها لیسهً حبیبیه بود.
٣ - روشنفکران مبارز خارج حلقهً دربار و لیسه حبیبه که در شهر کابل فعالیت داشتند.
فصل اول
این سه مرکز بالاخره پس از تماسها و مذاکراتی موًفق شدند تا هستهً یک حزب را بنام «جمعیت سری ملی» اساس گذارند که مرام آن تبدیل حکومت مطلقه به شاهی مشروطه، تحصیل استقلال کشور و نشر فرهنگ و تمدن جدید در افغانستان بود. ولی اعضای آن بزودی افشا و تعدادی کشته و عده ای هم زندانی گردیده و فعالیت های آن به سردی گرائید.
راپور های ارائه شده به امیر در مورد فعالیت های سیاسی حزب متذکره دست عین الدوله امان الله پسر سوم امیر را در آن دخیل میدانست که سبب بی اعتمادی امیر بر او میگردید، خصوصا ً که مرزا محمد حسین خان مستوفی الممالک هر حرکت سیاسی و فعالیت های ضد دولت را به امان الله مربوط میدانست و این همه سبب شد تا امیر حبیب الله خان امان الله را به حبس و مادرش را به طلاق تهدید نماید ولی سردار نصرالله خان نایب السلطنه آن دو را از خطر رهانیده و تضمین آیندهً شانرا نزد امیر نمود.
این حس بی اعتمادی بین پسر و پدر سبب شد تا امان الله خان به فعالیت های بیشتر سری دست بزند و هستهً تحول را در نفس دربار نشو و نمای بیشتر ببخشد، اصلاح طلبان و ناراضیان دربار دور انان الله خان جمع شدهد و حزب سری دربار را تشکیل نمودند. این حزب زمانی از فعالیت بیشتر برخوردار گردید که امیر حبیب الله خان در اثر قدرت مطلق و عدم مسئولیت به یک زمامدار زودرنج ، خشن و بی باک تبدیل شد چنانچه هر آن درباریان او مورد هتک هرمت قرار میگرفتند.
درباریان که روز به روز از روش امیر بیشتر منزجر میشدند به فعالیت های خود افزود خصوصا ً که در اواخر امیر آنقدر در زندگی داخل حرم و عیش و نوش فرو رفت که از رسیدگی به امور کشور کاملا ً باز ماند و این خود سبب شد تا زمینهً فعالیت مخالفین داخلی دربار را تسریع بخشیده و شب پنجشنبه اول حوت ‹١٢٩٧› شمسی مطابق ‹٢١› فبروری ‹١٩١٩› حزب سری دربار طی پلان منظمی امیر را در کله گوش لغمان توسط شجاع الدولهً غوربندی در بستر خوابش به قتل رسانید.
جمعیت ملکی و نظامی که در لغمان در معیت امیر شهید بودند به سردار نصرالله خان نائب السلطنه بیعت نمود و وی پادشاه افغانستان شد. ولی طرح توطئه قتل امیر روی پلان حساب شده توسط سران حزب سری ریخته شده بود و به قیادت نائب السلطنه قناعت امان الله خان را فراهم نساخت و اطرافیانش رهبرشان عین الدولهً جوان رادیکال را رویکار نمودند. بنا ً امان الله خان به تشویق اعضای حزب در کابل اعلان پادشاهی نمود و مردم و اراکین دولت به او بیعت نموده و طی نامه ای از سردار نصرالله خان تقاضا شد تا از سلطنت دست کشیده به امان الله خان بیعت نماید.
ولی علاقه مندی عوام و درباریان خارج حلقهً حزب سری دربار به نائب السلطنه بیشتر بود و اطرافیان نصرالله خان طرح یک حملهً همه جانبه را بالای کابل ریختند که اگر عملی میشد شاید امان الله خان دستگیر میگردید ولی نصرالله خان که شاعر، حافظ قران و مخالف خونریزی بود در جمع سپاه و اهالی گفت: « اگر من برای گرفتن تاج و تخت بجنگم تمام سرحدات شرق کشور زیر پرچم من جمع خواهند شد ولی ریختن خون در افغانستان به نفع اسلام و مسلمان ها نیست. لهذا من از سلطنتی که بالای خون بیگناهان بنا گردد گذشتم.» آنگاه به منشی خود میرزا محمد عمر خان دستور داد تا بیعت نامه اش را عنوانی امان الله خان بنویسد و بدینوسیله رئیس حزب سری دربار و پسر امیر حبیب الله خان پادشاه افغانستان گردید.
پادشاه جدید در نخستین اعلامیهً خود عنوانی مردم و سپاه که در سراسر کشور پخش گردید متذکر گردید: «من تاج سلطنت را به شرطی پذیرفتم که استقلال و آزادی داخلی و خارجی افغانستان تضمین گردد و به زندگی سپاه که حامی سرحدات کشور عزیز است توجه بعمل آید. » این اعلامیه که تاثیر عمیقی در بین مردم به خصوص سپاه بخشیده بو، هر نوع مخالفت را با امیر جدید را به زودی در سراسر کشور سرکوب کرد و مخالفین دست بسته از طرف سپاه به کابل فرستاده شدند.
امان الله پنج روز پس از سلطنت مرام نامهً خود را طی دومین اعلامیه چاپ و در سرتاسر کشور پخش نمود که بخشی از آن چنین است:
«ملت معظم افغانستان! حینیکه جناب پدر بزرگوارم به شهادت رسید شما ملت بار سنگین او را به عهده من گذاشتید، من هم نزد شما عهد بستم که افغانستان باید مثل سایر ممالک مستقل در داخل و و خارج آزاد و مستقل باشد و ملت افغان هم در داخل کشور از هر نوع تجاوز و ظلم محفوظ بوده دارای آزادی کامل در چوکات قانون باشد. کار اجباری و بیگار در تمام رشته ها ممنوع و ملغی است. شما در حفظ دین، دولت و ملت خود بیدار و در نگهبانی وطن هوشیار باشید. از خداوند بزرگ بشما و تمام مسلمین جهان خیر و سعادت تمنا دارم ....»
کشیدن پای جهاد با انگلیس توسط پادشاه جدید تمام طبقات ملت مسلمان و آزادی خواه افغانستان را متحد ساخته و همه برای مبارزه و جهاد علیه انگلیسها آمادگی گرفتند. امان الله خان که آوازه های دست داشتن در قتل پدرش را از مردم میشنید و از جانبی بنا بر ضعف اقتصادی قدرت نداشت تا به تعهدش به نظامیان در جهت ازدیاد معاشات شان وفا نماید بنا ً جنگ با انگلیس و توجه ملت را به امور خارجی و بسیج آنها را با یک دشمن مشترک برای خود یک امر حیاتی تلقی نموده دست به کار شد و قوت های نظامی کشور را در محاذ ننگرهار تحت قومانده صالح محمد خان، در پکتیا تحت قومانده نادرخان و در قندهار زیر فرماندهی عبدالقدوس خان اعتمادالدوله اعزام نمود.
طبق دستور مقام سلطنت قوماندان افغانی در هر سه محاذ بایست به تاریخ معین و بعد از دستور مرکز به تعرض آغاز مینمودند اما در محاذ خیبر صالح محمد خان بدون اعلام رسمی جنگ از مرکز بتاریخ ‹١۳› ثور ١٢٩٨ ( ۳می ١٩١٩ ) امر تعرض را صادر کرد و نبرد شدیدی آغاز گردید در حالی که جنگ به نفع قوای افغانی دوام داشت و در عقی جبهه مردم قهرمان آفریدی به طرفداری افغانها علیه قوت های انگلیس قیام نموده بود، سپهسالار صالح محمد خان که در انگشت پایش زخم جزئی برداشته بود با رئیس ارکان خود محمد گل خان مهمند یکی بعد دیگری میدان جنگ را ترک گفتند. این حرکت خاینانهً صالح محمد خان مهمند که زنده میدان جنگ را رها نمودند مورد تنفر و انزجار اردو و مردم قرار گرفت و این خیانت تاریخی و عمل بزدالانه برای ابد در پیشانی هر دویشان نقش بست چنانچه صالح محمد خان محبوس گردید و محمد گل خان مهمند از کار برطرف شد.
عسکر که بعد از فرار این دو نفر عقب نشینی کرده بود، به قیادت صاحبزاده محمد صدیق خان کند کشمیر دکه را از محاصره انگلیس ها خلاص کرده تا عقب خط دیورند پیش رفت که در آنجا فرمان جنرالی وی از طرف امان الله خان به او تفویض گردید و در دوره سلطنت او پنج سال در جلال آباد و پنج سال در گردیز حاکم اعلی و جنرال بود. در محاذ قندهار سردار عبدالقدوس خان اعتماد الدوله پس از دستور مرکز طی حمله شدیدی قوای انگلیسی را مجبور به عقب نشینی ساخته تا منطقهً بعزه آنطرف خط دیورند پیش رفته و علاوه بر معسکر چمن قرارگاه انگلیس را در کویته نیز تحت تهدید قرار داد.
در محاذ پکتیا جنرال نادر خان قوت های دشمن را در وزیرستان، پیوار و تل مورد حمله قرار داده شد و با فتح مناطق متذکره قوت های انگلیس در کوهات و پشاور زیر ضربه قرار گرفت. در این جنگ کارروائی عبدالقیوم خان کند کشمیر پغمانی آمر توپخانه قابل تحسین بشمار میرود. یکبار نادر خان در اثر شایعه ای که انگیس ها قوه زیادی را نزدیک تل آماده کرده اند بنای فرار را گذاشت اما شمس المشایخ مانع او گردید.
در حالیکه قوای افغانی آماده بودند تا با یک حرکت دیگر کویته و پشاور را متصرف شوند و به اینصورت با تصرف پشاور سپاه انگلیس در خیبر منهزم و و مناطق از دست رفته افغانستان که تحت معاهده ً منحوس دیورند به انگلیس سپرده شده بود اعاده میگردید ولی متاًسفانه دربار متزلزل کابل بدون هیچ نوع مشوره با قوماندان جنگ و مردم افغانستان خواهش متارکه دولت شکست خوردهً انگلیس را پذیرفته به قوماندانان در تمام محاذ ات جنگ امر تخلیهً مناطق مفتوحه را صادر کرد و سپاه فاتح افغانی مجبوراً رجعت نمودند نقاط مهمی که با خون صدها فرزند شجاع افغان فتح شده بود، دوباره به دست دشمن افتاد.
به هر صورت بتاریخ ١۳ جوزای ١٢٩٨ ( ۳ جون ١٩١٩) متارکه بین دولت افغانستان و انگلیس اعلام گردید و در کنفرانس منعقده راولپندی استقلال افغانستان به رسمیت شناخته شد و بدین صورت ملت مسلمان و قهرمان افغانستان در سایهً مبارزه و رشادت ملی، دولت بزرگ و فاتح انگلیس را که به اصطلاح آفتاب در سایهً مستعمراتش غروب نمیکرد، درهم شکست و اولین کشوری شد که استقلال خود را به زور شمشیر از دشمن قوی حاصل و ندای آزادی خواهی و مبارزه علیه استعمار انگلیس را در سرتاسر مشرق زمین بلند کرد. بعد از این فتح بزرگ امان الله خان با لقب غازی در قلب فرد فرد ملت ما جا گرفته و مردم افغانستان از داشتن چنین شاه به خود می بالیدند.
به تعقیب اعاده استقلال کشور امان الله خان آمادگی خود را برای همکاری با دولت اسلامی بخارا علیه کمونستان اعلام نموده مغرزه ای را به کمک سید عالم پادشاه بخارا در جنگ با کمونستان طرفدار مسکو اعزام نمود که منجر به جنگ اگست (١٩٢٠) بین طرفداران پادشاه که حکومت اسلامی میخواستند و کمیته جوانان بخارا که طرفدار رژیم کمونستی به سبک مسکو بودند گردید که این حرکت امان الله خان وی را بیشتر محبوب القلوب ملت گردانید.
گر چه در نبرد متذکره قوای مسلمانان بر کمونست ها غالب گردید ولی متاًسفانه در اثر بی کفایتی شاه بخارا از یکطرف و اشتراک قوای روسی به نفع کمیتهً جوانان بخارا از جانب دیگر کشور اسلامی بخارا به اشغال روسها درآمد و عساکر افغانی را روسها اسیر گرفتند. دولت افغانستان طی مذاکراتی توانست عساکر مذکور را بزودی آزاد سازد و به پادشاه فراری بخارا پناهندگی سیاسی بدهد چنانچه در قلعهً فتوح نزدیک کابل از طرف امان الله خان به فامیلش جایداد بزرگی بخشیده شد.
پس از استقلال و همکاری با مردم مسلمان بخارا امان الله خان از اعتماد کامل ملت بهره مند گردیده و مردم با شور و شعف از برنامه های او که ملت افغانستان را در شاهراه حیات نوین رهنمائی میکرد، استقبال نمودند. برنامه های عالی او شهزاده و شهزاده بازی و اعطای معاشات نسبی برای فامیل مفت خوار محمد زائی را قطع کرد. کنیزی و غلامی را لغو نمود، جزا های غیر انسانی از قبیل بستن موی زن مجرم به دم اسپ و نشاندن مرد مجروح در کجاوه و انداختن آن از قلهً کوه به پائین و یا به دهن توپ پراندن افراد ممنوع قرار گرفت.
در جهان اسلام نیز که مسلمانان که خلافت عثمانی را تجزیه یافته می دیدند چشم امید به سوی افغانستان و پادشاه جوان آن دوخته بودند و شعارپان اسلامیزم امان الله خان که مسلمین را به اتحاد و همبستگی دعوت میکرد سبب شد تا مسلمانان جهان افغانستان را بزرگترین پایگاه اسلام و ضد استعمار غرب و امان الله خان را بهترین شخصیتی که به احساسات عمیق شان جواب مثبت میداد بشناسند. مخصوصاً محبوبیت روز افزون امان الله خان بحیث ناجی در نیم قارهً هند انگلیسها را به اندیشه عمیق افگنده بود چه شاه افغانستان در شرق به صفت مبارزه راه آزادی و در غرب به حیث فاتح جنگ در مقابل امپراطوری بریتانیای کبیر شناخته شده بود.
ولی افسوس که این محبوبیت با سفر پادشاه به اروپا و اتحاد شوروی خدشه دار گردید و عدم توجه به معتقدات و عنعنات مردم محبت مردم را به وی به تنفر تبدیل نمود.
فصل اول
مسافرت ششماههً شاه به خارج از کشور
شهرت روز افزون پادشاه افغانستان سبب گردید تا کشور های مختلف جهان از او دعوت بعمل آورده و هر کشوری میخواست تا زود تر شرف میزبانی پادشاه افغانستان را حاصل نماید. سفر شاه بتاریخ ٢٩ نوامبر ١٩٢٧ آغاز گردید و مدت شش ماه و ده روز را در بر گرفت، در این سفر طولانی پادشاه افغانستان در مصر با ملک فواد ملاقات نمود و مورد استقبال بی نظیر ملت و دولت مصر قرار گرفت، وی متعاقباً عازم ایتالیا گردید و با وکتور ایمانویل Victor Emanvel پادشاه و موسولینی Mossulini صدراعظم ایتالیا ملاقات نموده و مردم ایتالیا به امان الله خان لقب موسولینی شرق را دادند.
وی از ایتالیا وارد فرانسه شد و مورد استقبال رئیس جمهور Gastonde Mergve و ریموند پوانکاره صدراعظم Raymond Poincarre آن کشور قرار گرفت. پادشاه افغانستان از بلجیم و سویس نیز دیدن نموده و در آلمان با هندنبورگ Hindenburg رئیس جمهور آن کشور مذاکرات دوسانه بعمل ورد.
|
|
|
امیر امان الله خان و ملکه ثریا درهنگام دیدار از فرانسه |
پادشاه افغانستان از آلمان عازم انگلستان گردید و جارج پنجم George V پادشاه انگلیس، ملکه ماری Sveen Mary و چمبرلن Chamberlain صدراعظم شخصاً پادشاه را بدرقه نموده و مردم انگلستان نیز از شاه افغانستان استقبال خوبی نمودند. امان الله خان از انگلستان عازم پولند و از آنجا به صوب اتحاد شوروی حرکت کرد که از طرف ولادیمیر ایلچ لنین Vladimir Illich Lininرهبر آنکشور استقبال شد.
در سفر پادشاه افغانستان به خارج، دو کشور انگلیس و روس بیشتر از دیگران مطامع استعمار شانرا در نظر داشتند بناً هر یک میکوشیدند تا نظرات و افکار امان الله خان را به طرف خود جلب نمایند. انگلیس ها در این سفر برنامه هایی را روی دست گرفتند تا وسایل خشنودی امان الله خان را فراهم نمایند که او نسبت به سایر کشور ها ارتباط نزدیک دوستی با انگلستان داشته باشد.
روسها که از زمان حکومت کاترین دوم و پطر کبیر آرزوی رسیدن به آبهای گرم در بحر هند را داشتند و خلف آنها کمونستان نیز این راه را تعقیب نموده و با اشغال بخارا مزدوران بخارائی شان خود را در سرحدات شمال افغانستان با کشور ما هم مرز ساختند می کوشیدند تا پادشاه افغانستان را اطمینان بدهند که روسیه یک کشور متجاوز نبوده بلکه این انگلیس است که در هر کجائی منافع استعماری خود را میجوید و کشور ها را مورد تجاوز قرار میدهد.
روسها درمور قرارداد های افغانستان با پولند نوعی هشدار به شاه افغانستان دادند و چیچرین Checherin وزیر خارجه ً شوروی در یک ملاقات خصوصی به شاه افغانستان گفت: « اگرچه ما به قرارداد پولیند و افغانستان احترام داریم اما با آنهم شک و تردید هایی در حلقه ها سیاسی کشور ما ایجاد کرده است » و این سخنان نوعی از هشداری بود که هفتاد سال بعد ‹بریژنف› رئیس جمهور شوروی به محمد داود خان رئیس جمهور افغانستان در سفرش به مسکو داد با این تفاوت که امان الله خان از سکوت کار گرفت ولی داود خان واکنش شدیدی از خود نشان داد که باعث سرنگونی اش بدست افسران پائین رتبه تعلیم یافته شوروی گردید.
پس از شوروی پادشاه افغاستان از ترکیه دیدن بعمل آورد و با کمال اتاترک و سایر سران ترکی ملاقات های دوستانه ای بعمل آورده مورد دولت و ملت ترکیه قرار گرفت.
در این سفر ترک ها به امان الله خان چنان القا نمودند که دین سبب پسمانی است و پیشرفت، ترقی و تمدن در مبارزه با دین شکل و حکومت سیکولر (غیر دینی) میباشد.
پس از آنکه اسلام در اسپانیا به پیشرفت های مزید نایل آمد و کلیسا را به لرزه درآورد، اروپائیان ادراک نمودند اگر وضع بع همین منوال پیش برود، اسلام در زندگی سایر مواضع اروپا رخنه نموده و بساط مسیحیت چیده خواهد شد، لهذا در صدد بیرون راندن اسلام از اروپا و تضعیف این آئین دورانساز در سایر نقاط جهان برآمدند و چون خلافت عثمانی در ترکیه مرجع امید مسلمانها بوده و تحت استعمار غرب قرار نداشت و اروپائیان این را هم درک نموده بودند که مسلمان ها در نبرد با کفر تا آخرین رمق حیات می جنگند، بنا ً استعمار غرب که در راًس آنها انگلیس قرار داشت یارای نبرد رویا رویی با این مرکز امید و آرزوهای مسلمین را نداشته در پی طرح توطئه ای شدند تا این مرکز اسلامی را از درون ضربه بزنند و بهترین راه برای از بین بردن خلافت اسلامی برای شان تربیه و نصب مهره های جوان بود.
به همین منظور عده ای از جوانان مسلمان ترک را که در غرب تحصیل میکردند تحت تربیه قرار داده طور غیر مستقیم به آنها کمک نمودند تا بعد از بازگشت به ترکیه به صورت دسته های منظم سیاسی و حزبی بنام ریفورمیست ها و ترقی خواهان طالب تعدیلاتی در قوانین اسلام گردند. این جوانان منظم که آهسته آهسته سبب بروز مشکلاتی برای خلافت عثمانی گردیدند بالاخره بخش جوانان ترک تحصیل یافته ً فرانسه توانستند غیر شعوری و با وصف دشمنی با انگلیس حکومت غیر دینی را که آرزوی اروپا و بخصوص انگلیس بود بوجود آورند و مرکز خلافت عثمانی را به کشور بی دین و لامذهب تبدیل نمایند که تا امروز ادامه دارد.
ترک ها امان الله خان را تشویق نمودند تا در این راه قدم بگذارد و چون پادشاه افغانستان با الهام از پدیده های علمی و فنی و پیشرفت های غرب متاًثر شده بود نظر حکومت ترکیه تحت عنوان ترقی و تمدن در ذهنش بیشتر اثر گذاشت. ولی آتاترک به امان الله خان توصیه نموده بود که قبل از دست زدن به اصلاحات، یک اردوی قوی تشکیل کند. آخرین کشوری که امان الله خان از آن دیدن بعمل آورد، ایران بود. رضا شاه دست نشانده استعمار غرب با جوانان ترک همنظر بوده شاه افغانستان را از ریفورم های خود آگاه ساخت.
امان الله خان که بتاریخ ٩ جون ١٩٢٨ از طریق مرز اسلام قلعه به کشور برگشت دیگر آن شاه گذشته نبود، افکار و نظریاتش تغیر کرده بود، احترام به معتقدات و عنعنات ملت نزدش مفهمومی نداشت و تحول میخواست ولو در مخالفت با دین و با سرعت سرسام آور. همراهان او در این سفر همه آری بلی گویان بودند. غلام صدیق خان چرخی وزیر خارجه باجه اش باعث گردید تا امان الله خان با وصف مخالفتش با انگلیس به مسکو سفر کند.
سردار شیر احمد خان رئیس شورای دولت از تهً دل مخالف او بود و یعقوب خان وزیر دربار میکوشید شاه را از ملت دور نگهدارد. علاوه بر این، تغیر ذهنی شاه که در تضاد با متعقدات مردم و بعضاً مخالف با احکام دین مقدس اسلام قرار داشت، دشمنان افغانستان به خصوص انگلیسها نیز به خاطر بدنام کردن شاه در بین ملت پروگرام هایی را آغاز کردند. آنها میدانستند که ملت افغانستان یک ملت مذهبی سنتی بوده و تمام همکاری ها و محبت شان با پادشاه شان به خاطر شعار های اسلامی اوست که حتی سبب ذلت، رسوائی و شکست مفتضحانهً انگستان نیز گردیده بود. بناً آنها همه جنبه های منفی سفر امان الله در خارج را از طریق نشرات در داخل افغانستان و انعکاس میدادند.
مثلاً در مصر ملکه ثریا بدون حجاب ظاهر گردید. او میخواست نشان دهد متمدن و مترقی است. عکاسان تصاویری از وی تهیه و در جراید به چاپ رسانیدند که توسط انگلیس ها انلارج و تکثیر گردیده و در افغانستان توزیع شد. حتی در خود مصر هم مردم از سفر امان الله خان خاطرات متضاد داشتند. موقف گیری ضد انگلیس وی سبب محبت مردم مصر نسبت به شاه افغانستان گردید ولی دیدن لباس غربی ملکهً افغانستان آنها را دچار شک و تردید نمود. در اتحاد شوروی پادشاه افغانستان گفت: « تعداد زوجات و حجاب از مسائل قدیم و کهنه است و علما باید اسلام واقعی را تبلیغ نمایند.» در ترکیه امان الله خان بیشتر روی موضوعاتی مانند ریفورم و حاکمیت ملی و ترقی و تمدن تاکید میکرد و در خطابه هایش حتی یکبار هم از اسلام ذکر بعمل نیاورد.
در ایران حینیکه شاه در مشهد به زیارت حضرت امام رضا (رض) مشرف گردید ملکه ثریا در داخل حرم بدون حجاب و با لباس غرب داخل شد چنانچه زائرین و اهالی مشهد از این رویه ملکه کشور اسلامی افغانستان رنجیده و طی نامه ای از پادشاه افغانستان خواستند تا همسرش را مستور دارد. مردم افغانستان از این واقعات آگاه میشدند. و در پهلوی آن تبلیغات دشمنان سبب میگردید تا لحظه به لحظه غیظ و هیجان مردم مسلمان افغانستان که همیشه در راه حفاظت از دین و صیانت از میراث گذشتگان قربانی ها داده و فداکاری ها نموده بودند بیشتر گردد.
پس از عودت، شاه که با نظرات تازه به کشور برگشته بود با جدیت کامل به تغیر اوضاع اجتماعی و فرهنگی مردم پرداخت و بدون در نظر داشت شرایط محیطی کشور دست به اقدامات عاجل و خطرناکی زد و به اصطلاح قبل از قلبه بذر نمود.اگر به تاریخ افغانستان نظر اندازیم، می بینیم که مردم افغانستان هیچگاه مخالف فرهنگ و تمدن نبوده و حتی در این راه از هیچ نوع همکاری دریغ ننموده اند چنانچه در وهله اول ریفورم های امان الله خان مردم از هیچ نوع همکاری با دولت دریغ نورزیده و در حالیکه ملت در نهایت فقر و بیچارگی بسر میبرد. در جهت اعمار جاده ها، مکاتب، نشر کتب و معارف و تقویهً نظام اعانه دادند و در حالیکه خودشان به نان جواری و ماست قناعت میکردند هر یک صد ها روپیه برای پیشرفت علم و هنر و بازسازی به دولت تحویل مینمودند.
و اما مرحلهً دوم تطبیق ریفورم های شاه که دست اجانب در آن دخیل بود چنان سرکوب گردید که علاوه بر عدم تطبیق آن خودش نیز از سلطنت خلع و از کشور خارج گردید.
بلی! امان الله هنگام بازگشت به کشور آن غازی و مسلمان دیروزی نبود، وی که در کارخانهً کثیف لنین، اتاترک، و رضا شاه مغز شوئی شده بود دیگر آن عقاید پاک اسلامی را از دست داده بود.
محمد صادق مجددی در یادداشت های خود مینویسد:
علی احمد خان یکی از نزدیکان امان الله خان حین مراجعت از اروپا به من گفت:
متاًسفم که چرا در انقلاب از امان الله خان حمایت نمودم زیرا درین سفر برایم ثابت شد که امان الله خان قلباً به پیغمبر خدا (ص) اخلاص و ایمان ندارد.
فصل اول
ریفورم های امان الله خان:
عودت پادشاه از سفر خارج برای سه روز تجلیل شد.، متعاقباً جشن استقلال فرا رسید و در ختم جشن لویه جرگه در پغمان افتتاح شد، امان الله خان در این جلسه از مردم خواست با برنامه های دولت همکاری نمایند.
وی در این برنامه ها از رفع حجاب، تضمین آزادی زنان، منع تعدد ازدواج، جدائی دولت از دین، ازدیاد مالیت، تاًسیس بانک، اجباری شدن تعلیم ذکور و اناث، لغو القاب دولتی، تشکیل دفتر بررسی دارائی مامورین، منع فع ورود فارغان مدرسه دیویند به افغانستان، منع ازدواج مردان قبل از سن (٢٢) و از زنان قبل از سن (١٨)، اعزام دختران برای تحصیل به ترکیه و اختلاط دختران و پسران پائین از ده سالگی در مکاتب سخن زد.
|
|
|
امیر امان الله خان در پغمان |
|
|
|
امیر امان الله خان در پغمان |
امیر امان الله خان در پغمان
امان الله خان پس از لویه جرگه با شتاب و افراط بخصوصی برنامه های خود را در مرحله ً اجرا قرار داد. او که بیشتر خود پسند و مغرور شده و شیفته پیشرفت های صنعتی اروپا گردیده بود به نظام اجتماعی و مذهبی کشور به نظر اهانت نگریست ( ١٥)دختر همرا با (٩٠) محصل یکجا برای تحصیل به ترکیه فرستاد که سبب حیرت و هیجان اهالی کابل گردید. این دختران همینکه به پشاور رسیدند چادر هایشان را دور انداخته با آرایش اروپائی سوار قطار آهن شدند که خبر این جریان توسط پشتون های سرحد به داخل کشور انتقال یافت. متعاقباً ملکه ثریا در محضر عام به درخواست شاه چادر نازکی را که بر سر داشت دور انداخته گفت اسلام از همچو رواج ها نفرت دارد. امان الله خان در نظر داشت سه ساعت در محوطهً وزارت خارجه سخنرانی کند تا افکار و نظرات خود را به مردم اظهار نماید. بین (٦٠٠) تا (٧٠٠) نفر برای استمعاع بیانیه او حاضر شدند. در ختم سخنرانی بخشی از فلم جریان سفر شاه به نمایش گذاشته شد که در آن ملکه ثریا با ساق و بازوی عریان سینهً باز و چهره آرایش شده دیده شد این خود به تنهائی تحولی بود مغایر معتقدات مردم و مخالف احکام اسلام.
علاوه بر اینها او بجای روز جمعه که قدسیت (١٤٠٠) ساله مذهبی داشت روز پنجشنبه را روز تعطیل اعلام نموده دستور داد تا سال هجری شمسی که در بیش از (١۳٠٠) سال مروج بود به سال میلادی تغیر یابد، فرمان صادر کرد تا عوض دستار که مردم آنرا سنت پیغمبر (ص) میدانستند به نام اینکه غیر اقتصادی است از کلاه شپو استفاده شود. (١) به جای ادای سلام کلاه باید از سر برداشته شود، امام های مساجد باید جواز رسمی داشته و کلاه پوست بر سر نمایند، هندو ها نیز باید از کلاه پوست استفاده کنند یعنی ملا و هندو را در یک ردیف قرار داد، تطبیق این ریفورم ها شهر را به یک تابلوی کاریکاتوری مبدل ساخت. در کابل سینما و در پغمان تیاتر تاًسیس گردید و محراب و منبر ملی افغانستان به کوه و آفتاب تعویض شد.
_______
(١) در حالیکه در شهر کابل و ولایات حتی یک دکان وجود نداشت تا دریشی و کلاه های مورد ضرورت مردم را بفروشد. مردم برزو های نجرابی را که تقریباً به شکل پتلون و کلاه های لگنی که از انگلیسهابه غنیمت گرفته بودند می پوشیدند.
بر اساس حکایت دکتور عنایت الله ابلاغ که پدرش مولوی عبدالغنی معروف به مولوی قلعهً بلند موًسس «حزب الله» افغانستان عادت داشت در سفر و حضر با تسبیح ریزدانه ای وظیفه کند و حتی و در مجالس هم قسمتی از سبحه را بیرون کشیده زیر لب وظیفه میکرد و جریان مجلس را هم تعقیب مینمود، دکتور ابلاغ که یکی از شخصیت های دانشمند کشور ماست و در علوم دینی دکتورا دارد اضافه میکند. اشخاصی که دایم به یاد خدا میباشند هم وظیفه و هم موضوع مجلس را تعقیب مینمایند ممکن است گفته شود چگونه میشود در یک وقت به دو چیز مشغول شد؟ جواب این است این کار را کسی میتواند که اهل دل باشد به همه حال طبق روایت دکتور ابلاغ همینکه امان الله در جلسهً لویه جرگه پغمان نظرش به سبحهً مولوی صاحب می افتد با صدای بلند میگوید: مولوی قلعهً بلند این جای مناقشه و شنیدن بیانیه هاست نه جای ذکر و تسبیح.
این حرکات خشم و نفرت مردم را برانگیخت چه آنها را مغایر ارزش های دینی و اجتماعی خود تلقی کردند، به خصوص با ختم جلسات لویه جرگه نمایندگانی که عازم ولایات شان شدند شکایت کنان میگفتند: پادشاه کافر شده خانمش با ساق و بازوی عریان و سینه ً باز در محافل اشتراک میکند و خودش اساسات عمده اسلام را کهنه میخواند. این سخنان زبان به زبان در سرارسر کشور توسط نماینده های مردم پخش گردید و سبب شد تا علیه دولت ناآرامی هایی بوجود آمده متعاقباً قیام هایی براه افتد. واقعاً جای تاًسف است که پادشاه محبوب در برابر خواسته های واقعی ملت قرار گرفته بود که تا دیروز به خاطر خویشتن داری و احترام به معتقدات مردم به غازی مشهور شده بود ولی امروز با انتباع بدی که از سفر اروپا و مذاکره با لینن و عقده در برابر انگلیس و نزدیکی با روس و کمونیزم گرفته بود با احساس غرور و خود خواهی اقدام به تجدد و نو آوری هائی میکند که همه مخالف ارادهء ملت مسلمان بوده و مردم متدین ما در آن روزگار چنین اصلاحاتی را مردود و غیر عملی میدانستند.
امان الله خان غافل از این بود مردمی که حین باز کردن چشم گلبانگ الله اکبر را میشنود و هنگام مرگ با همان چهار تکبیر به خاک سپرده میشد و در جهت حفاظت دین و معتقدات شان از جاده میگذشتند چگونه همچو اعمال خلاف دین را قبول خواهند کرد؟
او ندانسته بود که این مردم از (١۳٠٠) به اینطرف با نور ایمان متجلی بوده و اسلام را یگانه راه سعادت دو جهان خود میدانستند. آری! مردمی که با صداقت و اخلاص تا دیروز شاه خود را غازی خطاب میکردند و به وجودش میبالیدند امروز به نام لاتی و بی دین علیه او دست به یک قیام خونین میزنند.
در قندهار:
پس از آنکه در سال (١۳٠١) هـ ش امان الله خان نظامنامه خود را که از نظامنامه ترکی کاپی نموده بود اعلام کرد، علما به آن به دیدهء یک قانون غیر مذهبی نگریسته و در جوزای ١۳٠٢(جون١٩٢۳) اولین بار مردم قندهار در منطقهء زمینداورو پشت رود به رهبری سلطان محمد خان قیام نموده انزجار شان را علیه تطبیق نظامنامهء متذکره ابراز نمودند.
متعاقباً در اوایل سرطان ١۳٠٢ (جون١٩٢۳) فرقهء قندهار شورشی را به راه انداخته مخالفت خود را علیه نظام نامهء مذکور اظهار نموده و در قوس همان سال (دسمبر ١٩٢۳) سران شهر قندهار به عنوان احتجاج علیهء نظامنامهء متذکره در مسجد خرقهء مبارک تحصن گزیده محمد سرور خان والی قندهار مجبور شد وعـدهء عـدم تطبیق نظامنامه را بدهد.
در پکتیا، لوگر، غزنی و وردک:
ملا عبدالله یکتن از علمای پکتیا ( که بعد ها به منظور تحقیر مثل بچه سقا و مولوی چنته کندزی به مای لنک معروف شد) به همکاری تعدادی از علمای دیگر و پشتیبانی مردم منگل و حًدران طی یادداشتی از شاه تعدیل بعضی موارد نظامنامه متذکره را که مخالف شریعت بود، تقاضا نمودند ولی شاه به جواب شان نوشت که این نظامنامه قبلا به تصویب علما رسیده بناًء هیچ نوع تعدیلی در آن وارد شده نمیتواند و بدین صورت به نظر علمای جنوبی اعتنائی قایل نشده بناًء مردم به رهبری علما بتاریخ (٢١) حوت (١۳٠٢) دست به قیام مسلحانه زده متون مرکز خوست را متصرف شده رئیس محکمه را به قتل رسانیدند و حاکم اعلی را زندانی نمودند، عساکر و صاحب منصبان نیز با قیام کنندگان یکجا شده تهانه های (وزی)، میدان (خوله) و غند میرز که با سلاح آن به مردم پیوستند.
مردم تنی احمد زائی و سلیمان خیل در جمع قیام کنندگان داخل شدند و بدینصورت قیام سرتاسری گردیده امان الله خان دست پاچه شده دستور حرکت قوای بزرگ دولت به سرکردگی جنرال نادر خان وزیر حربیه را برای سرکوب مردم صادر نمود، ولی جنرال مذکور که شخص با درایت و ورزیده بود و شهامت و قهرمانی های مردم جنوبی را در جنگهای استقلال به چشم سر مشاهده نموده بود قدرت این را نداشت تا دست به سوقیات بزند و لذا معذرت خود را به حضور پادشاه پیش نمود. امان الله خان وی را از وظیفه سبکدوش نموده محمد ولی خان را به حیث وزیر حربیه تعین کرد که با هفت کندک جانب پکتیا حرکت نمود. وزیر حربیهء جدید با قوت های خود در کوتل تیره به محاصرهء مردم درامد امان الله خان کندک جان فدا را که متشکل از (٨٠٠) سرباز و افسر تحت قوماندانی محمد اسمعیل خان غند مشر بود برای نجات قوای محاصره شدهء دولت جانب پکتیا سوق داد ولی این قوه نیز در منطقه بیدک لوگر مورد هجوم قیام کنندگان قرار گرفته تار و مارز شد
قیام به ولایات لوگر، میدان و غزنی نیز سرایت نمود و کابل تقریباً در محاصره درآمد. امان الله خان مجبور شد تا دستور بمباردمان قیام کنندگان را صدر نماید و دو فروند طیاره افغانی که توسط پیلوت های روسی پرواز داده شدند مردم را شدیداً بممارد نموده باعث رعب و ترس در بین آنها گردید و تعدادی از قیام کنندگان هم در اثر بمباردمان های هوائی کشته شدند و از جانب دولت طی اعلامیه هایی قیام را تحریک انگلیس وانمود کرده علی احمد خان را به مشرقی فرستاده طالب همکاری مردم با دولت شد.
میرزمان خان کنری و (شاغاسی) علی احمد خان دعوت شاه را پذیرفته با افراد داوطلب به همکاری قطعهء نمونه تحت قیادت علی احمد خان از طریق (حصارک) پکتیا حمله نموده مردم پکتیا را که به شکل پراگنده می جنگیدند و بمباردمان هوائی هم روحیه شان را ضعیف کرده بود به شکست مواجه ساختند، ملا عبدالله با رفقایش ملا عبدالرشی، ملا عبدالسبحان، ملا عبدالحلیم و ملا نوراحمد و (٢٦) نفر دیگر دستگیر و به کابل اعزام گردیدند و در یک محکمه نظامی در حالیکه ملا عبدالله قیام خود را برحق دانسته گت: اگر رها شود بازهم علیه حکومت بدعت پسند کفر طلب موجود تا زمانیکه به اسلام سر فرود نیاورد قیام خواهد کرد و رفقایش گفتار ملا را مردانه وار بدون ترس از مرگ تائید کردند. محکمه حکم اعدام شانرا صادر کرد و همه به شهادت رسانیده شدند. قوای دولتی به قوماندانی غلام محمد خان وردگ وزیر تجارت غزنی را از وجود قیام کنندگان تصفیه نمود و عبدالعزیز خان معین وزارت حربیه بر شیخ آباد حمله نموده وردگ را تابع حکومت مرکزی ساخت و لوگر هم توسط قوای دولتی به قیادت غلام نبی خان چرخی مجبور به تسلیم شد.
-------------------------------
در قطغن
صفحات شمال کشور نیز نظامنامهء دولت را تائید ننموده انزجار خود را از آن اعلام کردند. در کندز مردم به رهبری مولوی نجم الدین خان آبادی علیه نظامنامه متذکره و عملکرد پادشاه قیام نموده به دستور علما اسم شاه در نماز خطبه جمعه خوانده نشد ولی سردار سلیمان خان نائب الحکومهء قطغن با عساکر دولتی زودتر به سر وقت قیام کنندگان رسیده مولوی نجم الدین را دستگیر و محبوس نمودند و متعاقباً طبق دستور شاه هر دو دستش قطع گردید و با تحقیر دولت او را بنام مولوی چُنته یاد کرد. حکومت به این هم اکتفا ننموده به خاطر نشان دادن زهر چشم به سایر علماء عضو قیام؛ مولوی نجم الدین را با دست های قطع شده در قفس بزرگی انداخته در قشلهء عسکری خان آباد نگهداری میکرد تا آنکه پس از پیروزی قیام حبیب الله کلکانی از قفس رها گردید.
-------------------------------
در کابل:
یکی از مراکز قومی مذهبی کشور در پایتخت خانقاه حضرت (مجددی) در شوربازار بود (شمس المشایخ) پیر این خانقاه دستار شاهی را در کابل بر سر امان الله بست. بعد از فوت او برادش نورالمشایخ که از عملکرد امان الله منزجر بود در پیروزی قیام حبیب الله کلکانی ممد واقع شده نادر خان را به کابل رسانیده به پادشاهی برداشت و بالاخره دستار شاهی را بر فرق ظاهر شاه (١٩) ساله بست و به او لقب المتوکل علی الله را داد. و این برادران در کشور های غربی به نام پادشاه ساز ها (1) یاد میشوند.
___________
( ١ ) King Makers
به هر حال فضل عمر (مجددی) که منحیث یک عالم ربانی و پیشوای روحانی که بنابر خدمات پر ارج خود در حصول استقلال کشور از طرف امان الله خان نایل به لقب نورالمشایخ گردید و پنج هزار جریب زمین در قریهء الغوئی مربوط شکردره ولایت کابل انعام گرفت و از همکاران نزدیک و مشاورین شاه در امور اسلامی بود از حرکت های غیر اسلامی و خلاف منافع ملت متاثر شده نامه ای عنوانی پادشاه فرستاد و از وی خواست تا تعدیلات لازم را در نظامنامه گنجانیده بر کردار و رفتار خود و فامیل خود تجدید نظر بعمل آورد. شاه به توصیه های وی ترتیب اثر نداد وی مجبور شد تا علیه حکومت مبارزه نماید، شاه نورالمشایخ را به هندوستان تبعید نمود و بدینصور خود را از یک مرکزیت قوی مذهبی در کابل مصئون احساس نموده دستور گرفتاری علماء مخالف دولت را در مرکز صادر نمود.
علما نیز به رهبری قاضی عبدالرحمن پغمانی قاضی القضات بر حال وقت که از دوستان نزدیک نورالمشایخ بود دست به تحریکاتی زده، چهار صد تن از علمای کابل و حومهء آن فتوای کفر امان الله خان را صادر نمودند. قاضی عبدالرحمن پغمانی قاضی القضات و رئیس تنظیف با دست آوردن فتوای علما ادامهء انجام وظیفه در دولت را بخود ناجایز شمرده با عدهء از علما و قضات در حالیکه محمد صادق خان (مجددی) و برادر زاده اش محمد معصوم (مجددی) معروف به میا جان او را همراهی مینمود به دعوت مردم جنوبی برای قیام علیه حکومت عازم پکتیا شدند.
چون این حرکت در روز روشن و بدون ترس از دولت صورت گرفته بود امان الله خان از موضوع آگاه شده دستور گرفتاری آنها را صادر نمود عبدالغنی خان قوماندان نظامی (جاجی) قبل از رسیدن آنها نزد مردم جنوبی، همه را گرفتار و تحت الحفظ به گردیز و از آنجا به کابل فرستاد، که تسلیم دیوان حرب وزارت حربیه شدند.
فردای آن جریدهء امان افغان در شماره مورخ (٢١ میزان ١۳٠٧) تحت عنوان « عصیان محمد صادق مجددی» خبری را به نشر سپرد مبنی بر اینکه محمد صادق (مجددی) همراه با برادرزاده اش معصوم (مجددی) و یک عده اشخاص دیگر که برای بغاوت به جنوبی میرفتند گرفتار گردیدند.
چون متهمین از عمل خود انکار ننمودند دیوان حرب حکم اعدام دو نفر مجددی ها، قاضی عبدالرحمن، قاضی فضل الحق، قاضی عبدالحنان و قاضی عبدالقادر و حبس سردار محمد عثمان خان ناظم دارالعلوم عربی، پسرش سردار غلام فاروق عثمان و ملا داد محمد لوگری را صادر نمود.
طبق معمول دوسیه های محکومین برای ملاحظه شد نهایی همراه با خود شان در پغمان به حضور پادشاه پیش شد. هنگام اذان عصر بود، شاه هنگامیکه محکومین در برابرش ایستاده بودند رو به طرف عبدالعزیز خان وزیر حربیه نموده گفت: چه وقت باشد که آواز این خر ها خاموش شود ( مراد از آواز خرها، صدای آذان بود) آنگاه طرف قاضی عبدالرحمن نگریسته گفت: قاضی صاحب در حالیکه عالیترین منصب دولتی را که قاضی القضاتی است برایت دادم باز هم چرا بالایم حکم کفر کردی؟ قاضی در جواب گفت: قبلاً در مورد کفرت مشتبه بودم و فتوای علما را مطالعه نموده بودم ولی اکنون که شخصاً آواز کفر را از دهنت می شنوم میگویم که کافر هستی! کافر هستی! کافر هستی! شاه که به غضب آمده بود بدون تحقیق از سایر محکومین حکم اعدام او را تائید نمود.
ولی مادر امان الله خان که از جریان آگاه شد با تضرع پسر خود را قانع ساخت که از حکم اعدام دو نفر مجددی ها صرف نظر کند. شاه التماس پیهم مادر را قبول نمود و یا سیاستش در آن وقت که نورالمشایخ (مجددی) در سرحدات نزدیک افغانستان بود ایجاب میکرد بناً از اعدام محمد صادق مجددی صرف نظر نموده و به حبس شان اکتفا کرد ولی بالای قاضی عبدالرحمن وسایر رفقای او حکم تطبیق شد و همه در منطقه سیاه سنگ کابل به شهادت رسیدند. در مورد عملکرد های شاه و نو آوری هایش بخصوص اعزام دختران به خارج از کشور این ابیات انعکاس دهنده نظرات و افکار مردم آن عصر است که غالباً شاعری هندی تبار سروده و اهالی کابل آنرا زمزمه میکردند.
دختران هستند در عهد امانی شوخ و شنـــــگ هر طـــرف خیزک زنان چون آهوی دشت تتار
ساق های شان نمایان است مابین جـــــــــراب (پیرس) و (لندن) به وضع فیشن ایشان نثــــــار
دشت شسته از حیا و ننگ و ناموس و شرف ملت افغان زشوخی های ایشان شرمســـــــــــار
خیلی از دوشیزگان رخت سفر بر بست و شـد عزم (یوروپ) کرده بر کالسکهء آهـــــن سـوار
هر مسلمانــــــی که دید این منظر عبرت فروز شد بدین بی دانشی شاه افغان اشکـــــــــــــــبار
شاه امان الله غازی خـــــواب غفلت رفته است بی خبر از گردش ایام در لیل و نــــــــــــــــهار
صحبت سامی و طرزی آخرش از ره کـــشید راه گم کرد و بسوی راه کج شد رهســـــــــــپار
ملــــــــحدان و دهریون چون مجلس آرایی کنند سویـــت برپا کنند این منکران کردگـــــــــــار
طوریکه گفته آمدیم، اوضاع در اکثر نقاط کشور نا آرام بود که ناگهان شعلهء قیام از مشرق و شمالی نیز بلند شد.
در مشرقی:
بتاریخ ١١ عقزب ١۳٠٧ هـ ش ( نوامبر ١٩٢٨ م ) مردم شینوار که از رشوه خواری، بی عدالتی و تطبیق اوامر غیر شرعی حکومت به تنگ آمده بودند، تحت قیادت محمد افضل خان شنواری قیام نموده (اچین) مرکز حکومت کلان شینواری را متصرف شده حاکم کلان را محبوس نمودند. متعاقباً در جرگه (غنی خیل) قیام عمومی علیه حکومت امانی اعلام گردید. و این جرگه که نمایندگان اقوام متعدد ننگرهار شرکت نموده بودند سبب شد تا قیام همچو ساعقه در سراسر مشرقی منتشر شود، مردم بالای قشله کهی حمله کردند و عساکر با قیام کنندگان پیوستند و قیام کنندگان مسلح شدند آنگاه بالای قرارگاه دولتی در دکه حمله نموده با تصرف آن آماده حمله بالای شهر جلال آباد مرکز ننگرهار گردیدند.
جنگ بین قیام کنندگان و عساکر دولتی در شهر آغاز گردید. سراج المعاره از طرف قیام کنندگان به آتش کشیده شد. دولت از کابل سپاه مجهزی تحت قومانده عبدالوکیل خان نورستانی به طرف ننگرهار سوق داد ولی قوای متذکره در (نمله) مورد حملهء غلجائی ها واقع شد و پس از زد و خورد مختصر عساکر تسلیم و افسران شان اسیر گردیدند.
خبر سقوط قوا در (نمله) شاه را دست و پاچه ساخته بدون مشورهء کابینه و وزارت حربیه شخصا تصمیم گرفت تا والی علی احمد خان را به صفت رئیس تنظیمهء ننگرهار تعین کند و او را با قوای منظم جانب ننگرهار بفرستد. علی احمد خان با قوایش در (جگدلک) اطراق نموده با سران اقوام داخل مذاکره گردید و قرار بر آن شد تا همه در چارباغ نزد نقیب صاحب رفته در آنجا جرگه اقوام را منعقد سازد. با این فیصله علی احمد خان توانست با همکاری سران قوم قوای خود را تا مرکز ننگرهار برساند و خودش طبق فیصله عازم چارباغ گردید.
نقیب صاحب که شخص عالم و پرهیزگار بود و همه مردم مشرقی به وی ارادت بخصوصی داشتند در حضور سران اقوام به والی علی احمد خان گفت: راه امان الله راه اسلام نبوده تمام امور او خلاف شریعت میباشد. این سخنان بالای علی احمد خان سخت تاثیر نمود، چون از قبل هم به همین فکر بود چنانچه به محمد صادق (مجددی) گفته بود که امان الله خان قلباً به پیغمبر خدا احترام ندارد. بناءً در حالیکه رئیس تنظیمهء دولت بود در خفا علیه شاه به فعالیت آغاز نمود که جریانش بعداً خواهد آمد.
در قسمت قیام های سرتاسری کشور که د عصرسلطنت امان الله خان عده ای از موًرخین صاحب غرض جریانات را وارونه جلوه داده طوریکه در مقدمه متذکر شدیم عده ای از طرفداران امان الله خان به خاطر برائت دان وی و طرفداران نادرخان هم به خاطر بزرگ سازی شخصیت او که گویا وی ناجی این کشور بود تمام قیام های ملت بشمول حکومت خادم دین را توطهء انگلیس ها وانمود کرده اند البته طی سالهای بعد شاهد بودیم که حرکت اسلامی مخالف روس و کمونیزم ارتجاع و هر جنبش مخالف دین و حمایت از کمونیزم پیشرفت و ترقی نامیده میشد.
درین شکی نیست که دشمن خطرناکی چون انگلیس که بارها توسط افغانها مجبور به هزیمت شده و شکست های شرم آورش بدست این ملت قهرمان سه بار کمر این قدرت اهریمنی را خم نموده، موجودیت یک افغانستان قوی را در کنار هند برتانوی خطر بالقوه احساس میکرد و بمنظور توطئه علیه پادشاه جوان، ترقی خواه و محبوب افغانستان از هیچ گونه سعی و تلاش دریغ نمیکرد. چنانچه گفته آمدیم، جنبه های منفی سفر شاه را به خارج پیهم بین مردم نشر میکرد تا آنها را علیه شاه بشوراند و طور غیر مستقیم در آتش قیام مردمی هیزم میریخت، ولی تطبیق نظامنامه های غیر اسلامی، عجله در جهت ترقی و تمدن که بالای معتقدات مردم تاًثیر سوء داشت، توهین به علما، بی عدالتی و رشوه خواری عمال دولت، اختلاف در کدر رهبری و کابینه و تضاد ها بین علی احمد خان، نادرخان، محمد ولی خان و غلام نبی خان که از شخصیت های مهم اداری و نظامی دولت بودند، مخالفت های لیبرال ها و محافظه کاران در دربار، تضاد علما با گروپ محمود طرزی مقاومت صدراعظم عبدالقدوس خان علیه حرکت تند و سریع متمدن سازی، حرکت های ضد پادشاه از طرف طرفداران کاکایش سردار نصرالله خان که ناجوانمردانه و غیر عادلانه در حبس به سر میبرد و بالاخره در همانجا داعی اجل را لبیک گفت همه و همه عواملی بود که زمینه را برای یک قیام سر تا سری چنان آماده میکرد که اصلاً به تحریک دشمن خارجی نیازی نمیگذاشت.
علاوتاً هنگامیکه پادشاه در خارج از کشور بود حکومت فرمان داد تا مردم شمال کابل مبالغی را که از سال های دراز به حکومت قرضدار بودند بسرعت و بدون ضیاع وقت بپردازند و این فرمان چنان بسرعت تعمیل گردید که مردم را به جان آورد زیرا سخت بی بضاعت بودند و قردت پیدا کردن یک لقمه نان خشک را به اولاد خود نداشتند ایشان مجبور بودند شلاق خونین عسکری را با کمال بیرحمی در تطبیق حکم اجراآت مینمودند، بپذیرند. این مظالم و در پهلوی آن رشوه خواری حکام و همدستی آنها با دزدان و سود خواران و قطاع الطریق ها زمینه ساز دیگری در برابر قیام در شمال کابل بود که مردم در برابر آن سپاهی بیسواد، فراری و برهنه پای را برگزیدند.
بدین صورت دولت از مردم تجرید شده بود، از نظر عقیده بین مردم و حکومت خلائی بوجود آمده بود، از نگاه اجتماعی مردم با نپوشیدن کلاه شپو و پتلون و با پوشیدن برقع (چادری) جریمه میشدند و مورد توهین و تحقیر قرار میگرفتند. بناً ملتی که چندین بار انگلیس را تا آنسوی خط دیورند دوانیده و از کشتهء آن پشته ها ساخته بود، این شعور را داشت که به تحریک آن اقدامی ننماید. اگر در این قیام ها که در سر تا سر کشور براه افتاده بود دست انگلیس را دخیل بدانیم، آیا به شعور سیاسی یک ملت قهرمان و آزادی خواه توهین نکرده ایم و به تاریخ شکوهمند آن تهمتی نبسته ایم؟
به هر صورت قیام ها در سرتاسر کشور از غرب گرفته تا جنوب و شرق علیه حکومت امان الله خان جریان داشت که در شمال کشور مردم تحت قیادت حبیب الله کلکانی دست به قیام زدند.
فصل دوم
نگاه مختصری پیرامون زندگانی حبیب الله کلکانی
در شمال شهر کابل در طول شاهراه کابل – پروان علاقه داری کلکان واقع است که از کابل تقریباً ٤١ کیلو متر فاصله دارد. وضع زندگی مردم منطقه از نگاه اقتصادی چندان خوب نبود ولی در غرور و شهامت و جوانمردی سر آمد همه بوده و پیر و جوان سخت پایبند شعایر اسلامی محسوب و میباشند.
مردم کلکان در هر سه جنگ آزادی افغان ها علیه انگلیس سهم بارزی داشتند، چنانچه در جنگ مهم و تاریخی دوم افغان و انگلیس منجر به شکست قطعی و انهدام تمام قوای متجاوز در افغانستان گردید و پشت حکومت انگلیس را که به اصطلاح آفتاب در مستعمراتش غروب نمیکرد، به لرزه در آورد یک مرد کلکانی که ٤٧ سال از بهار زندگی را پشت سر گذاشته بود در صف همین فرزندان قهرمان وطن قرار داشت. نام اصلی اش احمداللهبود و شهرت این برهنه پای انگور فروش زمانی بالا گرفت که در میان باران گلوله دشمن از سنگی به سنگی و از سنگری به سنگری جسته خود را به محل آب رسانیده و پس از لحظه ای مشکی پر از آب را بر دوش گرفته به طرف تشنگانی که در اثر رخم مرمی دشمن از پا درآمده بودند جرعه، جرعه آب میرساند.
_________________________________
(١) اسم پدر حبیب الله را من از زبان معاصرینش که همه موسفیدان کوهدامن بودند احمدالله ثبت کرده ام. برهان الدین کشککی در کتاب «نادر افغان» نام او را عبدالرحمن نوشته است مولنا آغا رفیق نویسنده کتاب «بغاوت افغاستان بچه سقوکی دلچسپ حالات زندگی» اسم پدر حبیب الله را کریم الله نوشته و آدمک در کتاب «روابط خارجی افغانستان در نیمهء اول قرن بیست» او را امین الله خوانده است.
سپاه انگلیس تار و مار گردید و یکسره محو شد و غازیان راه اسلام به جوان کلکانی که با شهامت و فداکاری بی نظیری در میان آتش اسلحهء دشمن خونخوار به مجروحان جهاد آب میرسانید متفقاً لقب سقائی را دادند. لقب پر افتخاریکه در سخت ترین شرایط و زیر باران آتش مرمی دشمن برای جانبازان اسلام، برای کسانیکه در راه حفظ نوامیس ملی و استقلال کشور اسلامی شان از چنگ استعمار جانهای شیرین خود را فدا مینمودند آب میرسانید.
_______________________________
(٢) در کوهدامن تا امروز سقاو نبوده و مردم فقیر کوهدامن اصلاً ضرورت به سقاو ندارند و مشکلات آب شانرا خود شان حل می کنند
احمد الله کلکانی (سقای شهیدان) دو پسر داشت بنام حبیب الله و حمیدا الله، حبیب الله پسر بزرگ احمد الله در زمستان (١٢٦٩) در (١٨٩٠م) در قریهء کلکان متولد گردید و در هنگام جوانی در حلقه کوچک رفقایش بنام (لالا) یاد می شد. او جوان سرکش، دلیر و با تصمیم و قاطع در برابر زورگویان و ستمگاران، مرد مبارزه و در مقابل ناتوانان و مظلومان مطیع و فرمانبردار بود.
حبیب الله در جنگ سوم افغان و انگلیس که به جنگ استقلال مشهور است در خدمت اردو به حیث عسکر ایفای وظیفه مینمود و در میعت جنرال محمد نادر خان بتاریخ ( ٤) ثور(١٢٩٧) عازم پکتیا گردید. چون قوای افغانی بتاریخ (١٥) ثور خط دیورند را عبور کرده تل را هدف قرار داد، جنرال محمد نادر خان قسمتی از عساکر را برای حففاظت راه در پاره چنار موًظف نمود که حبیب الله جزء این قوه بود و پس از متارکهء که منجر به استقلال کشور گردید، قوای افغانی به کابل عودت نمود.
حبیب الله قبل از به خدمت عسکری جلب و احضار شود در باغ محمد حسین خان (مستوفی الملک) در حسین کوت مشغول باغبانی بود و در همانجا با بی بی سنگری ازدواج نمود، حبیب الله در همین باغ با امیر سید عالم پادشاه مخلوع بخارا آشنا شد و از خدم و حشم بخارائی ها سرگذشت شاه و مظالم کمونستان و تصرف کشور اسلامی
بخارا از طرف روسها میشنید و به غیظ می آمد. چون معاش باغبانی گذارهء فامیل حبیب الله را نمیکرد، از طرف پدر مجبور ساخته شد تا عوض باغبانی به انگور فروشی بپردازد و بدینصورت نـفـقه فامیل را مهیا سازد.
حبیب الله با تعدادی از جوانان قریه هفتهء دو بار از طریق دشت قلعهء حاجی بار های انگور را بر پشت خر به کابل انتقال داده بفروش میرسانید، حبیب الله که داستان های جهاد افغانها علیه انگلیس را از زبان پدر خود بارها شنیده بود و به نام رهبران جهاد و خائنین ملی آشنا بود همیشه در طول سفر از طریق دشت (قلعه) حاجی در دل بیابان سرود انگور را زمزمه میکرد.
حسینی حسن خوبان اســت بیا بچیم انگور بخـــو
کشمشی نقل دهقانســـــــت بیا بچیم انگور بخــو
ولی مامد لات کلان اســت بیا بچیم انگور بخـــو
غوله دان غول بیابان است بیا بچیم انگور بخـــو
میر بچه مرد میدان اســت بیا بچیم انگور بخـــو
قنداری زلف جانان اســت بیا بچیم انگور بخـــو
نام اکبر بدوران اســــــت بیا بچیم انگور بخـــو
امین الله شیر شیران است بیا بچیم انگور بخـــو
مشک عالم فخر افغانست بیا بچیم انگور بخـــو
صایبی قند جوانانســــــــت بیا بچیم انگور بخـــو(١)
____________________
(١) حسینی، کشمشی، غوله دان، قنداری (قندهاری) و صایبی نام انگور های خوشمزه شمالی است. سردار ولی محمد مشهور به لاتی یکی از پسران امیر دوست محمد خان و طرفدار انگلیس بود، وزیر محمد اکبر خان، میر بچه خان کوهدامنی، نائب امین الله خان لوگری و ملا مشک عالم اندری که فتوای جهاد علیه انگلیس را صادر کرد از جمله قهرمانان جنگ دوم افغان و انگلیس میباشند.
سپس در طول راه قصه هائی که از زبان پدرش شنیده بود به رفقا بازگو میکرد و همه از شهامت و مردانگی اجداد با شهامت خود علیه سپاه دشمن به وجد می آمدند و حس وطن دوستی شان بیشتر میگردید و به جواسیس بیگانه نفرت میفرستادند.
در خلال همین سالها جنرال (انوربیگ ترکی) قصد آزادی بخارا و جنگ علیه روسها را اعلام نمود که تعداد زیادی از افغانها تحت قیادت او قرار گرفتند، مولوی عبدالحی (پنجشیری) از مردم شمال کابل تقاضای جهاد نمود و تعداد زیادی از جوانان همراه با مولوی مذکور عازم بخارا شدند که حبیب الله و سه نفر از رفقایش نیز در آن جمله بودند. رشادت حبیب الله نظر جنرال ترک را بخود جلب کرد که طی نامه ای از حبیب الله تقدیر بعمل آورد. حبیب الله این نامه را به عنوان افتخار جهاد با خود نگه میداشت.
هنگامیکه حبیب الله از جنگ استقلال برگشت، در اردو قطعهء نمونه از شهرت خوبی برخوردار بود او علاقه داشت تا در این قطعه به خدمت سربازی ادامه بدهد ولی نایل شدن به این آرزو واسطه و وسیله میخواست و متاًسفانه غریب بچه انگور فروش کوهدامنی کسی را نمی شناخت تا واسطه اش در تبدیلی به قطعهء نمونه گردد. وی با وسف بیسوادی از ذکاوت خاصی برخوردار بود. حل این معضله را خودش پیدا کرد. و دریافت که قطهء نمونه از طرف افسران ترکی اداره میشود، حبیب الله خود را به یکی از افسران ترک رسانده نامهء مختصر انوربیگ را که در جهاد بخارا برایش داده بود به وی نشان داد و تقاضای شمول در قطهء نمونه را نمود که با خوشی از طرف افسر متذکره پذیرفته شد.
طبق جدول هر سرباز میتوانست ماه یکبار و ضمناً در ایام عــید به خانه برود که حبیب الله نیز از این رخصتی ها استفاده میکرد. این مصادف با زمانی بود که در جاده های عمومی که منتهی به پایتخت میشد، مسافران در معرض قتل و تاراج رهزنان قرار داشت و یکی از این رهزنان که در شمال کابل دهشت و هراس زیادی را تولید نمود و دولت از گرفتاری او عاجز بود، افضل نام داشت. وی از نواده های میر افغان تره کی مسکونه (قلعهء فیض) قره باغ بود. مردم مظلوم منطقه از ترس این جانی خطرناک از مال و جان و ناموس خود مطمئن نبودند و روزی نبود که افضل با دارهء خود که از چهل نفر تجاوز میکرد به منزل یا قریه ای نتازد و مردم را چور و چپاول نکند. حتی کار به جایی کشید که به شرط یک مرغ پلو یا لاندی پلو کشتن شخصی را به عهده میگرفت.
حکومت از گرفتاری اش عاجز بود طی فرمانی از مردم خواست هر کس سر محمد افضل دزد را بیاورد پنجصد کابلی پخته با یک عدد لنگی حاشیه زری برایش انعام داده میشود و تفنگِ دزدان هم از آن کسی است که آنها را به قتل برساند. ولی مردم از این اعلامیه به حیرت افتاده بودندچه در حالیکه حکومت با توپ و طیاره و لا و لشکر (افضلو) را گرفتار کرده نمیتواند پس مردم بیچاره و دست خالی چه خواهد کرد.
آسمان بار امانت نتوانســــت کشــــید
قرعـــــــــهء فال بنام من دیوانه زدند
آری قرعه فال بنام حبیب الله زده شد و این جوان غـیور توانست آن دزد خونخوار را از بین مردم و حکومت را از شر او نجات دهد.
قصه از این قرار است:
روز پنجشنبه قبل از عید سعید اضحی غلام دستگیر معروف به سمندر خواهر زادهء حبیب الله روانه قطعه نمونه شد. او بعد از مصافحه با ماما و دادن اطلاع خیریت از طرف فامیل میخواست دوباره عازم کلکان شود، حبیب الله از او خواست تا انتظار بکشد. او نزد آمر قطعه رفته رخصت خود را حاصل کرده و با او یکجا روانه کلکان گردید. در آن ایام معمول بود که عسکر در صورت اخذ رخصت قانونی میتوانست تفنگ خود را برای امنیت با خود داشته باشد.
ساعت (٩) شب هر دو از قرارگاه برآمده از راه کوتل پای منار و دشت قلعه حاجی پای پیاده روانه کلکان شدند، در طول را با شخصی برخوردند که با بار خالی جانب کابل روان است. انگور فروش که جوانان را بدید نظر به احساس اسلامی و وطنداری به حبیب الله گفت: ای برادر حیف جوانی تان، تفنگ سرکار هم همرای تان است، به لحاظ خدا در این راه نروید که دارهء دزدان در کمین است. آنها شفتالو و انگور مرا خوردند و پس از توحین و تحقیر و ریشخندی های زیاد بنابر مسن بودن خودم را نکشتند ولی نگذاشتند که دوباره عازم قریه شوم و مجبوراً جانب کابل آمدم تا فردا در روز روشن به قریه برگردم. ولی اگر شما بروید تفنگ تانرا گرفته خو تانرا می کشند.
وسوسه ای در دل حبیب الله پیدا شد. فکر کرد اگر دزدان تفنگ سرکار را بگیرند چه جوابی به آمر قطعه خواهد داد. خواهر زاده اش هم نظر آن شخص را تائید و حبیب الله را تشویق به برگشت نمود ولی این جوان سرکش، دلیر و قاطع برگشت را به خود ننگ دانسته گفت: این تفنگ سرکار برای حفظ مال و ناموس مردم است و حیف باشد که با داشتن آن از دشمنان خدا، دولت و ملت فرار کنم. پس به راه خود ادامه داد.
او از این که دزدان در کمین بود نمی هراسید، دلاور گام بر میداشت و شتابان روان بود. هنوز لحظه ای سپری نشده بود که صدای قهقهء وحشت زای چند نفر سکوت بیابان را شکست و حبیب الله را تکان داد. وی خود را عقب پشته ای که نزدیک دزدان بود رسانیده با سرعت کمتر از ثانیه سردستهء دزدان را به هلاکت رسانید و فیر های بعد چند تن از دزدان دیگر را نیز نقش زمین کرد. سایر دزدان که از یکطرف سردسته خود را از دست داده بودند و از جانبی فایر ها را از مسیر راه کابل میشنیدند به فکر اینکه قوای دولتی آنها را محصره نموده فرار را بر قرار ترجیح دادند.
حبیب الله پس از توقف کوتاهی جانب مرده ها روان شد و رو طرف خواهرزداهء خود کرده گفت:
ببین سمندر این نامردان شفتالو و انگور بابه را خوردند و بر اطفال گرسنه او رحم نکردند، چرا فکر نکردند که موی سفیدی در نصف شب بار خود را به مشکل به اینجا رسانیده بود تا در کابل آنرا فروخته یک لقمه نان خشک به اطفال گرسنهء خود پیدا کند. این است انتقام الهی وگر نه من یکنفر با یک تفنگ نمیتوانم یک داره را مجبور به فرار سازم، این کار خداست که انتقام مظلومین را از ظالمان توسط من بیچاره گرفت.
چون شب چادر سیاه خود را چیده و صبح تازه دمیده بود، حبیب الله و خواهرزاده اش نماز بامداد را در گوشه ای ادا و دُعا میکردند که صدای زنگوله ها سکوت بیابان را شکست و چند نفر با بار های انگور نمایان شدند. حبیب الله به آنها سلام دادو جریان را حکایت نمود، یکی از انگور فروشان قره باغی مردهء سرکردهء دزدان را شناخته گفت: سپاهی بیادر این مرده را میشناسی؟ حبیب الله گفت نه. انگور فروش گفن: این همان افضلوی دزد است که سرکار بالایش جایزه تعین کرده. حبیب الله سر دزد را از تنش جدا کرد و از راهی که آمده بود برگشت و جانب کابل روانه شد.
او با خوشحالی زیادی با خود فکر میکرد چه کار خوبی کرده است از یکطرف صد ها قریه، خانه و کاروان را از شر آنها نجات داده، از جانبی منحیث یک عسکر دولت که حافظ جان و مال و ناموس ملت است وظیفهء ایمانی خود را ادا کرده و جایزه را نیز مستحق میشود. حبیب الله به مجرد رسیدن به کابل یکه راست به قطعه نمونه رفته جریان را به افسران خود حکایت و سر از تن جدا شده را به آنها نشان داد. جریان که به افتخار قطعه نمونه نیز تمام میشد فوراً توسط افسران ترکی به سمع وزارت حربیه و شاه رسانیده شد و حبیب الله مورد نوازش و تقدیر مشخص شاه قرار گرفته علاوه بر جایزه تعین شدهء دولت جوایز و تحفه هائی را از وزیر حربیه و افسران ترکی خود نیز بدست آورد.
این خبر که حبیب الله کلکانی عسکر قطعهء نمونه به تنهائی افضل دزد و چند تن از رفقایش را کشته و انعام گرفته بزودی در قراء شمالی انتشار یافت و مردم از صغیر و کبیر، زن و مرد، یتیم و بیوه که از مظالم افضل به ستوه آمده بودند در حق حبیب الله دُعا نمودند چنانچه همین دعا ها بود که غریب بچهء (پوستینچه پوش) انگور فروش را به مقام پادشاهی رسانید.
فصل دوم
آغاز مشکلات:
رفقا و دارهء افضل بین خود عهد کردند تا در بدل خون رفقای شان حتی طفل گهواره فامیل حبیب الله را زنده نگذارند، موضوع تعهد دزدان به اطلاع حبیب الله رسید. او در یکی از شب های جمه از قطعه رخصت گرفته جانب حسین کوت روان شد و این بار رفیق راهش همان تفنگ سرکار و سکوت دشت قلعه حاجی بود. او با افکار متلاطم به چالاکی گام بر میداشت تا آنکه خود را به قلعهء حسین کوت (١) رسانید و جریان را به خُسرش حکایت نموده تقاضا کرد تا خانمش را اجازه بدهد که در قریهء کلکان که جای محفوظ تر است نزد پدرش ببرد. خسرش لبیک گفت و به پسرانش دستور داد تا حبیب الله و خواهر شانرا تا کلکان همراهی کنند.
_____________________
(١) همینکه امان الله خان به سلطنت رسید، محمد حسین خان «مستوفی الممالک» را اعدام و تمام املاک و دارائی او را ضبط نموده قلعه حسین کوت را به وکیل سلطنت محمد ولی خان بخشید. خسر حبیب الله که در حیات مستوفی دهقان او بود پس از اعدام وی نیز وظیفهء خود را به پیش برده و با فامیل خود (دو پسر هر یک بابه اکبر و ملک جان و یک دختر بنام بی بی سنگری که بعداً خانم حبیب الله شد) در آنجا زندگی میکردند.
حبیب الله به خاطر حفظ ناموس و فامیل و سرپرستی از پدر موسفید و برادر جوانش که همه دشمن دار شده بودند، دیگر لازم ندانست آنها را تنها گذاشته به وظیفه عسکری ادامه بدهد. در یکی از روز های آفتابی عده ای از جوانان در صفحه شاهی باغ کلکان که به غرب مزار خواجه عبدالصمد ولی (رح) متصل به منزل سقای شهدا بود دور هم جمع شده از حبیب الله خواستند تا حکایت کشتن افضل دزد و همراهان اش را به آنها حکایت کند. حبیب الله به شرح داستان پرداخت و سامعین با شوق تمام گوش میدادند. داستان به آخر رسیده بود که حبیب الله و رفقایش متوجه شدند دو نفر عسکر به طرف شان روان است.
حبیب الله با آنها احوالپرسی نموده خیر مقدم گفت و چون ظهر بود آنها را به صرف غذا دعوت نمود، دعوت پذیرفته شد و پس از صرف غذا عسکر قطعهء نمونه گفت: چون مدت پنج روز میشود که به نوکری نیامده اید. قوماندان قطعه جلب شما را توسط بنده به حکومت سرای خواجه فرستاد و حاکم صاحب این برادر عسکر را همراه من کرد تا نزد شما آمده جریان را برای شما گوشزد کنیم. حبیب الله برای شان گفت شما بروید من انشاءالله فردا حتماً میایم، عسکر قطعه نمونه که جوانمردی ها و وفا به عهد حبیب الله را دیده بود خواهش او را پذیرفت ولی عسکر حکومتی حسب دستور حاکم شیر جان صاحبزاده اصرار بر رفتن حبیب الله به (سرایخواجه) کرد.
وقتی عسکر به حبیب الله ناسزا گفت، حبیب الله اظهار داشت، تو مهمان من هستی ناسزا مگو ولی عسکر که از شناخت حبیب الله عاجز بود دست به یخن او انداخت، بیچاره ندانسته بود که با مردی دلیر و با شهامت خدمتگار ایتام و بیوه زنان، سربازی که در میدان های نبرد شرکت کرده و در شهامت شهرهء آفاق است دست و یخن شده و یخن او را پاره کرده است. حبیب الله تفنگ عسکر را گرفت و در این گیر و دار تفنگ به صدا در آمد و عسکر نقش زمین شد.
هجرت و مبارزه:
حبیب الله که از واقعهء قتل عسکر سخت ناراحت شده بود میدانست که اگر به سکونت خود در کلکان ادامه بدهد حتماً توسط حکومت سرایخواجه دستگیر، محبوس و شاید اعدام شود و اگر فرار کند پدر موسفید و برادرش مورد اذیت و آزار حکومت قرار میگیرند. بناً بدون فوت وقت تصمیم گرفت و همراه با پدر، برادر و خانمش کلکان را ترک گفت.
حبیب الله در سروبی دوستی داشت بنام امیر محمد خان که از خوانین منطقه بوده و در غیرت، شهامت و ناموس داری شهره بود. وی پدر و خانمش را تسلیم دوستش در سروبی نموده و خودش با برادرش حمید الله دو باره به کلکان آمده شب مخفیاده با رفقایش در تماس شد و همه وعده کردند تا فردا شب در کوه دیگچه (١) با حبیب الله ملاقات نمایند و از این ملاقات به دوست دیگرشان سید حسین در چاریکار نیز اطلاع دادند.
سید حسین که از پدر یتیم مانده بود و بنا بر معشرت با اراذل و اوباش دزد و آدم کش بار آمده بود، در دشت هوفیان نزدیک چاریکار (١٨) جریب زمین داشت و هر شب در مهمان خانه اش بچه میرقصاند و روز (بودنه) یا مرغ جنگ می انداخت.
_____________
(١) کوه دیگچه از شاخه های کوه صافی بوده و در شرق کلکان موقعیت دارد.
فصل دوم
یک تعهد مردانه و سر نوشت ساز:
فردا شب رفقا طبق وعده در نزدیکی دامنهء کوه دور هم جمع شده عازم قلعه مرکز قرارگاه حبیب الله شدند، حبیب الله پس از مصافحه جریانات روز و مشکلاتی را که به آن مواجه بود، به رفقا گزارش داده خواهان مشوره گردید. سید حسین گفت: باید دو باره به دولت تسلیم شوید زیرا زندگی در این کوه دور از پدر و مادر و فامیل و رفقا رنج آور و غیر قابل تحمل میباشد. پُردل (چیله باغی) سخن سید حسن را قطع نموده گفت: اگر بدوتت تسلیم شوی در برابر قتل سپاهی سرکار اعدام خواهی شد.
متعاقباً غیاث (مارکی) ابراهیم (قلعه زائی) محمد غوث (بابه قچقاری) خواجه محمد کلکانی و خواجه شاه سعید (مارکی) به نوبهء خود ابراز نظر نمودند. آخرین سخنگوی مجلس ملک محسن، ملکء قریه کلکان بود، او نظر داد حکومت در برابر قتل سپاهی به هر شکلی باشد شما را دستگیر و خود را از درد سرتان خلاص میکند و گشت و گذار شما در قریه خطرناک و زندگی در این کوه بی آب و علف ناممکن است، بناً بنظر من یگانه راه امرار حیات برای تان تشکیل یک دارهء دزدان است و من ملک قریه هستم میتوانم با شما هر نوع کمکی بنمایم. سخنان ملک محسن خاتمه یافت و ساعت حدود (١٢) شب را اعلام میکرد در جلوهء اختران سکوت عمیق سراسر کوه را فرا گرفته بود، رفقای حبیب الله همه بدون اینکه به نتیجه ای رسیده باشند هنوز هم فکر میکردند تا اگر نظر تازه ای مطابق میل (لالا) اظهار دارند.
حبیب الله با صدای آمرانه این سکوت را درهم شکست و گفت:
برادران! شما که همه مصروف غریبی خود هستید از وضع کشور خبر ندارید و شکایت تان تنها از مظالم و تحصیل با قیات است. من که تا چند روز قبل عسکر دولت آنهم در قطعهء نمونه در کابل بودم خوب میدانم اوضاع وطن ما بر چه منوال است. امان الله کافر شده، زن پادشاه روی لچ گشت و گذار میکند و با مرد های نامحرم قول میدهد و سخن میزند، دستار که سنت پیغمبر (ص) است ممنوع و عوض آن یک نوع کلاه لگنی رایج شده، به جای السلام علیکم باید به رسم فرنگی کلاه از سر برداشته شود، زنان دیگر حق ندارند تا برقع بپوشند و باید روی لچ در شهر برایند. رخصتی از روز جمعه به پنجشنبه تبدیل شده تا مامورین دولت نتوانند به نماز جمعه حاضر شوند از اوضاع مردم شمالی و مظالم دولت که خود شما بهتر معلومات دارید.
چون دولت برای مدرنیزه ساختن کشور به پول نیاز داشت بناً دستور صادر کرد تا باقیات سالهای گذشته طور عاجل حصول شود، حکم شد تا کسی که پول نقد نداشت زمین و باغش در بدل قیمت به تصرف حکومت در آید و کسی که نه پول داشت و نه زمین و باغ محبوس گردد، علاوه بر این مردم شمالی کابل که سخت نادار و بیچاره و صاحب یک توته زمین کوچک بودند و خانهء شان نیز در داخل باغ تعمیر شده بود و برای امنیت و ستر فامیل احاطهء باغ خود را دیوار میکردند، دولت بدون در نظر داشت این مشکل مردم دستور صادر کرد تا دیوار های باغ های دو طرفهء جاده عمومی ویران شود که تاکستان های آن نظر سیاحان را به خود جلب نماید، اشارهء حبیب الله به اوضاع مردم شمالی و مظالم دولت همین ها بود.
حبیب الله گفت: با در نظر داشت این همه ما باید تهعد نمائیم که برای مردم و دین خود خدمت کنیم، اگر نتوانستیم به این حدف خود برسیم مردم از ما راضی و در هر منزلی که قدم بگذاریم یک لقمه نان به ما میدهند. ولی اگر خیانت و داره بازی کردیم همه دروازه ها بروی ما بسته خواهد شد. مگر لالاشاه محمد و افضل که دزد بودند چه کردند. تا امروز حتی مرده هایشان مورد انزجار مردم است. علاوه بر این حکومت رشوه خوار بنام باقیات گوشت و پوست مردم را خورد و حال ما با بستن دارهء دزدان باید به استخوان آنها چنگ و دندان تیز کنیم؟ نه این کار مردی نیست. ما باید کاری کنیم که رضای خدا (ج) در آن باشد و آن خدمت به مردم در سایهء دین است.
البته اکثر سخنان حبیب الله اشاره به سخنان غیر مسئولانه ملک محسن بود، حبیب الله به سخنانش ادامه داده گفت: هر گاه به پول ضرورت پیدا کردیم تا دستبرد زدن به منزل یک هموطن بیچاره چرا خزانهء دولت بی دین را به غنیمت نگیریم؟ دوستان حبیب الله که سخت تحت تاًثیر سخنان او رفته بودند همه فی المجلس تعهد نمودند که در یک سنگر با حبیب الله خواهند بود، چه سنگر گدائی چه سنگر پادشاهی. تنها ملک محسن به اشارهء حبیب الله متعهد همسنگر بودن با رفقا را نکرد چه اگر موصوف در قریه می بود بیشتر بدرد شان میخورد و چون ملک قریه با حکومت رفت و آمد رسمی داشت میتوانست راپور های حکومت را نیز برای شان برساند. مجلس ساعت سه شب به پایان رسید، ملک با رفقا به طرف قریه روان شدند، رفقا به خاطر خدا حافظی با فامیل هایشان رفتند و پس از یکی دو روز همه دو باره در قرارگاه کوه دیگچه یکجا شدند.
+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت
1:12 قبل از ظهر |